-
کسی بود مثل پدر…
شنبه 24 آبان 1404 12:21
کسی بود مثل پدر… اوج گرفت پرواز کرد و جای گرفت میان بازوانِ زیبای خدایم اکنون من دوباره چشمبهراه ماندهام در میانهی سیلی از اشک… باد میآید گاه ردپایش را میآورد گاه صدایش را میشنوم و قلبم در سکوت میلرزد میمانم میان من و آسمان میان پرواز و خلأ میان بودن و نبودنش… طیبه ایرانیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 24 آبان 1404 12:18
-
تو در اوجی در اوج
شنبه 24 آبان 1404 12:18
تو در اوجی در اوج سر کشیدی به نهایت به پریشانی دل مثل پروازی مثل کوچیدن دل در سفری تازه و نو مثل رفتن به فضا مثل یک خاطره در اوج هزاران پایی دورتر از منو از خاطره در دفتر ما دورتر از گذر ثانیه در روی زمین مثل آواز غریب از نی یک مرد غریب مثل یک خاطره ای در گذر کوچه دل تو در اوجی در اوج رفته ای از دل ما میدیا جادری
-
تصویر من از عشق جور دیگری بود
شنبه 24 آبان 1404 12:16
تصویر من از عشق جور دیگری بود درد دلم بودی دلت در دیگری بود صد از صدم را پای تو ویرانه کردم صد از صدت اما قرار دیگری بود من در سرم فکر یه دنیای دگر بود اما ملاک قلب تو بر دیگری بود تو انقلاب تازه ای در من نوشتی پشت نقاب از تو شعار دیگری بود تو در دل قابی که در دل بود بودی قاب دلت اما نگار دیگری بود هوش و حواسم رفته...
-
وقتی سرمایِ خزان
شنبه 24 آبان 1404 12:15
وقتی سرمایِ خزان تا ریشههایِ دلت نقب میزند، و خود را به چوبِ کهنهٔ یادها میآویزد؛ نبضْ آهسته میشود، نفسْ کوتاه میشود، جهانْ بیصدا میچرخد آنجاست که، در سکوتِ تازه، میفهمی ژرفایِ فاجعه را. طناب را میاندازی، قدمبهقدم، نفسبهنفس، از چینِ ریزِ دیواره بالا میروی میلغزی، میافتی، اما نه از نَفَس؛ باز از نو، به...
-
این کارکه دل،دل به دلت داد، خطا بود
شنبه 24 آبان 1404 12:14
این کارکه دل،دل به دلت داد، خطا بود عاشق شد و در دام تو افتاد، خطا بود درمدرسه ی عشق تو ای حضرت استاد! آن درس که دادی به دلم یاد، خطا بود این قصه ی شیرین من از لحظه ی آغاز چون مستی و شیدایی فرهاد، خطا بود در خلوت خاموشیِ شب های نگاهت آنجا که شدم یکسره فریاد، خطا بود بیچاره دلِ ساده و نو پای امیدم در پای تو شد کشته ی...
-
سکوت ...آخرین واژه ی جهان است
شنبه 24 آبان 1404 12:13
سکوت ...آخرین واژه ی جهان است در آن ..تورا می بینم نه در فاصله بلکه در لرزش یک ذره ی نور که از چشم کهکشان گذشته است شانه های شب آرام می لرزند ماه چون دلی سپید در دلداگی ِ خود می تپد من از خزان ِ خویش گذشته ام از کوچه های غربت از مبهم ترین رویاها واکنون در روشنایِ تو ...می بارم بی نام ...بی زمان ...اما زنده در خیالِ تو...
-
دوست داشتنت
شنبه 24 آبان 1404 12:11
دوست داشتنت مثل بوی باران بر موهایم نشست، آهسته، بیآنکه بفهمم از کجا آمدی. تاریکی از من گریخت، و دلم، در روشنایِ نامت لرزید. میدانم تو از جنسِ نور نیستی، اما هر بار که میخندی، جهان کمی روشنتر میشود. میترسم... نه از رفتنِ تو، از روزی که این لرزشِ دوستداشتن خاموش شود در من. سیدحسن نبی پور
-
روییدم از کنار خیالت، خدا نوشت
شنبه 24 آبان 1404 12:05
روییدم از کنار خیالت، خدا نوشت عمرش بلند، پونهی در انحنای رود سبزم که باز بلکه میان شب و نسیم باشم میان دست تو در لحظهی سجود سبزم ،چنان که تماشا کند مرا آن دختر بهار که میبافت موی نور نورم ،چنان که به گردونهی خیال تکرار آفتاب تو از من کند عبور گاهی ولی بنفشهی آهم به ریگزار وقتی که نیستی و شب از نیمه رد شده صد...
-
ما عروسک پشت ویترین نیستیم
شنبه 24 آبان 1404 12:03
ما عروسک پشت ویترین نیستیم ما خودِ شیشهایم، شفاف مانده میانِ گردِ قضاوتها. شکستن هنرِ زمان بود، اما ساختن، از خونِ زنان بر خاست . ما زالو نیستیم پر آنزیمیم ، می چسبیم به زخم جهان ریشهایم در خاکی که شما با پاشنهی تردید لگدمال کردید. پینوکیوهای شما هنوز در صفِ ژستِ حقیقت اند، ما اما بندهایمان را با آگاهی بریدیم. تو...
-
گم شدم در شعر و آوا تا نباشم بی خبر
جمعه 23 آبان 1404 13:08
گم شدم در شعر و آوا تا نباشم بی خبر خط نگارش میکنم بی تو نمانم بی بصر محو آن اسرار شعرم تا بگویم لطف تو آسمانت مرغ دل را میگشاید بال و پر گر نسیمی می وزد از کوی تو بر جان ما هر کلامت شد صفیرم تا که باشی در نظر جان من جز نور حق را بر نگیرد در سخن ورنه گم گردم به آن تاریک ظلمت الحذر هر کجا یادت که شد هر خفته دل بیدار...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 23 آبان 1404 13:07
-
در حصار آغوشت
جمعه 23 آبان 1404 13:07
در حصار آغوشت بهار میشکفد آنگاه که پاییز در شاخهها میریزد. سیدحسن نبی پور
-
آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
جمعه 23 آبان 1404 13:05
آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟ تو، گلایه میکنی از یار، آمد، ها چرا؟ تو شکستی ناله از تأخیر، اما ای عزیز، خوش به حالت، چونکه آمد یار، ما را نه چرا؟ قصهها گفتی ز شیرینیِ وصلِ عاشقان، ما غزل گوییم،زان نامد ها چرا؟ دیر اگر آمد، چه باک، آمد شدن نعمتی است، ما، به در مانده، دری را کس نزد،اینجا چرا؟ شببهشب، روشن چراغِ...
-
باز آمدی و شعله زد این آتش خاموش
جمعه 23 آبان 1404 13:04
باز آمدی و شعله زد این آتش خاموش باز آمدی همچون نفسی برتن بیهوش من جز تو برای که بگویم که پس از تو دنیای من اینجا شده هم قدِّ یه آغوش یک روز شدی فاتح قلبم وَ پس از آن من مانده ام و پرچم عشقت به سرِ دوش! رفتی و پس از رفتن تو تاب زمن رفت دور از تو شدم یک شبح زنده ی مدهوش دل سرد شد از دوری و هجر تو و آن گاه شد پرچم عشقت...
-
دردا از این فراق که جانانه می کشد
جمعه 23 آبان 1404 13:04
دردا از این فراق که جانانه می کشد هجری که مرا به هر بهانه می کشد دردا از این که ندانی در این روزگار به هر انچه گوش دادم ترانه میکشد قصه لیلی و مجنون شنیدم در اخر ولی عجیب نیست که مرا این افسانه میکشد هر جا غم هجران سایه افکنده بود زیر درخت ارغوان یک دیوانه میکشد صوفی گر از این هجر به پایان رفتی وصال یار شیرین سخن...
-
تمامِ دنیایش
جمعه 23 آبان 1404 13:03
تمامِ دنیایش جمع میشود در کولهای بر دوش، دستی بر پیشانی و نگاهی لرزان، به کدامین یک متر مربع؟ به تکرارِ چندمین فصلِ زنده بودن؟ تا شاید روزی، دست بر چهار دیواریِ دیگری بکشد و بگوید اینجا، لحظهای زندگی را لمس کرده است! آه از این سرنوشت... سید ادریس حسینی
-
به شوقت هر نفس در سینه غوغا شد، دلم با توست
جمعه 23 آبان 1404 13:02
به شوقت هر نفس در سینه غوغا شد، دلم با توست جهان بیتو تهی از حسِ دنیا شد، دلم با توست نگاهت کِشتِ شب را در دلِ رؤیا شکوفا کرد همان لحظه که گل در باد پیدا شد، دلم با توست به چشمِ تو سپردم آسمان را، ماه خوابش برد جهان در چشمِ من آن شب تماشا شد،دلم با توست چو سیمرغم، که بینامِ تو بالم اوج کی گیرد؟ که این پرواز، از قافِ...
-
در من، رودیست از تردید و یقین،
جمعه 23 آبان 1404 13:01
در من، رودیست از تردید و یقین، که از نگاهت میگذرد، میریزد در دشت بیزمان عشق، و آنجا، هر سنگ را وادار به نیایش میکند در من، کوهیست از سکوت، که صدای تو را در سینه پنهان کرده، تا مبادا جهان بفهمد چگونه با یک واژه میشود ابدیت را روشن کرد در من، جهانیست بینقشه، که تنها مسیرش از نگاه تو میگذرد تو جغرافیای...
-
امشب ز خیال روی تو حبیبان هستند
جمعه 23 آبان 1404 12:57
امشب ز خیال روی تو حبیبان هستند با عشق تو حیران و پریشان هستند در وادیِ شعر و آرزوهایت در آتش هجران تو سوزان هستند سرخوش ز می و نغمه مستانت این بار تشنه لطف می فروشان هستند در راه وصال، عاشق و جانان کیست در حسرت آن وعده پنهان هستند در دیده من جز تو گلی گلگون نیست در محفل انس و ذکر رحمان هستند ای معنی جان، در دل آسوده...
-
شب، جامِ سکوت،
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:57
شب، جامِ سکوت، و جرعهای دلتنگی تشنگیِ خیالت را خواهد شست... بر لبِ پنجرهی خاطرهها، رویای تو را میبافم. چشمانم غرقِ افق، و شناور بر موج که بپوشم این تخیل و ببینم، منم در خوابم، با تو، و دلتنگیام بیدار... اما شبِ بیپایان، میرسد از راه و من هنوز، بر لبِ پنجره ی اندوهم، خوابِ تو را مینوشم... مهدی عارفخانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:57
-
چشمان قهوهای ات، راز شب مهتابه
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:52
چشمان قهوهای ات، راز شب مهتابه دل با نگاه تو ، تا ابد بیتابه لبخند تو عطری ازِ گلهایِ شاده دنیا به رنگِ چشمِ تو، خو کرده، شاده وجود تو عنصر شادی دنیای غمناکه نایابترین حس پاک دنیای وحشتناکه با هر نگاه تو ، دلم بیکران می شود با هر لبخندت، گلی در جانم شکوفا میشود وجودت، چون فانوس شبهای تارم نور میدهد بر دلِ خسته...
-
شب رسید و حال من شد بیقرار دیدنت
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:52
شب رسید و حال من شد بیقرار دیدنت کس نداند دل شده ست دیوانه وار دیدنت از تمام شهر دوری وز نگاه چشمها چشمم ار لایق شود بر افتخار دیدنت تا سحر در بستر تنهایی و بیداریام گوشهی چشمی ندارم غیرِ کار دیدنت از ستاره پرس و جو کردم کجا جویم تورا؟ گفت : ماه پنهان شده در انتظار دیدنت کوچهها تاریک و خاموشند اما در دلم هست...
-
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی، اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:51
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی، اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها که عشق آسان نمود اوّل، ولی افتادِ مشکلها چه گویی با من از دریا، چه می دی وعدهٔ فردا دریغ از حَلوَت و حلوا، به گوشم نجمهٔ مأوا بگو کِی جامِ تو نوشم، بگو کِی واژه ات پوشم منی که مرغِ مدهوشم، نمانَم در قفس کلّا رسیده جانِ من بر لب، همه تن سوزَدَم در تب بلرزم، لرزه در...
-
گاه مسیر زندگی ، به بن بَست میرسد
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:51
گاه مسیر زندگی ، به بن بَست میرسد گاه تمام آرزوها ،به دوردست میرسد من نمیدانم چرا؟ اما شانسِ پَستِ من ازهرکوچه !بگذرد، به بُن بَست میرسد به درِ عشق میرسد ،نالان وگریان میشود گه به کس یاری کند ،به آدمِ مَست می رسد گر خواهد کمک ،ز هرکس یافریادرسی!! ازبخت بدش ،بِآدم خس وپَست میرسد این هست شانس بیچاره وبدگون ِمن!!!...
-
چنان عاشقت شدم
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:50
چنان عاشقت شدم که واژهها از شرم سکوت کردند. سیدحسن نبی پور
-
خسته ام از حربه های سرنوشت
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:48
خسته ام از حربه های سرنوشت ازوعده های پوچ شیخ ازبهشت خسته ام از شهرو این همه دیوارها ازکوچه به کوچه . خشت به خشت خسته ام از زمانه از این همه جوروجفا ازناله های بی صدا ومردمان بدسرشت خسته ام از منبر و از پندو موعظه از تزویر واعظان و زان اعمال زشت خسته ام از عدل او از داد او.... از این بخت واین پیشانی نوشت خسته ام از...
-
هر شب به خیال تو شود دل نگران
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:45
هر شب به خیال تو شود دل نگران در موج جدایی شدهام غرق زیان بر لوح زمان نقش تو را حک کردم تا نام تو باشد در جهانم ابدو جاودان در سینهام آتشکدهای از نام تو در جریان کین عشق تو در سینه ما شد کیهان آتش به جهان میزند این درد فراقت ای مونس دیرینه من، ای مهرِبان در کنج خرابات جهان مانده ام حیران جز جام وصال تو ندارم هدفی...
-
بی تو شبانه هایم
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:43
بی تو شبانه هایم به کوچه های بی چراغ پناه می برند سایهات ، بهجایِ گامهایت با من هم قدم می شود. ماه، شمعیست نیمهجان بر سر مزار خاطره ها می سوزد، و ستارهها نامت را در سکوتِ مرثیهای خاموش میگریند. بیتو، زمان از آینهای ترکخورده میگذرد، هر ثانیهاش چهرهی اندوه را بازمیتاباند. من، در سکوتی بیانتها، دنبال ردّ...