-
در زندگی معنای عشق از من به کلی پوچ بود
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:23
در زندگی معنای عشق از من به کلی پوچ بود این دلم همچون پرنده در سفر در کوچ بود شعر خواندم از دلی عاشق ولی خندیدم شب که شد در خلوت خود بر خودم پیچیدم با خودم گفتم که شاید عشق در همراهی است یا که در ذکر دعا و دوری از گمراهی است عشق شاید آن نم اشک و نگاهی خسته بود اینکه از دنیا بریده در پی گلدسته بود پیرو سجاده و شیدا و...
-
ای یارِ هایِ های کرده در باد...
سهشنبه 20 آبان 1404 12:29
ای یارِ هایِ های کرده در باد... من با دلِ تشنهای که از عطش ترک بر داشت قلم را بر کفِ دستانِ تاریخ گذاشتم تا نامت را با خونِ نبضهایم بنویسد «دوستت دارم» همان به که باران بر سنگِ قبرم ببارد و تو پشتِ پنجرههای نمناکِ خاطره قدیم را با موهایت شانه بزنی... ای شمعِ آویخته به سقفِ کوچههای تنهایی... مرگ نه پایان که تکهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 20 آبان 1404 12:28
-
می رفت و میبرد
سهشنبه 20 آبان 1404 12:28
می رفت و میبرد تمامی نشانه ها را. اندوه بزرگ نبودنش را امًا..... نه چون کوهی که بلندای غرورش سر بر آسمان ساید، بل چون کاهی هستم رقصان در کف باد که بر خاک می افتد فروتنانه کاش باران می زد و می پراکند بوی خوش کاهگل خاطراتش را تا بی قراریم را مرهمی باشد، فریبنده زهی بر دُمِ اسبِ باران که یکریز و شتابان در من می بارد، بر...
-
کسی در خَرقه میگرید، کسی در باده میرقصد
سهشنبه 20 آبان 1404 12:23
کسی در خَرقه میگرید، کسی در باده میرقصد یکی خاموش میسوزد، یکی واعظصفت بخشد نه هر تسبیح گوهر دارد، نه هر ساغر خطا دارد خدا را کی توان سنجید، اگر دل با خدا باشد؟ صدای سوز در سینهست، نه در لفظ و نه در فتوا و آنجا شعله میخیزد، که بیتشریف، جا باشد شبی ساقی نمازی برد، به چشمش اشک میچرخید کسی گفتش: «گنهکاری»؛ ولی...
-
در نزد تو دل چه سر بلند است
سهشنبه 20 آبان 1404 12:22
در نزد تو دل چه سر بلند است ابروی تو درخور کمند است از سوی تو هرچه می رسد آن نیکی نبود فقط گزند است مهرت به دلم فتاده زان پس هر روز همیشه دردمند است عاشق شده ام ولی چه حاصل عشقی که ندارمش چرند است هرگز تو مرا رها نکردی لعنت به دلم که بد پسند است آنقدر مرا چزانده ای عشق تو آتش و این دلم سپند است محمدصادق قدرتی
-
عشق را برد و باخت معنا نیست
سهشنبه 20 آبان 1404 12:21
عشق را برد و باخت معنا نیست جز حضورش به دل تماشا نیست در دلِ عاشق انقلاب افتاد این همان فتحِ بیمدّعا نیست؟ گر به مقصد رسد، چه فرقی هست؟ ور نرسد، شکوهی دنیا نیست شعلهای زد به جان و کافی بود زان که بیعشق، جان، شکوفا نیست هر که از عشق بگذرد، آزاد است بندگی جز به عشق، معنا نیست گرچه پنهان شود ز چشم همه عطر او بیصدا،...
-
رخت شادی به تنم دلبر رعنا چه خوش است
سهشنبه 20 آبان 1404 12:21
رخت شادی به تنم دلبر رعنا چه خوش است باز پاییز بیاید به تماشا چه خوش است آب و جارو بزنم، کوچه صفای قدمت همه جا جار زنم هل هله بر ما چه خوش است گفته ام چلچله ها با تو بیایند به شهر شهر آذین شده و یار دلارا چه خوش است گل بروید همه جا نقل بپاشم سر یار ماه رخسار تو با چشم فریبا چه خوش است مادرم بر لب حوض است، گلی چیده به...
-
ای خالق بینهایت و پروردگار من
سهشنبه 20 آبان 1404 12:20
ای خالق بینهایت و پروردگار من خورشید از تو نور گرفت و بهار من گفتم: «خدایا! خستهام از این غم جهان» فرمود: «یار من! تو شدی افتخار من» گفتم: «به کارهای بد آلوده گشته ام» فرمود: «بندهای، نکُند شرم سار من» من چون به سوی ساغر و پیمانه دست برم گفتی: «حرام کردهام این را، عزیز من» گفتم: «ولی به شوق و غرور و وقار خویش...
-
گفتم ای دوست بِکِش صورتی از عاشق و عشق !!
سهشنبه 20 آبان 1404 12:19
گفتم ای دوست بِکِش صورتی از عاشق و عشق !! بلبل و شاخه گُلی داخلِ یک قاب کشید باز گفتم بِنِما جلوه ای از خلقِ خدا !! رقصِ مرغابی و قو داخلِ تالاب کشید گفتمَش پَرتویی از عشق به جانم برِسان !! چهره یِ ماه رُخی دلکَش و جذّاب کشید گفتمَش چیست دل انگیزتر از آبِ زلال؟؟ اشکِ دلباخته ای در شبِ مهتاب کشید گفتم از عشق هر آنکس که...
-
ای گمشده در پردهی اسرار جهان
سهشنبه 20 آبان 1404 12:19
ای گمشده در پردهی اسرار جهان ای آینهی نور پریدار جهان محراب دل خسته به یادت بیدار ای قبلهی پنهان شبانکار جهان چون ماه تمام است نگاهت، آری پنهان شدی از دیدهی بیدار جهان هر قطرهی اشکی که ز دل میریزد یادیست ز تو در دل افکار جهان در زمزم خاموش غریبانهی ما آوای تو گردد نفسبار جهان ای پردهنشین حرم راز الهی ای شمع...
-
دور میشوی و هر دَم بهانه می آوری
دوشنبه 19 آبان 1404 12:33
دور میشوی و هر دَم بهانه می آوری می چرخی و از عشق دیگری نشانه می آوری عشق تو دیگری ست و به جانم چه آتشی ست با گفته های هیچ تر از هیچ بهانه می آوری هر جا که حرف میشود از عشق جانِ من می خندی و به بد نشانه می آوری آری بدم ، خرم ، دیوانه ام ببین یک روز به منِ دیوانه پناه می آوری حالا که خوش خوش مستی و اوج جوانی است با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 19 آبان 1404 12:32
-
چون نیلوفری
دوشنبه 19 آبان 1404 12:31
چون نیلوفری خو کرده به مرداب که سکوت را خلوتی می خواند و شرم عبور لحظه بر جانش را تقدیر مگر نه این است که زیستن را نفسی باید! پس چرا این پنجره تا گلو دیوار است ! شهر خاموش است و تیرگی از پردهها بالا میرود انحطاط به تَفَرُّد آدمی چنگ می اندازد و آنچه به یغما میرود خاطره ایست دور ما مسافرانی بودیم که می دانستیم این...
-
با خدای خویش خلوت کرده ام
دوشنبه 19 آبان 1404 12:30
با خدای خویش خلوت کرده ام فکر خویش و فکر رحلت کرده ام روزگاری با خودم در جنگ بودم ولی صلح با خویش و ترک محنت کرده ام فکرِ معصیت ِآخرِ عمر بودم که رفت من جوانی بی عیش و حسرت کرده ام حال خوبی با خدای خویش دارم کنون دیر شد ولی با گناه بیش عبادت کرده ام خلوت من جای نا اهلانِ بی ذات نبود من از ظلم دلِ خویش شکایت کرده ام...
-
به نسیم صبح گفتم، خبر از نگار دارم
دوشنبه 19 آبان 1404 12:30
به نسیم صبح گفتم، خبر از نگار دارم که به خاک او سپردم، دلِ بیقرار دارم همه شب به یاد رویش، به سخن زِ دل گشودم نه امیدِ خواب دیدن، نه خیالِ یار دارم به فریبِ دل سپردم، که مگر به وصل بینم نه رهی زِ درد بردم، نه به استوار دارم به دعای او نشستم، که دلم دوباره روید به امیدِ آن نگاهش، نفسِ بهار دارم به گمانِ خویش بودم، که...
-
پشت دیوارِ خیال بودم
دوشنبه 19 آبان 1404 12:28
پشت دیوارِ خیال بودم سال های ناتمام هر صبح با چشمانی تر از بارانِ ناامیدی تو را در آینهی توهم میدیدم گمانم بود که قاصدِقرار برای دیگری پیغام میآرد. نمیدانستم نامهی سکوت مرا ورقورقِ شبهای بی خوابی خواندهای و آمدهای ای کاش جرأت میکردم از پشت دیوارِخودخوری بیرون بزنم فریاد بزنم ، من اینجام همان که هر شب در...
-
آسمان قهر کرد
دوشنبه 19 آبان 1404 12:27
آسمان قهر کرد ابرها خجل از باریدن شدند چرا؟ از زمینیان بپرسید احمد پویان فر
-
زینب کیست
دوشنبه 19 آبان 1404 12:27
زینب کیست زینت پدر شبیه مادر خیمه گاه برادر زینب یعنی طلوعِ روشنِ صبر، در افقِ خونینِ غربت. او گریه نکرد اشکهای دعا دریا شدند بر خاکِ داغِ کربلا. جهان را با چشم خدا دید حتی در شعله خیمهها، ما رایت الا جمیلا چون یقینی سبز داشت که خدا از دلِ سوگ، شقایق میرویاند زینب زهرا زنی که ایستاد، در میان ویرانی و ظلمت ، و در...
-
با توام آرزوی ناممکن
دوشنبه 19 آبان 1404 12:25
با توام آرزوی ناممکن باز بی من کجا سفر کردی؟! من که گفتم همین حدود توام کی!؟ کجا ؟ از سحر گذر کردی کوچه خاطرات من، خاکی ست ... ای شما عابران تاریکی بی چراغ کدام رویایید؟ رختخواب کدام نزدیکی! کوچه خاطرات من خاکیست خودم اما عمیقِ بن بستم شهر را پا بپای رفتنهام بال را هم بگیر از دستم .. آخرین قصه تو من بودم زود یا دیر...
-
میبارید باران شعر
دوشنبه 19 آبان 1404 12:23
میبارید باران شعر صفحات خالی و بیشمار دهان باز کرده بودند دنبال شستشو با آب باران ! فرا گرفته بود همه جا را وزن و قافیه چون نسیم دلنواز بهاری ... کوچه ها، عطر چکامهی بیدل میداد و در هر پیچ گذرِ، مردم با مثنوی مولانا سخن میزدند در کبابپزیها زغال حکمت سعدی شعلهوَر بود و دود غزلیات حافظ تا ثریا بال گشوده بود!...
-
تا چندی پیش
یکشنبه 18 آبان 1404 11:55
تا چندی پیش در ذهنم درکی از امید نداشتم همه آسمان رنگ خاکستری بود ولی کلام تو نوری از فضای چشمانم عبور داد آه من چه کردم با خویش؟ دنیا چه رنگارنگ بود دنیای من یک اتاق کوچک در زیر شیروانی بود با پنجره ای بسته قاب عکس خالی ساعتی متوقف در زمان گلدان بدون خاک چراغ بدون تکثر نور من بودم و هیچ سخن نگاه نو تو به من مرا از هم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 18 آبان 1404 11:54
-
در ساحل بینام،
یکشنبه 18 آبان 1404 11:54
در ساحل بینام، باد تاریخ را نمیخواند، آن را پاره میکند چون وصیتنامهای که هیچکس نخوانده همه امضا کردهاند. ابرها، سقف موقت جهاناند، هر لحظه فرو میریزند بر سر خاطراتی که هنوز زندهاند در استخوانهای بیتاب خاک. من، در امتداد صدای امواج، نه ایستادهام، نه نشستهام، تنها در حال فراموش شدنم، در حال بدل گشتن به...
-
روزی که دیدمت
یکشنبه 18 آبان 1404 11:52
روزی که دیدمت جهان مکثی کرد و قلبم چون پرندهای که ناگهان در آسمان رها شود به سوی تو پر کشید من تنها یکبار عاشق شدم اما هزار بار در هزار فصل و آسمان آن عشق را زیستهام گاهی سبز، چون بارانِ نخستین بر شاخههای تشنه گاهی سیاه، چون شبی بیماه در دل کویر و گاهی بیرنگ، چون مِهی که مرزِ دریا و آسمان را میبلعد… و در تمام...
-
حال خوب
یکشنبه 18 آبان 1404 11:51
-
نهال بودم و بر من چو ابر باریدی
یکشنبه 18 آبان 1404 11:50
نهال بودم و بر من چو ابر باریدی به سایههای عدم، آفتاب تابیدی ستارهی شبِ ماه! ای چراغِ روشن راه! چرا به بادِ تماشا، چو شمع رقصیدی؟ چقدر آه کشیدن، چقدر نعره زدن؟! بگو! که من به گمانم ز عمد نشنیدی نکوهشم نکنید او شبیهِ مردم نیست قسم بخور که خلافِ مسیرِ تقلیدی غبارِ شوقِ مرا پیشِ تو صبا آورد برای بادِ صبا هم مثالِ یک...
-
فهمیدهام با عشق تو دیوانه بودن را
یکشنبه 18 آبان 1404 11:47
فهمیدهام با عشق تو دیوانه بودن را با بوسههایت مست در میخانه بودن را در خانهام گرمای عشقت آتشی ناب است اطراف تو حس میکنم پروانه بودن را بس قلب من با چشمِ زیبایت فرو میریخت احساس کردم در خودم ویرانه بودن را وقتی برایم زندگی هر لحظه دلگیر است از من جدا کن با جهان بیگانه بودن را در کل دنیا از خودت عمریست میخواهم...
-
چون نسیمی سرد و عریان
یکشنبه 18 آبان 1404 11:46
چون نسیمی سرد و عریان در میان کوچههایی خیس و خاموش از کنارت ، میروم من همچو برگی، آبِ جویی، نغمهای، یادی، هوایی عابری در زیر باران ... از کنارت ، میروم من . . با درنگی گاه ...کوتاه همچو اسبی لَنگ لَنگان رانده و وامانده در راه بی وداعی طرد و تنها از کنارت میروم من. محمد مهدی شکیبایی
-
دلدادنم به خندهی شیرینِ جانِ توست
یکشنبه 18 آبان 1404 11:45
دلدادنم به خندهی شیرینِ جانِ توست آغازِ هر ترانه ی من از دهانِ توست با خندهات بهارِ درونم شکوفه داد هر ذرهام هنوز به دنبالِ جانِ توست لب میگشای و واژهی عشقم عطش شود چون اولین ترانهی من در بیانِ توست هر واژه را به بوسه بدل میکنم، ببین وقتی نفس کشیدنِ من در زبانِ توست بگذار تا نفس به هوایِ تو سر کشم آرامشی که...