-
در درون ساعتم ،ثانیه ها گم میشود
پنجشنبه 11 دی 1404 12:44
در درون ساعتم ،ثانیه ها گم میشود در تمام خانه ام ،آینه ها گم میشود در مسیر این خیابان کوچه پنهان میشود در فرار از نور هایم ،سایه ها گم میشود لابه لای این تلاشم که به ایمان میرسد تا به شیطان میرسم،این آیه ها گم میشود در میان سطر های دفترم خط میشوم تا به منطق میرسم ، حاشیه ها گم میشود غرق میگردم درون عمق اقیانوس ها تا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 11 دی 1404 12:43
-
و من اما کنار تو چه حسِّ بهتری دارم
پنجشنبه 11 دی 1404 12:42
و من اما کنار تو چه حسِّ بهتری دارم به این احساس میبالم که چون تو دلبری دارم تو شاهِ شاهِ خوبانی که از اقبالِ خوب خود پر از سودای آغوشت به روی تن سری دارم بنوشانم بنوشانم از آن لعلِ لبِ گیرا که در آغوش آرامت به مستی پیکری دارم سکوتم رمز فریاد است و فریادم سکوتِ عشق که با شاهِ رداپوشان پُر از گل بستری دارم تمامِ عمر...
-
من و این دل هوایی، تو و میل بی وفایی
پنجشنبه 11 دی 1404 12:42
من و این دل هوایی، تو و میل بی وفایی آه! از آن شب فراق و آه ازین غم جدایی من ازآن دمی که رفتی همه التماس وآهم ز خدا همیشه خواهم که تو زودتر بیایی به خدا قسم نباشد، قشنگ تر ز روزی که تو یک سحر بخواهی بزنی ز در درآیی تو تمام این غروب پر از خوف و رجا را چو چراغی و امیدی، چو رفیق و رهنمایی در باغ آشنایی، تو به رو مگر...
-
احساس وجودم به تو عشق است اَدا نیست
پنجشنبه 11 دی 1404 12:41
احساس وجودم به تو عشق است اَدا نیست یادت زِ منِ غم زده یک لحظه جدا نیست تا دیدمت آن روز خیالات بَرَم داشت بر گشتم و دیدم دل و دینم سرِ جا نیست یک بار نشد له نکنی حسِ غرورم ماندم به دلِ نازکت انصاف چرا نیست سر تاسر شعرم شده بر عشق سه نقطه جا خالی اشعاربجز نام شما نیست عکس رخت هر ثانیه مهمان دوچشمم تصویر هویداست ولی...
-
درد ها دارم ولی اهل شکایت نیستم
پنجشنبه 11 دی 1404 12:40
درد ها دارم ولی اهل شکایت نیستم عشق را کشتم ولی اهل جنایت نیستم روز و شب در وصف تو صد ها غزل گفتم ولی کم نوشتم عفو کن، من تا نهایت نیستم جام عشقت را کشیدی از لبانم لااقل برنگردان رو، مگر محو نگاهت نیستم ناتمامم میگذاری تا چه را ثابت کنی؟! آنقدر دوری ز من گویی تمامت نیستم راه چندین ساله را در ساعتی رفتی ولی آنقدر خامی...
-
چه بی تابی دل من ، تابِ اندیشـــیدنِ فـــــردا
پنجشنبه 11 دی 1404 12:39
چه بی تابی دل من ، تابِ اندیشـــیدنِ فـــــردا نداری و نداری هــیـــچ ، چشــــــمِ دیدنِ فـردا شده فرســـوده از دیروز ، امـــروز و کـمر بسته همـــــان دیروز و امروزم ، به فرســـاییدنِ فردا ســـرابی بود هر سو نقش فـردا ، هر کـجا رفتم کجــا باید ببینم ، چشمه ی جوشیدن فــــــردا بپاش ای مزرعـــه دار فلک ، بذر امـــــید...
-
شب را سحر کن، جانِ من، ای درد و ای درمانِ من
پنجشنبه 11 دی 1404 12:39
شب را سحر کن، جانِ من، ای درد و ای درمانِ من تا گل کند باغی دگر، در گوشهی ایوانِ من یلدا اگر سد بست و رفت، در راهِ نورِ آرزو ماندهست هنوز شعلهای، در سینهی سوزانِ من بگذار بارانِ بهار، بر خاکِ تشنهام رسد تا سبز گردد بعدِ تو، این باغ و این بُستانِ من من خستهام از سردیِ شب، از این سکوتِ بیپناه دستی اگر پیدا شود،...
-
منپای حرفم مانده ام غم را ندانم
پنجشنبه 11 دی 1404 12:38
منپای حرفم مانده ام غم را ندانم عمریست می خواهم کنار او بمانم هر سطر شعرم را به نامش می نویسم هر بار در دنیای او چون عاشقانم هم محفل غمهای من شب بوده و ماه ابریست هر لحظه نگاهِ آسمانم با کوله باری از هزاران درد بردوش آواره ای در یک مسیر بی نشانم غمنامه ام رمان تلخ زیستن بود مثل همیشه قهرمان داستانم لیدانظری
-
تو رفتهای و پس از آن هنوز محو نگاهم10/10
چهارشنبه 10 دی 1404 12:40
تو رفتهای و پس از آن هنوز محو نگاهم طلوع شبکشِ مستم! ای آفتاب پگاهم! به آفرینشت ای گل خدام وسوسه میشد! کجاست آنکه نبخشد اگر تویی تو گناهم؟ تو در میان منی چارهای بجز تو ندارم چه عاشقانه بخواهم چه صوفیانه نخواهم کجای قصهی خود را برای دوست بگویم که هرکجا که نهم دستِ خود، فوارهی آهم به سر رسیدم و هرگز امید نو شدنم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 10 دی 1404 12:39
-
پاهای تو در نور، پریشان شده در باد10-10
چهارشنبه 10 دی 1404 12:39
پاهای تو در نور، پریشان شده در باد دل خواست که در بوسه شود، شاد و گرفتار لغزید نگاه من و افتاد به زانو دل گفت: همینجاست، همان نقطهی دیدار لبخند زدی، پنجرهها وا شد و ناگاه خورشید شد از بوسهی تو، گرمتر از نار موهای تو افتاد به پیشانیِ تبدار دل خواست بماند وسط سایهی بسیار انگشت تو آرام به بازوی من افتاد دل ریخت،...
-
عروسِ سپیدِ زمستان
چهارشنبه 10 دی 1404 12:38
در پله های غروبِ پاییز، به انتظارِ عروسِ سپیدِ زمستان می نشینم وقت تنگ است... تو، شالی از عاشقانه ها، به بلندای خمیازه ی یلدا بباف و من، غزلی از بغضِ ترکیده ی انارِ دل کریمی مژگان
-
نمی دانم کجای روزگارم10.10
چهارشنبه 10 دی 1404 12:37
نمی دانم کجای روزگارم کجای روزگار بی بهارم نمی دانم دراین زندان تاریک بمانم تا به کی دور از نگارم نیایی تا تو ، شب باقی بماند که باشد مثل هم لیل و نهارم کنم احساس تنهایی و غربت تو گویی همدم و یاری ندارم نصیبم شد تمام عمر حسرت که بردی از ازل صبر و قرارم مرا چشم انتظاری کرد مجنونم نکرده انتظارت بردبارم دوباره در خیال و...
-
عیدتون مبارک
چهارشنبه 10 دی 1404 12:37
-
رنج عشق و شور شیرین می کشد فرهاد را
چهارشنبه 10 دی 1404 12:36
رنج عشق و شور شیرین می کشد فرهاد را عشق میسوزد چو آتش، جان بیهمزاد را خون دل در جام چشمش موج میزد هر نفس اشک میشوید غبار خاطر بیداد را کوه میلرزد ز آه سینهٔ پرخون یار ناله میپیچد به صحرا، میبرد بنیاد را خواب شیرین میگریزد از نگاه خستهاش شب به دوش ماه میریزد غم اضداد را عشق شیرین مینوازد زخمه بر تار وجود ساز...
-
نورِ عشق از پردهها بگشوده آن گنجینه را
چهارشنبه 10 دی 1404 12:35
نورِ عشق از پردهها بگشوده آن گنجینه را میزند بر جان من آن تابش سیمینه را چون صبا آرام بر جان و دلم آرامبخش باز کن دروازه را، روشن نما آیینه را هر نفس با یاد تو آتش فتاده بر دلم میبرد از یاد من آن مستی دیرینه را چون نگاهت میرسد، خورشید در دل میدمد میگشاید در دل شب راز را پیشینه را بوسهٔ شیرین تو چون شهد بر جانم...
-
هر کجا ردِّ تو را دیدم
چهارشنبه 10 دی 1404 12:34
هر کجا ردِّ تو را دیدم با دلم، جانم، می کشیدم دل ، می نوشتم ،،عشق ،، درخیالم با تو بودم هر کجا، روی ساحل، جای پایت در نگاهم طرح آن دل بود و من می نوشتم ، جان تر از جانم فقط دوستت دارم همین موج می امد و دریا با خودش می برد ان مهر تو را گویی انگار که دریا با دلم لج کرده بود، محمد علی معصوم زاده
-
هرکس که رسید زخم بر من زد و رفت
چهارشنبه 10 دی 1404 12:34
هرکس که رسید زخم بر من زد و رفت تنها به شروعٍ عشق دامن زد و رفت آن لحظه که دل باختنم حتمی شد آن را وسطٍ معرکه گردن زد و رفت لیلاموسوی
-
زنگ آفتاب
چهارشنبه 10 دی 1404 12:33
زنگ آفتاب از آغوش گرم تو دستم رها میشود. سیدحسن نبی پور
-
رسید بشارت جان، این سحر نمیماند
سهشنبه 9 دی 1404 13:48
رسید بشارت جان، این سحر نمیماند شب از هجومِ نگاهِ قمر، نمیماند غمِ نهفته در این سینهزار خواهد رفت که هیچ زخم، به تیغِ نظر نمیماند جهان عبور نسیمیست بر تنِ خاکی بماند ارچه، به جانِ بشر، نمیماند زمانه بر دلِ عاشق وفا نمیآرد که در ترازوی او، مختصر نمیماند دلی که سوخت، به آتش طنین امیدی به باد رفت، ولی شعلهور...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 9 دی 1404 13:47
-
فرض کن دریا
سهشنبه 9 دی 1404 13:47
فرض کن دریا از دکمهی پیراهنت شروع میشد و من که همیشه شناگرِ ماهری بودم در لیوانِ آبِ روی میز غرق میشدم (نه! این سطر را خط بزن... هنوز زندهام) تو با چمدانی که بویِ جلبکِ خداحافظی می داد در حجمی از سکوت که هندسهی اتاق را به هم ریخت در پلهها فرو رفتی (عجیب است!) ساعت هنوز کار میکند اما زمان روی مچِ دستِ چپم لنگر...
-
برف که میبارد
سهشنبه 9 دی 1404 13:46
برف که میبارد گویی تمام گناهانِ زمین سفید میشوند اما گناهِ من سبزتر میشود و از گوشهی چشمهایت میرویَد من کلمهام را زیر زبان پنهان نکردهام آن را بر نوکِ انگشتانم گذاشتهام تا خطوطِ بدنِ تو را الفبایی کنم برای خواندنِ یک رستاخیز داشتنِ تو در این اتاقِ کوچک مانندِداشتنِ یک باغِ ممنوعه است در قلبِ یک شهرِ یخزده و...
-
امشب در خود مهمانی دارم
سهشنبه 9 دی 1404 13:45
امشب در خود مهمانی دارم اتاق دلم را خانهتکانی میکنم به رویاهایم رنگ شاد میزنم و تو را با تمام وجود در خویش جا میدهم به گیسوانت گل ارکیده مینشانم عطر تو کافیست تا لحظههایم سرشار از خواستن شود در سکوت شب صدای آرام قلبت را میشنوم ستارهها در چشمهایت جای میگیرند هر نفست نسیم بهاریست که بر شانههایم میرقصد در...
-
ای خزان تلخ و زیبا
سهشنبه 9 دی 1404 13:44
ای خزان تلخ و زیبا ای برایم فصل بشکفتن سر آغاز حیات روزگاری من دلم را زیر باران غمت گم کرده ام بسته ام در کوچه هایت چتر خود زیر باران نگاهت بوده ام با یاد تو اشک من لغزیده تا لبهای تو بوده آغوشم غم شبهای تو من جوانی داده ام در پای تو شاهد اشکم شده سودای تو بی تو می سوزد به حال من دل پروانه ها بعد از این گیری سراغم را...
-
هـــر چـــند دارد پیش عاقل ننگ ها عشق
سهشنبه 9 دی 1404 13:44
هـــر چـــند دارد پیش عاقل ننگ ها عشق عـــــــاشق بگیرد عقـل را در چنگ با عشق تا عـــــاقلان راهی به ســــوی عشق یابند دیوانگان رفتند صـــد فرسنگ تا عـشــــق ای عقل ، عشق آمد و نافرمان شد این دل پس انتخابش با تو است یا جنگ یا عشق درمــــانـده بـودم در کـلاس درس تدبیــر تا منجـیــانه آمــــــد و زد زنگ را عشـــق ای...
-
باریکه ی آفتابِ برفی
سهشنبه 9 دی 1404 13:43
باریکه ی آفتابِ برفی گوشه ی پنجره را به بلندای مژگانت گره می زند نیمه ای ازصورتت دل از خورشید می برد نیمه ای دیگر رقیب مهتاب... شفقِ رنگ به رنگ راه شیری را / تا خدا به تلالوی نور/ آذین بسته تا لباسِ عروس آسمان دنباله دار و درخشان بخرامد. سیروس، کومولوس را به پا انداز عروس بر زمین بارید و در سکوت اصابت روی شیروانی، به...
-
شیطان آرام نمیگیرد
سهشنبه 9 دی 1404 13:43
شیطان آرام نمیگیرد دائمالوقت تانگو میرقصد؛ دنیا چه بیرحم شده است آدم از آن میترسد! با خود زمزمهوار میگویم کسی بوده و هست، در برابر این دنیای خشن تاب بیاورد و جان ندهد؟! استثتائات را میدانم آنجا که تنهایی و سختیها بوالعجب کارهایی را باعث شده است؛ موتسارت، باخ، بتهوون تنهاییشان را آهنگ کردهاند شعرایی چون...
-
زان روزهای خوب با من سخن بگو
سهشنبه 9 دی 1404 13:42
زان روزهای خوب با من سخن بگو زان روز بی غروب ای خوب من بگو هر دم حکایتی از نسترن بساز هر لحظه قصهای، از یاسمن بگو همراه اشک من، از دیدهام مرو دمساز اشتیاق، از آمدن بگو همچون طبیب شبی، بر بسترم بیا دردِ دل مرا، در گوش من بگو ای روحِ چشمهسار، از مرداب، خستهام اینک برایم از، دریا شدن بگو علی اصغر یزدانی