-
تو برایم شعر بگو،
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:26
تو برایم شعر بگو، ناب و کمیاب، که به آن محتاجم. شعرِ شبِ مهتاب، شعری که در آن رود، همه زمزمهاش بیتاب است. و صدای بلبلِ مست، در دلِ تاریکیِ شب، یارِ خود گم کرده، سرگردان است. خشخشِ برگِ سپیدارِ بلند، با نسیمی آرام، دست به گریبان است. از همین جنس، تو برایم شعر بگو... مهدی عارفخانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:24
-
چه زودهایی
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:19
چه زودهایی که هنوز دهان باز نکرده در غبار خاموش شدند. و چه دیرهایی که بهسان شهابی کوتاه آمدند و هیچ ردّی نگذاشتند جز تاریکی. چه دیرهایی که آمدند و در اتاق ماندند، چون میخی در دیوار دل، چون سنگینی یک صندلی خالی، چون ساعتی که کوک نمیشود و همیشه به یک نقطه میکوبد. زودها . . . که زخم لحظه بودند، بریده و خونین. دیرها ....
-
در من مردی نشسته
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:18
در من مردی نشسته با استخوان هایی از خاطره که بوی تو را هنوز پس نمی دهد دهانم پر از واژه هایی ست که هرگز گفته نشد مثلجنازه هایی در گورِ بینامِ شب تو نه زن بودی نه معشوق تو مفهوم گمشده ای بودی در هندسه ی بی قاعده ی من دست هایت مثل دو استعاره ی گنگ در شعر های من جا مانده و من هر بار که می نویسم از تو نه نام می برم نه...
-
شب قصهایست طولانی و بیپایان،
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:17
شب قصهایست طولانی و بیپایان، و در امتدادش تصویر چشمان توست که مثل فانوسی کوچک تمام تاریکیها را بیمعنا میکند. هر قدم که به سمتت میآیم، سایهها کوتاهتر میشوند، و جهان از نگاه تو رنگ دیگری میگیرد. تو آغاز صبحی که در دل شب متولد میشود، و من تمام خستگیهای دنیا را در لبخندت جا میگذارم. سیما رحمانی
-
چه بیرحم است
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:16
چه بیرحم است ساعتی که دستانت را گرفته از لحظههایم برایت نمیگوید؟ دقایقی که بی تو... به هزاران سال سَر نمیشود شاید با نبضِ دلنشینت... به خواب رفته باشد میبینی؟ حتی او هم، از من به تو نزدیکتر است در ریشههای دلتنگی... زنده مانی ام به خِس خِس افتاده است میانه این تنگنا ناگهان... زمزمهای از قلبم به گوش میرسد:...
-
بیا عاشق شویم…
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:15
بیا عاشق شویم… نه مثل قصهها، نه مثل خوابهای دور. بیا همینجا، میانِ همین کوچهٔ خاکی، میانِ همین روزهای خسته. دستِ مرا بگیر و بگذار کمی از بودنت نفس بکشم. در گلدانِ دلزدگیها با هم گل بکاریم گلهایی بینام، اما به رنگِ بوسه. بگذار لبخندها بیدلیل از گوشهٔ لبهایمان بچکد. تو مرا از خود بدان، بیآنکه چیزی بگویی،...
-
دزدیدند!
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:11
دزدیدند! ته یک کوچه بی آمد و رفت واژه عشق را _________ نامده شب _________________دو نفر _____________________بالب خویش واژهِ عاطفه را __________دختری ازپسری ____________________نامده شب زیر اقاقی _______دزدید هردو ____باحس دروغی _______________درخویش دست ____برگردن هم ____________خندیدند پیرمردی که گذشت...
-
یاد غربت از دلِ من بیصدا چون می رود
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:09
یاد غربت از دلِ من بیصدا چون می رود خاطراتِ خستهام از یاد مردم میرود هرچه بود از روشنی، در سایهها پنهان شد و ماه هم از آسمان چون خوشه گندم میرود راهِ من تاریک و بیپایان و شب در چشمِ من همچو روحی گمشده در خیل مردم می رود عشق، چون برگی رها در دستِ طوفان غزل از دلِ من تا دلِ او بی تفاهم میرود من به تنهایی اسیرِ...
-
گاهی از درونم صداهایی برخاسته
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:08
گاهی از درونم صداهایی برخاسته که هیچکدام به هم شبیه نیستند. یکی با لحنی آرام میگوید: بمان، صبحی در راه است. دیگری، با خشمی کور میخندد: هیچ صبحی نخواهد آمد. میان این دو صدا روح من چون ریسمانی فرسوده میان دو دست کشیده میشود. چشمانم گاهی تصاویری میبینند که واقعی نیستند؛ دری باز میشود، کسی وارد میگردد، لبخندی...
-
پاییز میرسد،
سهشنبه 15 مهر 1404 12:08
پاییز میرسد، با دامنی پر از برگهای زرد، با بادی که در گوش شاخهها نجوا میکند، و غمی که چون سایهای سنگین، بر شانههای شهر مینشیند. آه، پاییز! تو با آن رنگهای آتشین، با رقص برگها در کوچههای خالی، مثل نوحهای کهن، دل را به درد میآوری و به شوق. در آینهی بارانخوردهی پنجره، چهرهام را میبینم، نیمهای شاد،...
-
سرد و ساکت و عبوس
سهشنبه 15 مهر 1404 12:07
سرد و ساکت و عبوس بغض دیرپای کهنه ای خیمه در گلوی واژگان من زده است شعر: مثل غنچه در نسیم صبحدم ناز میکند که بشکفد بغض من ولی فرصت شکفتنش نمیدهد غنچه_ پیش از آنکه بشکفد در خودش چروک میشود *** آه بازهم شبی عبوس بی ترانگی گذشت موسم طلوع شد باز سرفه های خشک این گلوی زخمگین شروع شد قرصهای من کجاست...؟ محمود غلامی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 15 مهر 1404 12:06
-
در دیوان نمیگنجی و
سهشنبه 15 مهر 1404 12:05
در دیوان نمیگنجی و من دیوانه میرنجم جادهایام که به تو ختم میشود زبانیام که جز تو نمیگوید شعریام که قافیهاش با نام تو میگیرد ز فراقت بیمارم ، من شهریارم آمدم که مستانه بمیرم در گوشهی میخانه بمیرم دل از تنم ربودی و رفتی گفتی که سنگدل بودم به منی که در تنهایی ام دلدادهات بودم نقش رویت بر دلم نقش بست، ای نقاش...
-
حظ میبرد آن شامهٔ مسحورِ گل یاس
سهشنبه 15 مهر 1404 12:04
حظ میبرد آن شامهٔ مسحورِ گل یاس سرگیجه ره آوردِ هوای ته گیلاس شیدای چکامه به خطا برده هوا را با انس به انفاسِ جناسیده به خُرناس آروغ زدنِ چامه پریش لب ناشی بر هم بزند حالِ ادیبانه ی اجلاس سر می بَرد از شاکله اصحاب توهم تاکِ بَری از سرکه شرابست به انفاس پاکِیزه بماند غزل از حالِ مساعد بازیچه چرا چنبرِ چاپیدنِ وسواس؟...
-
از دل حادثه برخاستم،
سهشنبه 15 مهر 1404 12:04
از دل حادثه برخاستم، نه در پی نجات، که در طلب معنا. شعلههایی مرا آزمودند، نه برای شکست، که برای شناخت. در هر سوختن، درسی نهفته بود، و در هر درد، شرابی از حکمت جاری. من مردیام، که آتش را زیستهام، و هنوز، دستانم نسیماند نه برای دور کردن، بلکه برای دعوت به آغوشی که درد را میشناسد و رهایی را میپرورد. تو گفتی که قوی...
-
هر جا که غم فتاد به جانِ غریب من
سهشنبه 15 مهر 1404 12:03
هر جا که غم فتاد به جانِ غریب من دستت رسید، شد سپرِ بیشکیب، رفیق وقتی که شب به ماه دلم ابر میکشید خورشید میشدی به دلِ بینصیب، رفیق آن گه که کوه حادثه بر شانهام نشست دستت ستون شد از دلِ بینصیب، رفیق هر موج، خوابِ ساحل آرام من ربود لنگر شدی درون دلِ بیطبیب، رفیق با تو گذشت سختترین فصل زندگی ماندی چراغِ خانهٔ من...
-
ز عهد خلوتِ جانان، نبارید ابرِ بیپروایی
سهشنبه 15 مهر 1404 12:02
ز عهد خلوتِ جانان، نبارید ابرِ بیپروایی که باران خندهاش میریخت بر محرابِ تنهایی تو آمدی و شب در خویش، ز نورِ تو شد آتشریز به رقصِ گامِ تو لرزید ستونِ عقل و شیدایی لبانت بر لبِ شب خورد، و شب را روزِ نو بخشید چه سرّی داشت آن لبخند، در آیینهٔ زیبایی؟ زلال بوسهات میریخت، چو تطهیرِ نبیواران نه آب، آن باده بود ای...
-
در گوشهای
سهشنبه 15 مهر 1404 12:00
در گوشهای از زندگیام، تو را ــ بیصدا ــ پنهان کردهام؛ بیعشق... بیدوستداشتن... بیتو... کمی مرا بشنویم، فقط کمی... شمعی بر زمینِ خیس خاموش شد، و سکوتِ شانههایم سنگین ماند. شانههایم سنگیناند، انگار کوهی سالهاست در من آشیانه دارد. طیبه ایرانیان
-
زمان کوتاه است
سهشنبه 15 مهر 1404 11:57
زمان کوتاه است به کوتاهی خواب ِ آب در جشن ِ آبشار گاهی خواب آبشار را می بینم ... مرا به دلتنگی تپش ِ دل ببر به سخاوت بی دریغ جاده ببر جایی میان عشق و نور جایی میان شب های بارانی با این حال پای سفره دلت پای سفره دلت گرم است... شاید هرازگاهی ترس و لرز دل را خواب ببینم خواب ببینم ؛ به آن کوچه باغ بر می گردیم پای تش ِ...
-
برایم درد را معنا گرفتند
دوشنبه 14 مهر 1404 12:39
برایم درد را معنا گرفتند همان هایی جانم را گرفتند ز من درد دلم را گور بستند همان هایی که شعرم را شکستند نشد هرگز که من خسته شوم نه ز یارم من دل آشفته شوم نه تماما در تعامل با سیاهی نشد من با سفیدی دم شوم نه من در این غمخانه تنها تر شدم عشق دمادم من ز تو بیزارم ای عشق برایم مهر خواندی غم نوشتی نشد با تو منم همدم شوم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 14 مهر 1404 12:38
-
انگشت بر گردنِ ضربان
دوشنبه 14 مهر 1404 12:38
انگشت بر گردنِ ضربان مات غنچه ماندهام بر لبخندی که در سکوت سوخته بود. باد با دستی بریده و دستاری تار سُم بر تپشهای خاکستری، میکوبید. امیر حسینی خواه چوشلی
-
چشم اشک آلودهام
دوشنبه 14 مهر 1404 12:36
چشم اشک آلودهام باز هم راهی گرفت در میان خواب و رویا باز هم دیدم تو را قلب خون آلودهام جانی گرفت این همان دشت سترگی است کز میانش میگذشتند عاشقان زار و خموش ناگهان ابر سیاهی آمد و بر خاک باریدن گرفت پای در گل ماندگان را هر نفس آهی گرفت از طلوع بخت بد صبح در جا میزند شب هم همآغوشی گرفت تو بیا تا وارهانی بخت بد قصه...
-
میزند بر خاطرم بارانِ عشقی آشنا
دوشنبه 14 مهر 1404 12:35
میزند بر خاطرم بارانِ عشقی آشنا ناکجاها میبرد آغوشِ احساس مرا رفته خواب از دیدگانِ خستهی بیادعا جان سپرده هر نفس با یاد تو ای بیوفا ساده دل را میبری ای جان من آرامتر دل نشسته در سرایت سینهچاک ماجرا با نگاهت میکنی دیوانهام در هر غزل خون چکیده از سرای نغمههای دلربا گرچه میچیند دلِ من سیب کال عشق را...
-
نمک به زخم دلم مینهی، ملالی نیست
دوشنبه 14 مهر 1404 12:35
نمک به زخم دلم مینهی، ملالی نیست ندارم از تـو گلایه، بکش، خیالی نیست نشسته زورق شعرم بـه گل، کلامم مرد دگـر بـرای سـرودن عـزیـز، حالی نیست به شعر حافظ شیرین سخن قسم،یاران بـرای آخـر ایـن قصّه شوق فـالی نیست دلـی اگر کـه بـجـا مـانـده از کسی اینجا از آه حسرت و اندوه عشق خالی نیست هـر آنـچـه قسمت مـا بـود از جفا، دادند...
-
خیره میشوم
دوشنبه 14 مهر 1404 12:34
خیره میشوم به قطرات باران پشت شیشهی پنجره، که با تلالو مرا به رقصی بیپایان در زیر باران دعوت میکنند. و آهسته نجوا میکنند: پاره کن زنجیرهای اسارتی را که به نام قانون بشری و تقدیر محتوم بر پایَت بستهاند. بیرون بیا بگذار باد موهایت را نوازش کند، تا باران غم از صورتت بزداید و تو را به سرزمین سادگی رهنمون شود. ناهید...
-
در آینه سرمست، تورا می جویم
دوشنبه 14 مهر 1404 12:33
در آینه سرمست، تورا می جویم در کوچه ی بن بست، تورا می جویم ای جان جهان، از تو کجا بگریزم؟ تا جان به تنم هست تورا می جویم... مژده خزایی
-
ای به شرم آمده از قامت تو سرو بلند
دوشنبه 14 مهر 1404 12:32
ای به شرم آمده از قامت تو سرو بلند ای زده آتش عشقت به دل و جان چو سپند ای ز رشک چشم تو نرگس سیراب نژند وی ز ماه در حجابت رخ خورشید لوند چه زنی لاف ز تنگی دهان با میمش بیش از این ای گل سوری به رخ خویش مخند از ناوک غمزه ش دم نخجیرم مترسان که به پیش وقت آنست روم بی آهویی همچو سمند از کمند زلف خود مرهانم ای بت شوخ ای خوشا...
-
مرا بپوشان
دوشنبه 14 مهر 1404 12:31
مرا بپوشان اندکی با لبخندت و بسیار با عشق یقین دارم جانم تازه میشود و خون یخ زده در رگ هایم باز میجوشد مرا بپوشان، تا استخوانها در جوار هم به همآوایی برسند، و هر سلول عشق را، چون سمفونی نانوشته، زمزمه کند آنگاه نفس شعله بگیرد، و تنها بر نوک سوزن زمان برقصد؛ میان دلدل زدنهای عشق و فراموشی های جهان، من در تپش های...