-
میبارید باران شعر
دوشنبه 19 آبان 1404 12:23
میبارید باران شعر صفحات خالی و بیشمار دهان باز کرده بودند دنبال شستشو با آب باران ! فرا گرفته بود همه جا را وزن و قافیه چون نسیم دلنواز بهاری ... کوچه ها، عطر چکامهی بیدل میداد و در هر پیچ گذرِ، مردم با مثنوی مولانا سخن میزدند در کبابپزیها زغال حکمت سعدی شعلهوَر بود و دود غزلیات حافظ تا ثریا بال گشوده بود!...
-
تا چندی پیش
یکشنبه 18 آبان 1404 11:55
تا چندی پیش در ذهنم درکی از امید نداشتم همه آسمان رنگ خاکستری بود ولی کلام تو نوری از فضای چشمانم عبور داد آه من چه کردم با خویش؟ دنیا چه رنگارنگ بود دنیای من یک اتاق کوچک در زیر شیروانی بود با پنجره ای بسته قاب عکس خالی ساعتی متوقف در زمان گلدان بدون خاک چراغ بدون تکثر نور من بودم و هیچ سخن نگاه نو تو به من مرا از هم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 18 آبان 1404 11:54
-
در ساحل بینام،
یکشنبه 18 آبان 1404 11:54
در ساحل بینام، باد تاریخ را نمیخواند، آن را پاره میکند چون وصیتنامهای که هیچکس نخوانده همه امضا کردهاند. ابرها، سقف موقت جهاناند، هر لحظه فرو میریزند بر سر خاطراتی که هنوز زندهاند در استخوانهای بیتاب خاک. من، در امتداد صدای امواج، نه ایستادهام، نه نشستهام، تنها در حال فراموش شدنم، در حال بدل گشتن به...
-
روزی که دیدمت
یکشنبه 18 آبان 1404 11:52
روزی که دیدمت جهان مکثی کرد و قلبم چون پرندهای که ناگهان در آسمان رها شود به سوی تو پر کشید من تنها یکبار عاشق شدم اما هزار بار در هزار فصل و آسمان آن عشق را زیستهام گاهی سبز، چون بارانِ نخستین بر شاخههای تشنه گاهی سیاه، چون شبی بیماه در دل کویر و گاهی بیرنگ، چون مِهی که مرزِ دریا و آسمان را میبلعد… و در تمام...
-
حال خوب
یکشنبه 18 آبان 1404 11:51
-
نهال بودم و بر من چو ابر باریدی
یکشنبه 18 آبان 1404 11:50
نهال بودم و بر من چو ابر باریدی به سایههای عدم، آفتاب تابیدی ستارهی شبِ ماه! ای چراغِ روشن راه! چرا به بادِ تماشا، چو شمع رقصیدی؟ چقدر آه کشیدن، چقدر نعره زدن؟! بگو! که من به گمانم ز عمد نشنیدی نکوهشم نکنید او شبیهِ مردم نیست قسم بخور که خلافِ مسیرِ تقلیدی غبارِ شوقِ مرا پیشِ تو صبا آورد برای بادِ صبا هم مثالِ یک...
-
فهمیدهام با عشق تو دیوانه بودن را
یکشنبه 18 آبان 1404 11:47
فهمیدهام با عشق تو دیوانه بودن را با بوسههایت مست در میخانه بودن را در خانهام گرمای عشقت آتشی ناب است اطراف تو حس میکنم پروانه بودن را بس قلب من با چشمِ زیبایت فرو میریخت احساس کردم در خودم ویرانه بودن را وقتی برایم زندگی هر لحظه دلگیر است از من جدا کن با جهان بیگانه بودن را در کل دنیا از خودت عمریست میخواهم...
-
چون نسیمی سرد و عریان
یکشنبه 18 آبان 1404 11:46
چون نسیمی سرد و عریان در میان کوچههایی خیس و خاموش از کنارت ، میروم من همچو برگی، آبِ جویی، نغمهای، یادی، هوایی عابری در زیر باران ... از کنارت ، میروم من . . با درنگی گاه ...کوتاه همچو اسبی لَنگ لَنگان رانده و وامانده در راه بی وداعی طرد و تنها از کنارت میروم من. محمد مهدی شکیبایی
-
دلدادنم به خندهی شیرینِ جانِ توست
یکشنبه 18 آبان 1404 11:45
دلدادنم به خندهی شیرینِ جانِ توست آغازِ هر ترانه ی من از دهانِ توست با خندهات بهارِ درونم شکوفه داد هر ذرهام هنوز به دنبالِ جانِ توست لب میگشای و واژهی عشقم عطش شود چون اولین ترانهی من در بیانِ توست هر واژه را به بوسه بدل میکنم، ببین وقتی نفس کشیدنِ من در زبانِ توست بگذار تا نفس به هوایِ تو سر کشم آرامشی که...
-
خیابان همان خیابان است
یکشنبه 18 آبان 1404 11:43
خیابان همان خیابان است شهر همان شهر وطن همان وطن اما من، دیگر آن منِ پیشین نیستم. تنهایی روی پوستم میغلتد، چون آفتاب روی سنگی در دل کویر. مغزم لبریز است از رنج و از التماس. درختها، پرندهها، آسمان… در نگاه من بیگانهاند. چشمهایم جز دردِ پنهان چیزی نمیبینند. به کافهای دنج میرسم، در گوشهای خاموش فرو میروم، با...
-
تو را چگونه بخواهم که مستجاب شوی
شنبه 17 آبان 1404 12:19
تو را چگونه بخواهم که مستجاب شوی پناهِ آخر من بعدِ هر سراب شوی من از حقیقتِ عشقم رواست با دلوجان غزل غزل بتراوی و یک کتاب شوی خدا کند به دلِ داغدارِ غمزدهام شبیه یک گل زیبای ساده قاب شوی من از طراوت نامت شکوفه میچینم بهارِ خفته در این باغِ بیگلاب شوی نسیم، مستِ نگاهِ پر از اشارهی توست ترانهریزِ نگاهِ پر از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 آبان 1404 12:17
-
انتهایِ چشمهایت شوق هست و شور نیست
شنبه 17 آبان 1404 12:17
انتهایِ چشمهایت شوق هست و شور نیست این مَثَل بوده که گاهی تخته و در جور نیست. آرزوها گرچه خوباند و اُمید زندگی گاهی باید برد... گاهی منزلش جُز گور نیست در نبرد «عقل» و «دل» با اینکه دل را باختیم باز جای شکر دارد... وضع ما ناجور نیست... گرم و سرد زندگی مارا چنین آموخت که هر که «زَر» دارد جهانش مبتنی بر «زور» نیست....
-
نگاهم کن، ببین خورشیدم امّا سرد و تاریکم
شنبه 17 آبان 1404 12:16
نگاهم کن، ببین خورشیدم امّا سرد و تاریکم دگر جانی نمیبخشد به کَس انوارِ باریکم ببین شمعی درونم یکنفس بیشعله میسوزد چقدر از جانِ خود دور و به جسمِ خویش نزدیکم من آدم بودم و زائیدهی وحدت، ولی اکنون به صدها من، تضاد و کثرت و شک، کرده تفکیکم زمانی اشرفت بودم، شدم حیوانتر از حیوان کجا ای نورِ سبحان لایقِ تحسین و...
-
نگاهت، از قابِ آینه، چایِ سردیست
شنبه 17 آبان 1404 12:15
نگاهت، از قابِ آینه، چایِ سردیست بر آتشِ خاطره، و دستت، گرسنهتر از شبهای بیماه! که از آن سوی «آه» هنوز مرا میخواند و مرثیهای در سوگِ سهراب! محمد ترکمان
-
شاید گاهی اوقات
شنبه 17 آبان 1404 12:14
شاید گاهی اوقات برای خالی شدن ذهن باید چیزی نوشت مثل یه حرف تاثیر گذار یا چند سطر از یک شعر گاهی اوقات نوشتن لازمه حتی اگه از دو گل روئیده در یک دشت سبز کنار هم باشه حتی میشه از آغوش باز مترسک برای پرنده های مزرعه چیزی نوشت حتی از نوازش پروانه ای نشسته بروی گلبرگ گلی در وسط گندمزار چیزی نوشت یا یه حرف عاشقانه روی جلد...
-
در میانِ ایـن هـمـه نامردمی هـایِ زمین
شنبه 17 آبان 1404 12:14
در میانِ ایـن هـمـه نامردمی هـایِ زمین مردمانی مانده پُردل بی ریا پاک و امین مرد ماندن ریشه میخواهد تنومند و کهن در پـنـاهِ لـطـفِ یـزدان اجنـَبی با اهـرِمَـن دستِ ظلمت را کنـَد کوتـه ز آبادیِ خویش سبز و خرم میکند ثابت قدم وادیِ خویش کوثر قره باغی
-
روزگارم،
شنبه 17 آبان 1404 12:12
روزگارم، مثلِ شبِ بیچراغ میگذرد... دل، هر روز بهانهی کسی را میگیرد که دیگر نیست. تو که بودی؟ که بعد از تو، هیچ بودنی کامل نشد؟ دنیا پر از صداست، اما من، فقط تو را میشنوم امیرحسین باقری اصل
-
بایگانی خاطراتم
شنبه 17 آبان 1404 12:10
بایگانی خاطراتم افتاده تنها به گوشه انباری هستم و نیستم پیش خاطرتو بی ارزش تر از فریاد سمساری جان می دهم می سوزم ولی دیده نیستم آه و غبار روزگار را دست چین می کنم سرمه و سرخاب چشم جان می کنم خون دل را دزدانه می گیرم به چشم خونابه خون می شوم بیش از شراب صد ساله سراب من و تو می شود کهکشانی اوج جوانی من برق مستی توست فخر...
-
دوست داشتنت
شنبه 17 آبان 1404 12:09
دوست داشتنت چون نوریست که از زخمِ شب میتراود، در رگِ خاموشِ من میدود و نامت، چون بارانی بر خاکِ تشنهی جانم، میبارد. مهرت در من نشست، چون بذرِ آفتاب در دلِ سایه، و امید از تپشِ نامت سر برآورد. سیدحسن نبی پور
-
سهصدای طبیعت: آب، برگ و پرندگان
جمعه 16 آبان 1404 12:15
سهصدای طبیعت: آب، برگ و پرندگان آب، بر سنگهای بینام حافظهای را میساید که حتی زمان فراموش کرده است برگها، در هر لرزش خاک را به یاد میآورند بیآنکه بدانند چه چیزی را پنهان میکنند پرندگان، در ارتفاعی بیجهت آینده را صدا میزنند و صدا پیش از رسیدن به جایی نامعلوم خاموش میشود و ما، در میان این سهصدا پوشیدهایم با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 16 آبان 1404 12:13
-
باران فردا که باران بیاید
جمعه 16 آبان 1404 12:11
باران فردا که باران بیاید من چترم را خواهم بست حیف است که از آن بهره ای نبرم میخواهم به قطرهای باران سلام دهم نمیخواهم هیچ چیز بین ما جدای اندازد او مسافر راهی طولانی بوده آمده تا به ما تازگی بخشد ابری که او را با خود آورده سخت نجیب است او نمیخواهد بر خار و خاشاک بگرید ببارد او بر گلها می بارد باران بر دشت اندیشه ام...
-
چون صبحِ عشق خندید، جان از حجاب برخاست
جمعه 16 آبان 1404 12:11
چون صبحِ عشق خندید، جان از حجاب برخاست خورشیدِ دل شکوفهست، بر شاخِ خواب برخاست دردا که عقلِ فانی در دامِ وهم گم شد آنکس رَسَد به معنی، کز احتجاب برخاست هر ذرهای که باشد، سرشارِ نُورِ هستی آن را شناخت آنکس، کز اضطراب برخاست در بحرِ بیکرانه، گم شد خیالِ سالک تا موجِ وصل دیدش، زین انقلاب برخاست روزی ز خویش بگذر، تا...
-
حال خوب
جمعه 16 آبان 1404 12:10
-
در این عالم به جز آن خالق بی چون نمی ماند
جمعه 16 آبان 1404 12:08
در این عالم به جز آن خالق بی چون نمی ماند دگر هر چیز فانی میشود گردون نمی ماند نه شاخ کبر استبداد و نه مظلوم غم دیده یکایک از مکافات عمل بیرون نمی ماند به چندین بار در آیینه ای عالم خودم دیدم به زور و زر اگر قارون شوی قارون نمی ماند به سال و ماه هستی گر تماشا کردی میدانی که سال و ماه هستی کم شود افزون نمی ماند قدم...
-
رو به کدام قبله مینشینید
جمعه 16 آبان 1404 12:06
رو به کدام قبله مینشینید که راهی به رهایی نمییابید؟ چشمهایتان خاموش و گوشهایتان، نغمهی درد را نمیشنود. چگونه میخوابید؟ بر زخمهای ما، بیرحمانه نمک میپاشید و نمیدانید که این درد، ریشهای دارد، عمیقتر از صبر، عمیقتر از ترکهای جانمان. ما به نقطه میرسیم و شما، در این آغاز، چه میکنید…؟ دانیال قدیری
-
چشمانت
جمعه 16 آبان 1404 12:05
چشمانت دو سپیدهی خاموشاند، بر مرزِ رؤیا و بیداری. از نگاهت بوی باران میبارد، و در من شاخهای جوانه میزند از گرمایِ ناپیدای تو. شب کنار میرود، و جهان از نگاهت، دوباره آغاز میشود. سیدحسن نبی پور
-
دوستداشتن،
جمعه 16 آبان 1404 12:05
دوستداشتن، قولیست میان دو جان که گاه جانِ یکی در آن گم میشود سخن، سادهست اما باید با جانِ خویش گفتش. سیدحسن نبی پور