-
با حال آن روزم میان خاطرات تو
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:35
با حال آن روزم میان خاطرات تو باران نمی بارید اگر یک ذره وجدان داشت رویا باقری
-
چه عمقی دارد
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:34
چه عمقی دارد این عشق دیوانه وار که از پشت پردهٔ لرزان گذشته هر لحظه به خانه ام می دمد ومن سرشار از حسی که بیداری هزاران قلب جوان است آستانش را بوسه باران می کنم "فریبا سعادت"
-
حال خوب
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:34
-
از تو شروع شدهام
سهشنبه 9 اسفند 1401 08:33
از تو شروع شدهام مثل یک شعر عاشقانه بریده بریده نفس میکشم پیراهن سرخ میپوشم و میگذارم گوشههای دامنم در باد برقصد تو هم آتشی بر پا کن در صحن جنگلی تن ما تا با صدای پرهیجان پرندگان تپنده به دور آتش بومی برقصیم دور از چشم گیتارهای آویخته بر دیوار ... " زینت نور"
-
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
دوشنبه 8 اسفند 1401 08:33
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند شعلهای بود که لرزید ولی جان نگرفت دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست قصهای با تو شد...
-
میآمدم که حال دلِ زار گویمت
دوشنبه 8 اسفند 1401 08:32
میآمدم که حال دلِ زار گویمت اما مگر سرشک امان میدهد به من چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز شوقت اگر هزار زبان میدهد به من #هوشنگ_ابتهاج
-
گـرت گـویم نهـال قـامتت دلجوست, حق گویم
دوشنبه 8 اسفند 1401 08:30
گـرت گـویم نهـال قـامتت دلجوست, حق گویم وگـر گـویم سر موی تـو عنبر بوست, حق گویم شکـایت چـون کـنم از جـور چشم فتنه انگیزت اگـر گـویم فـراز چشم تـو اَبـرو ست, حق گویم شـرار چشـم و مـژگـانـت نشستـه بر دل خونم وگـر گـویم وصالـت را سزای او ست, حق گویم چـه معـصـومیـتی دارد دو چـشـم پـر شـرار تو چو گویم جام جان من بدست او...
-
روحش شاد
دوشنبه 8 اسفند 1401 08:25
-
زندگی می کنم و من نگران...تو نگران
دوشنبه 8 اسفند 1401 08:25
زندگی می کنم و من نگران...تو نگران هرکسی سوخته در اندوه...کار..دگران قیل و قالی است در اندیشه ام و حیرانم من به حال تو دلم سوخت و تو بر همگان کاش فهمیده ترین عاشق عالم بودی کاش می سوختی از آتش قلبم...یک..آن چون درختی پر..میوه...به لب جوی ..ولی هرکسی دست درازی کند و ....دزد ..نهان کار من ...چیدن و بردن ز شب باغ نبود آب...
-
دوش باز عالمِ خوابم میهمانی را میزبان شد!
دوشنبه 8 اسفند 1401 08:23
دوش باز عالمِ خوابم میهمانی را میزبان شد! آشنا بود به محلهی خلوتِ دلم. سر از پنجره بیرون آوردند نامحرمانِ خوابرو. از سرم پرید خواب رویایی. و از کوچهام رفت دلِ دریایی. تا شبی دیگر ضیافتی دیگر و میهمانی دیگر می مانم بیدار تا نشود باز پنجرهای دیگر و نشود پیدا نامحرمی دیگر. عبدالمجید حیاتی
-
ای دلفریبِ خسته, بیا غم به در کنیم
یکشنبه 7 اسفند 1401 08:30
ای دلفریبِ خسته, بیا غم به در کنیم جـامـی بیـاوریم و لـب از بـاده تر کنیم بنشین کنار دست من ای عشق بیبدیل یک بوسه تا دیار محبت سفر کنیم تهمتزدند سُستیِمستان همیشگیاست بهتر که از خرافهپرستان حذر کنیم خیری نخوانده چشم من از خواب نیمروز امـشب بـیا سـفر بـه مقـامات شر کنیم دلمردگان به دیدن ما رو تُرُش کنند بـا...
-
ما از تبار بغضیم
یکشنبه 7 اسفند 1401 08:29
-
گـــــرفته بغض گلویــــم؛ مــدام دلگیـرم
یکشنبه 7 اسفند 1401 08:28
گـــــرفته بغض گلویــــم؛ مــدام دلگیـرم غمین و خسته و حیــرانَم از خـودم سیرم همیشه دلهـــــــره دارم ؛اسیـــر اوهـامم به دامِ حادثـــــه افتـاده فکـر و تــدبیـرم چنان هوای سم آلـود پخش در وطن است کـــــه بسته راه نفس را مـــدام درگیـــرم از ایـن خــزان عــدالت چنـان گـرفته دلم بـــــه دست بازیِ ایـن روزگــار می...
-
عیدتون مبارک
یکشنبه 7 اسفند 1401 08:27
-
مثل نای نی لبک درسوز یک جانانه ام
یکشنبه 7 اسفند 1401 08:26
مثل نای نی لبک درسوز یک جانانه ام چون برای عشقبازی ازخودم بیگانه ام نی لبک آوای خودرا سربکن مانند من همچو سوز دل ستانت راهی میخانه ام باده خوردم دیوانه ترازهست خویش در پی یک لحظه دیدار ازرخ مستانه ام ای که مهروی رخت بردیده ام چون آرزو ارچه با سوز غم ومستانه دربتخانه ام با غزل بنما شرر درمصرع مستانگی باتوزیبای پریوش...
-
کسی خواست
شنبه 6 اسفند 1401 08:38
کسی خواست دستش را به ضریح چشمت بزند آئینه افتاد و شکست جهان از چشم تو نورباران شد.. نیلوفر_ثانی
-
وانـدر دل مـا عشـق تـو پـا می کوبد
شنبه 6 اسفند 1401 08:38
وانـدر دل مـا عشـق تـو پـا می کوبد در سینـه ی مـا ذکـر تـو را می گـویـد دل گـشته اسیر چشم و گیسو و لبت چون صبح و سحر وصال تو می جوید روئیده بـه دشت تن تـو سنبل عشق بیـن مـرغ دلـم عـطـر تـو را مـی بوید این سیل که افتاده مرا در دل و جان هر عشق بـه جز عشق تو را می شوید سر چشمه ی عشق عاشقان دل باشد افسوس که خون از دل ما...
-
مانده: از روزهای روزگاری ام که:
شنبه 6 اسفند 1401 08:37
مانده: از روزهای روزگاری ام که: روز هایش رنگ شب, شبهایش رنگ شب, خوشی هایش, رنگ شب, و اندوهش ,رنگ شب, امید,به بارانی نیست! برای زدودن رنگ شب که خود از ابری می بارد! .......به رنگ شب, سخاوت به دریاست, که آب رامی جنباند .....به رنگ خویش! جمشید جعفری
-
عیدتون مبارک
شنبه 6 اسفند 1401 08:37
-
بیار باده که تشویش غم فراوان است
شنبه 6 اسفند 1401 08:36
بیار باده که تشویش غم فراوان است ببین که عکس قمر در پیاله رقصان است سبک بنوش که درمان درد ما اینجاست درندهگرگ غم از بوی می هراسان است بهحکم مستیخیام و لطفکوزهیدهر بگو که راز ازل تا همیشه پنهان است ز امتحان خُم کهنهساقیان مگریز که هرکه مستنگردد, زخودگریزان است شفای دردِ مگو را ز مدعی مطلب هرآنکه ناز ورا میکشد...
-
من از شهر عشق آمدم
جمعه 5 اسفند 1401 08:43
من از شهر عشق آمدم مست مست الست آمدم شقایق ها خواب بودند وقتی که من بر زمین آمدم ملائک آهنگ عشق میزدند من رقص کنان آمدم میدانم چه وقت آمدم نمیدانم چه وقت میروم چه زیبا امدم چه زیبا می روم من از شهر عشق آمدم محمد ثابتی نیا
-
از حالا به بعد کلمات را روی کاغذ می ریزم
جمعه 5 اسفند 1401 08:40
از حالا به بعد کلمات را روی کاغذ می ریزم می گذارم روی نگاهت پخته شوند شعر تازه همیشه می چسبد با لبخند داغ تو احمد حق شناس
-
عیدتون مبارک
جمعه 5 اسفند 1401 08:40
-
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
جمعه 5 اسفند 1401 08:39
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند سایهی سوخته دل این طمع خام مبند دولت وصل توای ماه نصیب که شود تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند خوشتر از نقش توام نیست در ایینهی چشم چشم بد دور، زهی نقش و زهی نقش پسند خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن که من از وی شدمای دل به خیالی خرسند من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام تا سر زلف...
-
شعر قبل از من زاده شده است
جمعه 5 اسفند 1401 08:39
شعر قبل از من زاده شده است گویی شعر حوّاست یا برعکس فرقی نمیکند مادامی که با هر نفس آن را حس میکنم این زیباست زیباست میتوانم دستچین کنم شاخ گلی را و پرورش دهم در گلدان خودم اهل کجا باشد مهم نیست اهل من میشود و من این را دوست دارم چنان که شعر را دوست دارم افشین شجاع
-
کاش معشوق من شعر میدانست
پنجشنبه 4 اسفند 1401 07:51
کاش معشوق من شعر میدانست آنوقت چشمانم را میبستم و در دنیایی که دوستش می داشتم به غم ها میخندیدم اما افسوس نه او شعر میداند نه گذر خواب به کوچه ی چشمانِ من می افتد من مانده ام تنها , در دنیایی بی خیر و و غم هایی که به من میخندند در آرزوی معشوقی که کاش شعر میدانست یاشار اربابی
-
بی تو تعریف ندارد به خدا حال و هوایم
پنجشنبه 4 اسفند 1401 07:49
بی تو تعریف ندارد به خدا حال و هوایم جور بسیار نمایی و بجا مانده وفایم کی ز دام تو به یک غمزه رها می شود این دل که چو در بند تو باشم ز هر اندیشه رهایم بی تو ای دوست شبم روز نگردد ز فراقت بی تو ای جان ز همه شادی ایام جدایم به گریبان ندامت سر دل گشت ولی من نشنیده ست کسی لب به شکایت بگشایم همه را دست به دست صنمی بینم و...
-
حال خوب
پنجشنبه 4 اسفند 1401 07:48
-
حرفی از عشق بگو با دل دردانهی من
پنجشنبه 4 اسفند 1401 07:47
حرفی از عشق بگو با دل دردانهی من تا که از مهر تو لبریز شود خانهی من عشق گنجیست که پنهان شده در پستوها تو بیا عشق بمان در دل ویرانهی من #دنیا_زینالی
-
کوه باشی میشوی یک تکیه گاه
پنجشنبه 4 اسفند 1401 07:42
کوه باشی میشوی یک تکیه گاه باد باشی میبری با خود به راه زندگی درگیر طوفان میشود آن زمانی را که باشد بی پناه قله هایت فتح خواهد شد ولی هیچکس قلبش نخواهد پایگاه سرنوشت این فرق ها را میکند بی گناهی میشود گاهی گناه #سید_طباطبایی