-
بعد از تو دلم که نه، همه عالم غمکده شد
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:54
بعد از تو دلم که نه، همه عالم غمکده شد دلِ بی حوصله بیزار، از هر بحث و گَعده شده رفتی و ستون های دلم درهم شکست انگار این چه آتیشی بود شعله اش اینجوری زده شد؟! گفته بودی می مونی و خاطره سازی می کنیم باهم چی شد که دلت ساده از همه چی دلزده شد؟! با بی خداحافظی رفتنت عزیزِ قلبم دل آرومم مثل لهستان جنگ زده شد! ساراگوهری
-
من در سیاره ی ارواح
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:40
من در سیاره ی ارواح بر شاخه ی یک درخت اهورایی آشیان داشتم . سیمرغ مسیرِ کهکشان را به من نشان داد و از من خواست برای گذراندن دوره های مهارتِ پرواز ، راهیِ سیاره ی زمین بشوم . من با طنابی نامرئی که به ماشینِ جسم متصل بود به مکتبِ زمین فرود آمدم . طناب که پاره شد ، دیگر امکان رفتن به بالا را نداشتم . در همین حین معلمِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:38
-
این دنیا… میشکند میشکند!
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:37
این دنیا… میشکند میشکند! کوه یخ وجودت را… کوه یخِ وجودت را در دریای مردگان… ذوب میکند. چشمانت را منفجر میکند… و تصویر زندگیات را… معکوس… میبینی. معکوس؟ از نیستی… تا به نیستی از خستگی در سیاهی این دنیا… تا ناآگاهی از تاریکی آن. دلیل برای بودن؟ یا فراری از نبودن؟ نبودن؟ سرت را بچرخان… حقیقت را در سرت… شناور کن....
-
چه باید کرد وقتی رفته از یاد تو نام ما!
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:36
چه باید کرد وقتی رفته از یاد تو نام ما! نمیگیرد سرت با لحظه های صبح و شام ما صبوری میکنم اما نمیدانم چه خواهد شد میان رنج و دوری قصه های ناتمام ما؟ ملالی نیست غیر از ناشکیبائی که میدانی به پایان می رسد ته مانده های التیام ما به هر راهیکه می دانی بدنبال تو می گردم دریغ از پاسخ ننوشته ات زیر پیام ما توئی که آشیانت...
-
به هیچ اتفاق بهتری تو را نخواهم داد
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:36
به هیچ اتفاق بهتری تو را نخواهم داد که جز حضور روشنِ تو دل صفا نخواهد داد جهان اگرچه پر ز حادثهست و رنگ و نیرنگ است به غیر عشق تو دلم شفا نخواهد داد چگونه میتوان گذشت از این چراغ بیپایان؟ که نور چهرهات مرا رها نخواهد داد به موج سرنوشت اگرچه کشتی مرا بردهست ولی به ساحل تو مرا خدا نخواهد داد به هرچه دادهاند دل...
-
کودکی ام را در آغوش می کشم
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:32
کودکی ام را در آغوش می کشم می خندد امان نمی دهد،گریه چقدر درد را به بازی گرفته ای سینه ام تیر می کشد بهمن دود می کرد خفه نشدیم پر از خونِ شهریور جنگ چقدر رعنا قد می کشید آوار برداری می کرد و تمام فصل ها را به هم پیوند می داد جنگ سایه مستدامش بر سرمان برقرار دستهایش از گلویمان آب خورد و موهای بافته مان را شانه زد جنگ...
-
جهان در حسرتِ یک جرعه آب است
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:29
جهان در حسرتِ یک جرعه آب است که دل ها در آتشِ بد عهدی انتخاب است صدای ضجه بارها می آید از دور امیدی خفته در زیرِ صدها نقاب است میانِ خاطراتم چه گل ها پَرکشیدن همین فردا قصه ای بی فتحِ باب است نه امّیدی، نه راهی مانده بر جا دلِ تنها ز غم ها همیشه در عذاب است به پایان آمده همه صبرها و توان ها فقط در لحظه ای دیگر شبشِ...
-
در سایهی مهرگستر آفتاب
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:28
در سایهی مهرگستر آفتاب سبز میشوند علف های هرز بلند قامتی که پرغرور ست رخسارشان اما گلهای باغ میخندند به ریشهی هرزی که عمرش کوتاه میشود به دست باغبان خرد آشنا المیراپناهی درین کبود
-
عــاقـبــت دل را، رهــایـش کــرد و رفـت!
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:27
عــاقـبــت دل را، رهــایـش کــرد و رفـت! جــان و تــن را غــرق آتــش کـرد و رفـت! در پـــس آیـیـنـه مــانـده بـغـــض مــن.. بــغـــض را، آه خــیــالــش کــرد و رفـت! سیــنـه ام غــمـخـانه ی بــیـتابی اســت؛ سیـنــه را جــانـسـوزِ ٱهــش کـرد و رفـت! پــای تـا ســر، در تـــبِ دلــدادگـیـسـت.. قلــب را، مـــاتــم ســرایش...
-
در زندگی معنای عشق از من به کلی پوچ بود
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:23
در زندگی معنای عشق از من به کلی پوچ بود این دلم همچون پرنده در سفر در کوچ بود شعر خواندم از دلی عاشق ولی خندیدم شب که شد در خلوت خود بر خودم پیچیدم با خودم گفتم که شاید عشق در همراهی است یا که در ذکر دعا و دوری از گمراهی است عشق شاید آن نم اشک و نگاهی خسته بود اینکه از دنیا بریده در پی گلدسته بود پیرو سجاده و شیدا و...
-
ای یارِ هایِ های کرده در باد...
سهشنبه 20 آبان 1404 12:29
ای یارِ هایِ های کرده در باد... من با دلِ تشنهای که از عطش ترک بر داشت قلم را بر کفِ دستانِ تاریخ گذاشتم تا نامت را با خونِ نبضهایم بنویسد «دوستت دارم» همان به که باران بر سنگِ قبرم ببارد و تو پشتِ پنجرههای نمناکِ خاطره قدیم را با موهایت شانه بزنی... ای شمعِ آویخته به سقفِ کوچههای تنهایی... مرگ نه پایان که تکهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 20 آبان 1404 12:28
-
می رفت و میبرد
سهشنبه 20 آبان 1404 12:28
می رفت و میبرد تمامی نشانه ها را. اندوه بزرگ نبودنش را امًا..... نه چون کوهی که بلندای غرورش سر بر آسمان ساید، بل چون کاهی هستم رقصان در کف باد که بر خاک می افتد فروتنانه کاش باران می زد و می پراکند بوی خوش کاهگل خاطراتش را تا بی قراریم را مرهمی باشد، فریبنده زهی بر دُمِ اسبِ باران که یکریز و شتابان در من می بارد، بر...
-
کسی در خَرقه میگرید، کسی در باده میرقصد
سهشنبه 20 آبان 1404 12:23
کسی در خَرقه میگرید، کسی در باده میرقصد یکی خاموش میسوزد، یکی واعظصفت بخشد نه هر تسبیح گوهر دارد، نه هر ساغر خطا دارد خدا را کی توان سنجید، اگر دل با خدا باشد؟ صدای سوز در سینهست، نه در لفظ و نه در فتوا و آنجا شعله میخیزد، که بیتشریف، جا باشد شبی ساقی نمازی برد، به چشمش اشک میچرخید کسی گفتش: «گنهکاری»؛ ولی...
-
در نزد تو دل چه سر بلند است
سهشنبه 20 آبان 1404 12:22
در نزد تو دل چه سر بلند است ابروی تو درخور کمند است از سوی تو هرچه می رسد آن نیکی نبود فقط گزند است مهرت به دلم فتاده زان پس هر روز همیشه دردمند است عاشق شده ام ولی چه حاصل عشقی که ندارمش چرند است هرگز تو مرا رها نکردی لعنت به دلم که بد پسند است آنقدر مرا چزانده ای عشق تو آتش و این دلم سپند است محمدصادق قدرتی
-
عشق را برد و باخت معنا نیست
سهشنبه 20 آبان 1404 12:21
عشق را برد و باخت معنا نیست جز حضورش به دل تماشا نیست در دلِ عاشق انقلاب افتاد این همان فتحِ بیمدّعا نیست؟ گر به مقصد رسد، چه فرقی هست؟ ور نرسد، شکوهی دنیا نیست شعلهای زد به جان و کافی بود زان که بیعشق، جان، شکوفا نیست هر که از عشق بگذرد، آزاد است بندگی جز به عشق، معنا نیست گرچه پنهان شود ز چشم همه عطر او بیصدا،...
-
رخت شادی به تنم دلبر رعنا چه خوش است
سهشنبه 20 آبان 1404 12:21
رخت شادی به تنم دلبر رعنا چه خوش است باز پاییز بیاید به تماشا چه خوش است آب و جارو بزنم، کوچه صفای قدمت همه جا جار زنم هل هله بر ما چه خوش است گفته ام چلچله ها با تو بیایند به شهر شهر آذین شده و یار دلارا چه خوش است گل بروید همه جا نقل بپاشم سر یار ماه رخسار تو با چشم فریبا چه خوش است مادرم بر لب حوض است، گلی چیده به...
-
ای خالق بینهایت و پروردگار من
سهشنبه 20 آبان 1404 12:20
ای خالق بینهایت و پروردگار من خورشید از تو نور گرفت و بهار من گفتم: «خدایا! خستهام از این غم جهان» فرمود: «یار من! تو شدی افتخار من» گفتم: «به کارهای بد آلوده گشته ام» فرمود: «بندهای، نکُند شرم سار من» من چون به سوی ساغر و پیمانه دست برم گفتی: «حرام کردهام این را، عزیز من» گفتم: «ولی به شوق و غرور و وقار خویش...
-
گفتم ای دوست بِکِش صورتی از عاشق و عشق !!
سهشنبه 20 آبان 1404 12:19
گفتم ای دوست بِکِش صورتی از عاشق و عشق !! بلبل و شاخه گُلی داخلِ یک قاب کشید باز گفتم بِنِما جلوه ای از خلقِ خدا !! رقصِ مرغابی و قو داخلِ تالاب کشید گفتمَش پَرتویی از عشق به جانم برِسان !! چهره یِ ماه رُخی دلکَش و جذّاب کشید گفتمَش چیست دل انگیزتر از آبِ زلال؟؟ اشکِ دلباخته ای در شبِ مهتاب کشید گفتم از عشق هر آنکس که...
-
ای گمشده در پردهی اسرار جهان
سهشنبه 20 آبان 1404 12:19
ای گمشده در پردهی اسرار جهان ای آینهی نور پریدار جهان محراب دل خسته به یادت بیدار ای قبلهی پنهان شبانکار جهان چون ماه تمام است نگاهت، آری پنهان شدی از دیدهی بیدار جهان هر قطرهی اشکی که ز دل میریزد یادیست ز تو در دل افکار جهان در زمزم خاموش غریبانهی ما آوای تو گردد نفسبار جهان ای پردهنشین حرم راز الهی ای شمع...
-
دور میشوی و هر دَم بهانه می آوری
دوشنبه 19 آبان 1404 12:33
دور میشوی و هر دَم بهانه می آوری می چرخی و از عشق دیگری نشانه می آوری عشق تو دیگری ست و به جانم چه آتشی ست با گفته های هیچ تر از هیچ بهانه می آوری هر جا که حرف میشود از عشق جانِ من می خندی و به بد نشانه می آوری آری بدم ، خرم ، دیوانه ام ببین یک روز به منِ دیوانه پناه می آوری حالا که خوش خوش مستی و اوج جوانی است با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 19 آبان 1404 12:32
-
چون نیلوفری
دوشنبه 19 آبان 1404 12:31
چون نیلوفری خو کرده به مرداب که سکوت را خلوتی می خواند و شرم عبور لحظه بر جانش را تقدیر مگر نه این است که زیستن را نفسی باید! پس چرا این پنجره تا گلو دیوار است ! شهر خاموش است و تیرگی از پردهها بالا میرود انحطاط به تَفَرُّد آدمی چنگ می اندازد و آنچه به یغما میرود خاطره ایست دور ما مسافرانی بودیم که می دانستیم این...
-
با خدای خویش خلوت کرده ام
دوشنبه 19 آبان 1404 12:30
با خدای خویش خلوت کرده ام فکر خویش و فکر رحلت کرده ام روزگاری با خودم در جنگ بودم ولی صلح با خویش و ترک محنت کرده ام فکرِ معصیت ِآخرِ عمر بودم که رفت من جوانی بی عیش و حسرت کرده ام حال خوبی با خدای خویش دارم کنون دیر شد ولی با گناه بیش عبادت کرده ام خلوت من جای نا اهلانِ بی ذات نبود من از ظلم دلِ خویش شکایت کرده ام...
-
به نسیم صبح گفتم، خبر از نگار دارم
دوشنبه 19 آبان 1404 12:30
به نسیم صبح گفتم، خبر از نگار دارم که به خاک او سپردم، دلِ بیقرار دارم همه شب به یاد رویش، به سخن زِ دل گشودم نه امیدِ خواب دیدن، نه خیالِ یار دارم به فریبِ دل سپردم، که مگر به وصل بینم نه رهی زِ درد بردم، نه به استوار دارم به دعای او نشستم، که دلم دوباره روید به امیدِ آن نگاهش، نفسِ بهار دارم به گمانِ خویش بودم، که...
-
پشت دیوارِ خیال بودم
دوشنبه 19 آبان 1404 12:28
پشت دیوارِ خیال بودم سال های ناتمام هر صبح با چشمانی تر از بارانِ ناامیدی تو را در آینهی توهم میدیدم گمانم بود که قاصدِقرار برای دیگری پیغام میآرد. نمیدانستم نامهی سکوت مرا ورقورقِ شبهای بی خوابی خواندهای و آمدهای ای کاش جرأت میکردم از پشت دیوارِخودخوری بیرون بزنم فریاد بزنم ، من اینجام همان که هر شب در...
-
آسمان قهر کرد
دوشنبه 19 آبان 1404 12:27
آسمان قهر کرد ابرها خجل از باریدن شدند چرا؟ از زمینیان بپرسید احمد پویان فر
-
زینب کیست
دوشنبه 19 آبان 1404 12:27
زینب کیست زینت پدر شبیه مادر خیمه گاه برادر زینب یعنی طلوعِ روشنِ صبر، در افقِ خونینِ غربت. او گریه نکرد اشکهای دعا دریا شدند بر خاکِ داغِ کربلا. جهان را با چشم خدا دید حتی در شعله خیمهها، ما رایت الا جمیلا چون یقینی سبز داشت که خدا از دلِ سوگ، شقایق میرویاند زینب زهرا زنی که ایستاد، در میان ویرانی و ظلمت ، و در...
-
با توام آرزوی ناممکن
دوشنبه 19 آبان 1404 12:25
با توام آرزوی ناممکن باز بی من کجا سفر کردی؟! من که گفتم همین حدود توام کی!؟ کجا ؟ از سحر گذر کردی کوچه خاطرات من، خاکی ست ... ای شما عابران تاریکی بی چراغ کدام رویایید؟ رختخواب کدام نزدیکی! کوچه خاطرات من خاکیست خودم اما عمیقِ بن بستم شهر را پا بپای رفتنهام بال را هم بگیر از دستم .. آخرین قصه تو من بودم زود یا دیر...