خانه عناوین مطالب تماس با من

در جستجوی آرامش

حال خوب

در جستجوی آرامش

حال خوب

درباره من

ادامه...

پیوندها

  • Glarisha گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

ابر برچسب

اللهم عجل لولیک الفرج مینیمال هایی برای زندگی پاییز پرویزصادقی عید عبدالمجیدپرهیزکار محرم حال خوب حسین گودرزی عشق فروغ قاسمی علی معصومی خدا سیدحسن نبی پور تکست

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • ای کاش این غزل، غزل آخرم شود
  • السلام علیک یا صاحب الزمان
  • مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
  • آدم منطقی خودش را با جهان وفق می دهد
  • برای ما که غریبیم چاه بسیار است!
  • من از همه‌ی آنچه نداشته ام، اشباع شده ام
  • میشه یه دروغ ساده گفت و
  • کتاب نیایش
  • با دقت بخوانید:
  • جوان سرگشته ای از پیرمردی پرسید:

بایگانی

  • بهمن 1404 100
  • دی 1404 250
  • آذر 1404 300
  • آبان 1404 300
  • مهر 1404 300
  • شهریور 1404 310
  • مرداد 1404 300
  • تیر 1404 310
  • خرداد 1404 310
  • اردیبهشت 1404 310
  • فروردین 1404 310
  • اسفند 1403 240
  • بهمن 1403 240
  • دی 1403 210
  • آذر 1403 300
  • آبان 1403 300
  • مهر 1403 299
  • شهریور 1403 250
  • مرداد 1403 250
  • تیر 1403 250
  • خرداد 1403 160
  • اردیبهشت 1403 250
  • فروردین 1403 248
  • اسفند 1402 238
  • بهمن 1402 242
  • دی 1402 240
  • آذر 1402 212
  • آبان 1402 180
  • مهر 1402 180
  • شهریور 1402 186
  • مرداد 1402 167
  • تیر 1402 156
  • خرداد 1402 155
  • اردیبهشت 1402 162
  • فروردین 1402 162
  • اسفند 1401 160
  • بهمن 1401 164
  • دی 1401 160
  • آذر 1401 155
  • آبان 1401 151
  • مهر 1401 105
  • شهریور 1401 99
  • مرداد 1401 96
  • تیر 1401 91
  • خرداد 1401 93
  • اردیبهشت 1401 62
  • فروردین 1401 20
  • اسفند 1400 146
  • بهمن 1400 154
  • دی 1400 128
  • آذر 1400 15

جستجو


آمار : 333905 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • بالاتر بالاتر... پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:09
    بالاتر بالاتر... تو اوج میگیری و من نقطه میشوم. تو می رقصی و درختان زرد پائیزی با زیبایی تو می رقصند. و من از خودم حرف می زنم. فنچ کوچک قفس خانه هر ماه هشت تخم تازه می گذارد. گربه ی سیاه حیاط جای پاهایش را روی دفتر مشق گم شده ی کودکی هایم یادگاری می گذارد. کلاغ همان کلاغ است و من از خودم حرف می زنم. من ما حرکت نقطه...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:07
    ​ ​ ​
  • یکی از این غزلها، شعرِ آخر میشود روزی پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:07
    یکی از این غزلها، شعرِ آخر میشود روزی که با هر بیت بیتش، عمر ما سَر میشود روزی در این باور نمی گنُجد، زمانِ دل بریدنها خیالِ دل بُریدن، عینِ باور میشود روزی تمامِ عمر، در مستی گذشت و تو ندانستی تهی از هر شرابی جام و ساغر میشود روزی زمین و آسمان را درنَوَردی غافل از اینکه حضورت خاطراتی بینِ دفتر میشود روزی اگر شاهی اگر...
  • شانه وقتی ماه زیبا رو به گیسو می زنی پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:06
    شانه وقتی ماه زیبا رو به گیسو می زنی غافل از هر جا نمک بر زخم شب بو می زنی خوان لب هایت کم از محدوده ی خوانسار نیست با لبانت طعنه بر قاموس کندو می زنی بسته ام دروازه ی دل را چگونه ماه من با در بسته درون سینه اردو می زنی؟ سینه ام خون است و داری روی موج خون دل زورقت را ناخدای مست پارو می زنی من که عمرم را به پای چشم...
  • عیدتون مبارک پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:06
  • باران نرسید و فریادها ز آسمان گذشت پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:05
    باران نرسید و فریادها ز آسمان گذشت هر دیده در خیالِ نمِ باران ز جان گذشت اما عجب که غیبتِ آن یارِ بی‌نشان دلها نه سوز فکند، نه آهی ز جان گذشت او سالهاست رفته و عالم ز او بی‌خبر در خوابِ صبحِ کاذب و در وهمِ نان گذشت من مانده‌ام که بی‌قدَمش روزگارِ من چون دشتِ بی‌بهار، به حسرت نهان گذشت ای جانِ من، ظهورِ تو بارانِ رحمت...
  • ز اشک و آه هم شوری دگر دارد دلِ عاشق به هنگامه پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:04
    ز اشک و آه هم شوری دگر دارد دلِ عاشق به هنگامه نمک در چشم می‌سوزد ز آه و ناله‌ی مجنون اگر بر آسمان باشد غبار تیره بختِ من چو خورشید فروزان می‌درخشد از زمین گردون به خون دل مشو آلوده دامان که می‌خواهد ترا با خون رنگین دست و تیغ و خنجر گلگون ز فضل خاک پایت دیده‌ها را نور می‌بخشد که دارد نسبت خاک درت از اشکِ ما افزون ز...
  • صندلیِ غایبِ روبه رو پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:04
    صندلیِ غایبِ روبه رو لحظه های تلخ بدونِ گفت و گو ... خیالِ خالی تو و تنهایی دونفره ام هاشور زده اند زندگی را خمیده شدم از سکوت از سایه ی استوار روی دیوار از نبودنت.... نفس نمی کشد صندلی ام برگرد و ببین و دیوارها قد می کشند هر شب از خاطره ی کوتاه تو .... سمیه‌ مهرجوئی
  • اشک و سکوت پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:02
    اشک و سکوت خلاصه‌ی دردم بود، و را هی که از میانِ من می‌گذشت نه برای شکستن، که برای فهمیدن کِش آمد در روشنایِ کم‌رنگِ سحر من در میانه‌ی این رفت‌وبرگشتِ خاموش قد کشیدم، مثل درختی که از دلِ خاکِ خسته اما محکم برمی‌خیزد شب تمامِ سایه‌هایش را آورد، من ایستادم نه برای جنگ، برای اینکه بدانم چقدر روشنم وقتی هیچ چراغی نیست باد...
  • هربار به تو فکر می کنم پنج‌شنبه 20 آذر 1404 13:00
    هربار به تو فکر می کنم می ایستم رو به روی مهتاب تا از مرز ماه بگذرم که شهابی پیشانی شب را شکست نور خالص آبی ات به تنم خورد تا هر سحر سیر از عطر نفسهایت شوم معظمه جهانشاهی
  • چون به عشق افتاد دل از بندِ زندان، غم مخور چهارشنبه 19 آذر 1404 13:20
    چون به عشق افتاد دل از بندِ زندان، غم مخور بویِ جانان می‌رسد از بادِ کنعان، غم مخور دستِ تقدیر ار گره زد رشته‌ی امید را می‌گشاید لطفِ حق در وقتِ احسان، غم مخور پرده از رخ برنمی‌دارد اگر امروز یار فاش گردد سرّ عشقش در بیابان، غم مخور زخمِ تهمت گر نشیند بر تنِ معصومِ عشق بر نمی‌دارد ز جا نامِ سلیمان، غم مخور گرچه چاه...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان چهارشنبه 19 آذر 1404 13:19
    ​ ​ ​
  • زخم هایم را آنقدر پوشانده ام چهارشنبه 19 آذر 1404 13:17
    زخم هایم را آنقدر پوشانده ام در خاک تنم، عمیق که دست های خون آلودش به تمام گسل های زمین من رسیده است اما نترسید از این ویرانی این زلزله یک کشته بیشتر ندارد که منم یک کشته در سرزمین من سارا یوسفی
  • از زمانی که دلم با دل شب انس گرفت چهارشنبه 19 آذر 1404 13:16
    از زمانی که دلم با دل شب انس گرفت سبز تر می‌خندم شاد تر می‌گریم دست می‌اندازم در دامن صبح غرقه در حالت چشمان تو می‌مانم باز و چه بی واسطه بر دفتر خود با خودکار ابر گون نام تو را می‌بارم پرتقالی شده امروز خیالم با تو چه مبارک قدحی ریخته‌ام بر جامم تا بنوشم به امید شرری کز تو به من شعله کشد رو به رویت هستم با دلی...
  • میانِ برگ‌های کتابی چهارشنبه 19 آذر 1404 13:12
    میانِ برگ‌های کتابی که زمان از یادش رفته بود، برگی یافتم، پژمرده، اما هنوز گرمِ دستانِ تو. بویِ تو، مثل نسیمی که از خوابِ کودکی می‌گذرد، در مشامم نشست. و من در صدای خش‌خشِ آن برگ زمزمه‌ای از رفتنِ تو شنیدم... سال‌ها گذشته بود، اما هنوز گوشه‌ی چشمِ برگ ردِّ بارانِ روزِ وداع را داشت. کتاب بسته بود، اما صفحه‌ای در دلم...
  • چرا خونی‌ست سیم خارداری چهارشنبه 19 آذر 1404 13:11
    چرا خونی‌ست سیم خارداری که دانه تمشک‌ها را مانند ریسمانی به هم پیوند می‌دهد از قطره‌های خون تمشک که بگذریم و برقی که از نگاه رفت آیا ریختن کمی نفت در گوش چراغی… گم شده‌ای را لحظه‌ای با بنفشه‌زار درد در یک عکس قرار می‌دهد؟ شکاف‌ها بین گل و یک بوسه خالی از یک حیرت غایب... آیا شکیبایی عمیق شبنم و کمین خالی او با نگاه گرم...
  • فاصله چهارشنبه 19 آذر 1404 13:10
    چشم آقای دکتر فاصله‌گذاری را رعایت خواهم کرد _ و همه چیز از دور قشنگ شد... سید ادریس حسینی
  • گرفته دست دلم را دو دست چـشمانش چهارشنبه 19 آذر 1404 13:08
    گرفته دست دلم را دو دست چـشمانش که پا بپا بــبرد تا بســـمت زنــــــدانش نفوذ گرم نگاهش، چه مست کرده دلــم که هر طرف بکشاند، بگشته حیـــرانش دو باره عطر نگاهش، دوباره پیـچش مو دوباره خنجر ابـــرو، به خــــنده مژگانش به قلب عاشق من کُو، نـشانده مِهر مَهش بریده صبر و توانم، لبــــــان خــــــندانش نفس بریده منم در، حریم...
  • ای غریبه ازهمه آشناتر چهارشنبه 19 آذر 1404 13:07
    ای غریبه ازهمه آشناتر دل را ربودی شدی از همه بیگانه تر شور شوق آوردی اما چه سود دل را غمکده کردی ورفتی چه کنم غم داغو غم یاروغم هجران چه کنم دل به این دنیا بستن تک تنها چه کنم سر به بالینت نهادن اما چه سود بی راهه رو برایم سرودن اما چه سود دل خسته غم رنجور اشک پنهان چه کنم دل ابستن درد بیمار تو را هر دم دیدن چه کنم...
  • بهانه‌هایت دروغی بیش نبود چهارشنبه 19 آذر 1404 13:04
    بهانه‌هایت دروغی بیش نبود عشق مگر با بهانه‌تراشی، عشق است؟ عشق بی‌ریاست، چون رودی روان که تنها برای آرامش روانمان خلق شده. اما چه نثار من کرده‌ای جز درد، جز رنج و افسوس؟ چون برگ‌های پاییزی، ذره‌ذره مرا ریزاندی خشت‌خشت خانه‌ی عشق‌مان را فرو ریختی آبادی قلبم را ویرانه کرده‌ای لبخند را از رخسارم ربودی و جزء به جزء روحم...
  • هر طلوع آینه‌ای است که ما را دوباره از هیچ می‌سازد سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:37
    هر طلوع آینه‌ای است که ما را دوباره از هیچ می‌سازد شب، تنها زمانی‌ست که واژه‌ها راست می‌گویند. از خاکستر شب،فردا آواز می‌خواند، بی‌آنکه نامی داشته باشد. دانستن،اگر راهی نسازد، فقط دیواری‌ست میان ما و روشنایی. تاریخ کتابی ست که قهرمانانش بی نام مانده اند پرنده ای نبودفقط صدایی بود که در قفسِ معنا بی‌بال پرواز کرد» هر...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:36
    ​ ​ ​
  • تاگسستم ازتو با آه دمـــادم تــــــا شـــــدم سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:35
    تاگسستم ازتو با آه دمـــادم تــــــا شـــــدم دل شکسته با هجوم نامـرادی هــــــا شــدم نغمه ام خاموش و در شبها به یادت تا ســحر درنبود مهرتو تنهـــــــــاتر از تنهـــــا شــــدم مثل شمعی اشک ریزان سوختم از عشــق تــو همنشین لحظه های سخت و غم افــزا شــدم ساحل دل را بر آشفتی تو با امــــــواج غــم در تلاطم های آن گم...
  • در گلدانِ آرزوهایم سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:35
    در گلدانِ آرزوهایم قاصدکی آوازخوان، تحفه‌ای آورده و مژده باد لبخندِ دختران را که هنوز نشان از ترنّم و زیبایی است. امّا در زندانِ آرزوها جز تاریکی نمی‌روید و خاموشی و بُهت و دهشت. اگر مرگم فرا رسید زود به خاکم بسپارید که فغانِ زنان را بسی ناخوش ‌دارم. و بگذارید نور و امید بر دل‌ها بماند همیشه تابان و آبی... رضا کشاورز
  • توبه کردم که نبینم، چشم رزم آور تو سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:34
    توبه کردم که نبینم، چشم رزم آور تو من شدم عاشقِ، چِشمانِ، غرور آور تو از تو مانده همه آشوب و همه شور و فریب من همانم که شدم ،مست تو باور تو تو زدی پلک و به هم ریخت، جهانم آری هر چه ویران شدِ ام، هست ز چَشم ِتر تو مانده در من شب و غربت ،ز نبودِ تو ماه غرق باید شوم، در موج جنون آور تو ماهی تنگم و آزاد شدن، در سر نیست من...
  • این حجم جهالت و تعصب یکتاست سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:33
    این حجم جهالت و تعصب یکتاست خود شیفتگی و مهملاتش گویاست شیطان بزرگ آب و تابش داده از کبر و غرور و افتخارش پیداست تیغ است کنون بدست این زنگی مست عالم و آدم از این فتنه و شرش به فناست زان همه زخم که خوردست از او بر دلها همه جا مجلس نفرین و عزایش برپاست ای خدا او مرضش مزمن و غالب گشته وین بساطی که بپا کرده بچشمش زیباست...
  • ماه من گرچه مرادت، زدلت راه نجُست سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:32
    ماه من گرچه مرادت، زدلت راه نجُست داغ گل در دل بلبل دیده از اشک نشست ماه من، گرچه دلت مجنون صحرا شده است آن دل صحرا نشین، همراه رویا شده است ماه من، گرچه غمت تهفه به سودا شده است اشک گل، بارش ابر، روزی شیدا شده است ماه من چهره ی تو، در پس ابر،گرچه به یغما بردند پرتو روی تورا، در شب تار، با صبح فردا بردند ماه من گرچه...
  • من نمی دانم چرا؟ سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:32
    من نمی دانم چرا؟ اوج دلتنگی ما در نیم شبان می باشد بیقراریم خموشیم تنهاییم چشم هامان بارانی ایست پنداری این درد و سکوت دردی به جانت افکنده است و تو همچون پر نده ایی در قفس می مانی نه توانی از برای پرواز داری نه توانی که از قفس آزاد شوی گاه پنداری صدایش را می شنوی مثل نسیمی می آید و می گذرد حتی در خیالت نگاه گرمش مثل...
  • رفته ای و غزل عشق به پایان نرسد سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:30
    رفته ای و غزل عشق به پایان نرسد زخم صد پاره دل باز به درمان نرسد پرشده دفتر تقویم دل از فصل خزان دل شوریده ی من آه به سامان نرسد هک کنی نرمی احساس مرا با نگهت وه چرا عمر بد افزار تو پایان نرسد گر زسردیِ نفس های توگردد همه جا ابر عقیم امشب این چتر دلم وای به باران نرسد خَم ابروی تو هست گردنه ای سخت فراز پای من لنگ و به...
  • «شاعر چشمت شوم یا شاعر خندیدنت؟ سه‌شنبه 18 آذر 1404 12:29
    «شاعر چشمت شوم یا شاعر خندیدنت؟ ای فدای لحظه‌ی در ماه شاید دیدنت!» تا که می‌تابی فروزان می‌شود دل در برم مژدهٔ بخت منی ، جانم به لب بوسیدنت شهر پر شد از نوایِ گام‌های پر غرور رقصِ شعری شد تمام لحظه‌های نازیدنت می‌دهد عطر بهار از هرچه سویِ تو وزد جانِ عالم تازه شد از آرزویِ بوییدنت من شوم مجنون و تو لیلایِ شادِ این غزل...
  • 10176
  • 1
  • ...
  • 14
  • 15
  • صفحه 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 340