-
جان جانی، جان جانم؛ بی من آیا میتوانی!؟
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:21
جان جانی، جان جانم؛ بی من آیا میتوانی!؟ رنگ ِ مرگ ِ مردگانم؛ بی من آیا میتوانی!؟ فصل سرد انتظارم؛ کو بهار لاله بارم!؟ برگ چشمان خزانم؛ بی من آیا میتوانی!؟ قطره قطره انتظارم؛ انتظارِ بیقرارم خاک پایت آستانم؛ بی من آیا میتوانی!؟ انتظارم میزند پَر، میدهد سَر؛ میدهد جان رفته بر باد آشیانم؛ بی من آیا میتوانی!؟...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:20
-
من دیدم
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:20
من دیدم کلمات قبل از رسیدن به تو معنا عوض میکنند و شعر فقط شاهد ماجرا ست... امیرحسین باقری اصل
-
این جا تمام لحظه ها بارانی و سردند!
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:19
این جا تمام لحظه ها بارانی و سردند! من،بی تو تنهایم بی تو،سرگردان ای آسمان، بر من ببار آهسته آهسته، بر من ببار ای ابر ای آرامش دنیا! میدیا جادری
-
دل من نغمه ای سر داد تو را خواست نجُست
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:19
دل من نغمه ای سر داد تو را خواست نجُست دل من تو را طلب کرد از انجا که تو رُست غم تو زد به جهانم، دگر بار چرا ؟ غم تو دوباره بشکست دلم را چرا؟ همه ادم که مرا خواست، بدیدم تورا هرکه امد به جلو ،دل من خواست تورا من دگر بار شکستم به وصالت برسم ز جهان خود برستم به جهانت برسم آتنا حسینی
-
تو ای خموش بی صدا
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:18
تو ای خموش بی صدا به آسمان نگاه کن دو چشم مست گریه را دوباره سر به راه کن سکوت شاعرانه را برای صخره ها بخوان دل شکسته را ببر به عشق رو به راه کن فرزانه مهری
-
چون آسمان آبی، ره بر پرنده بگشا
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:18
چون آسمان آبی، ره بر پرنده بگشا قلبی تپنده خواهی ،جایی پرنده دیدی خواهد دمی نشیند برپا کن آشیانی، یک آشیانه آور همسایهات طعامی یا نان شب ندارد باید خجل نشیند؟ مردی کن از سخاوت او را به خانه آور بیکار و آزمندی جویای کار باشد جایی اگر نیابد باید کسل نشیند؟ گر میرسد توانت بر لب ترانه آور بارش به شانه آور دل را زدی به...
-
امواج چشمانت خیالم را به هر سو میبرد
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:17
امواج چشمانت خیالم را به هر سو میبرد با عشوه ای هوش از سرم آن ماه ابرو میبرد تاغنچه ات وا میشود دنیا معطر میشود با یک تبسم این دلم را بوی خوشبو میبرد با شال آبی برسرت وقتی خرامان میروی باداین وسط سرمیرسد دستی به گیسو میبرد وقتی که می خندی عسل میریزد از باغ لبت یک نیم لبخندت مرا تا مرز جادو میبرد آیا رهایی ممکن است از...
-
زلالیِ باران را هیچ دیواری بر نمیتابد
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:17
زلالیِ باران را هیچ دیواری بر نمیتابد مگر شیونِ پنجرهای را در آغوش بگیرد، نفس بر مشامِ خاک بیامیزد و پاییز پاییز داستان شود. باران هرچه تکرار میشود این خیابان همچنان، ناتمام میماند و تن به پاکی نمیدهد. پنجرهها چشمهای بستهٔ شهریاند، که در به در گریه را در گلوگاهِ کوچهها میجَوند. خاک، حافظهی مجسمِ...
-
من در رویای خود
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:16
من در رویای خود با سرودن غزلاتم تورا مهمان نوازی تر کنم جای فرش شیرینی مجلل تر اشعارم را زیر پایت پهن کنم تا ناقابلتر پذیرایت شوم به رسم آیین عشق معشوقی بیقرار بیقرارترت شوم هرچند بار اضافیم را بر دوشَت غمین احساس کنم کاش وانفسایی قلبم جای یکی در سینه ام چندین جان داشت برایم پوران گشولی
-
هر که میآید زِ کوچه گویم این جا پای توست
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:44
هر که میآید زِ کوچه گویم این جا پای توست هر صدا آید به گوشم گویم این آوای توست در کنار پنجره با انتظاری سرد و سخت هر نگاهی را ببینم گویم این چشمانِ توست رویا تقیلو
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:41
-
این که خاک سیهش بالین است
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:40
این که خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است گر چه جز تلخی از ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است دوستان به که زوی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن پیش باز عشق آئین...
-
به خود بازا، مشو دیوانه و گریان، مخور حسرت
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:39
به خود بازا، مشو دیوانه و گریان، مخور حسرت مشو همسنگِ غمهایی پریشان در شبِ غربت به خود بازا، دوباره گل کند هستی، بخندی تا که غمها را دهی بر دستِ نوری، تا رود ظلمت به خود بازا، مخور حسرت ،که این ها دست دادارست مشو دیوانه گرد آرزویی مانده در خلوت جهان آیینه ای ازحالِ تو، ای جانِ جان آگه اگر روشن شوی، روشن شود این...
-
گریه میآید مرا...
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:38
گریه میآید مرا... به خوابم نمیآیی، چرا؟ قاصدک اینجایی؟ مرحبا تو حال دلم را مثل هرروز، خوب میدانی خیرمقدم میگویم اینبار ولی؛ خبری دارم که باید بتازی و فورا ببری... من از دست تقدیرِ سرخوردهی خود گله دارم پدرم را میخواهم... حسرت شانهی امن پدر را دارم قاصدک دوست دارم یکروز از عمری که باقی دارم دخترک باشم و او...
-
شعرها گفتم بدانی دل به عشقت دادهام
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:37
شعرها گفتم بدانی دل به عشقت دادهام مثل شبنم راه را از آسمان طی کردهام روی برگهای ظریفت جادهای پهن میکنم تو به خاکم میزنی من هم نگاهت میکنم تو که برگ خم میکنی در من غوغا میشود ناجوانمردیست اما جان فدایت میشود من که از آبم ولی تشنهتر از لبهای تو تو لبی بر لب گذاری مردهام از عشق تو بوی ریحانت مرا غرق تمنا...
-
تو نابترین میِ این پیالهای
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:37
تو نابترین میِ این پیالهای ساقیترین میِ صد هزار سالهای تو غرقِ دعایی، گمشده در مسجدی سجده بر تو آریم، که محتاجِ استخارهای یا باده بیاور، شهرآشوب را خاموش کن یا شو آشوبِ شهر عشق، با شراره ای آرش، کمانبهدست، کمان رها نکرد تیرش به سنگ خورد و نشانه شد نشانهای گر مُلکِ ما به دستِ دیوان اسیر شد رستم بیار، که بلبلِ...
-
باید امشب غزلی بنویسم
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:36
باید امشب غزلی بنویسم که درختانِ بلند در خزان بشکوفند مرغکان چَه چَه زن نغمه زِ دل سر گیرند باید از شادی و می خوردنِ و رقصیدنِ یاران گویم باید از چشمهً جوشنده که از کوه سرازیر شده شده یک رودِ پُرآب باید از رودِ خروشنده که در درّه به رقص افتادست باید از غنچه بگویم زِ بهاران زِ نسیمی که سحرگاه کشَد دستِ نوازش به رخِ...
-
ز چشمت چون فرو افتاد نامم، بیصدا رفتم
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:35
ز چشمت چون فرو افتاد نامم، بیصدا رفتم شدم در خویش گم، بیتو، بگفتم مرحبا رفتم نه فریادی، نه اشکی، نه دستی در کنار من فقط با سایهات، شبها به سوی کهکشا رفتم دلم را با امیدی پوچ بستم بر درت، اما تو بیرحمانه بستی در، ولیکن من رها رفتم به هر کوی و گذر، نامت صدا کردم، نشنیدی ز شوق دیدنت، با اشک و آه و نالهها رفتم تو...
-
نسیمِ صبح
یکشنبه 12 بهمن 1404 13:34
نسیمِ صبح پیامِ ناتمامِ توست که بر پنجره ی تلفنِ من مینشیند آغوش فقط یک واژه است در میانِ هزاران واژه ی نخوانده من تشنه ی تپشِ آن قلبَم که در ضربانِ پیامِ تو میزند بیآنکه دستهایت را لمس کند زندگی همان نفسهای کوتاهِ میانِ دو پیام است آرامش همان سکوتِ سرخی است پس از شنیدنِ صدایت که میگوید جانا......... دوستت دارم...
-
دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟
شنبه 11 بهمن 1404 12:29
دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟ خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم اگر چیزی دگر مانده است، آن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 11 بهمن 1404 12:27
-
شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش
شنبه 11 بهمن 1404 12:26
شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش سکه را این بار برگردان به روی دیگرش دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت دایره فرقی ندارد این سرش با آن سرش گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست مثل تقویمی که با تو زرد شد سر تا سرش حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است اولش با روی خوش می آیی اما آخرش قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن...
-
عیدتون مبارک
شنبه 11 بهمن 1404 12:25
از دامان لیلا گلى بر آمد شبیه حضرت پیغمبر آمد نور دل زینب اطهرآمد لشکر کربلا را افسر آمد ولادت زیباترین، بااخلاق ترین، داناترین و رشیدترین جوان تاریخ مبارک
-
مادرم می گوید
شنبه 11 بهمن 1404 12:24
مادرم می گوید که خدایی در این نزدیکی ست در دلم سخت به او خندیدم ... تو خدایم بودی تو به من نزدیکی؟ ! | فاطمه برزکار |
-
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
شنبه 11 بهمن 1404 12:22
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج ای موی پریشان تو دریای خروشان بگذار مرا غرق کند این شب مواج یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده جز عشق نیاموختی از قصه حلاج یک بار دگر کاش به ساحل برسانی صندوقچه ای را که رها گشته در امواج...
-
قهقهه را از آخر بخوانی میشود هِق هِق...
شنبه 11 بهمن 1404 12:21
قهقهه را از آخر بخوانی میشود هِق هِق ... به همین سادگی ! حالا دیدی که فرق زیادی نیست میان روزهای بود و نبودت؟ ! | مهسا ولی پور |
-
رک بگویم ،پیش چشمت اهل مِن مِن نیستم
شنبه 11 بهمن 1404 12:20
رک بگویم ،پیش چشمت اهل مِن مِن نیستم ظاهرت را دوست دارم ، فکر باطن نیستم هرچه می آیم به سمتت دورتر می ایستی پاره کن تسبیح بسم الله را ، جن نیستم روسری را پیش من بالا و پایین کم ببر آنقَدَر ها هم که می گویند مومن نیستم سختم ، اما ساده می افتم به لطف بوسه ات اتفاقم ، گرچه از دید تو ممکن نیستم باد وقتی می وزد از لای موی...
-
آن شاعران که از تو به توصیف تن خوشند
شنبه 11 بهمن 1404 12:18
آن شاعران که از تو به توصیف تن خوشند کورند آنقدر که به یک پیرهن خوشند زیبایی ات وسیع تر از حد وصف ماست بدبخت مردمی که به اشعار من خوشند! دلخوش به خندههای منِ خیره سر نباش دیوانه ها به لطف خدا، غالباً خوشند! مو وا کن و ببین که در این شهر ، عده ای با آن کمند گرم به هم ریختن خوشند گاهی مرا نگاه کنی رد شوی بس است آنها که...
-
دلت گرفته...الهی که غم نداشته باشی
شنبه 11 بهمن 1404 12:17
دلت گرفته...الهی که غم نداشته باشی فدای چشمت اگر دوستم نداشته باشی دم غروب مرا در خودت ببار که چیزی در آن هوای غریبانه کم نداشته باشی عجیب نیست...من آنقدر خرد و خسته ام از خود که حال و حوصله ام را تو هم نداشته باشی "دچار آبی دریای بیکرانم و تنها" اگر هوای مرا دم به دم نداشته باشی به جرم کشتن این خنده ها در...