-
«به نام تو که در منی»
پنجشنبه 4 دی 1404 12:42
«به نام تو که در منی» من از تو نوشتم، بیآنکه بدانی، که جوهرِ نامت در رگ واژههایم میدوید. تو، نه آفتاب بودی، نه ماه، که هر صبح و شام بیایی و بروی تو، آتش نهان در سنگِ وجودم بودی که جرقهاش مرا شاعر کرد. هر بار که دلم به تپش افتاد، گمان کردم عشق است، اما تو بودی که از درون، خودت را به یادم میآوردی. ای حضورِ بینام،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 دی 1404 12:42
-
نسیم آرام بر برگِ درختان
پنجشنبه 4 دی 1404 12:41
نسیم آرام بر برگِ درختان نوای سبز میخواند به باران دل خورشید در آغوشِ سپیده شکوفا میشود با صبحِ دیده پرنده در دلِ جنگل رهاست صدای زندگی در هر صداست زمین با رنگها لبخند دارد دلش از مهرِ ما پیوند دارد درختان با نسیم، آواز خوانند دل شب را به رؤیاها کشانند پر از رنگ است دشتِ بیکرانه که میتابد درونش نورِ خانه صدای...
-
این همه پاییز
پنجشنبه 4 دی 1404 12:36
این همه پاییز اطاقها همه سرد بخاری می لرزد آب بی بخار رنگ تو کجاست؟ روی میز فنجانی ست خالی از حرفی نگفته حیف نیست که زمان در سکوت خود می پوسد؟ اما ناگهان دستی بر شیشه ردی از آفتاب زا بر دیوار می کشد چای نفسی می کشد و نام تو در گوشه اطاق بیدار می شود. اما آن گرما چه زود می گذرد مثل نوری که از پوست برف عبور کند. دیری...
-
تنها گزینهام سکوت بود.
پنجشنبه 4 دی 1404 12:32
تنها گزینهام سکوت بود. نیرویی نبود که مرا به نیروانا برساند، تا بال و پرم باشد در قفسی به وسعت پروازِ بیکرانِ سیمرغ، و دیدنِ خویش در ژرفا... دردی ژرفتر از من، در من، اژدهایی در بند، رها شده، آتشبار! که جان ودل به هم آمیخت، گدازههای بیواژه در کالبدی از هم گسیخته...؛ راهِ رهایی را در بندِ بندِ من میجست، مرا،...
-
گاهی قلبم از تپشِ خود به پرواز میافتد
پنجشنبه 4 دی 1404 12:31
گاهی قلبم از تپشِ خود به پرواز میافتد نه به آسمان، که به نوری در اعماقِ تاریکیاش. آنجا پروانهای میسوزد و من از خاکسترش میفهمم زندهام. سیدحسن نبی پور
-
تو را با دست خود بر خاک دادم
پنجشنبه 4 دی 1404 12:30
تو را با دست خود بر خاک دادم ز بعدِ رفتنت از پا فتادم به جانم دانه های عشق کاشتی ولی این گونه تنهایم گذاشتی چرا این زندگی این گونه تلخ است؟ نصیبم غصه از گردنده چرخ است؟ بدون تو نفس بر من حرام است به هر جا می روم پیوسته دام است فلک زنجیر خود بر گردنم زد در این دام حیات افتاده ام بد چو دیدم بار اول روی ماهت زبانم قفل شد...
-
برایِ فهمِ آغوشت زمانی چشم و گوشی بود
پنجشنبه 4 دی 1404 12:29
برایِ فهمِ آغوشت زمانی چشم و گوشی بود تو را با این دلِ بسته، نشاط و عیشُ نوشی بود نبودت برده شادی را، به یاد آور زمانی که در این غمخانهی محزون، عبور و جنبوجوشی بود جهان در سایه شد وقتی که تو عزمِ سفر کردی سیهروزی که میرفتی، چه روزی؟! تیرهدوشی بود به یادت سخت مشغولم، تو بودی، زندگی هم بود همین جنبندهی مرده،...
-
گفتی سحرگاه به دیدنم بیا
پنجشنبه 4 دی 1404 12:28
گفتی سحرگاه به دیدنم بیا از خورشید خواستم روزی دو بار طلوع کند ! احمد پویان فر
-
آدمی افتاد در راهِ گناه و عشق و آه
پنجشنبه 4 دی 1404 12:28
آدمی افتاد در راهِ گناه و عشق و آه از ازل آغوشِ او شد خانهی نور و پناه هر که را از عشق محرومش کنی، مجنون شود دست اگر از دل کشیدی، میکنی خود را تباه هر که را در چاهِ عشق انداختی، یوسف شود پیرهن بویِ زلیخا میدهد در قعرِ چاه خاکِ ما را با گناه و ناله درآمیختند با گناه آغاز شد این قصهی اندوه و آه زندگی یعنی همان...
-
به موهایم کاری نداشته باش؛
چهارشنبه 3 دی 1404 12:33
به موهایم کاری نداشته باش؛ آنها مثل خودم پریشانند... آیینهای که سالهاست جراتِ نگاه کردن به خودش را ندارد. طیبه ایرانیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 دی 1404 12:32
-
رفتی تو و از غصه شکستی کمرم را
چهارشنبه 3 دی 1404 12:32
رفتی تو و از غصه شکستی کمرم را چیدی تو به یکباره همه بال و پرم را تو باغ بودی و بهاران ثمرت بود ای گل تو چه سان از دلت آمد که شکستی ثمرم را سخت است اگر بی تو بمانم / بسوزم / هرگز تو ز مجنون شده ها / گیر سراغ و خبرم را کرده ای خون دل ما را و روانی از پیش کرده ام بدرقه ی راه تو من چشم ترم را گفتم نکند وهم و خیا لست...
-
شنیدم میگویند
چهارشنبه 3 دی 1404 12:31
شنیدم میگویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است نه چراغی در کار است نه مسجدی فقط آدمی، با دلی ترکخورده که در جمعِ زوجها حرام میشود، غمش را تهِ کولهباری، بیصدا میکشد و تمام شب نقشِ آدمِ خوشحال را بیجایزه بازی میکند امیر محمد نیک چهره
-
یاامام هادی ع
چهارشنبه 3 دی 1404 12:30
-
عشق شیرینم
چهارشنبه 3 دی 1404 12:29
عشق شیرینم دلتنگی های تب دارم تویی بیا تا دست در دست هم بر روی سنگ فرش های خاطرات قدیمی قدم برداریم به سوی پناه گاه عاشقی ها صدای خش خش هایی طلایی قدم هایمان را نوازش میکند قار قار های سیاه پوش گوش هایمان را نوازش می دهد و وحدت بارش مروارید های ابی روحمان را نقاشی می کند زنگ تلخ ریاضی با تو شیرین بود دو توت و سه توت...
-
تمامِ تلاشم این است
چهارشنبه 3 دی 1404 12:27
تمامِ تلاشم این است که انسان از دین بیدار شود. نه با فریاد، نه با انکار، بلکه با برداشتنِ سایهای که سالها بهجایِ خودش راه رفته است. تو مسئولی برای هر دستی که بالا بردی و برای هر دستی که در جیبِ ترس پنهان کردی. شب پر از دعاست و جهان هنوز گرسنه مانده. خدا از میانِ آیهها کنار میرود، و آسمان وزنِ انتخابها را به زمین...
-
منحرف میشوم به بیراههها
چهارشنبه 3 دی 1404 12:27
منحرف میشوم به بیراههها وقتی به انحنای ابروان تو میرسم... چاره چیست؟ از اینجا که من هستم تنها پرچمی پیداست که باد بر صورتش سیلی میزند، مردی تا خرخره در خود فرو رفته است و شاعری تنهاییاش را پشت سطرها پنهان میکند واژهها... واژهها چرا مرطوبند وقتی از سرفههای خشک پاییز تنها برگ میریزد و دهان شهر پُر از ابرهای...
-
دریغا همه عمر، بر باد رفت
چهارشنبه 3 دی 1404 12:26
دریغا همه عمر، بر باد رفت همه لحظهها، حیف، ناشاد رفت بسی آرزوها، بدل داشتیم بحسرت بَدَل شد ز بیداد، رفت سکوتی که همراز یک عمر بود شد آهی و همراه فریاد رفت نه ساقی، ن مطرب، نه یک، های و هوی ره و رسم مستی هم از یاد، رفت ن افسانهی عشق مجنون بجاست!!! که، شیرین و آن شورِ فرهاد رفت شب از نیمه بگذشت و بیهوده باز شب دیگری...
-
باران به شیشه میزند، دل را صدا کند
چهارشنبه 3 دی 1404 12:25
باران به شیشه میزند، دل را صدا کند هر قطرهاش ترانهای از عشق ما کند در کوچههای خیس، نسیمِ تو میرسد چون بوی مهربان، به جانم دوا کند ابرِ سیاه میرود، خورشید میدمد بارانِ عاشقانه، جهان را صفا کند هر قطرهاش پیام، زِ رازِ دلِ بهار چون زمزمهی عشق، شکوفه دهد به کار باران به شاخه میرسد، گل را شکوفهبار هر قطرهاش...
-
اگر من، همان من باشم...
سهشنبه 2 دی 1404 12:47
اگر من، همان من باشم... نه از پوست، نه از استخوان، که از شعلهای آرام، در ژرفای حضورت تو را خواهم زیست؛ نه لمس. اگر من، همان من باشم... نه سایهوار، نه غایب، که در نفسهایت خواهم نشست، میان پلک زدنت، در مکث نگاهت، در جاهایی که حتی خودت نمیدانی... منم. اگر من، همان من باشم... تو هرگز تنها نخواهی بود، حتی وقتی هیچکس...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 2 دی 1404 12:45
-
زنی در سایه ی دیوار خاموش
سهشنبه 2 دی 1404 12:44
زنی در سایه ی دیوار خاموش دلش دریای طوفانی و پرجوش نه لب خندد، نه چشمانش بتابد نه دستش سوی فردایی پر از نوش کتاب و دفترش را خاک خورده صدایش در گلو گردیده خاموش اگر چیزی بگوید یا بخواهد به حرفش کی کجا کس می دهد گوش برایش زندگی یعنی تزلزل به جای صلح، با وحشت همآغوش نه پر دارد، نه امکان پریدن درون این قفس گردیده بیهوش...
-
بر دل من داغ تو ماناتر از آفتابست
سهشنبه 2 دی 1404 12:44
بر دل من داغ تو ماناتر از آفتابست دریغا....... که به این وانفسای مرگ آلودهٔ احتضار چشمان تو نیست تا سیر بنگرم در نگاهت میانهٔ این شرجی های نفس آلود سیبی نیست برای بهانهٔ بویِ سینه هایت در گذار این ثانیه های سفیه سفیری نیست با صدای تو بخواند در گوش من باز آمدن به بخت بلند با تو بودن و خرامیدن در زمینی خُرم از قدمهای...
-
بلقیس وطن اگرجلای وطن کند
سهشنبه 2 دی 1404 12:43
بلقیس وطن اگرجلای وطن کند کجا می رود کجا روم که خیال تو ام باران نیاید وطن تنش خونبار وابرهای سیاه غیض نباریده تو و همین نسیم ملس صبح نوازش بوسه های نچیده ات نمی باری ام تنم خشکسالی می بارد خیال تو خط خط ی های مورب پیچ در پیچ وهم ناک جاده هراز کوچه بار گذاشته عطر تو دم نمی کشد نبودنت هی نیامدنت خلیج لج نمیکند وباد خبر...
-
جهان از دم خلقت به یک دم غم نمی ارزید
سهشنبه 2 دی 1404 12:42
جهان از دم خلقت به یک دم غم نمی ارزید اگر کفر یادت داد شیطان ریشه کفر را باید چید سوار بر کشتی نوح حالش به از استکبار طوفان برده اگر رفته ای راه کبر بباید جهنم را اخر دید چو بر خیزیم با لاحولش به ذکر شیرینش می ارزد تماشای عشاق بهتر به دشمن نباید خندید به صبر زیبا می کنم خود را که زشتی در بی صبریست حدیث عشق را از سنگ...
-
تصور کن خورشید غروب میکند
سهشنبه 2 دی 1404 12:41
تصور کن خورشید غروب میکند و آسمان به تاریکی تبدیل میشود مهتاب از لایههای ابر تو را میبیند هوای ابری و زمین باران زده صدای جیرجیرکها بلند با سکوتی که تو را احاطه کرده غریب وار در حرکت هستی سایههایی که رد خود را میگذارند بیهدف پرسه میزنی بدون هیچ تکلیفی بی هر مقوله و سرگردان زمان زیاد میتواند جهنمی تمامعیار...
-
چرا پیش از افتادن، به برگِ ناز میمانیم؟
سهشنبه 2 دی 1404 12:40
چرا پیش از افتادن، به برگِ ناز میمانیم؟ در آغوشِ کمی سبزی، به روی راز میمانیم؟ نه از بیمِ زمین خوردن، نه از ترسِ فنا رفتن که در پروازِ بیمعنا، دمی آغاز میمانیم جهان بیبرگ،خشکیدهست،بیتاریخ وبیپیوست به شاخه وصل میگردیم، و بعد از باز میمانیم چهسان افتادنآگاه، بدون مهر، ممکن نیست؟ خداحافظ نمیدانیم، اگر هم ساز...
-
نه شروع دارم
سهشنبه 2 دی 1404 12:39
نه شروع دارم نه پایان فقط یکی آمد و مرا نوشت تا جایی که حوصلهاش کشید. در سطر سوم حرف از آسمان شد ولی کسی هوا را بررسی نکرد. من، یک مشت «شاید» و «احتمالاً» هستم درون کشوی شاعری که هنوز نمیداند دلتنگ است یا فقط بیاینترنت. گاهی «من» را پاک میکند گاهی «تو» را اضافه گاهی هیچکس نیست جز سکوتی که فونت ندارد. به خودم نگاه...
-
امشبم باز
سهشنبه 2 دی 1404 12:38
امشبم باز ز دلتنگی و تنهایی بیدارم در سکوتی طولانی در خیالی خوش روی دیوار اتاقم در کنار یادگارت نامت را نوشتم در کنارش چند درخت و گل یاس نقش کردم عطر و بوی نامت همچون بهاری با عطر گل یاس آمیخته شد و اتاق کوچکم را عطر آگین کرد بوی تنهایی و دلتنگی من پنداری به فراموشی رفت و منم در رویایم با خودم می گویم نام او در کنار...