-
سخنی نمیزند دل، به سکوتِ خویش خسته
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:13
سخنی نمیزند دل، به سکوتِ خویش خسته که درونِ سینه دارد، نفسی زِ دردِ بسته نه غمیست ساده در دل، نه قرار در کنارش همه آتشیست پنهان، که به خاکِ غم نشسته چه سکوتِ سرد و سنگین، چه درونِ پرصدایی که به نامِ صبر، در خود، نفسِ جنون گرفته دلِ خستهاش چه گوید، که زبان نمانده دیگر همه حرفها شکسته، به گلویِ درد رسته زِ فغانِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:12
-
عاشقم و بی تو بگو چون زیم
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:11
عاشقم و بی تو بگو چون زیم گر که نخواهی تو مرا ، من نیم آمدی و دم ز جدایی زدی سوخت مرا آتش تنهائیم گر چه فراموش تو بودم ولی آمده ام با همه دلتنگیم در بگشا ساز و طرب پیشه کن آمده ام ، در دو سه فرسنگی ام عقلم شده از دست چو دیوانه ای آمده ام ، تا بنمایی کیم آتشم و از دل و جان خواهمت آب بپاشی سر بی تا بیم مرده ام از هجر تو...
-
دل سیر از دیدار نرگس چشمان ِ مستِ دلدار نشد
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:10
دل سیر از دیدار نرگس چشمان ِ مستِ دلدار نشد از اکسیر نگاهت هم هیچ جوان پیر در این دار نشد یاقوت لعل لبت را به بازار بردم از بس که گران بود کسی خریدار نشد ناز و کرشمه کم کن ای نگار نازنین چون تو بسی آمدند و هیچکسی ماندگار نشد این نهال عشقی که تو در دل ما کاشتی عاقبت خشکید و ثمردار نشد همتی کن و ما را ز طوفان عشقت...
-
دلتنگ ما هم می شوی یکبار خواهی دید
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:08
دلتنگ ما هم می شوی یکبار خواهی دید طی می شود این گرمی بازار خواهی دید در جاده های لعنتی حرف از خوشیها نیست طی می شود این راه لاکردار خواهی دید وقتی تمام سرخوشی ها رفتنی هستند غم می شود در سینه ات آوار خواهی دید دار مکافاتست اگر دنیای بی مهری... فرجام کار خویش را هربار خواهی دید از یاد خود بردی ولی بغض گلو گیری هی...
-
به وقت سحر دیدم شیخی گم کرده راهِ خویش
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:06
به وقت سحر دیدم شیخی گم کرده راهِ خویش بجای مسجد گرفته راه ِ میخانه در پیش گفتم شیخا این راه ِ باده خواران و میگساران است ره مسجد راه عابدان و زاهدان است گفت میدانم ، از زهد و ریا خسته شدم به صفای می ومیخانه دلبسته شدم هر چه بیشتر وعظ کردم کمتر دیدم دور خویش خیل یاران ومستان در میخانه بینم با چشم خویش در خرابات مغان...
-
بـــــه باغ ما که همیشه بهار، پر گل نیست
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:05
بـــــه باغ ما که همیشه بهار، پر گل نیست نماد بخشش و شادی ، همیشه سنبل نیست نشد هوا به لطافت، چو آب جویی خوش سحر لطافت سرما بــــــه کام بلبل نیست بهار بــــــاغ وطن زود مـــــی شود سپری همیشه مست و معطر، ولی ز الکل نیست زمانه مــــــــــی گذرد زود مثل تندر و باد و حرمتی که بــــه مویت نهند قابل نیست چو نیم قرن سپری...
-
خاموش کردم شمع دل را، تا نسوزی در میان
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:02
خاموش کردم شمع دل را، تا نسوزی در میان خود سوختم در سایه ات، بی آنکه باشی همزبان در آتش عشقت نشستم، بی گله، بی ادعا دل را نهادم بر زمین، جان را سپردم آسمان گفتم: «تو نوری، من غبارم، رهگذر در کوی تو» گفتی: «اگر خود را نبینی، میرسی تا بی نشان» چشمم به راهت مانده شبها، دل به نجوای دعا هر ذرّه ام در جست و جویت، هر نفس...
-
قلمی بردار و چیزی بنویس
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:01
قلمی بردار و چیزی بنویس حتی اگر شده باشد در نهایت سادگی جمله یک حرف تازه بزن بگذار رد پای نوشته هایت در افسانه ها به جا بماند جهان تغییر میکند آدمها تغییر میکنند اما نوشته های سخت حک بر سنگ است که به جا می ماند بنویس حتی شده از لطافت قطره های باران از شاخ و برگ خیس درختان از روح سرگردان شاعران چیزی بنویس بگذار تا در...
-
باز با عشق تو دل ، شوقِ سُرایش دارد
پنجشنبه 29 آبان 1404 12:59
بِسمالله الرّحمن الرّحیم باز با عشق تو دل ، شوقِ سُرایش دارد قلمم ، رقص کنان ، شورِ نگارش دارد باز هم تیرِ نگاهت به هدف خورد آری قلبِ زخمی شده از عشق تو ارزش دارد وصلِ معشوق در اَذهانِ هوس بازان چیست؟؟ ماجراییست که تا بوسه زدن کِش دارد آمد از کوچه یِ الهام ندایی روشن عاشق آن است که شب، شوقِ نیایش دارد می رِسد مژده...
-
شبی دل این شکایت از خدا کرد
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:27
شبی دل این شکایت از خدا کرد که لیلی با دلِ عاشق چه ها کرد همین که مهرِ او بر سینه افتاد به خود جان وتن و دل مبتلا کرد دلِ بیچاره را تا ناکجا برد اسیر و کشته ی مهر و وفا کرد امان از لشکر موی رهایش که دل را زیر ورو موی رها کرد چه گویم از دو چشمان سیاهش که بازی با دل و دنیای ما کرد اگر از دیدنش خون در دل افتاد «گره بند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:26
-
در انتهای افق
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:25
در انتهای افق مرغزاریست که در شیب های آن شقایق های وحشی میرویند سبزه ها با شبنم های درشت از سخاوت مه سحرگاهان خاک را به رویش بیشتر تشویق میکنند نغمه ها آنجا از عاطفه سرشارند رنگین کمان زمرد فام بذر خورشید را در کالبد زمین می پاشد بنفشه ها تکرار هیاهوی زندگی هستند در هر بهار درختان بلند فراوان شاخه های دنج دارند برای...
-
نیستی
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:23
نیستی آمد و نشناختمش بارید و نشناختمش هزار رنگ شد و نشناختمش دمنوشهای گرم قهوههای تلخ سکوتِ درختانِ تَنخسته در وداعِ جانِ مُردهی برگ نگاهِ بیرمقِ آفتاب خیره به دیوارِ روبهرو بغضِ ماه به شبهای سردِ مهآلودِ شهر ... نیستی! نیستی و میگویند پاییز آمده سمانه فربد
-
تو نیستی و زندگی، سکوت ظالمانه ای ست
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:22
تو نیستی و زندگی، سکوت ظالمانه ای ست تمام روزهای من، طلوع بی بهانهای ست کلاغ های شهر ما، چقدر بیشتر شده! صدای قارقارشان، برای من نشانه ای ست همینکه باد می وزد ، تنم کبود می شود! نسیم هم بدون تو، شبیه تازیانه ای ست منم کتاب کهنه ای، که ارزشش به کهنه گی ست غم فراق و دوری ات، شبیه موریانه ای ست همیشه غصه می خورم، همیشه...
-
من آبستن یک شکوفه ام
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:21
دست های تو از رطوبت کدام موسم باران است؟ که چنین تن پژمرده ام را فرا می گیرد، و مرا سبز می نماید. جویبار با تو زمزمه دارد می خواهم از تو سرشار باشم دستانم را پر کنم از تو دست های تو پایان قشنگی دارد تو به اندازه ی یک باغ به بهار نزدیک تری من آبستن یک شکوفه ام و از تو آغاز می شوم تلاوت کن مرا تا سر آغاز یک بهار باشم....
-
نشسته چند پروانه چو سنجاقی به گیسویش
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:20
نشسته چند پروانه چو سنجاقی به گیسویش همان دختر که میخواند مرا با چشم آهویش چو سرو سبز قامت دامنی چین دار پوشیده از آن سبزینهی چشمش بگویم یا که ابرویش به ساز باد میرقصد به رقص برگ میخندد ندارم اختیار دل، نگاهم مسخ جادویش مرا دیوانه کرده برده هوش از عقل من، آری زمانی که به گوشم میرسد زنگ النگویش چو گندم زار...
-
روز و شب لعنت به این اندوهِ بی پایان من
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:17
روز و شب لعنت به این اندوهِ بی پایان من دور کن این درد را وقتی تویی درمان من خلوتی تاریک دارم بعد تو در زندگی باش تا غمگین نباشد خانهی ویران من گریههایم اندکی پایان نخواهد داشت نه قصهای دلگیر دارد چشمِ پر باران من ساحلی پر عشق را آخر گرفتی از دلم تا که با امواجِ غم بدتر شود طوفان من داغِ دوری را شبی از من جدا کن ای...
-
روز و شب در وصف چشمانت غزل باید نوشت
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:16
روز و شب در وصف چشمانت غزل باید نوشت شعر را با ناز تو همچون عسل باید نوشت بس دوچندان کردهای در روزگارم عشق را از تو و از بوسه یا حتی بغل باید نوشت تا ابد باید مثالت زد که بی عیبی چنین باز از زیباییات صدها مَثَل باید نوشت چشمِ نازت سرنوشتی سخت را نابود کرد بی گمان هر مشکلی را با تو حل باید نوشت بودنت باید که در اشعار...
-
یازهرا س
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:16
دل از غم تو، فاطمه، در سینه میسوزد این خانه بیتو، در غمت، آیینه میسوزد در کوچهها هنوز صدایِ غبارِ درد با هر نسیمِ خاطره، بیکینه میسوزد یک در شکست و قلبِ زمین زخمِ تازه دید حیدر کنارِ تربتِ غمگینه میسوزد پهلویِ مهرِ عالمِ امکان شکست و رفت افلاک در مصیبتِ دیرینه میسوزد بعد از تو، مهربانی از این خانه کوچ کرد چشمِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 27 آبان 1404 13:14
-
چه نخل با شکوهی دارد آن گیسوی خرمایی
سهشنبه 27 آبان 1404 13:13
چه نخل با شکوهی دارد آن گیسوی خرمایی بهشتم می برد آن قامت ناز و فریبایی که با تو زنده ام جانا ، بیا احساس نابم باش ز کویت می طراوت هر زمان از عِطر رویایی نگاهم کن که چشمانت ، چراغی بر شبم باشد بگیرم از فروغ دیده ی تو حس شیدایی تو سرو اندام و زیبا رو ، منم مشتاق دیدارت کجایی تا بگردم گِرد آن قامت ، که رعنایی خیالم هرشب...
-
هجوم پلک نه یک واژه
سهشنبه 27 آبان 1404 13:12
هجوم پلک نه یک واژه که ترسی از خودم برای تمام خودم. همه آنچه اندوخته ام، یا میراث از بنی آدم، به یک حمله پلک نمی ارزد، اگر روزی عصب به فرمان تو نباشد... . وحشت زاست پلک آوار از ندیدنم مدام چشمت را. بگذار پیامبران سرزمین عصب مرده های بنی عزا را در نیل سر شکافته پی ماران بدوانند زنده. چشم تو نباشد؛ خبری نیست از دست...
-
تو تموم رویاهام تویی اون خواستنی ها
سهشنبه 27 آبان 1404 13:10
تو تموم رویاهام تویی اون خواستنی ها با وجود روی تو کورم از دیدنی ها کَرَم از غیرِ صدات کورم از غیرِ چشات تویی تو ای مهربون چشم و گوشم با نگات تو خود عشق منی تو با اون چشم سیات توی قلب کوچیکت نبینم غم رو غمات آرزوم اینه ک تو ،همیشه با من باشی بیا ریحان جون من محاله بی من باشی بیا ریحان خانومم چه خوبه با من باشی نباشم...
-
من ترکت نکرده ام
سهشنبه 27 آبان 1404 13:09
من ترکت نکرده ام من فقط رفته ام.. رفتن ادامه ی من بود من هنوز با تو ام هر لحظه هر دم من فقط کوچ کرده ام از کنارت به درونت از دیدگان، به قلبت این هجرت ادامه من بود و هجرت جدایی نیست من با توام من ترکت نکرده ام پیوند ما قلبی است من در تو ام در قلب تو گاهی برای ماندن باید رفت گاهی ادامه در رفتن است من توقف نکرده ام من...
-
از آسمان من ای اختر پگاه
سهشنبه 27 آبان 1404 13:08
از آسمان من ای اختر پگاه مرو به قهروتهر مکن روزمن سیاه مرو مراچو موی پریشان خود به شانه بکش مکن به بغضو پریشانی ام تباه مرو نشسته مه بهتماشا بمان که تا باشد به عیش بین من و تو شبی گواه مرو روا مدار رقیبم ز سر بر اندازد به شوقِ رفتنتو پیشمن کلاه مرو بمان به حرمت اندوه خفته در نگهم بساط عیش حریفان مکن براه مرو به...
-
روزهایم همه در وهمِ تأمل بگذشت
سهشنبه 27 آبان 1404 13:08
روزهایم همه در وهمِ تأمل بگذشت فکر هرروز و شبم گِرد به آینده گذشت چونکه رنجش زِ تنم تاب ربود و رمقی رستم از بارِ چنین محنتِ بیگاه گذشت روزهایی که ز غم درد مرا می شکفد از یقین نیز به حیرانی بی می بگذشت بگذر از نام و نشان، کاین همه افسانه گذشت رنج هر روز و شبان را به چنین از که گذشت ؟ پرهام فتحی هفشجانی
-
دوست داشتنت
سهشنبه 27 آبان 1404 13:06
دوست داشتنت از آن شب بود، که ستارهها به نام تو در چشمم افتادند. تو آمدی، و تاریکی از شانههام فرو ریخت چون غباری که از یادِ جهان میرود. دلم، پناهِ قدمهایت شد، و هر تپش، نامِ تو را به یاد میآورد. تو را که دیدم، جهان دوباره آغاز شد؛ نور از نگاهت قد کشید، و من، در امتدادِ آن سپیدی، خودم را از نو یافتم. سیدحسن نبی پور
-
برگرد و بخوان
سهشنبه 27 آبان 1404 13:00
برگرد و بخوان دوباره زمان دوباره مکان برگرد و بخوان دوباره دوران عاشقان دوباره نیایش عابدان برگرد و بخوان دوباره اندیشه نوآن دوباره رنگ آسمان برگرد و بخوان دوباره شعری از عارفان دوباره عاشقی نو بر عاشقان برگرد و بخوان سخن رنگ به رنگ فیلسوفان سطری پر از پرسمان بی پاسخ رها در زمان برگرد و بخوان برگی از دفتر رنج دوران...
-
خستهام؛ از تیکتاک ساعتی که مدام نبودنت را
سهشنبه 27 آبان 1404 12:57
خستهام؛ از تیکتاک ساعتی که مدام نبودنت را به رخم میکشد... از روزهایی که بیرحمانه غروب میکنند و به شب میرسند، و صبحهایی که بدون لبخندت جان ندارند. دلم هنوز میان ثانیهها جا مانده، همانجا که چشمانت آخرین «دوستت دارم» را گفت و رفت... و من ماندم، با یادبود زخمی که با آخرین نگاهت برایم به یادگار ماند. باران ذبیحی