-
کاش می گفتی چرا اینگونه می رنجانی ام
چهارشنبه 17 دی 1404 13:07
کاش می گفتی چرا اینگونه می رنجانی ام بی قرارت میشوم تا از خودت ، می رانی ام با نگاهت گرچه ویران می شود دنیای من خم به ابرویت نمی آید که از ویرانی ام حالِ این دیوانه را شاید نداند هیچ کس هیچ کس ، تنها خودت ، تنها خودت ، می دانی ام دست من هم نیست شاید ، یارِ جانی، عشق تو از ازل با سرنوشتم خورده بر پیشانی ام روی میگردانی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 17 دی 1404 13:06
-
مادر نام نیست نفس است
چهارشنبه 17 دی 1404 13:06
مادر نام نیست نفس است آغوش بی پایان خداست فرشته ای ست که بهشت ازدستانش افتاده و زمین را به بوی محبتش آغشته کرده مادر عصای خسته ترین لحظه های من است در کوچه های تاریک دلواپسی مادر لبخندش فانوس نجات است آن گاه که جهانم از درد لبریز می شود عباس جوخواست
-
نقشِ هر آیینه ، رویِ دلکشِ زیبا ی تو ست
چهارشنبه 17 دی 1404 13:05
نقشِ هر آیینه ، رویِ دلکشِ زیبا ی تو ست در گلستان ، صحبت از اندامِ سرو آسای تو ست آنچنان زیبایی ای آیینـه رو ، در بوستان پیش گل ها ، حرف دائم از قدِ رعنای توست تشنگانِ حشـر ، فکرِ چشمه ی دیگر کنند شهرتِ میخانه ، از ارزانیِ صهبـای تو ست در نمی بندند مـَه رویان به روی آفتاب آسمان ، نورانی از سیمای نور افزای تو ست سدِّ...
-
حقیقت را به روی دار نه ، در مجمر آوردم
چهارشنبه 17 دی 1404 13:05
حقیقت را به روی دار نه ، در مجمر آوردم ببین دیوانهگیم را که از چه سر در آوردم غروب جمعه های من نشانی از عدم دارد میان انتظار خود دو چشمان تر آوردم شبم را صبح میکردم یهودا وار و هربارش مسیح شام آخر را به روز محشر آوردم میان ظلم و آتش چون ، حقیقت کشته شد هر سال مکرر میخ جهلی را من از پهلو در آوردم عزیز جان پیغمبر به...
-
نهفته بغض هایم
چهارشنبه 17 دی 1404 13:04
نهفته بغض هایم داده به من آموزشش را که نمانم در کاخ نشینی به هر قیمتی را چه زر باشد چه گنج طلا چون به دنباله عواقبش منت گذاشتن است بر سر ما پوران گشولی
-
ای صاحب اندیشه، ببین نکته و بردار
چهارشنبه 17 دی 1404 13:03
ای صاحب اندیشه، ببین نکته و بردار کین کار خلایق، همه داده به تو هشدار سبزینه و گل بین که به جز آب ننوشند خفاش شود سیر، ز خونابه ی بسیار آن جمع پرنده همه در جستن دانه وین جمع مگس در پی ناپاکی و مردار گاوی که خورد یونجه شود برکت سفره خنزیر حرام است ز بس گشته نجس خوار زالو صفتان نان ز سر سفره بدزدند زالو بخورد خونِ پلید...
-
دفتر خاطراتم
چهارشنبه 17 دی 1404 13:01
دفتر خاطراتم را هر روز ورق میزنم شاید پشت این مشق ها سرمشق تو باشد سیاوش دریابار
-
ما امتی خسته از راههای دور، همچو موجی با یاد تو
چهارشنبه 17 دی 1404 13:00
ما امتی خسته از راههای دور، همچو موجی با یاد تو دلسپرده به نامی روشن، چون ستاره با یاد تو در شلوغی دنیا، میان این همه صدا چون نسیمی در خلوت دل، میوزد با یاد تو راه اگر گم شود در گردباد روزمره باز مییابیم قبلهی دل را، با یاد تو امت اگر لغزش بسیار داشت، بارها این نفسهای گرم، نجات بخشید، با یاد تو نامت چون آب زمزم...
-
باشد حرفی نیست تو هستی بهتر از هر چه هست
سهشنبه 16 دی 1404 13:07
برو ای سرو سبز ایستاده در این ماوای خویش چون روی از خانه این دنیا گلستان می شود کی شود این خانه بی تو صبح و روز شب کند چون روی خورشید از مشرق پیدا می شود در زمین این خاک نمانده قطره ای آب زلال چون روی در نهر سیلاب جاری می شود بس در این جا ماندی و آتش زدی بر جان من چون روی گرمای آتش در بهشت گم می شود بـاد و باران و صفا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 16 دی 1404 13:07
-
تو در چند چیز خلاصه میشوی
سهشنبه 16 دی 1404 13:06
تو در چند چیز خلاصه میشوی درخت، کودک و سفر و اینها در یک چیز خلاصه میشوند، زندگی و من در تو خلاصه میشوم، هیچ مثل لحظهی کوتاهی که ماهی سرخی را درون رودخانه میبینی؛ با خودت خرسندی که فقط تو آن را دیدهای و آن ماهی نمیداند که چهقدر تو را به وجد آورده تو در رود بسیار زیبایی، در جریان همچون نسیمی، آرام میخوری بر...
-
بِهْ اَز زُلفِ او نَدیدَم هَمه عالَمَم اَز آن اَست
سهشنبه 16 دی 1404 13:05
بِهْ اَز زُلفِ او نَدیدَم هَمه عالَمَم اَز آن اَست چه خُدایی ست که سَرایَش دَر رُخِ دیدِه عَیان اَست؟ نَه به خُلقِ کَج رَهِ مَن که اَز آدَمان دَمان اَست نَه به این زَبانِ بی تاب که اَز وصفَش نا تَوان اَست چه کَسی گُفت کُشتَن، گُنَهی شوم و حَرام است؟ قَلبِ خویش را داده اَم هِدْیه دِگَر بی ضَرَبان است! خَلقِ خَلاقی اْست...
-
در این خزان خشک وسرد دلم قرار نمی شود
سهشنبه 16 دی 1404 13:04
در این خزان خشک وسرد دلم قرار نمی شود سپیده میزند ولی شبم تمام نمی شود پرنده ای چه خوش صدا سحر نوید می دهد که شب گذشته و دگر سحر سراب نمی شود به خون دل نموده طی به رنج روزگار خویش کنون که نوبت گل است قفس که بازنمی شود هر آیینه نموده راست حکایت دوباره ای حکایتم تمام شد نفس تمام نمی شود ((خیال روی همچو ماه نمی رود ز...
-
باشهدا
سهشنبه 16 دی 1404 13:03
شهیدکاظم عاملو
-
دنیای ما بومِ سفیدیست
سهشنبه 16 دی 1404 13:01
دنیای ما بومِ سفیدیست که هر روز با دستهای خودمان روی آن قدم میزنیم نقاشِ این جهان کسی جز ما نیست؛ رنگها از نیتها میآیند و طرحها از انتخابها اگر خطی تیرهست دستِ خودمان لرزیده و اگر نوری افتاده دلمان یادِ روشنایی بوده وسعتِ دنیا نه به مرزهاست نه به دیوارها به اندازهی فکریست که جرأتِ پرواز داشته باشد...
-
مرد یعنی قامتِ معنا نه فریادِ بلند
سهشنبه 16 دی 1404 13:00
مرد یعنی قامتِ معنا نه فریادِ بلند سنگری آرام و محکم ، وقتِ طوفان و گَزَند سایه اش چون سَروِ آزاد است بر باغِ وجود بی صدا امّا پَناهِ عاشقانْ، در هر فرود مرد، یَعنی واژه ای از ماندَن و باید شدن در هُجومِ ترس ها ، شب ، با وَرِ خورشید شدن خستگی را می فِشارد لایِ انگشتان خویش تا نیفتد نانِ گرم از سفره ی جانانِ خویش مرد...
-
کاش می شد جان دهم اکنون که گویم شعر تو
سهشنبه 16 دی 1404 13:00
کاش می شد جان دهم اکنون که گویم شعر تو لااقل روحم شود غرق نسیم مهر تو گر نباشد روی ماهت دل به چه باید سپرد؟ ماه شب عکس خودش را در دل برکه فشرد ماه تاب خنده ات شد انعکاس نور عشق می دمد جانی به مثل کربلا مکه دمشق ای که آرامی و آرام می کنی حزن مرا دایما مسرور کردی این دل ماتم سرا عشق تو شد مثل ماه و گشت گرد این سرم این...
-
ما در طلب یاریم او در طلب ما نیست
سهشنبه 16 دی 1404 12:59
ما در طلب یاریم او در طلب ما نیست ما چشمه ای از نوریم او تشنه ی دریا نیست ما در به درِ رویش تا یک نظری بینیم اما چه کنیم صد حیف در او شوق تماشا نیست خود بافته ام قصه بهر دو سه صد غصه این رشته برای او از سر به ثریا نیست عشق در دل ما کردی درد در جگرت ریزد این درد بی درمان حاجت به مداوا نیست افلاک همه دیدن دیوانگی ما را...
-
وه، که چه نامهای نوشت این درخت،
سهشنبه 16 دی 1404 12:58
وه، که چه نامهای نوشت این درخت، آن شب، که ماه نام تو را فراموش کرده بود. نوشت با جوهری از خاطره؛ هر برگ درخت یک بار دوستت داشتن را نشان میداد. گل کاغذی دلش را پهن کرد وسط باد، مثل کسی که میدانست خوانده نخواهد شد، اما صبر کرد. درخت نوشت از بوسهای که هرگز نرسید، و از دستی که زودتر از ما پاییز شد. زمان بین سطرها راه...
-
هر دم به غمی تشنه ی دیدار تو هستم /
دوشنبه 15 دی 1404 12:49
هر دم به غمی تشنه ی دیدار تو هستم / از باده ی شیرین لبت خورده و مستم / تو صدر نشین دل و دیوانه ی عشقی / من در نظر و دیده ی تو کوچک و پستم / در خاطر خود عالمی از عشق تو دارم / امید که شاید برسد سوی تو دستم / چشمان سیاه و نگهت برده دلم را / ا اینک تو بدان بعد خدا چشم پرستم ... دلم امشب چو فانوسی پریشان است دلم امشب چو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 15 دی 1404 12:48
-
بید میلرزد
دوشنبه 15 دی 1404 12:48
بید میلرزد در خوابی قدیمی شانهای جا مانده از رؤیای تو. سیدحسن نبی پور . . گل در نوکِ قلم رویید شعر عطر شد و جهان نوشتنی. سیدحسن نبی پور . . دوستداشتنِ تو مرز نمیخواهد قلبم پاسپورتِ خودش بود. سیدحسن نبی پور . . دوستداشتنِ تو بیتابعیت است قلبم از مرزِ من گذشت. سیدحسن نبی پور
-
ای ماه چو داری رخِ زیبایِ نگارم
دوشنبه 15 دی 1404 12:46
ای ماه چو داری رخِ زیبایِ نگارم زین سوی توروشن بنمایی شبِ تارم از دلبر من یاد بگیری تو وفا را هر گز نَبَری کز دلِ من صبر قرارم جزمن نَسَپاردبه کسی دل سَرِعهدش عمری زوفایش به جهان بوده کنارم از روزِ ازل دید مرا با همه رندی باچشم سیاهش به نگه کرده شکارم او یاوَر همدم شده بهرم همه عمرم بر دیدنِ هر لحظه یِ خود کرده دُچارم...
-
آری خنده به لب دارم ولی
دوشنبه 15 دی 1404 12:45
آری خنده به لب دارم ولی چه کس بیند بغض گرانبار مرا؟ گویند که او مست شراب و سرخوش است لیک ، چه کس بیند این دل داغدار مرا؟ آری، کین دو دیده پیوسته پر نور اند لیک پرسشم آن است چه کس بیند تیره اشک های مرا ؟ هر که پرسد گویم که آری خوبم لیک ، چه کس بیند حال و احوال حقیقی مرا؟ آری که منم در حضور مجلس خوش ام و خندانم لیک جز...
-
قلبِ بیعشق قفسی خالی است
دوشنبه 15 دی 1404 12:44
قلبِ بیعشق قفسی خالی است پردهای پاره روی هر دیوار درد دارد سکوتِ فریادی از تَرَکهای این دلِ بیمار خانهای گوشهی غریبِ شب منتظر مانده تا بیاید ماه خاطراتِ تو..آه...میآیند مثلِ مهمانِ سر زده از راه عمرِ آدم نهایتی دارد خاک میگیرد این تنِ سنگی میخورم مستیِ شرابی ناب تا شود گم، جنونِ دلتنگی ساعت افتاده از لبِ عادت...
-
بر ماه چه گذشت
دوشنبه 15 دی 1404 12:43
بر ماه چه گذشت پس از اولین خمیازه ی معصوم صبح؟ پرنده ها که برخاستند کس از آنچه رفت بر شب خبر نداشت. بر ماه چه گذشت در آن تاریکی دود آلود وهم در آن ندیدن مزمن چو دردی پنهان. بر ماه چه گذشت؟ و بر صورت نورانی ماه؟ که لکه ی سیاه زوزه گرگ را می توان در تصویر ماهتاب در آب دید. چه گذشت بر آن عروس نورانی شب سیاه تک ستاره ی بی...
-
گفتند بر چشمش نظر کردن حرام است
دوشنبه 15 دی 1404 12:42
گفتند بر چشمش نظر کردن حرام است من عاشقم، این حکم بر جانم تمام است یکبار دیدم روی او، جانم بلرزید آن فتنه تا خورشیدِ آخر، در دوام است گفتم که پرهیزم، دلم گفتا مگو باز در کار عشق، این احتیاط از تو حرام است دیدم که آن چشم از ازل فرمان ندارد این حکم اگر باشد، به چشمش هم حرام است من سوختم در آتشی کز نور او بود آتش حلالم...
-
ای فلک از جان من آخر چه میخواهی، بگو؟
دوشنبه 15 دی 1404 12:42
ای فلک از جان من آخر چه میخواهی، بگو؟ سود من رفت و زیانم را چه میخواهی، بگو در جوانی سوختی جانم به آتشهای پنهان حاصل از دورانِ بیدرمان چه میخواهی، بگو داغهام از سینهام چون لاله سر برداشتند گر تماشاگر نیستی، دیگر چه میخواهی، بگو چون قفس کردی قفایم را به سنگِ امتحان از منِ دربندِ بیبال و پر، دیگر چه میخواهی، بگو...
-
تا گرگی در هنوزهای
دوشنبه 15 دی 1404 12:41
تا گرگی در هنوزهای حتی قصهها به پاییدن است، من بیدارم، و به هوای هوایی تازهتر چشمهایم را به چَرا میبرم ... دور یا نزدیک، مهم نیست، من از قوم ِکوچَم، از از تبار ِقاصدک، و راه را، تا کوچههایی نو خوب میفهمم ... من در مسیر ِباد، همچنان چِرا؟؟؟هایم را، به چَرا میبرم، از وقتی فهمیدم، "چوپان دروغگوست" ......