-
نسیم صبحگه آمد، دلم به شور افتاد
سهشنبه 11 آذر 1404 12:29
نسیم صبحگه آمد، دلم به شور افتاد کسی ز خلوت جانم، گذر به نور افتاد نه نام بود و نه آواز، نه نقش و نشان ولیک در دل شب، آتشی ز دور افتاد ز باده ای که نخوردم، خمارم از اوست ز نغمه ای که نخواندم، دلم صبور افتاد به چشم عقل نبینم، ولی به چشم دلا نگار من که به جانم چو نقش حور افتاد به هر غزل که سرودم، شرار او پیداست به هر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 11 آذر 1404 12:26
-
در دلِ خویش، هزار آینه پنهان داری
سهشنبه 11 آذر 1404 12:25
در دلِ خویش، هزار آینه پنهان داری هم زِ شعر و هم زِ اندیشه نشان داری در تو منطق به صدای غزل آغِشتهست رگ احساس، ولی عقلِ سلیمان داری گاه میسوزی و لبخندزنی بر تبِ خویش شعلهای خاموش درجامِ جنونانگاری با سکوتت، به غزل روحِ تفکر دادی با حضورت، به تفکر تپشِ دِل دادی تو نه شاعر،نه مسافر، نه حکیمی موجِ اندیشه و احساسِ...
-
به آسمان چسبیده بودم
سهشنبه 11 آذر 1404 12:24
به آسمان چسبیده بودم و خدا یکی یکی شعرهایش را برایم می خواند و بی خیالِ جهانی دهان وا کرده به تنهایی خود می نازید؛ دیگر نه سیب را بهانه می کرد و نه بهشت را معامله، فقط در تئوری عدم دلبستگی و استعانت از یگانگی خود برایم می شد. بهـــاره طــــلایــی
-
برای ماندن دلیل میخواهم، داری؟
سهشنبه 11 آذر 1404 12:23
برای ماندن دلیل میخواهم، داری؟ سکوت و صبر و استقامت میخواهم،داری؟ بهانه های دل مجنونم به فدای سرم من اگر بمانم تو هوایم را داری؟ گفتی بمان من ه مه چیزت را قبول دارم من اشک دارم، حوصله اشک هایم را داری؟ من دیده ام عصبانیت بی کرانت را عزیزکم من میترسم، هنوز اعصبانیتت را داری؟ برای ماندنم باید قول بدهی، عهد ببندی من اگر...
-
رفتهام از شهر گرم جنوب،
سهشنبه 11 آذر 1404 12:20
رفتهام از شهر گرم جنوب، از دل شرجی پُرخاطرهها؛ و دلم هر شب میدود تا همانجا که غروب روی کارون آینه میشد در آب سیاه شبها. دلتنگم… دلتنگ دورهایها، حرفهای خودمانی بیبهانه؛ لیوانهای چای داغ، خندههای کوتاه، رفاقتهای ساده و صمیمانه. دلم جا مانده لابهلای بوی ماهی تازه در بازار عبدالحمید؛ میان کوچهپسکوچههای...
-
گرچه، پشت سرمان نابِ دلم حرف زیاد است
سهشنبه 11 آذر 1404 12:17
گرچه، پشت سرمان نابِ دلم حرف زیاد است بی نام تو بازارِ همه زندگیم سخت کساد است تــو لـب بگشـا حادثـه در عشــق به پــا کن که هر سخنت ، بر تـنِ این عشق مفـاد است تــا جــانِ تــو بر حلقه ایِ زنجیــرِ مـن افتاد جــز تو به تنم جامـه یِ هر عشق گشاد است تا نـامِ تـــو در حــادثه یِ عشــق درخشیـد نامِ همـه عشــاقِ جهـان...
-
من چیده ام تو را از آسمان ستاره ای پری
سهشنبه 11 آذر 1404 12:16
من چیده ام تو را از آسمان ستاره ای پری خورشید را طلوع کرده ای و بهانه ای پری چشمان رنگی و دریای آبی و پر احساسی بگذار قدم بروی چشمانم تو بهانه ای پری شاهین و عقاب و فرشته ها و این ملائکان سیمرغ قرین گشتی وتو هم نشانه ای پری با رقص بنفشه و باران هم ،هم قرین شدی درفصل باران هم نشسته ای فسانه ای پری شوری بدل نشست واز ذوق...
-
گفت مجنون در کوچه میمانم شبی
سهشنبه 11 آذر 1404 12:14
گفت مجنون در کوچه میمانم شبی تا که اید از سوی لیلی برایش مطلبی گفت شاید دم صبح از لیلی خبر لیک باز نیامد از سوی لیلی نظر آنقدر در کوچه ماند تا خورشید دمید آفتاب حس رویش با نور صبح ندید گفت می مانم شاید بحر کاری ایدش آفتاب افتاد بر او زلف تارش سایدش آنقدر ایستاد تا آفتاب گشت عمود مردم شهر جمله گشتند در سجود اما باز نشد...
-
به فلک نگریستم و دل به چرخ افکندم در نهانستان
سهشنبه 11 آذر 1404 12:13
به فلک نگریستم و دل به چرخ افکندم در نهانستان هرچه دویدم از قضا، باز بازماند پایم در جهانستان چون نسیمِ شرقی وزید بر شاخسار جانم زو بادستان در دلِ من آتش افروخت، که نگنجد هیچ یک به گمانستان خواستم برخیزم از خاکِ تیرهٔ رنج و آزردگی زمان لیک تیغِ تقدیر بر سینهٔ من زد ضربهای از جنانستان چون ققنوس از خاکسترم، پر...
-
حال دلمان اگر خوب بود
دوشنبه 10 آذر 1404 13:07
حال دلمان اگر خوب بود در هوای خیس گیسوان تو بود و مشک ختن در هوای نفس هایمان گم اگر حال دلمان خوب بود نه شبهای یلدا طولانی نه مُردن در هوای تو سخت نه تردید در خیسی چشمان تو جوانه زدنِ دلمان حالمان اگر خوب بود سربی آسمان باران داشت نه شعله های بنفش اینک دیگر مپرس ز حال دلمان که بی تو هر چه شب است یلداست و آسمان سربی بی...
-
شب را به واژه های سپید میسپارم،
دوشنبه 10 آذر 1404 13:07
شب را به واژه های سپید میسپارم، ماه را در چشمانت روشن، و ستاره ها را به دستِ اشاره می دهم، میبینی؟ دقیقا همان جا ست، ستاره ایی شب زنده دار و رو به فراموشی، همان آرزوی محالم، داشتن تو در آغوشِ تمام کلماتِ خیالم، گاهی هم بودنت در کنارم، که آرزو به تنهایی شانه ای برای گریه نمی شود. علیرضا پورکریمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 10 آذر 1404 13:06
-
خوشا دل را، دَمادم یار میخواهد ؛
دوشنبه 10 آذر 1404 13:05
خوشا دل را، دَمادم یار میخواهد ؛ از آن چشمان شهلا، مستیِ سرشار میخواهد .. دلم با تو سراسر شادی و ،لبریزِ شیدایی ؛ به دور از قیل و قال و، طعنهی اغیار میخواهد .. دلم دیدار و درمانی، زِ وصل یار میخواهد ، هِزار و یک طلب آغوش، از دلدار میخواهد .. دلم معشوقهای طناز، به وقت صبحِ دلتنگی ؛ قدح در دست و لب بر لب، دلم بسیار...
-
چای دم می کنم و جای تو هم می نوشم
دوشنبه 10 آذر 1404 13:05
چای دم می کنم و جای تو هم می نوشم ژاکت قرمز کشباف تو را می پوشم می نشینم بغل پنجره و در رویا، به تماشای جهان دگری می کوشم در جهانی که غم و دوری و دلتنگی نیست ساده چشم از همه ی حادثه ها می پوشم می روم با تو سفر ، با تو به دنیایی دور سرخوش از بودنِ تو، بی غمم و مدهوشم با تو در ساحل دریای خزر غوغایی است ای تو آمیخته در...
-
تو گَسی...
دوشنبه 10 آذر 1404 13:03
تو گَسی... مثل هوای پس از بارانِ پاییزی، مثل پوست خرمالو بر لبانِ آفتاب هومن نظیفی
-
و خیال،
دوشنبه 10 آذر 1404 13:03
و خیال، آن پرندهای که بعد از رفتنت هرگز فرود نیامد... و آسمانش چه بیرحمانه، هر روز بیکرانتر میشود. حیدر ولی زاده
-
اگر چه قاصدک اینجا به دست باد می رقصد
دوشنبه 10 آذر 1404 13:01
اگر چه قاصدک اینجا به دست باد می رقصد ولیکن هر کجا باشد بسی ناشاد می رقصد در این باغ پر از آفت توازن نیست می بینی که اینجا شاخه های سرو با شمشاد می رقصد جهان همچون عروسی مانده در بازی قدرت ها که اینجا پا به پای او دوصد داماد می رقصد از این شیرینی دنیا دیابت شد نصیب من برو خسرو پی کارت که این فرهاد می رقصد نمیدانم...
-
چشمبهراهِ کدام قاصدک بنشینم،
دوشنبه 10 آذر 1404 13:00
چشمبهراهِ کدام قاصدک بنشینم، که خبرِ آمدنت را برایم بیاورد؟ من، در گوشهای از جهانِ تاریک، دل بستهام به نوری از دوردستها، که نشانی از حضورِ تو دارد و امیدی برای لمسِ دستانت. باران ذبیحی
-
باید که بر این عهد بمانم ، به گمانم
دوشنبه 10 آذر 1404 12:58
باید که بر این عهد بمانم ، به گمانم چون گشته عجین با تو جهانم ،به گمانم تا گم نشوم در دل تاریکی این شب باید به دهی راه نشانم ، به گمانم فرهادم و جز دیدن تو نیست امیدم شیرین منی ، راحت جانم ، به گمانم رفتی و پس از رفتن تو غم شده مهمان من چشم به راهت نگرانم ، به گمانم آسیمه سرم بی تو در این شهر پر آشوب آتش زده ای بر دل...
-
ماه رخسارت درخشید و درخشان یاسمن9/9
یکشنبه 9 آذر 1404 12:45
ماه رخسارت درخشید و درخشان یاسمن بارش باران عشقت بر سر و جان و بدن هر نسیمی می وزد از کوی تو آرام جان میبرد دل را به سوی کوهسار و نسترن جور تو شیرینتر از شهد است در کام و زبان نرگست دریای نور و، هم نگاهت کوهکن مینوازد روح را آن نغمههای بی صدا می شود آیینهای تا من ببینم خویشتن محمدرضا گلی احمدگورابی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 9 آذر 1404 12:43
-
اسیر چشم سیاهت شدم ، غزل سازم
یکشنبه 9 آذر 1404 12:42
اسیر چشم سیاهت شدم ، غزل سازم تو شاه بیت غزل ها شدی ،سر افرازم پرنده ام به خیالم در آسمان توام هوای آبیِ رویا به فکرِ پروازم قشون نکش که مرا طاقت و دوامی نیست به پای عشق تو تسلیم محض و سربازم روان شده غمِ دوری چو رودِ کارونم و مثل غربتِ شبهایِ گرمِ اهوازم بهار بودم و حالا خزانم و سردم کلاغِ لالِ درختم... نهفته شد...
-
روی حرفم مانده ام هنوز
یکشنبه 9 آذر 1404 12:41
روی حرفم مانده ام هنوز مهر را به مهربانی آبان را به باران و آذر را به انار... گفته بودم از قبل وصلت ما خانوادگی است... علی افشاری اردکانی
-
چو نگاهت به دلم زد، شرری شانه کشید
یکشنبه 9 آذر 1404 12:39
چو نگاهت به دلم زد، شرری شانه کشید آتشِ عشق ز هر سو به تپش خانه کشید چشمِ مستت چو درافتاد به جانم ناگاه هستیام سوخت و مرا جانبِ ویرانه کشید مستی از لعلِ تو آموختم و مستت شدهام خُمر عشقت قدمم را، به مِیخانه کشید جرعهای از لبِ شیرینِ تو نوشم دادند رازِ پنهانِ دل از پرده به افسانه کشید گفتم ای ساقیِ جان، یک نفَس از...
-
گذار تــــــا بسوزد جنگل ز شاخ و ریشه
یکشنبه 9 آذر 1404 12:38
گذار تــــــا بسوزد جنگل ز شاخ و ریشه شاید کـــه پر گشاید پروانه ای به بیشه بگذار تـــــــا بگرید ابری بــــــه شور آذر شاید تنش بشوید از زخـــــم غم همیشه بگذار تا پرستو سوزد بـــــــــه بی خیالی آندم که پرتو ات را دوزی بـــرون شیشه بگذار تا بخندد هـــر کس کــه شعله افکند بر برگ خشک جنگل تا خون خورد همیشه فرهاد...
-
ورق دیگری از زمزمه روشن پاییز اینجاست
یکشنبه 9 آذر 1404 12:37
ورق دیگری از زمزمه روشن پاییز اینجاست که در هزار رنگ جادویی لحظه ها می تابد از کوچ بلند برگ ها تا سکوت غریبانه یک باغچه سایه های اندوه در تن ثانیه ها می چرخد گاهی با تپش های غروب سینه سرخی تنها گل آذین شب خاطره هاست گاهی از کوچه بازی های قدیم بوی دلتنگی روزگار رفته را می شنوم گاهی در این موسم زیبای خزان غبار از چهره...
-
تنهایی،
یکشنبه 9 آذر 1404 12:36
تنهایی، معبدیست از خویشتن، که در آن خدا به زبانِ سکوت سخن میگوید. و سکوت، فریادیست از انسان، که در آن روح بیواسطه با حقیقت روبهرو میشود. و حقیقت، تصویریست از درون، که در آن آینه به راز بدل میگردد. و آینه، تصویریست از تو، که در آن تنهایی را به تصویر میکشد. مهرداد فرزامی فر
-
از همان لحظه که چشمم را به او انداختم
یکشنبه 9 آذر 1404 12:35
از همان لحظه که چشمم را به او انداختم کلبهی غم را خودم آجر به آجر ساختم دوْر دستم بود و پشتم گرمِ او، آن روزها شعرهای تازه میگفتم، به غم میتاختم بعد از آن شب، اتفاقی دیدم آن آیینه را آشنا میزد ولی آن شخص را نشناختم بار اول که نگاهت کرد چشمم، گفت عقل: قایق دل را به گردابی عظیم انداختم عقل و دین و قلب و دنیا را قمار...
-
ما به هر کس اعتماد کردیم، دل ما را پر از خون کرد
یکشنبه 9 آذر 1404 12:33
ما به هر کس اعتماد کردیم، دل ما را پر از خون کرد طبیب وار آمدش اما، همانی کرد که طاعون کرد به نام عشق، صد پیمانه از زهری فریبم داد که من را جان خود خواند و دلم را سخت افسون کرد چه داند این جهان معنیِ یک دلدادن صادق همه در جستجوی عیش، مرا با عشق محزون کرد رفیقان از خدا خواهم نفهمید گفتهی من را که با دردی جدید از راه،...