-
چه گویم از دل، چون دردهایم ماجرا دارد
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:54
چه گویم از دل، چون دردهایم ماجرا دارد چه شبها چشمهایم، گریههای بیصدا دارد جوانی را ندادم دست پیری باز میدانم بهار زندگانی زخم خود از آشنا دارد میان خواب و بیداری ترا می بوسم اما عشق میان وهم و اوهامم خبر از دل خدا دارد تو را دیدم کنار او دو دستت را فشرده بود به گوشم گفت واژهای، تو چشمانت خطا دارد در آغوشم کشم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:52
-
پاییز رویای شیرینِ مردمان است
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:51
پاییز رویای شیرینِ مردمان است لیک برای من، مرثیه ایست برزخ گونه شمارشی معکوس تا جهنمِ یخ زده تا دِی، میلادِ تنهاییِ زنی در فصلِ ماتم زده پاییز، فرزندِ شهریست واژگون: شهریور! خوشه های سرخ و طلاییِ برزخِ من پاییز چلچراغِ تار هراس است در شبِ انتظار انتظاری برای مرگ، رکود، پریشانی پریشانی ای همواره در اوراق خونین تقویم ها...
-
ای قطار آجرک های خاموش
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:48
ای قطار آجرک های خاموش بر ریل ملات های سیمانی اکنون که دچار انسداد دیوارهای مجروح و عریانی با تو به کجا میتوان گریخت ؟ در تو ایستگاهی می نوازد بی نجوا ایستگاهی تاریخ را به سینه کوبیده ایستگاهی به تماشای من چشمک میزند با چشم دوربین مدار بسته ای بدوی در مدرنیتی تاریخ گذشته با تو به کجا میشود گریخت ؟ آنگاه که به جای او...
-
ابرها در سکوت شناورند،
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:47
ابرها در سکوت شناورند، و شاخهای که هنوز بار زمستان را بر دوش دارد به شعلهی کمنور خورشید چنگ میزند چنگی که هم رهایی است، هم پیوند با زمین. باد میآید و راهش را به هیچکس نمیگوید، چیزی را با خود میبرد، نه برای از دست دادن، بلکه برای یادآوری: بعضی صداها فقط وقتی سکوت را میشکافی پدیدار میشوند. و همانجا که انتظار...
-
من از بغضی فروخورده
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:45
من از بغضی فروخورده من از آن سوی تردیدم هر آنچه گفتی و گفتند سکوتم را نبشنیدند کلامی از گلو نامد من از قلبم سخن گفتم ز هر بیتم به تنهایی تو گویی قوم سردی طرد چو بنوشتم ترسیدند، همه یک شب یکی گشتند شبیه خط بطلانی میان زندگی و مرگ حذر کردم از کل ام و از هر جز نومید ام گلنار معینی
-
کرم بودم
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:44
کرم بودم در حصارِ پارچهای از فریب پیلهای که دیوارهایش از وعدههای نرم دوخته شده بود. آرزو؟ پرواز بود. فهمیدنِ دلیلِ اینهمه بال، اینهمه رنگِ پنهان. باید میگسستم، از تار و پودِ امنِ پوچ. میخواستم از این دشتِ خاکستری به باغی برسم که در آن، معنای بال زدن را نفس بکشم. مینا صالحی
-
رها شدم.
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:43
رها شدم. بالها عطشِ هوا را چشیدند و من، از دشت به باغ، از باغ به آفتاب، رقصیدم. سرگردانیام، جستجویِ آینه بود. اما پاییز، نزدیکتر از انتظار آمد. و زمستان... نه مهربان بود، نه عجول. یخ. تمام شد. در یک تپشِ یخزده، در یک لحظهی انجمادِ مطلق. زمان، مثل بارشِ برفِ سنگین، مرا پوشاند. من تبدیل شدم به مجسمهای از سرما. یک...
-
به سرم هوای صبریست که چون بهار باشد
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:41
به سرم هوای صبریست که چون بهار باشد که درونِ سینه چشمی ز زلالِ یار باشد من و داغِ تشنگیها و امیدِ بارشی دور چه کنم اگر دلِ من به چنین قرار باشد چو درختِ پیرِ خشکیده، امید در دلم زاد که هنوز ریشهی من به هوایِ کار باشد چو نسیم بر گذر کرد و مرا نداد پیغام به گمان دلِ صبوریست اگر نثار باشد همه کس به جویِ ظاهر طلبند...
-
تو را در بیت بیتِ
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:40
تو را در بیت بیتِ شعرهایم تو را در لحظه ها و روزهایم تو را در اشکها و خنده هایم می نویسم گره خوردی به عمقِ تار و پودم نشستی بر دل و جان و وجودم تو را با قطره های مهرم می نویسم سمیه کریمی درمنی
-
دل و جان در غم تنهایی من بیمارند
سهشنبه 4 آذر 1404 12:40
دل و جان در غم تنهایی من بیمارند ابرها نعره زنان اشک مرا می بارند خواستم اشک زدایم ز دو چشمان غریب به که گویم که کنون دیده و ید خونبارند از تو جانا طلبی نیست بجز مهر و وفا و ارنه در محبس ما سنگدلان بسیارند دیدگانی که دمی بازنگشت از رخ یار حالیا غرقه به خون منتظر دیدارند همتم ده که تحمل کنم این زجر عظیم یا مجالی که غم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 4 آذر 1404 12:39
-
طعنه زد بر دل شیدا شده استادی علیم
سهشنبه 4 آذر 1404 12:38
طعنه زد بر دل شیدا شده استادی علیم که مبادا شوی اغفال فرایند شمیم اگر از دوروبرت بوی خوش آمد به مشام صبرکن قره مشو شانه مزن زلف نسیم سربه اندیشه بزن واقعه را خوب بسنج شاید آن تحفه خبر می دهد از وضع وخیم بگذر از وسوسه هایی که شبیه اند به جام ای دل ؛ عاشق شدن اسان نبود بی زر و سیم؟ بهتر است اندکی ازعقل و خرد مست شوی تا...
-
ماه خمیازه کشید
سهشنبه 4 آذر 1404 12:36
ماه خمیازه کشید قطره ای آب چکید آهو از جویی پرید بانگ آورد خروس مژده نوید خبر ای بی خبران صبح دمید! خفته انگشت گزید غنچه بی تاب شد و جامه درید بلبل از راه رسید شبنم افتاد ز سر شاخه ی بید مار از لانه خزید اسب آرام دوید کوه بر خود لرزید هم صدا نغمه ز هر سو پیچید... و گُلی گفت بلند لحظه ی دیدار رسید! دشت پر همهمه گردید...
-
آزرده دلی از چه برافروخته ای؟
سهشنبه 4 آذر 1404 12:35
آزرده دلی از چه برافروخته ای؟ چشمت به خداوند جهان دوخته ای؟ ترسَت بُکُش و دست به زانو بگذار چشمت به همان باد که اندوخته ای از ترسِ فنا میل به ماندن داری خود را به توهمِ خوش آویخته ای با مرگ عزیزان به تمنا منشین بر روی جسد خاکِ فنا ریخته ای احساسِ تو و ترس ز درد و ز فنا از پیش به پوچی جهان باخته ای (اسرار ازل را نه تو...
-
من پابرهنه ترین فصل سالم
سهشنبه 4 آذر 1404 12:33
من پابرهنه ترین فصل سالم تنها و عاشق.. بغض هایم را یک به یک میخورم.. تلمبار میشوم درخودم تا شاید کسی سراغ بغض هایم را بگیرد.. اما چقدر آدم ها زود عادت میکنند به پاییز بی باران.. علی افشاری اردکانی
-
اینکه به تو قول بدهم
سهشنبه 4 آذر 1404 12:28
اینکه به تو قول بدهم خوشبختت کنم دروغ گفته ام ولی این را می توانم به تو بگویم اگر روزی درهای خوشبختی به رویم باز شدند تو را هم با خودم می برم بهمن نوری قاضی کند
-
بهایِ آن خط سرخی که نقشِ لبخند است
سهشنبه 4 آذر 1404 12:27
بهایِ آن خط سرخی که نقشِ لبخند است اگر که ساکنِ عمرش شوم شبی چند است؟ چو یوسفم که به نفرین چاه پا گیرم خیال من به گوشه ی لب ها هنوز در بَند است مثال تو و من شبیه رویاهاست به قصه ی پری و پادشاه مانند است و یاد تو را زمان نخواهد شست دلم به خاطره ای مه گرفته خرسند است... محمود گوهردهی بهروز
-
نیامدی
سهشنبه 4 آذر 1404 12:24
نیامدی ولی قلم همیشه کنار دیوان اشعار است برای از تو نوشتن بهانه بسیار است نیامدی تمام افکارم پر است از صدای پای آب که ترجمان شکنجی، همیشه تکرار است نیامدی چشم هایم تا ابد در انتظارت ، به راه خواهد ماند برای شب و پنجره و مهتاب ، از تو خواهم خواند نیامدی شمعدانی ها قد کشیدند و غنچه باز کردند بابونه ها با دمنوشی از...
-
روزگاران همچو تشویش قطاران میگذشت
سهشنبه 4 آذر 1404 12:22
روزگاران همچو تشویش قطاران میگذشت بس مسکوت، محور صور فلانان میگذشت سخره عالم که ما بودیم و تا بودیم به پا کور کردند کام ما،مر خود نطلبیدند ز ما؟ هر چه بود برما گرفت،از ما گرفت دوران ز ما ارکه از ماهاست،پس گو تو کجاست امضای ما؟ مهر تایید و بله گفتن به خفت های ما؟ هیچ نگذشتند ز ما،کوران چه بود تقصیر ما؟ آنچنان کاشتند...
-
دیوارها،
دوشنبه 3 آذر 1404 12:55
دیوارها، چون حافظهی فراموششده، صدای گامها را میبلعند. پنجرهها، به جای افق، غبارِ خاموشی را قاب گرفتهاند و دستها در جستجوی نوری که هرگز نمیتابد به سایه بدل میشوند در این خلأ، تنها تپشِ قلبِ خاموشی به یادمان میآورد که جهان، گاه آینهای است که از بازتابِ خود میگریزد و دیگر تصویر نمیسازد تنها بازتابِ ترساست...
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
دوشنبه 3 آذر 1404 12:54
-
دلم آویخته است
دوشنبه 3 آذر 1404 12:54
دلم آویخته است به پنجرهای خاموش که نسیم، میان موهایش لالایی فراموشی میخواند و باد تار خاطرهها را در نگاهش مینوازد در بیقراری شب نفسهای لرزانم با قلم سکوت روی شیشهی یخزده رقصی از نور و سایه مینگارند صدایی اهسته چون شکستگی یخ در گوش مهتاب میپیچد و هر بار که موج آرام یادت بر سینهی مه میلغزد چهرهی عشق چون...
-
یازهرا س
دوشنبه 3 آذر 1404 12:53
-
شبی با خاطراتم خلوت و در خود سفر کردم
دوشنبه 3 آذر 1404 12:51
شبی با خاطراتم خلوت و در خود سفر کردم و چشم از دیدن ایام یادآورده تر کردم به استقبال دورانی که خوب و بد بسر میشد همه دار و ندارم را به کاوش زیر و بر کردم به باور تا چشیدم در پس هر لحظه بودن را به دستاورد خود در چالشی نقد اثر کردم تمام لحظه های بی غل و غش در رفاقت را به جمع خرده خواهشهای جاری بخش بر کردم چه حظ کردم به...
-
لطفا سوال بعدی !!!
دوشنبه 3 آذر 1404 12:51
ناگزیرم به شما بگویم هر سوالی که درباره زندگی از زندگی پرسیدم در جواب گفت لطفا سوال بعدی !!! بهمن نوری قاضی کند
-
دلبرک منتظر و چشم به راه
دوشنبه 3 آذر 1404 12:50
دلبرک منتظر و چشم به راه لحظه هارا تک به تک می شمرد چشم به در دوخته حسرت به دل است کام دل خواهد و جانش به لب است دلبرش در پی او در راه است جاده طولانی و ره تاریک است دلبرک منتظر و چشم به راه لحظه لحظه جاده را می پاید چشم به ره دوخته اندوه به دل از جدایی لبریز ، منتظر ، گوش به زنگ لحظه ها را تک به تک می شمرد دلبرش در...
-
در میانِ شبِ چشمهایت،
دوشنبه 3 آذر 1404 12:49
در میانِ شبِ چشمهایت، ماه هم کم میآورد از این همه روشنی. من به هر طرف که مینگرم، تو هستی در نسیم، در ضربانِ آرامِ قلبم، در تکرارِ نامی که بیاختیار روی لبم مینشیند. ای کاش جهان میدانست تمامِ زیباییها از لحظهای آغاز شد که تو در دلِ من جای گرفتی. رضا مرادی
-
از غمی مانده به پستویِ زمان، میترسم
دوشنبه 3 آذر 1404 12:48
از غمی مانده به پستویِ زمان، میترسم از همه فاصلههای بیمکان، میترسم دلم از شوق وصالت ،شده کوهی نمکین از نمکهای دلِ خستهدلان، میترسم دیدهام سوی تو هر شب، به تماشای جهان غرقِ رویت بشوم ،از هیجان میترسم نه دگر ترسِ شکستن، نه دگر غصّهی درد از گناهِ سیب و شیطان، به عیان میترسم رعشهای در بدنم آید و بانگی به تنم...
-
سلام ای عشق
دوشنبه 3 آذر 1404 12:46
سلام ای عشق ای چلچراغِ خاموشِ آستانهها من با دستهای تشنهام دارم قفلِ زنگزدهی خاطرات را با ناخنهای شکسته میشکافم تو را پشت شیشههای ماتِ این قرن جای تو را در حافظهی ماهیهای قرمز حوضهای خشکیده میجویم دوستت دارم گویا همین جمله کافی است تا سماورِکهنهی زمان بر آتشِ تنهاییام زمزمه کند ترانهای از نور من و تو دو...