-
دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست
یکشنبه 7 دی 1404 13:20
دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست و امروز همان است روزی که بهترینها در آن پنهانند من اینجایم همه چیز زیر دیدگانم بر فراز کوهها و صخره ها از بلندای آسمان بیکران پژواک صدایم زمزمه مناجاتم است خداااااااااااااااااااا میدانم که می دانی مرا میدانم که می بینی مرا میدانم که می شنوی مرا، اگرچه آن صدا نهفته در سینه است میدانم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 7 دی 1404 13:19
-
قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد
یکشنبه 7 دی 1404 13:19
قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد زمین مصالحه کرد و زمان به رقص آمد نسیم اهلی زلفت که گشته خلوت خواه سحر به جذبه ی رویت گران به رقص آمد تو بی هوا تری از ناگهان و پیش تو باز هزار حادثه ی ناگهان به رقص آمد شفای دیده ی تاریک قوم کنعانی عزیز و شاه و زلیخا نهان به رقص آمد ز بوی گوشه ی شالت جهان معطر گشت صبا به یمن ورودت...
-
در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو
یکشنبه 7 دی 1404 13:18
در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو سوگوارم بعد از آن یاد، و شدم دلدار تو در شب اندوه، چون شمع شبم بیدار تو در دل طوفان شدم، آرام آن رفتار تو در نگاهت، خانه ای از نور شد افکار من در سکوتت، نغمه ای شد زمزمه در کار تو در عبور از کوچه های وهم، شد تکرار تو در غزلهای دلم، پیچیده شد اشعار تو در دل شب های سردم، آتشی از آه...
-
زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا
یکشنبه 7 دی 1404 13:16
زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا هر که را کردم محبّت در عوض دیدم جفا رنجها بردم به عمرم بس که بودم ساده لوح هر کسی زد لاف یک رنگی شدم خامش چرا زجرهایی من کشیدم بی سبب کزدستِ دوست گشته ام کز نا رفیقان بر بلا ها مبتلا ضربه ها از نارفیقان خورده ام در زندگی اشک ها یی ریختم هر روز هر شب در خفا جز محبّت من نکردم بر رفیقی...
-
نیستی اینجا بارا نی ست
یکشنبه 7 دی 1404 13:15
نیستی اینجا بارا نی ست هوای نبودنت خیسی ست می روم به همان کافه ی همیشگی گوشه ای دنج من وتو قهوه ای تلخ... یک صندلی برای من ویک صندلی جای خالی تو دلم گرفت وقتی فنجان قهوه ات را دیدم سرد و خاموش نگاهم می کرد چقدر در نگاهش غم بود فنجانت را بوسیدم تمام غمهایت را به جان خریدم... بهنوش میرزایی
-
ای شکوفه
یکشنبه 7 دی 1404 13:14
ای شکوفه ای واژه ی سپید درخت سبز وقتی تو لب می گشایی هوا فقط سخن می گوید از چیز هایی که فقط قلب ها می فهمند از صبر زمستان از وعده ی نوروز از شادی باران تو تنها یک گل نیستی تو یک تکانه ای تو انقلاب سفید معطری در سکوت شاخه ها وعطر تو همان نقش کهن راه است که ما را به خانه خویش باز می خواند... بهنوش میرزایی
-
اونی که زیر همه قول و قسم ها زد و رفت
یکشنبه 7 دی 1404 13:09
اونی که زیر همه قول و قسم ها زد و رفت رد شد از من به دل جادّه ها تنها زد و رفت اون که از موندن و ساختن واسه ما قصّه می گفت اوّل غصّه ی ما دیدی چه زود جا زد و رفت؟! اونی که خوب با دل عاشق زارم تا نکرد نسخه ی آخرو خوب برای ما تا زد و رفت! رفت ولی خاطره هاش نگم چه کرد با دل ما! چرا اون زیر همه قول و قرارا زد و رفت؟! اونی...
-
من برگِ زردی از درختی دیر سالم
یکشنبه 7 دی 1404 13:06
من برگِ زردی از درختی دیر سالم طوفان مرا لرزانده ، با او در جدالم سیلی زده برصورتم ، خاموش گشتم من در کنارش، بی زبان و گنگ و لالم بستم زبان و می زنم نقشی به لوحی یا با قلم می گویمت، از ،شرح حالم روزی بخواند شعرمن ،شاید همان وقت دلخون شود از خواندنِ رنج و ملالم گوید مرا ، دیوانه ای ، باشد، همینم مانند مجنون ،یکدل و پاک...
-
آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا
یکشنبه 7 دی 1404 13:04
آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا این همه بد میکنی من با تو خو دارم دلا پای حرف من نشین یک روز گر فرصت کنی زخمهای لاعلاجی در گلو دارم دلا اشک را گم کرده ام در حسرتش آوارهام دفتری پر از غزل از داغ او دارم دلا سالیانی مینشینم پای صحبتهای تو لحظه ای رو کن به سویم آرزو دارم دلا سرّ دل معروف باشد در نگاه آشنا لیک من رازی...
-
برخیز و ببین ظلمت این شهر روان است
شنبه 6 دی 1404 13:07
برخیز و ببین ظلمت این شهر روان است بر بام فلک ناله و فریاد اذان است تاریکی این شب نَه از آیین زمان است این پردهی افتاده، نشان از خفقان است آن روز که آواز زن از بند رها گشت در دفتر تاریخ همان روز زنان است مایی که دگر تاب نداریم در این شهر این قصهی خونین که به تکرار عیان است از چشمهٔ این بادیه، آبی نتوان خورد این آب...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 6 دی 1404 13:05
-
عشق را گویند، ناز است و نیاز
شنبه 6 دی 1404 13:04
عشق را گویند، ناز است و نیاز ابرکی، جاری از آن، باران راز صحبتی از عمق و ژرفای وجود قصۀ پیشانی و مُهر و سجود اشتراک هر چه پاکی در دل است رحمتی کز آسمانها نازل است مرد سختی های راهش گر شوی دور از اندوه و دو چشم تر شوی گوهری در جان "تابان" شد نهان قصه اش بر پردۀ هفت آسمان محمد رزاقی
-
تو در کدام نقطهی جهان ایستاده ای
شنبه 6 دی 1404 13:03
تو در کدام نقطهی جهان ایستاده ای که هیچ نقشهای مرا به تو نمیرساند؟ و من در جغرافیای چشمانت گم شدهام؛ جایی که آسمان پایین میآید و جهان در سکوت نگاهت تمام میشود… باران ذبیحی
-
زمانی که منو تنها
شنبه 6 دی 1404 13:01
زمانی که منو تنها در کنار درخت اقاقیا به انتظار رها کردی شروع به نامه نوشتن کردم چند سطر به ذهنم رسید نه خیلی سرد است بگذار با گرمی بنویسم اگر بنویسم که هنوز دم غروب به کنار همان درخت می آیم و عطر بجامانده در لابلای برگهای درخت به مشامم می رسد به گرمی نوشتم؟ نامه اول را تمام کردم چند گلبرگ یاس ضمیمه آن کردم هم بوی...
-
احساسِ من از تلخیِ این خواب گذر کرد
شنبه 6 دی 1404 13:00
احساسِ من از تلخیِ این خواب گذر کرد دلبسته نشد، عاشق و بی تاب گذر کرد از غربتِ شهریور و از سردیِ خُرداد از پیچ و خم و وحشتِ گرداب گذر کرد در ساحلِ چشمانِ تو با چنگ و نی و ساز جامی بزَد و مستِ میِ ناب گذر کرد با هُرمِ نفسهای تو ای عاشقِ بیدار بی واهمه از بسترِ مُرداب گذر کرد تا چوبِ حراجش زده شد بر سرِ بازار همچون...
-
از من نپرس
شنبه 6 دی 1404 13:00
از من نپرس که این ستاره از کدام شاخهی درخت روییده است. چرا جیبهای خالی پر از دستهاست، چرا هیچ جویِ آبی از این کوچه نمیگذرد. دربِ این خانه بسته است، پلههای پشتبام یکدرمیان، و ساعتِ سماطهدار مدام زنگ میزند. دل زیرِ سایهی آفتاب میپزد. نپرس چرا دیوار به تکیهگاهش شک کرده، چرا پنجره از آمدن برمیگردد. اینجا...
-
شهدی ز کلام تو اگر وام گرفتم
شنبه 6 دی 1404 12:53
شهدی ز کلام تو اگر وام گرفتم از عاقبتش تلخی ایام گرفتم دیدار تو شاید نشود قسمتم ای گل از باد بهاری زتو پیغام گرفتم من عاشق دیوانه ی تو گوشه نشینم از دولت عشق تو به خود نام گرفتم بیماری من از رخ زردم که عیان است از جهره ی گلگون تو من فام گرفتم چون بوی تو آمد به مشامم شب دوشین از عطر دل انگیز تو من کام گرفتم گفتی که برو...
-
صبا به بوی گل، بدر کشید، مرا
شنبه 6 دی 1404 12:51
صبا به بوی گل، بدر کشید، مرا شدم چو شبنم و، لاله سرکشید مرا ز فرطِ عشق کبوتر، شدم به بام و درش نداد رخصتِ پرواز و پر کشید، مرا مُدل شدم، که تصویرِ حالِ من، بکشند کشید نقش و چه خوش دربدر کشید مرا به اعتراض گشودم زبان، سِتُرد آن را کشید بار دگر، خونجگر کشید مرا به گریه گفتمش آبی، مگر به رحم آید به خنده خط زد و با چشم...
-
در شعرم قصه ی آمدنت را سروده ام
شنبه 6 دی 1404 12:47
در شعرم قصه ی آمدنت را سروده ام حضور هر از گاهت کنار آن گل بوته ها همان جا که سالی یک بار می آیی و آرام ناپدید می شوی… داود دوستی
-
خاص بودن خصلت هر شاعریست
جمعه 5 دی 1404 13:14
خاص بودن خصلت هر شاعریست مثل هرگل رنگ و بوی دیگریست شعر چون با جان و دل گردد عجین چون نی هفت بند ؛ سراسر آتشین شعر بر هر جان و دل دارد نوا میبرد هر جان و دل سوی بقا چون نشیند شعر بر روح و روان گرم می سازد تنور لقمه نان شاعران از یک جهان دیگرند با بیان و با زبان چون پیکرند غُصه ها دارد دل هر شاعری شعر شان گرما نماید...
-
میان دستِ دعا هفت آسمان میریخت
جمعه 5 دی 1404 13:14
میان دستِ دعا هفت آسمان میریخت به پای سجده ی خود شرحِ الامان میریخت به یادِ حلقِ پدر، موج موج، اشکِ روان و لای سینهی خود، رودِ بیکران میریخت صحیفه باز نمودی و از لبانِ تَرَش برای خستهدلان، ابرِ در نهان میریخت به دست و پا اگرش حلقههای آهن بود شکوهِ حیدری از نطقِ لامکان میریخت چنان به سجده سرش گرمِ گفتگو با...
-
تو نیستی و من و دل خراب وارگبمیم
جمعه 5 دی 1404 13:13
تو نیستی و من و دل خراب وارگبمیم اسیر محنت و غمها شدیم و در عدمیم شکسته بال و نحیفیم و آسمان زخمی به دست ظلمت شب ها اسیر و مثل همیم به شعری از تو و مهرت امید بسته دلم به بیتهای خیالت همیشه همقسمیم بهشت بیتو جهنم شد از فراقت سخت به وصل تو ؛ چه گلستان شدیم و در ارمیم دل شکسته ی من از فراق طوفانیست بدون موج نگاهت...
-
زمین سینهایست پر از باروت،
جمعه 5 دی 1404 13:12
زمین سینهایست پر از باروت، شانههایی که نان را از استخوانهای خود میرویانند. خاک در خواب زخم میپرورد، سکوت تنفسی از آتش در رگهای جهان میدواند. مردم بر تیغ تفنگ زاده میشوند، نامشان بر پوست چرکین قدرت حک شده است. هر لبخند، سلامی بیصداست به دستان خاموش مرگ. هر نگاه، طنینیست که در آینه زمان میپیچد، شکاف جهان را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 5 دی 1404 13:12
-
از پیچ و خم ایام
جمعه 5 دی 1404 13:11
از پیچ و خم ایام تا پیچ و خم طره گشته همگی همراه این بخت من نوبخت بر زلفک بی وضعت بر خرمن گیسویت دستی بکشم من حال گشتی بزنم خوشحال کیفی بکنم سرخوش خوشحال تر از این نیست حالِ من بد بیمار بیمار دو چشمت من من مست نگاهت هم از خود شده ام بیخود با گوشه چشم بر من با بوسه جوانم کن با طعم لب لعلت من مستم و دیوانه با بوسه ای از...
-
دوستداشتن...
جمعه 5 دی 1404 13:10
دوستداشتن... سهمِ دلهاییست که بر جانِ ما چون باران باریدهاند نه آنان که در تماشاخانهی روز نقشِ ماندن خوبتر بازی کردند من از نگاهی میآیم که دروغ نمیشناخت از صدایی که وعده نمیداد آه ای دل چه زود فریبِ لبخند را خوردی و چه دیر حقیقت را شناختی دوست داشتن نامِ دیگرِ بودن است اگر بینقاب باشی اگر هنوز بارانِ نخستینِ...
-
اینبار! در آخرین شام!
جمعه 5 دی 1404 13:09
اینبار! در آخرین شام! مسیح! در جمع حواریّون نیست. بی گمان! انجیل ها ! طوری دیگر، نگاشته خواهند شد. مهرانگیز نوراللهی
-
رفته بودی به سفر،
جمعه 5 دی 1404 13:09
رفته بودی به سفر، گفتی از این خانه مرو من نشستم به امیدت، تو جدایم کردی دوریت تاب نیاورد دلم را، سر به صحرا زده ام توبا عشق، رهایم کردی؟ هرکجا رفتم از آن بوی حضورت پر بود ردّ عطری که ز تو ماند، جفایم کردی برگشتی، لیک دگر عاشق شیدا نبود پیمـانی که شکستی، به بلایم کردی هیچ ندانستی روز وصلت به تماشا، به درختی تکیه ماندم...
-
دیروز، عطرِ تو خانه را پُر کرده بود
جمعه 5 دی 1404 13:08
دیروز، عطرِ تو خانه را پُر کرده بود و امروز، دیوارها را سکوت فرو برده است. گاهی، تنهایی را میپرستم... میانِ تمامِ خلوتهایم، طلوع میکنی، درونم میتابی، تا واژههایم سربرآرند از میانِ تاریکی و وَهم، از جنسِ شعر، پُر شور و شَرَر. در آغوشِی خاموشِ ، عطرت هنوز رویِ پنجره جا ماندهاست، و مهتاب، تردیدِ نگاهت را زمزمه...