-
زبس در هیزم ِ عشق ِ تو سوزانم نمی دانم
جمعه 14 آذر 1404 12:54
زبس در هیزم ِ عشق ِ تو سوزانم نمی دانم که آهی آتشینم ، بغض ِ پنهانم ، نمی دانم من آن بانوی مغرور و لجوج ِ کشور ِ مصرم چرا دیوانه ی چوپان ِکنعانم نمی دانم تو با آن لهجه ی شیرین ِ چشمان ِ فریبایت چه کردی با من و شب های تهرانم نمی دانم دلیل ِ آنکه در امواج ِ گندم زار ِ گیسویت چنین مجنون و دستاویز طوفانم نمی دانم به اذن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 14 آذر 1404 12:53
-
سکوت تو، بهترین سخن است
جمعه 14 آذر 1404 12:51
سکوت تو، بهترین سخن است که در دل هر لحظه طنینانداز میشود. کلام در برابرش کم میآورد، و من تنها در نگاهت گم میشوم. نه به کلمات نیاز داریم، نه به واژههای پیچیده. فقط همین بودنِ بیصداست که تمام خواستهها را میسازد. در سکوت، دنیا به هم میپیوندد و هیچ فاصلهای، هیچ دردی، دیگر اهمیتی ندارد. چرا که در این لحظه، تو...
-
ایوانِ دل ها صحنه ی داد و هوار ست
جمعه 14 آذر 1404 12:50
ایوانِ دل ها صحنه ی داد و هوار ست عاشق شدیم وُ زندگیمان تارِ تار ست در دسته ی بازیگرانِ عشق بودی! از رقص هایِ بالهات قلبم شکار ست عاشق نبودی چشم هایت راست میگفت من فکر میکردم سراپایت دچار ست! دل را زمینی فرض کن خورشید را عشق وقتی دو نیمش میکنی نصف النهار ست! من مشتری یِ چارسوقِ تو نبودم بازارتیزی ها کجا رسم...
-
سر بر سینه ی تو می گذارم
جمعه 14 آذر 1404 12:48
سر بر سینه ی تو می گذارم تپش قلب تو آرام و ، گاهی تند و من در هوای آغوش تو آرام می گیرم ! تب تند تن تو ، وسوسه ام می کند که ، گل اندام ترا بوسه باران کنم ! عجب حالی! چه خوشحالیم ! این حال خوش تا کجا ، تا کی ؟! تو بگو... افشین نوسخن
-
وجدان بشریت
جمعه 14 آذر 1404 12:48
خوابید... با آن همه فریاد و جیغ خوشه ها... وجدان بشریت را میگویم درماند تا خواند لالاییِ لابلایِ لولوها را مادر است دیگر... برخاست تا خواست بخسبد نفیر موشک ها دخترک سرزمین موعود... جغرافیای بی هندسه خندید تا دید مرگ را در فروشگاههای فشنگ پرواز از فرودگاههای فشنگ را کابوی گاو ندیده ی اسلحه فروش بیدار شو... بی دار...
-
شب، چاهیست بیکران
جمعه 14 آذر 1404 12:45
شب، چاهیست بیکران که مرا قطرهقطره در سیاهیاش فرو میبرد. سنگها قرنها سکوت را بر شانههای سرد خود میکشند و هیچ صدایی جز تپش خستهی دلم در اعماق فرو نمیریزد. آنجا که ناامیدی چون سایهای سنگین بر استخوانهایم نشسته بود برگی افتاد ریزش آرامِ سبز از شاخهای نادیده و به یادم آورد هر زمستان نهفتهی بهاریست. و دانستم...
-
نیامدی
جمعه 14 آذر 1404 12:41
نیامدی و تابستان اشکهایم را بلعید. پاییز با بوی تو گذشت بیآنکه بیایی. سیدحسن نبی پور
-
ای تو پرستار قضای دلم
جمعه 14 آذر 1404 12:40
ای تو پرستار قضای دلم زیور دنیای دعای دلم بی خبر از من تو غریبی مکن با غم پنهان صدای دلم ابری و دلگیر و پر از قصههاست دیر زمانیست هوای دلم سهم من از سلسۀ موی تو دام بلندیست به پای دلم طالعم انگار که طوفانی است غم شده غمخوار عزای دلم برگ دلم دفتر پژمردگیست نیست بدون تو بهای دلم از چه در آغوش تو گم گشته ام ای نظرت...
-
رها شو از خیال های شیشه ای
جمعه 14 آذر 1404 12:36
رها شو از خیال های شیشه ای که اشتباه می کنی درون قلب یک حباب آشیانه می کنی هوا تمام می شود و تو به آسمان نمی رسی میوه هم نمی دهی قد نمی کشی نتیجه ی تمام بودنت خطای دید عاشقانه می شود میدیا جادری
-
حقایقی در کردار است
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:24
حقایقی در کردار است که در گفته ها آشکارا پنهان شده است پوران گشولی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:23
-
اگر آن تُـرک شیرازی به دست آرد دل مـا را
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:18
اگر آن تُـرک شیرازی به دست آرد دل مـا را ببخشم جان و دارایی، ببخـشم روح و دنـیا را به تخت شعر بنشسته، شهِ خورشید گفتارا به یک خالِ سیه بخشـید، سمرقند و بخـارا را ز صـائب گوهر جـــان جو، که در این بحر طوفانی فدای یار خود کرده، سر و دست و تن، پا را ز شهـرِ یار بشـنیدم حکایت های شیدا را به خال یار بخشیده، تمام روح و...
-
به من آهسته بگو،
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:18
به من آهسته بگو، که هنوز در این جهانِ پُر زخم، جایی هست برای دوستداشتن، برای نفسهای گرم، برای دلهایی که از رنج نمیرنجد... به من آهسته بگو، که عشق هنوز سلام میکند، و کوچهی ما، با تمامِ خاکِ بدیها، راهیست به سمتِ روشنی... من و تو، رهگذرِ همین کوچهایم، با دلی خسته، و نگاهی که هنوز به آغازِ قشنگِ بودن ایمان...
-
تو زیبا بودی
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:16
تو زیبا بودی نه چون گل، که چون لحظهای که چراغها از گریه بیدار میشوند، و مهتاب در قاب خالی پنجره لرزید. مهر در گلوی سفال خام گیر کرد. آبان، با ترکهایش، لبخند تو را در پرِ پروانه شکست. جهان سکوتش را بر دوش کشید، تا زمین نفس بکشد. دل، با لبخند تو فرو ریخت، ستارهای از سکوت، در خاک نشست، و باد، با استخوانهای زمستان...
-
گفته بودی بعد من یاری نمی گیری دگر
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:15
گفته بودی بعد من یاری نمی گیری دگر جز خیال عشق من خوابی نمیبینی دگر از تبم می سوزی و ناله فراوان می کنی کل دنیا را غم و بیهوده پنداری دگر توچه آسان رفتی و یادم فراموش کرده ای؟! آتش عشق مرا اینگونه خاموش کرده ای؟ خاطراتم را که هیچ از قلب و یادت برده ای بی وفا تو بعد من بیگانه را بوسیده ای؟ لااقل با یاد من دیگر عزاداری...
-
سپید شد چشمهایم به راه آمدنت
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:14
سپید شد چشمهایم به راه آمدنت چه سخت است انتظار در نیامدنت گرفته راه گلو را بغضهای آلوده نفسنفس میشمارم برای بودنت صدای آمدنت را بهار فهمیده وزید عطر دلانگیز از رسیدنت بیا قدم به چشمم گذار از بودن چگونه اشک نریزم برای دیدنت هوای آمدنت گرفت قرارم را فدا کنم سر و جان را برای ماندنت رسول مجیری
-
عشق لرزشِ کوچکیست
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:11
عشق لرزشِ کوچکیست در هندسهی روزمره؛ آنقدر نامرئی که هیچ آزمایشگاهی به سنجشِ سکوتش نمیرسد. سیدحسن نبی پور
-
حاجت تو روا شود ، فاطمه چون صدا شود
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:10
حاجت تو روا شود ، فاطمه چون صدا شود ذکر خدا و فاطمه ، حج تو بینوا شود حق تو کوثری بود ، باطل ابتری بود دخت نبی که در جهان ، حامل نینوا شود شاه کلید هر دعا ،مرهم و مرکز دوا قلب زمین و آسمان، حادثه در کسا شود شاه چراغ کهکشان، قلب تپنده ی زمان تاج زنان عالمی ، زوجه ی مرتضا شود عرش سیه به تن کند، ماتم این وطن کند شیعه...
-
دیگر نمیدانم در امتداد این جهانِ رمز آلود
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:09
دیگر نمیدانم در امتداد این جهانِ رمز آلود سرانگشتانِ بی خیالی کدامین سمفونی را مینوازند نزدیک شو... شاید یک لحظه غفلت، مفهومِ صدا را تغییر دهد و این جهان پستی را که ارتفاع گرفته است دگرگون کند کریمی مژگان
-
پاییز آمد...
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:39
پاییز آمد... بیآنکه قطرهای باران بر گونههای خشک زمین بنشیند درختان شرمسار با دستان برهنهی خویش در باد سرد میلرزیدند زمستان از پشت کوهساران خشمش خزید آهسته با نَفَس یخزدهاش بر شیشههای روز نقش بیامیدی کشید شبها........ طولانیتر از همیشه روزها....... کوتاه و محزون اما در اعماق زمین خوابی سبز در رگهای ریشهها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:38
-
اگر بر سر دو راهی
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:37
اگر بر سر دو راهی عشق و محبت قرار گرفتید مهم نیست کدام راه انتخاب می کنید هر دو به یک مقصد می رسند انسانیت احمد پویان فر
-
گاه از دل یک برگ پیچخورده
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:37
گاه از دل یک برگ پیچخورده جهان را میشود دید که آرام در مه سرد پاییز ایستاده است که راه از رگهای خشک برگ میگذرد تا به سکوتی برسد که میان درختان آشیانه دارد که پاییز نام هیچکس را صدا نمیزند فقط بر خاک نمزده قدمهایی را به تماشا مینشیند که هیچ گاه به مقصد نرسیدند اینجا آهسته فصلها از شاخه میریزند، و زمان در...
-
در امتدادِ این راه،
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:36
در امتدادِ این راه، این دگردیسیِ ژرف، به چشمانت مینگرم. رازیست در آنها... نه! رازی نیست. همان است که در من نیز خانه دارد. در جستجوی تو به سفری درونم آغاز کردهام. میخواهم جهان را آنگونه که در تو میتپد، در سینۀ خود حس کنم. بیا در هم تنیده شویم تو در من، من در تو. تا نور را ببینیم، نه! تا نور شویم. بگذار تمامِ...
-
اکنون فقط صدای تپش
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:35
اکنون فقط صدای تپش در این حوالی بگوش می رسد آواز دلم متن کلامش همه سخنش سبوی بشکسته در بزم درددلان است که آرزوی مستانه داشت انگار کلمات در زبان دلم پنهان شدند و من در طول شب خیره به ترک دیوار شده ام به آن که یک از آنها شروع به حرف زدن کند دلم با خودش حرف ناتمام داشت حالا دارد با خودش سخن می گوید البته مکالمهی بی صدا...
-
عشق !
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:34
عشق ! گاهی شبیه شهری متروک است که چراغ هایش از نفس تو روشن می شود. و هر کوچه اش رد قدمهایی را پنهان کرده که هیچکس جز دل تب آلودت جرات عبور از آن را ندارد عشق ... در آینه شکسته زمان چهره ات را هزار بار می سازد و می ریزد تا بفهمی هیچ رویایی بی هزینه به جان نمی نشیند می لغزد میان سایه ها میان طوفانهای بی نام و ناگهان در...
-
زیبایی را از هیچ
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:33
زیبایی را از هیچ به ارث برده ای نه زمان و نه مکان هیچ کدام گردن نمیگیرند و آن لحظه های خواستن تو را. حتی ماده های چشم ماران نیز و حتی نوزادان گیاه، غافل اند از دیدنت. این گونه میگذرد شب لعنتی. هادی حاجی زاده
-
دمادم غرق خاطرخواهی ات من
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:33
دمادم غرق خاطرخواهی ات من همیشه عاشق همراهی ات من تو اقیانوسی و من برکه ای خشک خودت ماهی و حوض ماهی ات من به من گفتی که همراهم بمانی چراغی بر سر راهم بمانی فدای بخت و اقبال بلندت برای عمر کوتاهم بمانی تو را در خواب شیرین دیده بودم همان روز نخستین دیده بودم دو دستان تو لبریز دعا بود کنارت مرغ آمین دیده بودم دوای درد ما...
-
تو را گفتم که مستی چیست تو را گفتی خدا باشد
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:32
تو را گفتم که مستی چیست تو را گفتی خدا باشد از این پیمانه هستی دلم جانا رضا باشد اگر ساقی به ظلمت میدهد جامم باکی نیست که در جامم هزار اسرار باقی و بقا باشد چه خرسندم در این دامم، که صیادش دل ما خواست چو نیشی زد که درمانش دوای درد ما باشد به عشق وصل عمری در پی دیدار او بودم از آن میخانه عشقش، مرا دائم وضو باشد به...