-
رسید بشارت جان، این سحر نمیماند
سهشنبه 9 دی 1404 13:48
رسید بشارت جان، این سحر نمیماند شب از هجومِ نگاهِ قمر، نمیماند غمِ نهفته در این سینهزار خواهد رفت که هیچ زخم، به تیغِ نظر نمیماند جهان عبور نسیمیست بر تنِ خاکی بماند ارچه، به جانِ بشر، نمیماند زمانه بر دلِ عاشق وفا نمیآرد که در ترازوی او، مختصر نمیماند دلی که سوخت، به آتش طنین امیدی به باد رفت، ولی شعلهور...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 9 دی 1404 13:47
-
فرض کن دریا
سهشنبه 9 دی 1404 13:47
فرض کن دریا از دکمهی پیراهنت شروع میشد و من که همیشه شناگرِ ماهری بودم در لیوانِ آبِ روی میز غرق میشدم (نه! این سطر را خط بزن... هنوز زندهام) تو با چمدانی که بویِ جلبکِ خداحافظی می داد در حجمی از سکوت که هندسهی اتاق را به هم ریخت در پلهها فرو رفتی (عجیب است!) ساعت هنوز کار میکند اما زمان روی مچِ دستِ چپم لنگر...
-
برف که میبارد
سهشنبه 9 دی 1404 13:46
برف که میبارد گویی تمام گناهانِ زمین سفید میشوند اما گناهِ من سبزتر میشود و از گوشهی چشمهایت میرویَد من کلمهام را زیر زبان پنهان نکردهام آن را بر نوکِ انگشتانم گذاشتهام تا خطوطِ بدنِ تو را الفبایی کنم برای خواندنِ یک رستاخیز داشتنِ تو در این اتاقِ کوچک مانندِداشتنِ یک باغِ ممنوعه است در قلبِ یک شهرِ یخزده و...
-
امشب در خود مهمانی دارم
سهشنبه 9 دی 1404 13:45
امشب در خود مهمانی دارم اتاق دلم را خانهتکانی میکنم به رویاهایم رنگ شاد میزنم و تو را با تمام وجود در خویش جا میدهم به گیسوانت گل ارکیده مینشانم عطر تو کافیست تا لحظههایم سرشار از خواستن شود در سکوت شب صدای آرام قلبت را میشنوم ستارهها در چشمهایت جای میگیرند هر نفست نسیم بهاریست که بر شانههایم میرقصد در...
-
ای خزان تلخ و زیبا
سهشنبه 9 دی 1404 13:44
ای خزان تلخ و زیبا ای برایم فصل بشکفتن سر آغاز حیات روزگاری من دلم را زیر باران غمت گم کرده ام بسته ام در کوچه هایت چتر خود زیر باران نگاهت بوده ام با یاد تو اشک من لغزیده تا لبهای تو بوده آغوشم غم شبهای تو من جوانی داده ام در پای تو شاهد اشکم شده سودای تو بی تو می سوزد به حال من دل پروانه ها بعد از این گیری سراغم را...
-
هـــر چـــند دارد پیش عاقل ننگ ها عشق
سهشنبه 9 دی 1404 13:44
هـــر چـــند دارد پیش عاقل ننگ ها عشق عـــــــاشق بگیرد عقـل را در چنگ با عشق تا عـــــاقلان راهی به ســــوی عشق یابند دیوانگان رفتند صـــد فرسنگ تا عـشــــق ای عقل ، عشق آمد و نافرمان شد این دل پس انتخابش با تو است یا جنگ یا عشق درمــــانـده بـودم در کـلاس درس تدبیــر تا منجـیــانه آمــــــد و زد زنگ را عشـــق ای...
-
باریکه ی آفتابِ برفی
سهشنبه 9 دی 1404 13:43
باریکه ی آفتابِ برفی گوشه ی پنجره را به بلندای مژگانت گره می زند نیمه ای ازصورتت دل از خورشید می برد نیمه ای دیگر رقیب مهتاب... شفقِ رنگ به رنگ راه شیری را / تا خدا به تلالوی نور/ آذین بسته تا لباسِ عروس آسمان دنباله دار و درخشان بخرامد. سیروس، کومولوس را به پا انداز عروس بر زمین بارید و در سکوت اصابت روی شیروانی، به...
-
شیطان آرام نمیگیرد
سهشنبه 9 دی 1404 13:43
شیطان آرام نمیگیرد دائمالوقت تانگو میرقصد؛ دنیا چه بیرحم شده است آدم از آن میترسد! با خود زمزمهوار میگویم کسی بوده و هست، در برابر این دنیای خشن تاب بیاورد و جان ندهد؟! استثتائات را میدانم آنجا که تنهایی و سختیها بوالعجب کارهایی را باعث شده است؛ موتسارت، باخ، بتهوون تنهاییشان را آهنگ کردهاند شعرایی چون...
-
زان روزهای خوب با من سخن بگو
سهشنبه 9 دی 1404 13:42
زان روزهای خوب با من سخن بگو زان روز بی غروب ای خوب من بگو هر دم حکایتی از نسترن بساز هر لحظه قصهای، از یاسمن بگو همراه اشک من، از دیدهام مرو دمساز اشتیاق، از آمدن بگو همچون طبیب شبی، بر بسترم بیا دردِ دل مرا، در گوش من بگو ای روحِ چشمهسار، از مرداب، خستهام اینک برایم از، دریا شدن بگو علی اصغر یزدانی
-
بنده ی من چشمهایت را ببند،
دوشنبه 8 دی 1404 12:59
بنده ی من چشمهایت را ببند، اندکی آرام تر، راحت بخواب دستهایت را به دستانم بده، فارغ ازخوف وخطر، راحت بخواب با تو می مانم در این دلواپسی، من تمامِ عمر، همراهِ توأم ساده بُگذر از خزانِ زندگی، کن رها این دردِسر، راحت بخواب فصلِ سردِ بی قراری بُگذرد، در کنارِ من، دمی آسوده باش پا به پایِ لحظه ی بیداری ات، می نشینم تا سحر،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 8 دی 1404 12:58
-
دل تنگی ات را دوست دارم
دوشنبه 8 دی 1404 12:58
دل تنگی ات را دوست دارم دل تنگم کن مرا بکش به زیر سنگم کن نگاهت را مگیر از من که بی نگاهت ، نفس حبس می شود مرا گرمی نگاه تو ست که مرا جان می بخشد و صدای لبخندت احیا می کند قلب در خون تپیده را من شاخه ی بی برگ و نوای زمستانم من عاشق به لب آمده جانم ای زیبا رو ، از جانم چه می خواهی شبها ، به کابوس تو مشغولم روز ها ، از...
-
خواب پنهان در دل شب،
دوشنبه 8 دی 1404 12:57
خواب پنهان در دل شب، پردهها را باز کرد موج خاموش از میان بر سینهی صحرا نشست نور لرزان بر فراز قلهها پرواز کرد باد سرگردان مسیر تازهای را فاش کرد چشم بیداری ز خواب کهنه ناگه برجهید تادر آغوش زمان آرام گیرد جانمان سنگ خاموش از تپش در ژرفنای آتش شکافت رود پنهان در مسیر خویش دریایی بِجَست صبح روشن بر درختان شاخهها را...
-
لبخندت سادست بوسه هات گرمه
دوشنبه 8 دی 1404 12:57
لبخندت سادست بوسه هات گرمه سهم من از تو یک نگاه در مه با من بمون که ، موندن آسونه با تو هر لحظه، انگار بارونه دستامو بگیر، نذار تنها شم دلِ من میخواد با تو رسوا شم فصلِ بیبرگی، فصل دلتنگی هر لحظه میخوام با تو پیدا شم قلبامون به هم شده وابسته لبخند ناز ت به دل نشسته هر دومون انگار دلواپس شدیم وقتی که با هم هم نفس...
-
خستهام از کوچههای تنگ و تاریک زمان
دوشنبه 8 دی 1404 12:53
خستهام از کوچههای تنگ و تاریک زمان می رسد امیدمان زان سوی فردای جهان گرچه طوفان میوزد بر خانههای بیپناه باز میتابد چراغ عشق در قلبی نهان قصهی دل با وفا در دفتر تاریخ عشق مینویسد نام انسان را به خطی جاودان هر کجا آواز شادی میرسد از کوچهها میگریزد سایهی اندوه زان خاک و مکان با وفا و مهر یاران میشود این روز...
-
لب بر سخن گشودم تا غم دل بگویم
دوشنبه 8 دی 1404 12:51
لب بر سخن گشودم تا غم دل بگویم لیکن خودت که بهتر حال مرا بدانی جان را کنم فدایت، جز این چه چاره باشد؟ دنیا فنا شود چون، غایت همه تو باشی عزت دهی یکی را، دیگر بری به ذلت هم جان دهی یکی را، جانِ دگر ستانی دل در گِروت دارم، دلبر که بهتر از تو؟ سختی ز تو شود سهل، جز خیر من نخواهی شبهای تار من را نور رخت فروغ است خورشید...
-
فکرو امید همه در عمل قابله بود
دوشنبه 8 دی 1404 12:50
فکرو امید همه در عمل قابله بود عمر گران همه در گذر قافله بود حال اندوه گران از دل امید گذشت این خموشی من از غربت نادره بود آن جدایی من از باور آسوده چه بود این پریشانی من از خواهش رابطه بود پایه بنیاد من از خواهش اسرار بگفت عشق من در طلب همسفر فاصله بود دگر از قصه ی تبعیدی من آواره نگو همه غصه وغم سر دلداده عاقله بود...
-
آرام دل........
دوشنبه 8 دی 1404 12:49
آرام دل........ در این جمله ی بلندِ زندگی من مفعول توفاعل عشق مُسند و چه زیباست این نحوِ شکننده که هر لحظه با نگاهِ تو از نو ساخته میشود حسین گودرزی
-
همیشه باغ به دست خزان نمیماند
دوشنبه 8 دی 1404 12:48
همیشه باغ به دست خزان نمیماند چنان که تیر به چنگ کمان نمیماند اگر ز چشم تو امروز خون نمیریزد ولی همیشه به خواب گران نمیماند تو نیز بگذر از این کوچههای تنگ و سیاه که این جهان به کسی مهربان نمیماند چه لاف میزنی از دورههای دیروزی کسی که پیر شود پهلوان نمیماند! و هرچه را که عزیزت کنی، سرانجامش هزار مرتبه گویی...
-
دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست
یکشنبه 7 دی 1404 13:20
دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست و امروز همان است روزی که بهترینها در آن پنهانند من اینجایم همه چیز زیر دیدگانم بر فراز کوهها و صخره ها از بلندای آسمان بیکران پژواک صدایم زمزمه مناجاتم است خداااااااااااااااااااا میدانم که می دانی مرا میدانم که می بینی مرا میدانم که می شنوی مرا، اگرچه آن صدا نهفته در سینه است میدانم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 7 دی 1404 13:19
-
قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد
یکشنبه 7 دی 1404 13:19
قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد زمین مصالحه کرد و زمان به رقص آمد نسیم اهلی زلفت که گشته خلوت خواه سحر به جذبه ی رویت گران به رقص آمد تو بی هوا تری از ناگهان و پیش تو باز هزار حادثه ی ناگهان به رقص آمد شفای دیده ی تاریک قوم کنعانی عزیز و شاه و زلیخا نهان به رقص آمد ز بوی گوشه ی شالت جهان معطر گشت صبا به یمن ورودت...
-
در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو
یکشنبه 7 دی 1404 13:18
در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو سوگوارم بعد از آن یاد، و شدم دلدار تو در شب اندوه، چون شمع شبم بیدار تو در دل طوفان شدم، آرام آن رفتار تو در نگاهت، خانه ای از نور شد افکار من در سکوتت، نغمه ای شد زمزمه در کار تو در عبور از کوچه های وهم، شد تکرار تو در غزلهای دلم، پیچیده شد اشعار تو در دل شب های سردم، آتشی از آه...
-
زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا
یکشنبه 7 دی 1404 13:16
زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا هر که را کردم محبّت در عوض دیدم جفا رنجها بردم به عمرم بس که بودم ساده لوح هر کسی زد لاف یک رنگی شدم خامش چرا زجرهایی من کشیدم بی سبب کزدستِ دوست گشته ام کز نا رفیقان بر بلا ها مبتلا ضربه ها از نارفیقان خورده ام در زندگی اشک ها یی ریختم هر روز هر شب در خفا جز محبّت من نکردم بر رفیقی...
-
نیستی اینجا بارا نی ست
یکشنبه 7 دی 1404 13:15
نیستی اینجا بارا نی ست هوای نبودنت خیسی ست می روم به همان کافه ی همیشگی گوشه ای دنج من وتو قهوه ای تلخ... یک صندلی برای من ویک صندلی جای خالی تو دلم گرفت وقتی فنجان قهوه ات را دیدم سرد و خاموش نگاهم می کرد چقدر در نگاهش غم بود فنجانت را بوسیدم تمام غمهایت را به جان خریدم... بهنوش میرزایی
-
ای شکوفه
یکشنبه 7 دی 1404 13:14
ای شکوفه ای واژه ی سپید درخت سبز وقتی تو لب می گشایی هوا فقط سخن می گوید از چیز هایی که فقط قلب ها می فهمند از صبر زمستان از وعده ی نوروز از شادی باران تو تنها یک گل نیستی تو یک تکانه ای تو انقلاب سفید معطری در سکوت شاخه ها وعطر تو همان نقش کهن راه است که ما را به خانه خویش باز می خواند... بهنوش میرزایی
-
اونی که زیر همه قول و قسم ها زد و رفت
یکشنبه 7 دی 1404 13:09
اونی که زیر همه قول و قسم ها زد و رفت رد شد از من به دل جادّه ها تنها زد و رفت اون که از موندن و ساختن واسه ما قصّه می گفت اوّل غصّه ی ما دیدی چه زود جا زد و رفت؟! اونی که خوب با دل عاشق زارم تا نکرد نسخه ی آخرو خوب برای ما تا زد و رفت! رفت ولی خاطره هاش نگم چه کرد با دل ما! چرا اون زیر همه قول و قرارا زد و رفت؟! اونی...
-
من برگِ زردی از درختی دیر سالم
یکشنبه 7 دی 1404 13:06
من برگِ زردی از درختی دیر سالم طوفان مرا لرزانده ، با او در جدالم سیلی زده برصورتم ، خاموش گشتم من در کنارش، بی زبان و گنگ و لالم بستم زبان و می زنم نقشی به لوحی یا با قلم می گویمت، از ،شرح حالم روزی بخواند شعرمن ،شاید همان وقت دلخون شود از خواندنِ رنج و ملالم گوید مرا ، دیوانه ای ، باشد، همینم مانند مجنون ،یکدل و پاک...
-
آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا
یکشنبه 7 دی 1404 13:04
آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا این همه بد میکنی من با تو خو دارم دلا پای حرف من نشین یک روز گر فرصت کنی زخمهای لاعلاجی در گلو دارم دلا اشک را گم کرده ام در حسرتش آوارهام دفتری پر از غزل از داغ او دارم دلا سالیانی مینشینم پای صحبتهای تو لحظه ای رو کن به سویم آرزو دارم دلا سرّ دل معروف باشد در نگاه آشنا لیک من رازی...