-
خاص بودن خصلت هر شاعریست
جمعه 5 دی 1404 13:14
خاص بودن خصلت هر شاعریست مثل هرگل رنگ و بوی دیگریست شعر چون با جان و دل گردد عجین چون نی هفت بند ؛ سراسر آتشین شعر بر هر جان و دل دارد نوا میبرد هر جان و دل سوی بقا چون نشیند شعر بر روح و روان گرم می سازد تنور لقمه نان شاعران از یک جهان دیگرند با بیان و با زبان چون پیکرند غُصه ها دارد دل هر شاعری شعر شان گرما نماید...
-
میان دستِ دعا هفت آسمان میریخت
جمعه 5 دی 1404 13:14
میان دستِ دعا هفت آسمان میریخت به پای سجده ی خود شرحِ الامان میریخت به یادِ حلقِ پدر، موج موج، اشکِ روان و لای سینهی خود، رودِ بیکران میریخت صحیفه باز نمودی و از لبانِ تَرَش برای خستهدلان، ابرِ در نهان میریخت به دست و پا اگرش حلقههای آهن بود شکوهِ حیدری از نطقِ لامکان میریخت چنان به سجده سرش گرمِ گفتگو با...
-
تو نیستی و من و دل خراب وارگبمیم
جمعه 5 دی 1404 13:13
تو نیستی و من و دل خراب وارگبمیم اسیر محنت و غمها شدیم و در عدمیم شکسته بال و نحیفیم و آسمان زخمی به دست ظلمت شب ها اسیر و مثل همیم به شعری از تو و مهرت امید بسته دلم به بیتهای خیالت همیشه همقسمیم بهشت بیتو جهنم شد از فراقت سخت به وصل تو ؛ چه گلستان شدیم و در ارمیم دل شکسته ی من از فراق طوفانیست بدون موج نگاهت...
-
زمین سینهایست پر از باروت،
جمعه 5 دی 1404 13:12
زمین سینهایست پر از باروت، شانههایی که نان را از استخوانهای خود میرویانند. خاک در خواب زخم میپرورد، سکوت تنفسی از آتش در رگهای جهان میدواند. مردم بر تیغ تفنگ زاده میشوند، نامشان بر پوست چرکین قدرت حک شده است. هر لبخند، سلامی بیصداست به دستان خاموش مرگ. هر نگاه، طنینیست که در آینه زمان میپیچد، شکاف جهان را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 5 دی 1404 13:12
-
از پیچ و خم ایام
جمعه 5 دی 1404 13:11
از پیچ و خم ایام تا پیچ و خم طره گشته همگی همراه این بخت من نوبخت بر زلفک بی وضعت بر خرمن گیسویت دستی بکشم من حال گشتی بزنم خوشحال کیفی بکنم سرخوش خوشحال تر از این نیست حالِ من بد بیمار بیمار دو چشمت من من مست نگاهت هم از خود شده ام بیخود با گوشه چشم بر من با بوسه جوانم کن با طعم لب لعلت من مستم و دیوانه با بوسه ای از...
-
دوستداشتن...
جمعه 5 دی 1404 13:10
دوستداشتن... سهمِ دلهاییست که بر جانِ ما چون باران باریدهاند نه آنان که در تماشاخانهی روز نقشِ ماندن خوبتر بازی کردند من از نگاهی میآیم که دروغ نمیشناخت از صدایی که وعده نمیداد آه ای دل چه زود فریبِ لبخند را خوردی و چه دیر حقیقت را شناختی دوست داشتن نامِ دیگرِ بودن است اگر بینقاب باشی اگر هنوز بارانِ نخستینِ...
-
اینبار! در آخرین شام!
جمعه 5 دی 1404 13:09
اینبار! در آخرین شام! مسیح! در جمع حواریّون نیست. بی گمان! انجیل ها ! طوری دیگر، نگاشته خواهند شد. مهرانگیز نوراللهی
-
رفته بودی به سفر،
جمعه 5 دی 1404 13:09
رفته بودی به سفر، گفتی از این خانه مرو من نشستم به امیدت، تو جدایم کردی دوریت تاب نیاورد دلم را، سر به صحرا زده ام توبا عشق، رهایم کردی؟ هرکجا رفتم از آن بوی حضورت پر بود ردّ عطری که ز تو ماند، جفایم کردی برگشتی، لیک دگر عاشق شیدا نبود پیمـانی که شکستی، به بلایم کردی هیچ ندانستی روز وصلت به تماشا، به درختی تکیه ماندم...
-
دیروز، عطرِ تو خانه را پُر کرده بود
جمعه 5 دی 1404 13:08
دیروز، عطرِ تو خانه را پُر کرده بود و امروز، دیوارها را سکوت فرو برده است. گاهی، تنهایی را میپرستم... میانِ تمامِ خلوتهایم، طلوع میکنی، درونم میتابی، تا واژههایم سربرآرند از میانِ تاریکی و وَهم، از جنسِ شعر، پُر شور و شَرَر. در آغوشِی خاموشِ ، عطرت هنوز رویِ پنجره جا ماندهاست، و مهتاب، تردیدِ نگاهت را زمزمه...
-
«به نام تو که در منی»
پنجشنبه 4 دی 1404 12:42
«به نام تو که در منی» من از تو نوشتم، بیآنکه بدانی، که جوهرِ نامت در رگ واژههایم میدوید. تو، نه آفتاب بودی، نه ماه، که هر صبح و شام بیایی و بروی تو، آتش نهان در سنگِ وجودم بودی که جرقهاش مرا شاعر کرد. هر بار که دلم به تپش افتاد، گمان کردم عشق است، اما تو بودی که از درون، خودت را به یادم میآوردی. ای حضورِ بینام،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 دی 1404 12:42
-
نسیم آرام بر برگِ درختان
پنجشنبه 4 دی 1404 12:41
نسیم آرام بر برگِ درختان نوای سبز میخواند به باران دل خورشید در آغوشِ سپیده شکوفا میشود با صبحِ دیده پرنده در دلِ جنگل رهاست صدای زندگی در هر صداست زمین با رنگها لبخند دارد دلش از مهرِ ما پیوند دارد درختان با نسیم، آواز خوانند دل شب را به رؤیاها کشانند پر از رنگ است دشتِ بیکرانه که میتابد درونش نورِ خانه صدای...
-
این همه پاییز
پنجشنبه 4 دی 1404 12:36
این همه پاییز اطاقها همه سرد بخاری می لرزد آب بی بخار رنگ تو کجاست؟ روی میز فنجانی ست خالی از حرفی نگفته حیف نیست که زمان در سکوت خود می پوسد؟ اما ناگهان دستی بر شیشه ردی از آفتاب زا بر دیوار می کشد چای نفسی می کشد و نام تو در گوشه اطاق بیدار می شود. اما آن گرما چه زود می گذرد مثل نوری که از پوست برف عبور کند. دیری...
-
تنها گزینهام سکوت بود.
پنجشنبه 4 دی 1404 12:32
تنها گزینهام سکوت بود. نیرویی نبود که مرا به نیروانا برساند، تا بال و پرم باشد در قفسی به وسعت پروازِ بیکرانِ سیمرغ، و دیدنِ خویش در ژرفا... دردی ژرفتر از من، در من، اژدهایی در بند، رها شده، آتشبار! که جان ودل به هم آمیخت، گدازههای بیواژه در کالبدی از هم گسیخته...؛ راهِ رهایی را در بندِ بندِ من میجست، مرا،...
-
گاهی قلبم از تپشِ خود به پرواز میافتد
پنجشنبه 4 دی 1404 12:31
گاهی قلبم از تپشِ خود به پرواز میافتد نه به آسمان، که به نوری در اعماقِ تاریکیاش. آنجا پروانهای میسوزد و من از خاکسترش میفهمم زندهام. سیدحسن نبی پور
-
تو را با دست خود بر خاک دادم
پنجشنبه 4 دی 1404 12:30
تو را با دست خود بر خاک دادم ز بعدِ رفتنت از پا فتادم به جانم دانه های عشق کاشتی ولی این گونه تنهایم گذاشتی چرا این زندگی این گونه تلخ است؟ نصیبم غصه از گردنده چرخ است؟ بدون تو نفس بر من حرام است به هر جا می روم پیوسته دام است فلک زنجیر خود بر گردنم زد در این دام حیات افتاده ام بد چو دیدم بار اول روی ماهت زبانم قفل شد...
-
برایِ فهمِ آغوشت زمانی چشم و گوشی بود
پنجشنبه 4 دی 1404 12:29
برایِ فهمِ آغوشت زمانی چشم و گوشی بود تو را با این دلِ بسته، نشاط و عیشُ نوشی بود نبودت برده شادی را، به یاد آور زمانی که در این غمخانهی محزون، عبور و جنبوجوشی بود جهان در سایه شد وقتی که تو عزمِ سفر کردی سیهروزی که میرفتی، چه روزی؟! تیرهدوشی بود به یادت سخت مشغولم، تو بودی، زندگی هم بود همین جنبندهی مرده،...
-
گفتی سحرگاه به دیدنم بیا
پنجشنبه 4 دی 1404 12:28
گفتی سحرگاه به دیدنم بیا از خورشید خواستم روزی دو بار طلوع کند ! احمد پویان فر
-
آدمی افتاد در راهِ گناه و عشق و آه
پنجشنبه 4 دی 1404 12:28
آدمی افتاد در راهِ گناه و عشق و آه از ازل آغوشِ او شد خانهی نور و پناه هر که را از عشق محرومش کنی، مجنون شود دست اگر از دل کشیدی، میکنی خود را تباه هر که را در چاهِ عشق انداختی، یوسف شود پیرهن بویِ زلیخا میدهد در قعرِ چاه خاکِ ما را با گناه و ناله درآمیختند با گناه آغاز شد این قصهی اندوه و آه زندگی یعنی همان...
-
به موهایم کاری نداشته باش؛
چهارشنبه 3 دی 1404 12:33
به موهایم کاری نداشته باش؛ آنها مثل خودم پریشانند... آیینهای که سالهاست جراتِ نگاه کردن به خودش را ندارد. طیبه ایرانیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 دی 1404 12:32
-
رفتی تو و از غصه شکستی کمرم را
چهارشنبه 3 دی 1404 12:32
رفتی تو و از غصه شکستی کمرم را چیدی تو به یکباره همه بال و پرم را تو باغ بودی و بهاران ثمرت بود ای گل تو چه سان از دلت آمد که شکستی ثمرم را سخت است اگر بی تو بمانم / بسوزم / هرگز تو ز مجنون شده ها / گیر سراغ و خبرم را کرده ای خون دل ما را و روانی از پیش کرده ام بدرقه ی راه تو من چشم ترم را گفتم نکند وهم و خیا لست...
-
شنیدم میگویند
چهارشنبه 3 دی 1404 12:31
شنیدم میگویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است نه چراغی در کار است نه مسجدی فقط آدمی، با دلی ترکخورده که در جمعِ زوجها حرام میشود، غمش را تهِ کولهباری، بیصدا میکشد و تمام شب نقشِ آدمِ خوشحال را بیجایزه بازی میکند امیر محمد نیک چهره
-
یاامام هادی ع
چهارشنبه 3 دی 1404 12:30
-
عشق شیرینم
چهارشنبه 3 دی 1404 12:29
عشق شیرینم دلتنگی های تب دارم تویی بیا تا دست در دست هم بر روی سنگ فرش های خاطرات قدیمی قدم برداریم به سوی پناه گاه عاشقی ها صدای خش خش هایی طلایی قدم هایمان را نوازش میکند قار قار های سیاه پوش گوش هایمان را نوازش می دهد و وحدت بارش مروارید های ابی روحمان را نقاشی می کند زنگ تلخ ریاضی با تو شیرین بود دو توت و سه توت...
-
تمامِ تلاشم این است
چهارشنبه 3 دی 1404 12:27
تمامِ تلاشم این است که انسان از دین بیدار شود. نه با فریاد، نه با انکار، بلکه با برداشتنِ سایهای که سالها بهجایِ خودش راه رفته است. تو مسئولی برای هر دستی که بالا بردی و برای هر دستی که در جیبِ ترس پنهان کردی. شب پر از دعاست و جهان هنوز گرسنه مانده. خدا از میانِ آیهها کنار میرود، و آسمان وزنِ انتخابها را به زمین...
-
منحرف میشوم به بیراههها
چهارشنبه 3 دی 1404 12:27
منحرف میشوم به بیراههها وقتی به انحنای ابروان تو میرسم... چاره چیست؟ از اینجا که من هستم تنها پرچمی پیداست که باد بر صورتش سیلی میزند، مردی تا خرخره در خود فرو رفته است و شاعری تنهاییاش را پشت سطرها پنهان میکند واژهها... واژهها چرا مرطوبند وقتی از سرفههای خشک پاییز تنها برگ میریزد و دهان شهر پُر از ابرهای...
-
دریغا همه عمر، بر باد رفت
چهارشنبه 3 دی 1404 12:26
دریغا همه عمر، بر باد رفت همه لحظهها، حیف، ناشاد رفت بسی آرزوها، بدل داشتیم بحسرت بَدَل شد ز بیداد، رفت سکوتی که همراز یک عمر بود شد آهی و همراه فریاد رفت نه ساقی، ن مطرب، نه یک، های و هوی ره و رسم مستی هم از یاد، رفت ن افسانهی عشق مجنون بجاست!!! که، شیرین و آن شورِ فرهاد رفت شب از نیمه بگذشت و بیهوده باز شب دیگری...
-
باران به شیشه میزند، دل را صدا کند
چهارشنبه 3 دی 1404 12:25
باران به شیشه میزند، دل را صدا کند هر قطرهاش ترانهای از عشق ما کند در کوچههای خیس، نسیمِ تو میرسد چون بوی مهربان، به جانم دوا کند ابرِ سیاه میرود، خورشید میدمد بارانِ عاشقانه، جهان را صفا کند هر قطرهاش پیام، زِ رازِ دلِ بهار چون زمزمهی عشق، شکوفه دهد به کار باران به شاخه میرسد، گل را شکوفهبار هر قطرهاش...