-
خواهم امشب تا روم بر بوستان کودکی
سهشنبه 25 آذر 1404 12:20
خواهم امشب تا روم بر بوستان کودکی کوچه باغی با صفا با دوستان کودکی دامنی چین چین بپوشم،چادری بر سر کنم باشد این سنجاق موهایم نشان کودکی دلخوشم با یک عروسک تا بگویم قصه ای در خیال خود بسازم ،آشیان کودکی دست در دست پدر ،دیدم به چشم اشتیاق پرستاره صاف و آبی آسمان کودکی رفت و دیگر بر نمی گردد زمان بی غمی کاش می شد تا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 25 آذر 1404 12:18
-
«بهار آمد، بهارِ من تو باشی»
سهشنبه 25 آذر 1404 12:17
«بهار آمد، بهارِ من تو باشی» نسیمِ مِهر، یارِ من تو باشی دل من بیتو باغی بینشانهست چراغِ شامِ تارِ من تو باشی فتاد از دست من صبرِ شبانه امانِ این شرارِ من تو باشی من و یک راه بیپایانِ بیتو نشانِ آن مزارِ من تو باشی تو را میجویم و از خویش میرم پناهِ قلبِ زارِ من تو باشی اگر افتادهام از پا چه باک است که درمانِ...
-
روزگار همه را در حبس خود دارد.
سهشنبه 25 آذر 1404 12:16
روزگار همه را در حبس خود دارد. سریر بی کش و قوس دقایق به، آب کش زندگی میماند. روزگار میگذرد. یادبود فردا فردا ها فردا های دگر در گیر زوایای انحنای هستی پشت به مغرب می خوابد. آنچه دانستم پر از ندانستگی حس در احساس مانده به گل چه داند هر چه هست نیست آنچه که نیست در حیات جا مانده است. حجت جوانمرد
-
نوشتم از تو تا آرام باشم
سهشنبه 25 آذر 1404 12:15
نوشتم از تو تا آرام باشم کبوترواژه ای بر بام باشم کبوترواژه را پرواز دادم که شاید با تو هم فرجام باشم هم آوا و هماهنگ و هم آغوش سماعی ، گردشی همگام باشم نوشتم تا مگر تاثیر محوی بر احساس تن ایام باشم اگر با ما نباشد موسم گل به پاییزت گل بادام باشم نوشتم تا از آن دیدار آخر شبیه مستی خیام باشم بنوشم بیت بیت دوری ات را...
-
به نام نامی حق
سهشنبه 25 آذر 1404 12:14
به نام نامی حق زنده ی پاینده ی پایدار به نام سلطه افراشته بر عرش گسترده در پهنه ی ژرف دل به نام کرانه بخشیده بر بیکران آن جاودان پیچیده در نابودی آن هیبت رسته از پیرایه ها آن حی قیوم بی زوال قسم بر تاریکی قسم بر آیه های عالم امکان قسم بر خروش عظیم تو قسم بر درد که من در واپاشی لحظه افتاده ام که معلق در نیست بودگی خفته...
-
مادر
سهشنبه 25 آذر 1404 12:11
مادر تنها واژه رخشی ایست که فعل قافیه ایی ندیدم هم ردیفش و چو آفتاب خورشید باید درخشان بدرخشد هر روز مان نامش جاویدتر می ماند ایزدمان محبت نابی بخشیده است پوران گشولی
-
می رفتی و من هم برایت گریه کردم
سهشنبه 25 آذر 1404 12:08
می رفتی و من هم برایت گریه کردم هر لحظه دنبال صدایت گریه کردم با هر قدم از من جدا می گشتی و من با زخم درد بی دوایت گریه کردم سر بر سر زانو نهادم تا نفهمند آهسته در حال و هوایت گریه کردم وقتی که زیر لب غزل می خواندی آنجا پشت ردیف های هایت گریه کردم چشم تو مثل کاسه ای خون با نگاهی خندیدی اما من به جایت گریه کردم پنهان...
-
پاییز استاد دلتنگیست ؛
سهشنبه 25 آذر 1404 12:07
پاییز استاد دلتنگیست ؛ از خاطراتِ اویی که رفته ، برای اویی که مانده سنگ تمام میگذارد... مریم_قهرمانلو
-
پرستویِ مهاجر
سهشنبه 25 آذر 1404 12:07
پرستویِ مهاجر گاه گاهی راه را بر آسمانم می زند پرواز آشیان گم کرده گاهی گاه گاهی چشمِ من بر در باز می رسد از راه شادمان بی خیال از انتظارِ عاشقی ناخفته شب را تا سحر بیدار روز ها پیوسته بی آرام می رسد از راه می دهد پرواز موجِ تصویرِ نگاهم را می برم از یاد لحظه هایِ گم شدن در پیچشِ اندوه دم به دم هایِ نشستن در کنارِ...
-
طنین آشفتگیات را شنیدم،
دوشنبه 24 آذر 1404 12:47
طنین آشفتگیات را شنیدم، اما من، شیوا، از تنۀ جهانم برخاسته ام جمجمهام را با پرسشی بیصدا، باز می کنم دستی از مه، مغزم را بیرون میکشد مثل میوهای از باغِ رویا پرندهٔ زرینم نه به نازِ سکوت، به قدرت زخم و پرسش پرواز میکند در من، ذهنی ایستاده بر آستانهٔ خود، و هر صدای ناکوک، در جان نگاهم، مثل خاکستر به باد میرود...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 24 آذر 1404 12:46
-
چشمه ها خشکیده در بالای کوه
دوشنبه 24 آذر 1404 12:45
چشمه ها خشکیده در بالای کوه قلب تو چون آهنی سرد و سیاه می کِشی خود را چو ماری بر زمین تا بیابی لُقمهٔ مهری بدست آدمی در بین راه از میان چاله ها خود را به بالا می بَری بر روی سنگ ای دریغا خویش خویشت می فروشی باز می اُفتی به چاه لحظه هایت بی خدا از آدمیت دورٍ دور با حسادتها، لجاجتها، خباثتها کُنی خود را تباه سبزه زارِ...
-
دوست داشتنت را
دوشنبه 24 آذر 1404 12:44
دوست داشتنت را میبلعی ، باسرعت نور از بودنت درکنارم فاصله میگیری، مرا در غبار مه دیدگانت جای میگزاری ، رهایم میکنی چون پروانه ای سرگردان بین وهم های رنگارنگ رویاهایم لیک من توی دست هات گم میشوم لابلای بازوهات فشرده میشوم نسیمِ موهات میشود دلیل ارزوهای بر باد رفته ام پیلی پیلی خوران حلق اویز میکنم خودم را مابین باران...
-
میانِ نگاهِ تو
دوشنبه 24 آذر 1404 12:42
میانِ نگاهِ تو دریاییست که نامم را هر شب صدا میزند، و من مثلِ ماهیِ گمشدهای در رؤیا به سمتِ عمقِ لبخندت میروم. دستهایت پلهایی از نورند که مرا از تنهاییِ خاک به آسمانِ دوستداشتن میبرند. بوسهات صبحِ تازهی دلِ من است، و هر نفَسِ تو آغازیست برای ماندن... سید مصطفی رضوی
-
زن را اگر بشناسی
دوشنبه 24 آذر 1404 12:42
زن را اگر بشناسی زمان از صدا میافتد و موسیقی در خویش تکرار میشود. سیدحسن نبی پور
-
جمال روی تو دیدم دلم ز دست برفت
دوشنبه 24 آذر 1404 12:41
جمال روی تو دیدم دلم ز دست برفت شراب غنچه ی لب را نخورده، مست برفت نگاه برق تو افتاد و دل به سینه گداخت دلم به تاب شعله ی عشق تو بست برفت کجا مثال تو یاری کسی شنید و بدید چنین که دل شکند، آید و نشست برفت مرا به عشق تو ممزوج کرده خاکم را به صلب حضرت آدم که در الست برفت عجب زمانه ای باشد که آنکه یار قدیم صفا و مهر کهن...
-
دستهایت بوی عشق میداد
دوشنبه 24 آذر 1404 12:40
دستهایت بوی عشق میداد وقتی باران آغاز شد و من"تشنه" شدم برای یک عمر ماندن در سایهات آسمان در چشمانت ریشه دوانده بود و من بی قرارتر از برگهای خزان پشت پنجرهای ایستاده بودم که رو به رفتن تو باز مانده بود "دوستت دارم" این سه کلمه چون برگهای طلایی بر حوضچهی خاطراتمان فرود آمد و ماهیان قرمز آرام...
-
برایم نشانه ای بفرست
دوشنبه 24 آذر 1404 12:39
برایم نشانه ای بفرست از دوست داشتن از در یاد ماندن برایم شعری بخوان از روزهای بودنت برایم شمعی روشن کن در شبهای تاریکی و سکوت تا بشکند ترس تنها ماندن... برایم از سکوت آوازی بخوان فروغ دراهکی
-
و حالا… آمدن دوبارهی او
دوشنبه 24 آذر 1404 12:37
و حالا… آمدن دوبارهی او در میانهی تمام این سالهای سنگین، در دل غربتی که هر روز مثل باری تازه روی شانههایم مینشست، او آمد… نه ناگهانی، نه شبیه معجزههای دروغینِ زندگی؛ بلکه مثل نوری که کمکم راهش را از لابهلای دیوارهای شکسته پیدا میکند. عشقی قدیمی… همان که ریشههایش را در کوچههای نوجوانی جا گذاشته بودم، در...
-
پنهان چرایی ای ماه، روشن نما فضا را
یکشنبه 23 آذر 1404 12:49
پنهان چرایی ای ماه، روشن نما فضا را بیرون بیا و بنما رخ سوی ما خدا را آیی اگر به مجلس، آیند جمله یاران چون هیچ جا ندیدند این لطف و این صفا را بر درد این جدایی گرچه دوا نباشد اما تو بوسه ای ده بر درد من دوا را برگرد تا که مطرب بنوازد آن سه تارش برگرد تا برقصد رقاص این نوا را خوانده ست هر منجم از اختران گردون ماهم به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 23 آذر 1404 12:44
-
امشب من و شعرام
یکشنبه 23 آذر 1404 12:43
امشب من و شعرام زیر باران در فصل پاییز به انتظار آمدنت فریاد دوسِت دارم سر می دهیم و ماه به زیبایی طلوع خورشید محو تماشای بوسه های من باران است دکتر محمد کیا
-
در آسمان نگاهم پرنده ای هستی
یکشنبه 23 آذر 1404 12:42
در آسمان نگاهم پرنده ای هستی به غصه های دل من تو خنده ای هستی حیات وحش مرا رام کرده ای ، آری به قلب رام من اما جهنده ای هستی تو آمدی ، سر سجاده ام کمی چرخید به حیرتم که تو ای بُت ، چه بنده ای هستی ساقیا بزم جنون است ، سازِ مِی کن کوک بنوازم ، که تو گُلگون زننده ای هستی به خشکسالیِ ما رحمتِ خدایی تو به خاک تشنه چو رودِ...
-
یکی بود و یک نبود و بیگمان از ما نبود
یکشنبه 23 آذر 1404 12:42
یکی بود و یک نبود و بیگمان از ما نبود در دلِ باران رحمت ابر باران زا نبود روزگاری خانهٔ سبزی که خوش آوازه بود لمس خوشبختی بدور از ذهن و یک رویا نبود سفره ها با دست و دلبازی همیشه آشنا سفره دار با صفا دلواپس فردا نبود در دل این خانه مجنونی که بابا نام داشت دلبری دیگر شریک همسرش لیلا نبود مسجد و میخانه یا درب دکان شهر...
-
کناره حجره ها نخود لوبیا دیده شد
یکشنبه 23 آذر 1404 12:41
کناره حجره ها نخود لوبیا دیده شد برای فروشش کار پسندیده شد کمی آش پختن به از شربت طبیب بسی گریه و خنده از صورت چیده شد کمی زیر آفتاب پاییز روی صندلی کمی در ظرف شستن دستم بریده شد همی گفتن و شنفتن بود کار ما به ته دیگ رسیده پول خندیده شد به شکر گفتن کمی قدم می زنیم یکی می جود یکی لقمه بلعیده شد غذای نهنگ دادن نیست کار...
-
چون می دانستم پایان زندگی سقوط است
یکشنبه 23 آذر 1404 12:40
چون می دانستم پایان زندگی سقوط است پس زحمت بالا رفتن از قله های آن را به خودم ندادم بهمن نوری قاضی کند
-
عشق ضرب ، در صفر
یکشنبه 23 آذر 1404 12:40
عشق ضرب ، در صفر زیرِ رادیکال بِنِویس مجنون منهای لیلی شبی سیاه و بی مهتاب آنگاه شیرین منهای فرهاد میان دست تو یک تیشه زنگار بسته و سیاه کوهی میان تو ،با عشق تلخ است میان دهانِ تو شیرین بِنویس دریا بدون آب بنویس یک حوضِ کوچکِ بی آب بنویس ابری بدون ِ ریزشِ باران غبار، نشسته برویِ آینه آینه کور می شود آنگاه پروانه بدونِ...
-
ماهرشبی به گوشه یِ میخانه بوده ایم
یکشنبه 23 آذر 1404 12:37
ماهرشبی به گوشه یِ میخانه بوده ایم دلداده ای به ساغر پیمانه بوده ایم دل را بُریده ایم ز دنیایِ بی وفا با ساقیانِ میکده همخانه بوده ایم ساقی مکن دریغ تو از ما نگاهِ خود ماییم ، آشنا نه که بیگانه بوده ایم پیمان نموده ایم به مستی ز رویِ عشق در عمرِ خویش خادمِ جانانه بوده ایم ما را نَبوده وحشَتِ مردن ز سوختن در نزد شمع ما...
-
تو اذا زلزلت الارضی و من
یکشنبه 23 آذر 1404 12:37
تو اذا زلزلت الارضی و من ایرجِ بسطامیِ تو و تا همیشه آمدنت مرا به ویرانیِ محض میکشاند اینگونه که بر دلم آوار میشوی مصطفی طحان