-
شکستی عهد پیمانت ، رها کردی مرا رفتی
دوشنبه 17 آذر 1404 12:50
شکستی عهد پیمانت ، رها کردی مرا رفتی توبسنی باچه کس عهدی، زما گشتی جدا رفتی به عمرم من تراای مه،پرستش کرده ام چون بُت چرا در بینِ بد خواهان ، مرا کردی رها رفتی ازآن روزی ترا دیدم ، شدی همچون نفس بهرم چه بد بنموده ام بهرت ، که چون نا آشنا رفتی تو با لبخند زیبایت ، مرا وابسته ات کردی تو ای نامهربان ما را ، نمودی در بلا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 17 آذر 1404 12:49
-
ساده آغاز میشود عشق؛
دوشنبه 17 آذر 1404 12:46
ساده آغاز میشود عشق؛ اما در پنهانترین نبضِ شب قلبیست که برای تو تاوانِ روشنایی میدهد. سیدحسن نبی پور
-
تمام زندگی جنگ است و پیکار
دوشنبه 17 آذر 1404 12:45
تمام زندگی جنگ است و پیکار گهی ساده گهی همچون قلمکار گهی همچون بهشت روز موعود بود گاهی جهنم آتش و نار چراغش گه شود چون چلچراغی گهی گردد چو سایه روی دیوار گهی همچون عسل خوش عطر و شیرین شود گه سم زهرآگین یک مار تویی آیینهٔ افکار و روحت مکن با فکر بد آیینه را تار چو باید زنده باشی زندگی کن که باشد مُردگی پردرد و غمبار به...
-
عاشقت شدم من با یک نگاه ، دل رو به تو دادم
دوشنبه 17 آذر 1404 12:44
عاشقت شدم من با یک نگاه ، دل رو به تو دادم تو شدی گل ِ باغِ آرزو ، نِمیری ز یادم عاشقت منم که با یک نگاه ، دل رو به تو دادم ای عزیز دل من کنار تو شادِ شادِ شادم وقتی غم دارم کاشکی تو بیای دست تو بگیرم رو لبای تو، گلِ خنده و شادی بچینم روبروم بشینی نگاه کنم چشای سیاهتو روسری تو ورداری و کشم ، شانه موهاتو عاشقت شدم من...
-
صدایم کن! نگاهم کن! ببین آشفته احوالم!
دوشنبه 17 آذر 1404 12:44
صدایم کن! نگاهم کن! ببین آشفته احوالم! ببین در اوج خوشبختی شکسته مفصل بالم! برای دفتر شعرم خریدم جوهر مشکی ولی قرمز شبیه خون شده تا خوانده احوالم! صدای گریههایم را ببین از قاب این شیشه! اگرچه عمر من رفته، هنوزم میوهای کالم! کتاب زندگی میسوزد از اشعار دلتنگی! برای باقی عمرم گره افتاده در فالم! نه در دیده نه در رویا...
-
مرا در آغوش خود بردی، جهان از من گریزان بود
دوشنبه 17 آذر 1404 12:40
مرا در آغوش خود بردی، جهان از من گریزان بود تو ماندی چون نخستین عشق، که بیشرط و فراوان بود به هر زخمی که خوردم مرهمی از مهر تو آمد تو آن نوری که در شبها، چراغ خانهجانان بود اگر پیرم، ولی در من، هنوز آن کودکِ تنهاست که در آغوش تو آرام ز هر اندوه پنهان بود به وقتِ گریههای شب، تو بودی شانهام مادر که آغوشت پناه من ز...
-
حسرت از خانه خرابی، سرم آوار تر است
دوشنبه 17 آذر 1404 12:39
حسرت از خانه خرابی، سرم آوار تر است دل من از همه این دوره بدهکار تر است حق به جانب نشو اِنقدر ، همه می دانند : باختن ، مزد دلی راز نگه دار تر است بخدا روز من ای ماه گریزان از شب از شب خورده به دامان ِعزا ، تار تر است چه کسی گفته ، رفیقی که به خونم تشنه است بر رگِ گردنم از تیغ ، سزاوار تر است آسمان باش که یک ریز بباری...
-
من به طوفان نگاهت قایقی بشکستهام.....
دوشنبه 17 آذر 1404 12:32
من به طوفان نگاهت قایقی بشکستهام..... من به موج یک نگاهت صخرهای افتادهام.... مرغ دریایی منم ، دریا تویی... مرد ماهیگیرم و پری زیبای دریایی تویی.... من غریق بیکس و بی فریاد دریای توام.... من یگانه قربانی آرام دریای توام...... دستهایم مانده بیرون ز تو.... زیر پایم خالی است.... یک نفس مانده برایم ، میروم در تو...
-
گفتم بنویسم از تو
یکشنبه 16 آذر 1404 12:58
گفتم بنویسم از تو اگر نبو غم بود دست لرزید . گونه پاشید . دیده جوشید اشک جاری شد تا دست بر قلم بردم از تو نوشتم . با تو شروع کردم با تو طلوع کردم با تو خندیدم آن روز . از روزهای شلو غم بود واژه ها کوک نبودند آن روز آن قدر به دنبال واژه گشتم من تا غزلی بسرایم ز چشمانت قافیه ام جور نشد من کم آوردم به توصیف قد سروت چو...
-
بر درگه سلطان خراسان گدایم
یکشنبه 16 آذر 1404 12:57
بر درگه سلطان خراسان گدایم من تشنه انوار فروزان رضایم(ع) ای مرد بیا هر چه که بار گنهت بیش این در نبود درگه نومید سرایم هر چند به نیرنگ شدم خسته و مسموم یک دم بنشستم به در مهد شفایم با روی سیاه و دل غمگین زده ام چنگ بر پنجره فولاد حریمش به نوایم با دست نوازشگر خود شاه خراسان در گوشه صحن حرمش کرد عطایم با خصم بگو هر چه...
-
دیشب که آمدی به خانه ام
یکشنبه 16 آذر 1404 12:56
دیشب که آمدی به خانه ام پشتِ نگاه تو رودی پر از شراب جاری بود خندیدی خندیدم دستِ مراگرفتی دستِ تورا فشردم و اینجا تردید هایِ بیهوده درنهایت ژرفنایِ ذهنِ من بخار شد ابر شد و بارید از گوشهً چشمِ تو بر گونه هایت ای محبوبِ من چه خوب شد که آمدی تا دوباره گل هایِ اطلسی در باغِ خیالِ من سرودِ زایشِ خودرا در اوورتوری همراه با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 آذر 1404 12:56
-
تا کی مثال روی گل این پا و آن پا میکنی
یکشنبه 16 آذر 1404 12:55
تا کی مثال روی گل این پا و آن پا میکنی با ما به جمعی میشوی رقص سما می کنی دادی به دستم جام را از باده لبریزم دگر گویی بخور آب حیاط گم گشته پیدا می کنی صبح مرا روشن کنی گر سر نهی بر دامنم از خود بی خود می شوم سرگشته شیدا می کنی مجنون برای دیدن لیلی سوار سنگ شد ما کوه آهن گشته ایم تو ذره میترا می کنی ای خوش نظر با من...
-
برایم بنویس
یکشنبه 16 آذر 1404 12:55
برایم بنویس با الفبایی که فقط من باشم و تو تو مینویسی و من واژه واژه با کلماتِ بیقرار درباغِ سعادت قدم میزنم با تبسمی که گوشه ی لبم را قلقلک میدهد، دست در دستِ > دفترِزندگی را ورق میزنم کریمی مژگان
-
من پاییزم پاییز
یکشنبه 16 آذر 1404 12:54
من از جنس رنگ های دل انگیز با پرتو های سبز و قرمز هستم من از جنس قطره های پاکی و نور زمین افسرده ی دل مرده را روشن میکنم من پاییزی هستم که مانند بهار عاشق میشوم من پاییزی هستم که بهار را میان آسمان و زمین به تصویر میکشم من تپش فصل ها هستم شیرین و فرهاد ها یکی میشوند لیلی و مجنون ها از هم جدا میشوند من مهتاب قلب ها...
-
اگر باران ببارد ریشه ی اَفرا نمیمیرد
یکشنبه 16 آذر 1404 12:52
اگر باران ببارد ریشه ی اَفرا نمیمیرد صدای آبشار و خنده ی دریا نمیمیرید دگر در دشتِ بی باران نشانی از شقایق نیست بزَن باران که با تو این گُلِ زیبا نمیمیرد خدایا آسمانت را ببخشا بر زمین امشب به لطفِ یک نگاهِ تو دگر صحرا نمیمیرد خدایا لااَقل تو گریه کن بر دشتِ بی باران ببین از شوقِ تو پروانه بی پروا نمیمیرد بزن باران به...
-
دوش مرا بانگ داد داسِ رخِ ماهِ نو
یکشنبه 16 آذر 1404 12:51
دوش مرا بانگ داد داسِ رخِ ماهِ نو عمر برفت و دگر آمده وقت درو خواب بُدم ،بیخبر، موج بلایم به بر آمدم آواز کهای شبزده بیدار شو جانم من آمد به هوش از می آن می فروش کاش از آن جامها دررسدم نو به نو جان ز تبش بیقرار، دل ز فراقش خمار جان و دلم را نهم بهر وصالش گرو من زخود آگه نیم، هیچ ندانم کیام راه نشانم بده، گو که...
-
آخرین نگاه من
یکشنبه 16 آذر 1404 12:51
آخرین نگاه من به یک سوارِ خسته کز کجا کجایِ ناشناس می رسد وتند و تند وتند دور می شود زِ آخرین نگاهِ من و سایه اش که مانده در فضایِ کوچه پشتِ هر درخت و لابلای شاخه هایِ خشک زرد و بی رمق وآن پرنده ای که مانده در میانِ بهتِ ناتمامِ خویش او که بود و از کجا رسیده بود وناگهان چه شد؟! چگونه در میانِ بودن و نبودنش بخار شد...
-
مرغ دل گشته گفتار به دامت صنما
یکشنبه 16 آذر 1404 12:50
مرغ دل گشته گفتار به دامت صنما با گرفتار به دامت نَکُنی جور جفا مثلِ او نیست دگربی پَرَبالی به جهان کرده ای مرغ نگون بخت گرفتار چرا او به هر بام که بنشست پَراندند زبام هیچ کس بادِلِ سودازده نَنموده وفا هرکسی بُرده زمادل بجفایش بَشَکست بعد بشکسته دلی را ز جفا کرده رها پس فرستادهر آنکس که دلی برده زما کس مدارا نَنَمود...
-
ای کاش، عشقت تو دلم پا نمیذاشت
شنبه 15 آذر 1404 13:04
ای کاش، عشقت تو دلم پا نمیذاشت یا اینکه وقت رفتن، ردشو جا نمیذاشت ای کاش، با تو نمی شدم صمیمی یا اینکه میشد بشم، همون منه قدیمی اومدنت تو دنیام، حالمو ویرونه کرد زیادی خواستم تورو، این منو دیوونه کرد چیکار کنم با دلم، حالا که سرکش شده ناسازگاره با من، آخه چه مرگش شده تو رفتی و تو ذهنم، یه یادگاری داری ویرونه کرده منو،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 15 آذر 1404 13:04
-
پرسیدند: اگر در نگاهش غریب بودم چه؟
شنبه 15 آذر 1404 13:02
پرسیدند: اگر در نگاهش غریب بودم چه؟ گفتم: غریبی، آغازِ سفر است. هیچکس در خانهی نخست، حقیقت را نمییابد. نگاهش اگر غریبانه بود، راهیست به درون. چون هر مسافر، پیش از رسیدن، چندین منزل بیگانه را باید بپیماید. غریبی، زخم نیست؛ نشانیست از اینکه راه را گرفتهای. و حقیقت، پس از عبور از هزار چهرهی ناآشنا چهرهی خود را...
-
الا ای دل! که این سودایِ جان از عشقِ طناز است
شنبه 15 آذر 1404 13:01
الا ای دل! که این سودایِ جان از عشقِ طناز است جهان، بی او برایم، جز غم و اندوهِ بسیار است به یادِ آن نگارِ مست، که جانم را بَرانگیزد خُمارِ او مرا بس، زِ هر جامِ دگر بیزار است نه سر دارم زِ سودایِ سرِ زلفِ پریشانش نه پایم رفتنی، زان کویِ پُر مِهر و دلآزار است به هر دم میرَوَد یادِ تو از دل، ای دلِ نازک طناز! از...
-
نمیخواهم مقصدی بدانم
شنبه 15 آذر 1404 13:00
نمیخواهم مقصدی بدانم راه خودش مرا به جلو میبرد مثل باد که بدون اجازه هر جا میرود روزها گم شدهاند گاهی شب است و خورشید هنوز روشن است گاهی صبح است و تاریکی چنگ میاندازد من برای ماندن ساخته نشدهام دیوارها مرا محدود میکنند سقفها نفسم را میگیرند میخواهم در جادهها گم شوم مثل قطرهای که در باران پراکنده میشود مثل...
-
منم فصل عاشقی ها
شنبه 15 آذر 1404 12:59
منم فصل عاشقی ها فصل دل سپردن ها فصل دلدادگی ها منم فصل بارش و طوفان بارش نم نم باران بارش رنگی برگ ها منم فصل خنده های غمناک میون خش خش برگ ها منم بهاری که دلگرم میشود منم زمستانی که دلسرد میشود منم پاییز از جنس زیبایی های دلنواز اما دلگیر امده ام تا دختر تابستان را با خود ببرم دختری با پیراهن گل دار صورتی گیسوانش به...
-
مرا به خانهٔ خورشید ببر
شنبه 15 آذر 1404 12:59
مرا به خانهٔ خورشید ببر تا از گیسوانش رشتهای نور برگیرم مرا به ماه نزدیک کن تا بوسهای بر گونهاش بکارم مرا در سرای باد تنها بگذار تا کاسهای از نغمهاش بنوشم مرا به زمین بسپار تا ریشهها را را سیراب کنم و با زمزمهٔ برگها راز ماه فاش کنم گیسوان خورشید را با نوای رود پیوند زنم تا همه بخوانند سرود دلسپردن را فاطمه...
-
در نگاه آرامت، دنیایی از حرف است،
شنبه 15 آذر 1404 12:58
در نگاه آرامت، دنیایی از حرف است، سکوت تو، گویی نغمهای پنهان است. چون ستاره در شب، خاموش و پر رمز و راز، هر دم از چشمانت، صد قصه عیان است. لبان تو بسته، اما دلت دریاست، در عمق نگاهت، رازی سر به مهر است. ای دختر آرام، ای گنجینه هستی، سکوت تو، زیباترین شعر جهان است. نهفته در آرامش، عشقی بیشایان، گویی روح پاکت، بهشت...
-
در بیلبوردهای شهر
شنبه 15 آذر 1404 12:57
در بیلبوردهای شهر «بی تو به سر نمی شود» رقصید و چرخید زیر نور کامل ماه زیر نور سرخ ماه یا همان طور که تو دوست داشتی زیر هلال ماه ولی چه تفاوتی داشت وقتی کنارش تصویری از تو آمد با کوکتلی در دستت پیتربالد روسی در آغوشت و همزمان گل های گلایول را می بوسیدی… آسیه پرهیزی
-
عاقبت حق خورد و هم آزرد رفت
شنبه 15 آذر 1404 12:56
عاقبت حق خورد و هم آزرد رفت دزدکی دل بست و سهمم برد رفت من که جانم بسته بر دامان اوست خنده را در چشم من پژمرد رفت خنجری بر پشت، از رو اشک ریخت خون من در شیشه کرد و خورد رفت خاطراتش ماند در رگ های من رگ به رگ در خاطراتم مرد رفت دل به هر که بست نوشش باد زهر لعن و نفرین هر که دل آزرد رفت نفس خوجه