-
قرارمان آخر هر سال بود!
چهارشنبه 2 فروردین 1402 09:27
قرارمان آخر هر سال بود! تو بیایی و من جوان تر شوم! هنوز تو می آیی و من شکسته تر می شوم! غلامحسین افراس
-
برخیز با باد سحر همراه باشیم
چهارشنبه 2 فروردین 1402 09:26
برخیز با باد سحر همراه باشیم از عطر گل بوی چمن آگاه باشیم پرگشته حجم کوچه از بوی اقاقی تا شاهد این لحظه خودخواه باشیم وقتی جهان سردرگم خط عبورست بهتر که ما هم عابری گمراه باشیم ما که اسیر پنجه های روزگاریم دیوانه این خلسه کوتاه باشیم حال و هوای سبز نوروز است برخیز چندی مقیم صحن این درگاه باشیم با اختران آسمان مهربانی...
-
وقت تنهایی بود و
سهشنبه 1 فروردین 1402 08:09
-
به مرغِ دریایی , هم
سهشنبه 1 فروردین 1402 08:08
به مرغِ دریایی , هم نمی گویم پیشاپیش می رود به ابرها می گوید بارانی چون اشک می بارد وَ زُلف شکوفه ها پریشان می شود ... ناصرخانی
-
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
سهشنبه 1 فروردین 1402 08:07
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی! خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را به جادوی بهار خندههایت میشکوفانی بهار از رشک گلهای شکرخند تو خواهد مُرد که تنها بر لب نوش تو میزیبد، گلافشانی شراب چشمهای تو مرا خواهد گرفت از من اگر پیمانهای از آن به چشمانم بنوشانی یقین دارم که در...
-
باشهدا
سهشنبه 1 فروردین 1402 08:06
-
علاج غم عشق را به طبیب حواله دهند
سهشنبه 1 فروردین 1402 08:05
علاج غم عشق را به طبیب حواله دهند طبیبان عشاق دلسوخته را یک نسخه دهند شربت صبر قرص توکل سرم ایمان این نسخه را چشم بسته به خویش و بیگانه دهند محمد هاشمی دهقی
-
بهار که رفتن اسفند و
دوشنبه 29 اسفند 1401 08:15
بهار که رفتن اسفند و آمدن فروردین نیست! بهار یعنی جای بوسههای مردی که تو باشی روی گونههای زنی که من باشم ؛ شکوفه بدهد ! | فاطمه بهروزفخر |
-
دلم میخواد
دوشنبه 29 اسفند 1401 08:14
-
چون جاده به زخم رفتن آراست مرا
دوشنبه 29 اسفند 1401 08:13
چون جاده به زخم رفتن آراست مرا یک سینه تپش.. نفس نفس کاست مرا این بود تمام ماجرای من و او : "میخواستمش ولی نمیخواست مرا ..." | ایرج زبردست |
-
عشق نو رسیده منی
دوشنبه 29 اسفند 1401 08:12
عشق نو رسیده منی که باید نام زیبایی برایت پیدا کنم چیزی شبیه خوشبختی تا وقتی صدایت می کنم باران اول بهار را هم به یادم بیاوری | فرنگیس شنتیا |
-
بهار
دوشنبه 29 اسفند 1401 08:11
-
برآمد باد صبح و بوی نوروز
دوشنبه 29 اسفند 1401 08:08
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را دیده بردوز بهاری خرمست ای گل کجایی که بینی بلبلان را ناله و سوز جهان بی ما بسی بودست و باشد برادر جز نکونامی...
-
آواتار آخرین بادافزار
یکشنبه 28 اسفند 1401 08:31
تاف:من روبراهم اهمیت نمی دم دیگران چه فکری میکنند یکی از خوبی های نابینا بودن اینه که دیگه لازم نیست نگران ظاهرت باشی من می دونم کی هستم..... آواتار آخرین بادافزار کتاب دوم خاک
-
دیشب به شهر جز من دیوانه کس نبود
یکشنبه 28 اسفند 1401 08:29
دیشب به شهر جز من دیوانه کس نبود ماندم اسیر عشق تو و دادرس نبود رفتم برای خواب ولیکن به چشم تر خوابم نبرد هیچ, و راه نفس نبود گفتم که نقش روی ترا آورم بیاد خشکیده بود ذهنم وجای هوس نبود دانم یقین که بود دلم در خیال تو غیر از بفکرهمچو توئی پیش کس نبود اندر خیال روی تو ای یار پر فروغ گوئی که مرغ دل پرید و دگر در قفس...
-
شبی که ماه تمام
یکشنبه 28 اسفند 1401 08:28
شبی که ماه تمام تابید به برکه پروانه ها به رقص سماع برخاستند... پروانه مدی
-
انتظار
یکشنبه 28 اسفند 1401 08:28
-
به بغض پنجره,
یکشنبه 28 اسفند 1401 08:27
به بغض پنجره, می خندد آفتاب دم صبح, پنجره, تمام دیشب را به ظلمت ثانیه های بی تابش رخ در خواب تو را پائید, و صبح, تو, خنده زنان به آفتاب سوزنده بی اعتنا از لب تاقچه ی نگاهش گذشتی, به عادت...... اعظم حسنی...
-
بهار
یکشنبه 28 اسفند 1401 08:26
-
در من همیشه تو بیداری
یکشنبه 28 اسفند 1401 08:26
در من همیشه تو بیداری ای که نشسته ای به تکاپوی خفتنِ من در من همیشه تو می خوانی هر ناسروده را ای چشم های گیاهانِ مانده در تن خک کجای ریزش باران شرق را خواهید دید؟ اینک میان قطره های خون شهیدم فوج پرندگان سپید با خویش می برند غمنامه ی شگفت اسارت را تا برج خون ملتهب بابک خرم آن برج بی دفاع... خسرو گلسرخی
-
در شبی روشن,
شنبه 27 اسفند 1401 08:20
در شبی روشن, یکی تنها مسافر, رفت سوی قله افلاک. دلبری راهش نشان کرد. او گذر کرد. از میان بتکده, از نار, از جنت. گذر کرد, از ستاره, ماه, از خورشید. تا که دید آن روی نادیده. آتشی در دل فروزان شد, هستی سوز. عشق آمد بر در خانه, نگاهی کرد. تا نبیند غیر خود در دل, قدم برداشت وارد شد. چه خوش آمد ولی با یک فلک غم. چه زیبا گفت...
-
بهار آمده یک داغ نو به من بدهد
شنبه 27 اسفند 1401 08:19
بهار آمده یک داغ نو به من بدهد تو را بگیرد و احساس بی... شدن بدهد صدای درد مرا میشود ببینی یار! اگر خدا به غزلهای من دَهَن بدهد خدا خیال ندارد مرا پرنده کند خدا خیال ندارد تو را به من بدهد خدا خیال ندارد که باغ سیبش را به ما بدان غمانگیز بیوطن بدهد بهشت مال خودش با فرشتههای عزیز! مجال در بغل تو گریستن بدهد مرا...
-
آن گاه که میرفت به غم پی بردم
شنبه 27 اسفند 1401 08:18
آن گاه که میرفت به غم پی بردم از عمق وجودم به عدم پی بردم من از دل خود هیچ نمیدانستم تا بُرد دلم را به دلم پی بردم
-
منو حالا نوازش کن , که شاید حال من خوب شه
شنبه 27 اسفند 1401 08:17
-
نم نمک از دشت و صحرا میرسد بویِ بهار
شنبه 27 اسفند 1401 08:17
نم نمک از دشت و صحرا میرسد بویِ بهار ابر و باران و نسیم و چشمه ها و سبزه زار زنبقِ کوهی دریده جامه از فرطِ نشاط تا دهد مژده که اینک میرسد فصلِ بهار نغمه یِ شیرین باران میبرد هوش از چمن در طرب صدها قناری لابلایِ شاخسار غنچه هایِ زرد و سرخ و لاجوردی و بنفش دامنِ صحرا و جنگل مملوّ از نقش و نگار گاهگاهی آفتاب از شرمِ این...
-
من در این جا عابری بودم
جمعه 26 اسفند 1401 08:20
من در این جا عابری بودم سرنوشت من عبورم بود خود به من آموخت این را ساعت دیوار چون که حتی بعد از آن که قد کشیدم هم جای آن از دست, دورم بود محمد شفیعی
-
پیکره ای ایستاده با قنوتی از جنس انتظار تو
جمعه 26 اسفند 1401 08:19
پیکره ای ایستاده با قنوتی از جنس انتظار تو و رهگذرانی که بوی تو را نمی دهند مرا از کجاست لبخند تو ؟ کجاست نگاه تو ؟ سوال می پرسند با نگاه زیر چشم هایشان از خیره گی همیشگی نگاه من که به راه راه پیراهن خیابان از دور خیال دوخته ای سمت خیال قنوت انتظار من کجاست لبخند تو ؟ کجاست نگاه تو ؟ یاسر شکوری یاس
-
حال خوب
جمعه 26 اسفند 1401 08:19
-
در توست این که شاعر چشمان مان کنی
جمعه 26 اسفند 1401 08:18
در توست این که شاعر چشمان مان کنی هر روز و شب مسافر باران مان کنی ما را بری به زیر سپیدار سبز دِه آمیزه ی نسیم و درختان مان کنی عقلم بدزدی و همه جا صحبتم شود مردی همیشه سر به بیابان مان کنی با غمزه و غمیش و به انواع شیطنت از خویشتن بگویی و شیطان مان کنی هی دسته دسته زلف رها می کنی به باد شبگرد مست کوچه خیابان مان کنی...
-
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
جمعه 26 اسفند 1401 08:18
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ویران دلِ من, که با هر نفسِ تو هر بار بنا شد و دگر باره فرو ریخت ... نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه ی دل خانه ویران شد و آن نقش به دیوارش ماند... زینب زرمسلک