-
"من که رفتم و دلش دیگر خریدار ندارد"
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:30
هر کجا نشستی و گفتی: "من که رفتم و دلش دیگر خریدار ندارد" کاش بدانی؛ ما اگر بعد گرمای یک صورت همچنان تنهاییم و تنها می مانیم چون قلب عزیزی داریم که رهگذر پسند نیست! #فرید_صارمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:29
-
دلت نگیرد از نبودنِ کسی..
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:28
دلت نگیرد از نبودنِ کسی.. آدم ها سالهاست که دچار فراموشی اند... #زیور_شیبانی
-
تنهایی
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:28
خواهشاً "تنهایی" را به عنوان یک رقیبِ عشقی جدی بگیرید... جای خالیِ تان با "آدم"اگر پر شد،بعد از مدتی امید به دوباره خالی شدنش هست... اما امان از "تنهایی"... که اگر رفتید و به تنهایی عادت کرد... که اگر رفتید و بدونِ شما خوشحال بودن و خندیدن را یاد گرفت... که اگر زندگی بدونِ شما دیگر برایش...
-
به فرزندانتان ماندن را یاد بدهید
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:27
به فرزندانتان ماندن را یاد بدهید شنا و اسب سواری و تیر اندازی را خودشان یاد میگیرند! #علی_قاضی_نظام
-
خب میدانی؟
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:26
خب میدانی؟ بدبختی از آنجا شروع شد که گفتیم ما "منطقی" هستیم! یکی مان پرسید: منطقی یعنی چه؟ آن یکی جواب داد: یعنی هر بلایی سرت آمد، صدایت در نیاید! این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد عزیزمان مرد و صدامان در نیامد عشقمان رفت و صدامان در .... نیامد! توی خانه، سر خاک، وسط سالن فرودگاه امام ... به جای...
-
ما مقیم درِ میخانۀ عشقیم هنوز
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:25
ما مقیم درِ میخانۀ عشقیم هنوز مست از بادۀ پیمانۀ عشقیم هنوز عاشقی شیوۀ ما باده کشی پیشه ماست در جهان شهره و افسانۀ عشقیم هنوز کس خبردار ز احوالِ دلِ ما نشود بیخود و واله و دیوانۀ عشقیم هنوز شمعِ عشقست فروزنده و سوزنده مدام بال و پر سوخته، پروانۀ عشقیم هنوز جان به کف، خنده به لب، شعله به دل، شور به سر جان فدا در رهِ...
-
نماز عشق دو رکعت است
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:25
نماز عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون! #حسین_بن_منصور_حلاج
-
داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:24
ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی! پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی! داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم بد نام که هستیم به اندازه ی کافی! تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی با یافتن چشم تو آرام گرفتم چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت.. بر گردنم از بوسه مگر شال...
-
لطفا عادتِ تنهایی را از هیچ آدمی نگیرید!
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:24
سرتان را می اندازید پایین و بدون هیچ اجازه و حرفی وارد زندگی کسی میشوید... بعد هم که خسته شدید و حوصلیتان سر رفت همانطور بی هیچ حرف و کلامی سرتان را می اندازید میروید... با خودتان نمیگویید، آدم چطور به دلتنگی هایش حالی کند که کسی که برایش بی قراری میکند دلتنگش نیست و برگشتنی هم در کار نیست؟ با خودتان نمیگوید، با این...
-
مُرغِ جان پَر میکشد در آسمانِ مهرِ یار
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:40
مُرغِ جان پَر میکشد در آسمانِ مهرِ یار تابِ هجران تا کِیام؟ خستهدلم از روزگار حاصلِ عمرم در این هجرانِ بیپایان بسوخت لیک دارم چشمِ وصلش، جان فشانم بیشمار خُرّمی اندر فراقِ حُسنِ جانان دادم تا مگر دل، در غریبستان، دمی گیرد قرار همچو مجنونی پیِ لیلای مَهرویی شدم تا دَمی بالین نهد سَر آن نگار غمگسار شورِ مستی در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:36
-
دلم در غم یار چندان بگرید
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:35
دلم در غم یار چندان بگرید که ابر از سپهر بهاران بگرید ز خون بس که از دیده مژگان بشویم که از ضعف تن لسه دندان بگرید مجو محرم دردی اندر دو عالم که چشم فلک سنگ باران بگرید از آن رو درم پیرهن از عتیبش که بر تن برش پوست آسان بگرید چنان گرید از چشم آن شوخ چشمم بسان طفیلی که از نان بگرید ز بس شاه ما نوشد از خون عشاق نهان از...
-
ما، وارثانِ دویدن در بنبستیم.
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:34
میانِ ما و آسودگی، دیواریست به بلندایِ سالهایِ نیامده. اینجا، نفس کشیدن تنها دم و بازدمِ هوا نیست؛ کشیدنِ بارِ تمامِ کوههاییست که بر سینهمان جا خوش کردهاند. ما، وارثانِ دویدن در بنبستیم. پاهایمان خسته، اما نگاهمان هنوز به دنبالِ ردی از آسمان، میانِ شکافِ آجرهای سرد میگردد. ساده نیست... هر صبح، رویِ زخمِ دیروز...
-
گاه به حاشیهٔ کاغذم سر میزنی
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:33
گاه به حاشیهٔ کاغذم سر میزنی دلتنگی در خطِ تو میایستد و مرا بلند میخوانَد طیبه ایرانیان
-
شب آمد و خانه تاریک شد
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:32
شب آمد و خانه تاریک شد صدای لالایی در فضای خانه پیچید نور ماه، میان چین پرده ها همسو با شلاق باد، رخ نمود و تابید گم شدم در میانه لایه ها خوابم، همسفر با رویا شد و آرامید آرام میخوابم، در هوای رهایی خواب من با نور همراه و هم پیچید سعید عباسی
-
در جنگل موهای در هم رفته تو
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:32
در جنگل موهای در هم رفته تو تو می کنی بازی قائم موشکی با من من لای موهای تو پنهان می شوم تا صبح ، تا صبح با موی تو بازی می کنم هر شب هر شب به بوی رختخوابت کرده ام عادت عادت شده شب با خیال تو نمایم صبح ، صبح با تو بر خیزم و با شانه بشم درگیر درگیر بین رفتن و ماندن کنار تو تو بی خیال من شدی با شانه کردی صلح ، صلحی که در...
-
شهر تابلوییست
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:31
شهر تابلوییست با رنگهای سوخته و قابی که جرأت ندارد حتی سایهی نور را به یاد بیاورد. مردم راه میروند نه با قدم، که با خستگیِ کوبنده در استخوان؛ هر تکرار، ریشه اش دیروز است که امروز دوباره سر باز میکند. پنجرهها طاقچههایی شدهاند خالی از نور، پر از گردِ نخواستن و سکوتِ انباشته. ما ایستادهایم در تقاطعِ سکوتهای...
-
از نگاهت قلبِ سنگم آب شد :)
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:30
از نگاهت قلبِ سنگم آب شد :) از نگاهت قلبِ سنگم آب شد قطره قطره اشکِ من سیلاب شد ریشه ی خشکیده ی اندیشه ام با خیالت تا ابد سیراب شد طاق ابرویت به هنگامِ سحر در نمازِ عشقِ من محراب شد برکه تاریک دل در دام شب روشن از خندیدن مهتاب شد آن تسبم های زیبای لبت از برای صید دل قلاب شد خواندن شعری که گوید شرح تو در میان عاشقانت...
-
هرشب قطاری از ریل خارج می شود
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:28
هرشب قطاری از ریل خارج می شود بیدار می شوم چشم هایم را مِه فتح می کند چشم هایم باز بسته می شوند جنگلی جن زده کویر می شود جنازه ای تشییع می شود هنگام تدفین بیدارم می کنند تا در جهنّم صبح و شب گورم را پیدا کنم نیمه شب می شود گمشده ای در مِه جیغ می کشد باز قطاری از ریل خارج می شود وَ من بیدار می شوم ... علیرضا قدیانی
-
من از آنکه دو انگشت بر او باشد
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:50
من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر میدارم! بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود! رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیش نیست! "نادر ابراهیمی"
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:49
-
در عشق من اما ، تردیدی نداشته باش
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:49
می توانی ستارگان را انکار کنی می توانی حرکت خورشید را انکار کنی می توانی حقیقت را دروغ بخوانی در عشق من اما ، تردیدی نداشته باش "ویلیام شکسپیر"
-
_گفتم : میگن بیرون بهار اومده
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:48
_ گفتم : میگن بیرون بهار اومده _ گفت : باور نکن _ گفتم : چی چیو باور نکن؟! نیگا ! خودت درو وا کن ببین . _ گفت : باور نکن _ گفتم : چته تو؟ یه چیزیت میشه ها ! از پنجره نیگا کن! ببین؛ انگاری سبز پاشیدن رو درختا ! _ گفت : باور نکن _ گفتم : نه خیر، اینجوری نمیشه تقویمو وا کن یه نیگا بنداز شاید سر عقل بیای _ گفت : دیدم،...
-
ای که چون زمستانی
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:46
ای که چون زمستانی و من دوست دارمت دستت را از من مگیر برای بالا پوش پشمین ات از بازیهای کودکانه ام مترس . همیشه آرزو داشته ام روی برف، شعر بنویسم روی برف، عاشق شوم و دریابم که عاشق چگونه با آتش برف میسوزد ! | نزار قبانی |
-
من ازت خواستم..
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:46
-
دل بی تاب من با دیدنت آرام میگیرد
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:44
دل بی تاب من با دیدنت آرام میگیرد اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام میگیرد مرا گر مست میخواهی نگاهت را مگیر از من که دل از ساقی چشمان مستت جام میگیرد تو نوشین لب میان جمع خاموشی ولی چشمم ز هر موج نگاه دلکشت پیغام میگیرد مهدی سهیلی
-
آدم ها همه می پندارند که زنده اند
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:44
آدم ها همه می پندارند که زنده اند برای آنها تنها نشانه ى حیات، بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه دلت چه خبر گرم است چراغش نوری دارد هنوز؟ احمد_شاملو
-
«همیشه فکرم مشغول این بود»که
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:43
«همیشه فکرم مشغول این بود»که چرا آدمهای جدید برایمان حکم نوبرانه را دارند! حس میکنیم اگر رابطه خاص برقرار نکنیم عقب میمانیم در برابر آدمهای جدید مهربانیم مودبیم متمدنیم، شوخی میکنیم اما خانوادهیمان ما را یک آدم بد خلق نچسب میدانند، همیشه برای تازهها خودِ بهترمانیم درحالی که کهنهترها هوای ما را بیشتر...
-
اگر به اختیار ما نیست
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:43
اگر به اختیار ما نیست که گرفتار درد عشق نشویم، به اختیار خودمان است که بازیچه آن نباشیم! رومن_رولان بازی عشق و مرگ