-
اگر من، همان من باشم...
سهشنبه 2 دی 1404 12:47
اگر من، همان من باشم... نه از پوست، نه از استخوان، که از شعلهای آرام، در ژرفای حضورت تو را خواهم زیست؛ نه لمس. اگر من، همان من باشم... نه سایهوار، نه غایب، که در نفسهایت خواهم نشست، میان پلک زدنت، در مکث نگاهت، در جاهایی که حتی خودت نمیدانی... منم. اگر من، همان من باشم... تو هرگز تنها نخواهی بود، حتی وقتی هیچکس...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 2 دی 1404 12:45
-
زنی در سایه ی دیوار خاموش
سهشنبه 2 دی 1404 12:44
زنی در سایه ی دیوار خاموش دلش دریای طوفانی و پرجوش نه لب خندد، نه چشمانش بتابد نه دستش سوی فردایی پر از نوش کتاب و دفترش را خاک خورده صدایش در گلو گردیده خاموش اگر چیزی بگوید یا بخواهد به حرفش کی کجا کس می دهد گوش برایش زندگی یعنی تزلزل به جای صلح، با وحشت همآغوش نه پر دارد، نه امکان پریدن درون این قفس گردیده بیهوش...
-
بر دل من داغ تو ماناتر از آفتابست
سهشنبه 2 دی 1404 12:44
بر دل من داغ تو ماناتر از آفتابست دریغا....... که به این وانفسای مرگ آلودهٔ احتضار چشمان تو نیست تا سیر بنگرم در نگاهت میانهٔ این شرجی های نفس آلود سیبی نیست برای بهانهٔ بویِ سینه هایت در گذار این ثانیه های سفیه سفیری نیست با صدای تو بخواند در گوش من باز آمدن به بخت بلند با تو بودن و خرامیدن در زمینی خُرم از قدمهای...
-
بلقیس وطن اگرجلای وطن کند
سهشنبه 2 دی 1404 12:43
بلقیس وطن اگرجلای وطن کند کجا می رود کجا روم که خیال تو ام باران نیاید وطن تنش خونبار وابرهای سیاه غیض نباریده تو و همین نسیم ملس صبح نوازش بوسه های نچیده ات نمی باری ام تنم خشکسالی می بارد خیال تو خط خط ی های مورب پیچ در پیچ وهم ناک جاده هراز کوچه بار گذاشته عطر تو دم نمی کشد نبودنت هی نیامدنت خلیج لج نمیکند وباد خبر...
-
جهان از دم خلقت به یک دم غم نمی ارزید
سهشنبه 2 دی 1404 12:42
جهان از دم خلقت به یک دم غم نمی ارزید اگر کفر یادت داد شیطان ریشه کفر را باید چید سوار بر کشتی نوح حالش به از استکبار طوفان برده اگر رفته ای راه کبر بباید جهنم را اخر دید چو بر خیزیم با لاحولش به ذکر شیرینش می ارزد تماشای عشاق بهتر به دشمن نباید خندید به صبر زیبا می کنم خود را که زشتی در بی صبریست حدیث عشق را از سنگ...
-
تصور کن خورشید غروب میکند
سهشنبه 2 دی 1404 12:41
تصور کن خورشید غروب میکند و آسمان به تاریکی تبدیل میشود مهتاب از لایههای ابر تو را میبیند هوای ابری و زمین باران زده صدای جیرجیرکها بلند با سکوتی که تو را احاطه کرده غریب وار در حرکت هستی سایههایی که رد خود را میگذارند بیهدف پرسه میزنی بدون هیچ تکلیفی بی هر مقوله و سرگردان زمان زیاد میتواند جهنمی تمامعیار...
-
چرا پیش از افتادن، به برگِ ناز میمانیم؟
سهشنبه 2 دی 1404 12:40
چرا پیش از افتادن، به برگِ ناز میمانیم؟ در آغوشِ کمی سبزی، به روی راز میمانیم؟ نه از بیمِ زمین خوردن، نه از ترسِ فنا رفتن که در پروازِ بیمعنا، دمی آغاز میمانیم جهان بیبرگ،خشکیدهست،بیتاریخ وبیپیوست به شاخه وصل میگردیم، و بعد از باز میمانیم چهسان افتادنآگاه، بدون مهر، ممکن نیست؟ خداحافظ نمیدانیم، اگر هم ساز...
-
نه شروع دارم
سهشنبه 2 دی 1404 12:39
نه شروع دارم نه پایان فقط یکی آمد و مرا نوشت تا جایی که حوصلهاش کشید. در سطر سوم حرف از آسمان شد ولی کسی هوا را بررسی نکرد. من، یک مشت «شاید» و «احتمالاً» هستم درون کشوی شاعری که هنوز نمیداند دلتنگ است یا فقط بیاینترنت. گاهی «من» را پاک میکند گاهی «تو» را اضافه گاهی هیچکس نیست جز سکوتی که فونت ندارد. به خودم نگاه...
-
امشبم باز
سهشنبه 2 دی 1404 12:38
امشبم باز ز دلتنگی و تنهایی بیدارم در سکوتی طولانی در خیالی خوش روی دیوار اتاقم در کنار یادگارت نامت را نوشتم در کنارش چند درخت و گل یاس نقش کردم عطر و بوی نامت همچون بهاری با عطر گل یاس آمیخته شد و اتاق کوچکم را عطر آگین کرد بوی تنهایی و دلتنگی من پنداری به فراموشی رفت و منم در رویایم با خودم می گویم نام او در کنار...
-
زندگانی به مراد دل ما هیچ نبود
دوشنبه 1 دی 1404 12:36
زندگانی به مراد دل ما هیچ نبود من که پیوسته به فکر دگران از کم و بیش هرچه خوردیم همه غصه و غم بود دریغ توالها بدانی که چه آمد به سرم از دل ریش من نه آن صوفی بنشسته به مسجد هستم و نه فکرم برود سوی سرای درویش بعد صد سال که عمر روبه افول نزدیکست هرچه دیدم نه ثوابی، نفرستاده ز پیش هرچه بودم پی آزار کسانم هرگز این نه آیین...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 1 دی 1404 12:35
-
من از جهان پلید شما خبر دارم
دوشنبه 1 دی 1404 12:35
من از جهان پلید شما خبر دارم جناس واژهای از جنسِ دردسر دارم نه آن بهانه که خود را به پای غفلت و نان که من خدای گریز از درِ (اگر) دارم چه سود از آنکه بچرخد کلید تکراری که لابه لای تنم قفلِ کله خر دارم میان جمجمه ام صد اتاق پر تردید که بر درِ (همه یا هیچ) یک نظر دارم دهانِ حافظه را میفشارم و شب ها برای خواب، فقط...
-
چه چیزی به من حسِ نیرومندی میدهد؟
دوشنبه 1 دی 1404 12:34
چه چیزی به من حسِ نیرومندی میدهد؟ عاشق بودن… و کار کردن. عشق، یادآورِ خاموشِ این حقیقت است که زندهبودن فقط تکرارِ نفسها نیست؛ لحظهایست که جرقّهای بیرون از من در اتاقِ تاریکِ درونم چراغی میافروزد. عشق، نیروییست که نمیپرسد: «چقدر خستهای؟» بلکه آرام در گوشِ روح میگوید: «چقدر میخواهی بمانی؟ چقدر میخواهی...
-
سازِ شکسته،
دوشنبه 1 دی 1404 12:33
سازِ شکسته، در آغوشِ کولی، آهسته میتپد... بویِ بارانِ مانده، زبریِ چوب، حافظهٔ درختیست که روزی نامِ میوهها را بر دهانِ کودکان شیرین میکرد. اکنون میوهها صدا شدهاند؛ هر نت، پرتوی کمجان در پیچِ کوچه، و هر لرزشِ سیم راهی نهان که اندوه را به لبخندِ کودکان میرساند. کودکان پای برهنه بر خاکِ سرد گردِ کولی حلقه...
-
چشم و دل و دستم
دوشنبه 1 دی 1404 12:33
چشم و دل و دستم نمی رود پی این روزهای بیات آسمان پر غبار! اشکی بریز حسی تازه و نمناک ببار... فروزنده عباسی
-
چشمم به ره زودی بیا جانم تو بر بالین من
دوشنبه 1 دی 1404 12:32
چشمم به ره زودی بیا جانم تو بر بالین من هر چند که من فرسوده ام ای مهوشم شیرین من بنگر به من یک دم گلم هر چند که من بی حاصلم با یک نگه کن کاملم دنیا کند تمکین من هر شب نویسم نامه ای ای مه جبین خود کامه ای هرگز نگویی پاسخی ، یادت شود تسکین من از دوریت بشکسته ام من بی قرارم خسته ام گنجشککی پر بسته ام یادم بکن شاهین من...
-
نمی دانم که از واژه چرا آخر فقط درد است می بینم
دوشنبه 1 دی 1404 12:31
نمی دانم که از واژه چرا آخر فقط درد است می بینم میان روضه رضوان چرا آخر فقط ناله است می بینم چرا در باغ پاییزی صدای ناله برگ را به زیر پا می بینم میان دشت خشکیده صدای ناله ریگ است در جا می بینم چرا در پرسه آهو ندای مرگ گندم زار می بینم میان تاختن توسن میان باد فقط ابصار می بینم چرا در رقص پروانه ز چشمش اشک را می بینم...
-
آخرین قطرهام و در دل کم، زندگیام
دوشنبه 1 دی 1404 12:31
آخرین قطرهام و در دل کم، زندگیام مثل یک بازدمم بسته به دم زندگیام کولی بام بلا بودم و از چنگ تو باز پرکشیدم که رسانم به حرم زندگیام میبُرد تیغ جفاکار، دمادم لب من مینویسم به رخ تند قلم زندگیام ساعتی قیمتیام نیست مرا قصد فروش روی بازار خودم خورده رقم زندگیام این همه پردهسرا در دل بیدار فلک میدرد دست گریبان...
-
رنگ رخسارت شرار کهکشان
دوشنبه 1 دی 1404 12:30
رنگ رخسارت شرار کهکشان می زند آتش به این کون و مکان یک نظر کردی و جانم سوختی چون شرر افتاد در بیت دخان ذره ای بودم به عشقت آفتاب کرده ام پرواز تا دریای جان باده ی چشم تو در جان ریخت نور مست شد دل بی خبر از هر عیان هر نفس بی تو چو زندانی شدم می کشد جانم غم و اه و فغان بی تو شب ها بال پروازم شکست می فشارد در دلم حبس...
-
وقتی گره از موی خود،ای عشق من وا میکنی
یکشنبه 30 آذر 1404 12:34
وقتی گره از موی خود،ای عشق من وا میکنی دنیای محزون مرا، حقا که زیبا میکنی من یک نهنگ عاشقم، تو با نوازش های خود من را فراری از دل و آغوش دریا میکنی تا کی به وعدههای تو،دل خوش کنم زیباترین با عاشق چشم خودت، امروز و فردا میکنی من که شدم مجنون تو، پس ای نگار نازنین چشم و دلت را تو چرا، مانند لیلا میکنی؟! افتاده ام...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 30 آذر 1404 12:33
-
به موجی از شب و دریا، ادیب افتادهای بانو
یکشنبه 30 آذر 1404 12:32
به موجی از شب و دریا، ادیب افتادهای بانو به تاریکی زدی دل را، غریب افتادهای بانو در آن فانوس دور از دست، نوری هست و بیمی هست چرا در ساحلِ حسرت، نهیب افتادهای بانو؟ تو آن راز نهان هستی، که از چشمان ما دوری به کنج قاب یک رویا، شکیب افتادهای بانو چه رازی داری ای زیبا، که دریا محوِ نام توست؟ چو ابری از تلاطم ها، عجیب...
-
باشهدا
یکشنبه 30 آذر 1404 12:32
-
گفتی که میان غزلی نام مرا گاه بیاویز
یکشنبه 30 آذر 1404 12:30
گفتی که میان غزلی نام مرا گاه بیاویز کی آن غزلم شعر شود در شب پاییز آرام ترین لحظه ی این صبح، صفا گشت با قهوه ی چشم ، تلخ ترین ماه دل انگیز شیرینی هم صحبت شیرازی ات ای فصل در ساحل و دریای دلم بسته به جالیز لبخند زمستانگی چون کوه به پژواک می خورد، به یک آینه در پهنه نی ریز یک قند از این کام لبت گوشه ی فنجان شیرین کندش...
-
می روم از پیش تو
یکشنبه 30 آذر 1404 12:30
می روم از پیش تو اما نمی دانی کجا می روم من از غمت تا گم شوم در نا کجا کن تو دریا . این دل مردا بیم تا نمانده جز پلاک از من به جا ای شب از چشم سیاهت شب شده سینه ام از عشق تو در تب شده شاخه ای هستم شکسته زیر باد بی تو جانا . جان من بر لب شده کرده ای یارا مرا در آتش غمها رها چاره ای کن . باد و طوفان تا نکند ه ریشه های...
-
آن شبی که هر دو
یکشنبه 30 آذر 1404 12:29
آن شبی که هر دو در زیر باران خیس شدیم به من گفتی اگه دلتنگم شدی در یک غروب پاییز دلگیر زیر باران قدم بزنم ولی چرا خیس نشدم شاید چون تو در کنارم نیستی باران ، خاطراتی که از آسمان بارید ترنم آن خاطرات همیشه برایم زنده است و کنارم نفس می کشند چون تو در ذهنم ماندگاری باران ، خاطراتی که از آسمان بارید بعد از تو در هیچ...
-
در عاشقی از مجنون واللهِ که من پیشم
یکشنبه 30 آذر 1404 12:28
در عاشقی از مجنون واللهِ که من پیشم او بیخبر از لیلا، من بیخبر از خویشم با تیشه اگر فرهاد، بر سنگ بزد زخمه من زخمه زنم بر دل، آوارهٔ دل ریشم تو عهد شِکن بودی، من ساده دلی عاشق عهدی نشکستم من،کفر است چو در کیشم سرسبز چو دشتی بود، چشمان فریبایت صد حیله زدی بر من، تو گرگی و من میشم در باغ محبّتها، گلها همه بیخارند...
-
شب یلدا،
یکشنبه 30 آذر 1404 12:27
پاییز هزار رنگ میرود و زمستان سپید رنگ از راه میرسد و در این میان شبی است بلند به بلندای یک فرهنگ آئینی رنگارنگ به سان پاییز و درون مایهای سپید به رنگ زمستان شب یلدا ، شب کنار هم بودنها بر شما مبارک
-
ایستادهام در باد
یکشنبه 30 آذر 1404 12:26
ایستادهام در باد مثل گلی که نمیداند بوییدن نام دیگرِ لمس شدن است . سیدحسن نبی پور