-
بنده ی من چشمهایت را ببند،
دوشنبه 8 دی 1404 12:59
بنده ی من چشمهایت را ببند، اندکی آرام تر، راحت بخواب دستهایت را به دستانم بده، فارغ ازخوف وخطر، راحت بخواب با تو می مانم در این دلواپسی، من تمامِ عمر، همراهِ توأم ساده بُگذر از خزانِ زندگی، کن رها این دردِسر، راحت بخواب فصلِ سردِ بی قراری بُگذرد، در کنارِ من، دمی آسوده باش پا به پایِ لحظه ی بیداری ات، می نشینم تا سحر،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 8 دی 1404 12:58
-
دل تنگی ات را دوست دارم
دوشنبه 8 دی 1404 12:58
دل تنگی ات را دوست دارم دل تنگم کن مرا بکش به زیر سنگم کن نگاهت را مگیر از من که بی نگاهت ، نفس حبس می شود مرا گرمی نگاه تو ست که مرا جان می بخشد و صدای لبخندت احیا می کند قلب در خون تپیده را من شاخه ی بی برگ و نوای زمستانم من عاشق به لب آمده جانم ای زیبا رو ، از جانم چه می خواهی شبها ، به کابوس تو مشغولم روز ها ، از...
-
خواب پنهان در دل شب،
دوشنبه 8 دی 1404 12:57
خواب پنهان در دل شب، پردهها را باز کرد موج خاموش از میان بر سینهی صحرا نشست نور لرزان بر فراز قلهها پرواز کرد باد سرگردان مسیر تازهای را فاش کرد چشم بیداری ز خواب کهنه ناگه برجهید تادر آغوش زمان آرام گیرد جانمان سنگ خاموش از تپش در ژرفنای آتش شکافت رود پنهان در مسیر خویش دریایی بِجَست صبح روشن بر درختان شاخهها را...
-
لبخندت سادست بوسه هات گرمه
دوشنبه 8 دی 1404 12:57
لبخندت سادست بوسه هات گرمه سهم من از تو یک نگاه در مه با من بمون که ، موندن آسونه با تو هر لحظه، انگار بارونه دستامو بگیر، نذار تنها شم دلِ من میخواد با تو رسوا شم فصلِ بیبرگی، فصل دلتنگی هر لحظه میخوام با تو پیدا شم قلبامون به هم شده وابسته لبخند ناز ت به دل نشسته هر دومون انگار دلواپس شدیم وقتی که با هم هم نفس...
-
خستهام از کوچههای تنگ و تاریک زمان
دوشنبه 8 دی 1404 12:53
خستهام از کوچههای تنگ و تاریک زمان می رسد امیدمان زان سوی فردای جهان گرچه طوفان میوزد بر خانههای بیپناه باز میتابد چراغ عشق در قلبی نهان قصهی دل با وفا در دفتر تاریخ عشق مینویسد نام انسان را به خطی جاودان هر کجا آواز شادی میرسد از کوچهها میگریزد سایهی اندوه زان خاک و مکان با وفا و مهر یاران میشود این روز...
-
لب بر سخن گشودم تا غم دل بگویم
دوشنبه 8 دی 1404 12:51
لب بر سخن گشودم تا غم دل بگویم لیکن خودت که بهتر حال مرا بدانی جان را کنم فدایت، جز این چه چاره باشد؟ دنیا فنا شود چون، غایت همه تو باشی عزت دهی یکی را، دیگر بری به ذلت هم جان دهی یکی را، جانِ دگر ستانی دل در گِروت دارم، دلبر که بهتر از تو؟ سختی ز تو شود سهل، جز خیر من نخواهی شبهای تار من را نور رخت فروغ است خورشید...
-
فکرو امید همه در عمل قابله بود
دوشنبه 8 دی 1404 12:50
فکرو امید همه در عمل قابله بود عمر گران همه در گذر قافله بود حال اندوه گران از دل امید گذشت این خموشی من از غربت نادره بود آن جدایی من از باور آسوده چه بود این پریشانی من از خواهش رابطه بود پایه بنیاد من از خواهش اسرار بگفت عشق من در طلب همسفر فاصله بود دگر از قصه ی تبعیدی من آواره نگو همه غصه وغم سر دلداده عاقله بود...
-
آرام دل........
دوشنبه 8 دی 1404 12:49
آرام دل........ در این جمله ی بلندِ زندگی من مفعول توفاعل عشق مُسند و چه زیباست این نحوِ شکننده که هر لحظه با نگاهِ تو از نو ساخته میشود حسین گودرزی
-
همیشه باغ به دست خزان نمیماند
دوشنبه 8 دی 1404 12:48
همیشه باغ به دست خزان نمیماند چنان که تیر به چنگ کمان نمیماند اگر ز چشم تو امروز خون نمیریزد ولی همیشه به خواب گران نمیماند تو نیز بگذر از این کوچههای تنگ و سیاه که این جهان به کسی مهربان نمیماند چه لاف میزنی از دورههای دیروزی کسی که پیر شود پهلوان نمیماند! و هرچه را که عزیزت کنی، سرانجامش هزار مرتبه گویی...
-
دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست
یکشنبه 7 دی 1404 13:20
دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست و امروز همان است روزی که بهترینها در آن پنهانند من اینجایم همه چیز زیر دیدگانم بر فراز کوهها و صخره ها از بلندای آسمان بیکران پژواک صدایم زمزمه مناجاتم است خداااااااااااااااااااا میدانم که می دانی مرا میدانم که می بینی مرا میدانم که می شنوی مرا، اگرچه آن صدا نهفته در سینه است میدانم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 7 دی 1404 13:19
-
قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد
یکشنبه 7 دی 1404 13:19
قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد زمین مصالحه کرد و زمان به رقص آمد نسیم اهلی زلفت که گشته خلوت خواه سحر به جذبه ی رویت گران به رقص آمد تو بی هوا تری از ناگهان و پیش تو باز هزار حادثه ی ناگهان به رقص آمد شفای دیده ی تاریک قوم کنعانی عزیز و شاه و زلیخا نهان به رقص آمد ز بوی گوشه ی شالت جهان معطر گشت صبا به یمن ورودت...
-
در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو
یکشنبه 7 دی 1404 13:18
در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو سوگوارم بعد از آن یاد، و شدم دلدار تو در شب اندوه، چون شمع شبم بیدار تو در دل طوفان شدم، آرام آن رفتار تو در نگاهت، خانه ای از نور شد افکار من در سکوتت، نغمه ای شد زمزمه در کار تو در عبور از کوچه های وهم، شد تکرار تو در غزلهای دلم، پیچیده شد اشعار تو در دل شب های سردم، آتشی از آه...
-
زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا
یکشنبه 7 دی 1404 13:16
زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا هر که را کردم محبّت در عوض دیدم جفا رنجها بردم به عمرم بس که بودم ساده لوح هر کسی زد لاف یک رنگی شدم خامش چرا زجرهایی من کشیدم بی سبب کزدستِ دوست گشته ام کز نا رفیقان بر بلا ها مبتلا ضربه ها از نارفیقان خورده ام در زندگی اشک ها یی ریختم هر روز هر شب در خفا جز محبّت من نکردم بر رفیقی...
-
نیستی اینجا بارا نی ست
یکشنبه 7 دی 1404 13:15
نیستی اینجا بارا نی ست هوای نبودنت خیسی ست می روم به همان کافه ی همیشگی گوشه ای دنج من وتو قهوه ای تلخ... یک صندلی برای من ویک صندلی جای خالی تو دلم گرفت وقتی فنجان قهوه ات را دیدم سرد و خاموش نگاهم می کرد چقدر در نگاهش غم بود فنجانت را بوسیدم تمام غمهایت را به جان خریدم... بهنوش میرزایی
-
ای شکوفه
یکشنبه 7 دی 1404 13:14
ای شکوفه ای واژه ی سپید درخت سبز وقتی تو لب می گشایی هوا فقط سخن می گوید از چیز هایی که فقط قلب ها می فهمند از صبر زمستان از وعده ی نوروز از شادی باران تو تنها یک گل نیستی تو یک تکانه ای تو انقلاب سفید معطری در سکوت شاخه ها وعطر تو همان نقش کهن راه است که ما را به خانه خویش باز می خواند... بهنوش میرزایی
-
اونی که زیر همه قول و قسم ها زد و رفت
یکشنبه 7 دی 1404 13:09
اونی که زیر همه قول و قسم ها زد و رفت رد شد از من به دل جادّه ها تنها زد و رفت اون که از موندن و ساختن واسه ما قصّه می گفت اوّل غصّه ی ما دیدی چه زود جا زد و رفت؟! اونی که خوب با دل عاشق زارم تا نکرد نسخه ی آخرو خوب برای ما تا زد و رفت! رفت ولی خاطره هاش نگم چه کرد با دل ما! چرا اون زیر همه قول و قرارا زد و رفت؟! اونی...
-
من برگِ زردی از درختی دیر سالم
یکشنبه 7 دی 1404 13:06
من برگِ زردی از درختی دیر سالم طوفان مرا لرزانده ، با او در جدالم سیلی زده برصورتم ، خاموش گشتم من در کنارش، بی زبان و گنگ و لالم بستم زبان و می زنم نقشی به لوحی یا با قلم می گویمت، از ،شرح حالم روزی بخواند شعرمن ،شاید همان وقت دلخون شود از خواندنِ رنج و ملالم گوید مرا ، دیوانه ای ، باشد، همینم مانند مجنون ،یکدل و پاک...
-
آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا
یکشنبه 7 دی 1404 13:04
آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا این همه بد میکنی من با تو خو دارم دلا پای حرف من نشین یک روز گر فرصت کنی زخمهای لاعلاجی در گلو دارم دلا اشک را گم کرده ام در حسرتش آوارهام دفتری پر از غزل از داغ او دارم دلا سالیانی مینشینم پای صحبتهای تو لحظه ای رو کن به سویم آرزو دارم دلا سرّ دل معروف باشد در نگاه آشنا لیک من رازی...
-
برخیز و ببین ظلمت این شهر روان است
شنبه 6 دی 1404 13:07
برخیز و ببین ظلمت این شهر روان است بر بام فلک ناله و فریاد اذان است تاریکی این شب نَه از آیین زمان است این پردهی افتاده، نشان از خفقان است آن روز که آواز زن از بند رها گشت در دفتر تاریخ همان روز زنان است مایی که دگر تاب نداریم در این شهر این قصهی خونین که به تکرار عیان است از چشمهٔ این بادیه، آبی نتوان خورد این آب...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 6 دی 1404 13:05
-
عشق را گویند، ناز است و نیاز
شنبه 6 دی 1404 13:04
عشق را گویند، ناز است و نیاز ابرکی، جاری از آن، باران راز صحبتی از عمق و ژرفای وجود قصۀ پیشانی و مُهر و سجود اشتراک هر چه پاکی در دل است رحمتی کز آسمانها نازل است مرد سختی های راهش گر شوی دور از اندوه و دو چشم تر شوی گوهری در جان "تابان" شد نهان قصه اش بر پردۀ هفت آسمان محمد رزاقی
-
تو در کدام نقطهی جهان ایستاده ای
شنبه 6 دی 1404 13:03
تو در کدام نقطهی جهان ایستاده ای که هیچ نقشهای مرا به تو نمیرساند؟ و من در جغرافیای چشمانت گم شدهام؛ جایی که آسمان پایین میآید و جهان در سکوت نگاهت تمام میشود… باران ذبیحی
-
زمانی که منو تنها
شنبه 6 دی 1404 13:01
زمانی که منو تنها در کنار درخت اقاقیا به انتظار رها کردی شروع به نامه نوشتن کردم چند سطر به ذهنم رسید نه خیلی سرد است بگذار با گرمی بنویسم اگر بنویسم که هنوز دم غروب به کنار همان درخت می آیم و عطر بجامانده در لابلای برگهای درخت به مشامم می رسد به گرمی نوشتم؟ نامه اول را تمام کردم چند گلبرگ یاس ضمیمه آن کردم هم بوی...
-
احساسِ من از تلخیِ این خواب گذر کرد
شنبه 6 دی 1404 13:00
احساسِ من از تلخیِ این خواب گذر کرد دلبسته نشد، عاشق و بی تاب گذر کرد از غربتِ شهریور و از سردیِ خُرداد از پیچ و خم و وحشتِ گرداب گذر کرد در ساحلِ چشمانِ تو با چنگ و نی و ساز جامی بزَد و مستِ میِ ناب گذر کرد با هُرمِ نفسهای تو ای عاشقِ بیدار بی واهمه از بسترِ مُرداب گذر کرد تا چوبِ حراجش زده شد بر سرِ بازار همچون...
-
از من نپرس
شنبه 6 دی 1404 13:00
از من نپرس که این ستاره از کدام شاخهی درخت روییده است. چرا جیبهای خالی پر از دستهاست، چرا هیچ جویِ آبی از این کوچه نمیگذرد. دربِ این خانه بسته است، پلههای پشتبام یکدرمیان، و ساعتِ سماطهدار مدام زنگ میزند. دل زیرِ سایهی آفتاب میپزد. نپرس چرا دیوار به تکیهگاهش شک کرده، چرا پنجره از آمدن برمیگردد. اینجا...
-
شهدی ز کلام تو اگر وام گرفتم
شنبه 6 دی 1404 12:53
شهدی ز کلام تو اگر وام گرفتم از عاقبتش تلخی ایام گرفتم دیدار تو شاید نشود قسمتم ای گل از باد بهاری زتو پیغام گرفتم من عاشق دیوانه ی تو گوشه نشینم از دولت عشق تو به خود نام گرفتم بیماری من از رخ زردم که عیان است از جهره ی گلگون تو من فام گرفتم چون بوی تو آمد به مشامم شب دوشین از عطر دل انگیز تو من کام گرفتم گفتی که برو...
-
صبا به بوی گل، بدر کشید، مرا
شنبه 6 دی 1404 12:51
صبا به بوی گل، بدر کشید، مرا شدم چو شبنم و، لاله سرکشید مرا ز فرطِ عشق کبوتر، شدم به بام و درش نداد رخصتِ پرواز و پر کشید، مرا مُدل شدم، که تصویرِ حالِ من، بکشند کشید نقش و چه خوش دربدر کشید مرا به اعتراض گشودم زبان، سِتُرد آن را کشید بار دگر، خونجگر کشید مرا به گریه گفتمش آبی، مگر به رحم آید به خنده خط زد و با چشم...
-
در شعرم قصه ی آمدنت را سروده ام
شنبه 6 دی 1404 12:47
در شعرم قصه ی آمدنت را سروده ام حضور هر از گاهت کنار آن گل بوته ها همان جا که سالی یک بار می آیی و آرام ناپدید می شوی… داود دوستی