-
در نگاهت باغی از نور و تماشا مانده است
یکشنبه 13 مهر 1404 11:49
در نگاهت باغی از نور و تماشا مانده است نقش لبخندت درونِ سینهی ما مانده است هر شب از یادِ تو، در خواب گلستان دیدهام در دلم نام تو چون عشق کتابا مانده است با نسیمِ عشق تو، دل پر زِ پرواز آمده برگهای خسته هم در شوقِ صحرا مانده است از غم دوری اگرچه جانِ من خونین شده باز هم امیدِ دیدارت به فردا مانده است ای تمامِ بودنم،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 13 مهر 1404 11:48
-
امروز باران نبارید
یکشنبه 13 مهر 1404 11:47
امروز باران نبارید اما آسمان انگار بغض داشت باد می وزید و زوزه می کشید سرمایش انگار گرگ داشت تلخ نبود اما آدمها تلخی کردند آفتاب اش قهر بود شاید ولی خب گاهی بیرون هم آمد پرندگان لرزیدند بر این بغض سرمازده هر کدام گوشه ای مردند خورشید کاری نکرد تنها نگاهی تابید و رفت آدمها گرفتارِ این بغض بی تفاوت قدم زنان می رفتند مرگ...
-
من، بانوی شهر یخی،
یکشنبه 13 مهر 1404 11:46
سفری خواهم داشت به سوی «اِلدورادو»ی افسانه. گاه میاندیشم که من نیز افسانهای بیش نیستم. گاه باید سفر کرد. من، بانوی شهر یخی، با سرمای شفافِ یخها، همچون طلای درخشانِ اِلدورادو خواهم تابید. لحظهای که اندیشههایم به سفر میروند، شهر افسانهای «اِلدورادو» در دوردستها میدرخشد؛ جایی که دست هیچ انسانی به آن نمیرسد. من،...
-
زلیخا دلش لرزید
یکشنبه 13 مهر 1404 11:45
زلیخا دلش لرزید وقتی یوسف را دید زلیخا عشقش را ناب ش کرد زلیخا جسم یوسف را خرید روح یوسف قیمت نداشت واسه همین توان نداشت همچون باغبان که درختش پرورید پس چطور است که مجرمش دانند انسانها این رو ندیدند ولی رب دید واسه همینه زلیخا به یوسف رسید سیاوش دریابار
-
( دل اَم می سوزد
یکشنبه 13 مهر 1404 11:44
( دل اَم می سوزد برایِ زنبقی که سال هاست سکوت کرده است ) چه وحشتی ... ؟ از صدایِ ، اضطرابِ ، شکوفه هایِ خسته می آید از صدایِ تغزّلِ آه از طعمِ تندِ نور / درشب هایِ / بنفشِ بی تابی چه وحشتی ! از صدایِ یک گلوله / به سینه ها باقی ست چه عطرِ نجیبی ...؟ از صدایِ دلِ شکسته می آید پلک تا پلک ابرها چگونه می گریند / زیرِ آن...
-
خیابان طولانی است،
یکشنبه 13 مهر 1404 11:44
خیابان طولانی است، اما دستان ما کوتاهترین راه به خانهاند. و وقت تنگ است اما هنوز زمان در اولین نگاهت ایستاده است! سودابه پوریوسف
-
وقت آن است شکوفا گردیم
یکشنبه 13 مهر 1404 11:42
وقت آن است شکوفا گردیم شفاف تر از قطره دریا گردیم من و تو دو روی یک جلد کتاب بغلم کن , یک رمان زیبا گردیم دکتر سجاد_فرهمند
-
از عشق خالی و پرم ز تشویش
یکشنبه 13 مهر 1404 11:40
از عشق خالی و پرم ز تشویش لبریز خلا عشق بیشتر از پیش بیچاره دلی که مات و مبهوت با لبخند رخت نموده ای کیش دکترسجاد فرهمند
-
بادها
یکشنبه 13 مهر 1404 11:38
بادها خبر از واژه های آبستن می دهند که صبح از مشرق نگاهت طلوع طلیعه صبح را جار می زند پروانگی ات را مواظب همین کلاغ ها باش زخمی دستی نشوند غلامرضا تنها
-
ای زندگی بیرون افتاده از تنگ شادی
شنبه 12 مهر 1404 12:31
ای زندگی بیرون افتاده از تنگ شادی آشفته موهایت در تلاطم امواج بادی می از جنس مردن بریز برای من ساقی آن صاحب میخانه برایم نزاشته راهی منم آن ماهی عاشق ، در هیاهوی خاکت در آرزوی اتمام زندگی ، قدم گزار راهت همان آینده که گفتی نهایت فراموشیست اینک جنون آورد مرا ، وقت خاموشیست آن که از لابه لای شعر کرد اینک نگاهت آه که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 12 مهر 1404 12:29
-
کابوسها
شنبه 12 مهر 1404 12:29
کابوسها با بوی نفسِ خدا فرو ریختند. قدردانم از روشنایی نخستین پرتو تا سایهی واپسین ستاره. اکنون، انگشتانم در شیار انگشتان تو دیوار سکوت را فرو میریزند. قلبم همقدمِ نبضِ تو در کوچههای بیانتها میتپد و هنوز، جای خالیِ نامعلوم در میان این تپشها باقیست. طیبه ایرانیان
-
بارالها تومیدانی ومن این درد نهان را
شنبه 12 مهر 1404 12:28
بارالها تومیدانی ومن این درد نهان را کس چه داند به دوش گرفتم بارجهان را گیریم بامرهمی تسکین دادم زخم تنم پس چه کنم آرامش این روح وروان را دل دشمن به حال منه درمانده بسوزد گر باز کنم سفره ی دل و کام ودهان را این بار گرفته تاب و توان و بریده امانم بگو کی می ستانی زمن این بار گران را ایزدا زان نسیم خوش ات بفرست برما و...
-
برگشتم –
شنبه 12 مهر 1404 12:27
برگشتم – هم از سفر، هم از مبدأ. به مقصد رسیدم، در حالی که گم شده بودم در جستجوهایی که خودِ راه، مقصد بودند. به دیدار خویش رفتم... به پژواکِ نامِ ناشناختهام. و سکوتی کهن که مرا به صحنه بازمیخواند: با لباسهای نو، حرکات تازه... اما در یک لمس، در نگاهی گذرا، روح به یاد میآورد این عشقِ بینام را از روزگارانی دیگر....
-
چه خوش بودیم با آن عشق پنهانی
شنبه 12 مهر 1404 12:26
چه خوش بودیم با آن عشق پنهانی به گوشم خوب میگفتی الفاظ ویرانی تو بودی ماه شب تابم و من آن ابر تیره رو به ظاهرکردمت پنهان ولی در چشم تابانی نبودی جز خیالی دور و بس زیبا که جا ماندی در اوهام و افکار خیابانی از آن روزی که گم گشتی درون قاب آغوشم مرا یاد نفس هایت بیرون میکند از حال انسانی تو رفتی و.منم تنها کنار عکس زیبایت...
-
در دل نهفته دردی، دردی هزار ساله
شنبه 12 مهر 1404 12:25
در دل نهفته دردی، دردی هزار ساله حرفی نمیتوان زد با خلق گوش پاره عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید قلب شکسته آیا ،عاشق شود دوباره؟ انسان همیشه تنهاست حتی میان یاران این رسم زندگانی است، بی هیچ راه چاره دنبال نور بودیم ، ابری گرفت مارا در شهر پر ز باران گم میشود ستاره از ما گذشت دیگر، ای عاشقان بدانید با دشمنان مدارا...
-
پاییز آمد...
شنبه 12 مهر 1404 12:25
پاییز آمد... با قدمهای خیس از باران. با بوی خاک نمزده. با آغوشی پر از دلتنگی و برگهایی که آرام بر زمین میریزند. پاییز، شعر چشمهای تو شد در انعکاس باران بر پنجره. هر قطره، بوسهای پنهان بود که از دلِ ابرها به سوی تو میآمد. و من... در آغوش خیال، چون درختی خسته، تنها به امید تو ایستادهام. هر جاده، با عطر تو جان...
-
ما فریب کوسه ها را خورده ایم
شنبه 12 مهر 1404 12:23
ما فریب کوسه ها را خورده ایم گول چشمانی نه زیبا خورده ایم با وجود زم زمی از ادعا تشنه ایم و آب دریا خورده ایم باز هم اخبار بد داریم از عشق چشم زخم از قاصدک ها خورده ایم باز باران با غضب باریده و زیر باران سخت سرما خورده ایم روزه ای را بی اذان وقت غروب گوشه دنج مصلا خورده ایم دور ماندیم از خدا از بس که ما غصه دیروز و...
-
تو میدانی که میدانم، نباید دل ببندم من
شنبه 12 مهر 1404 12:22
تو میدانی که میدانم، نباید دل ببندم من ولی دل را نمیفهمد، چه باید کرد با این من؟ نه از تدبیر میآید، نه از اندیشهی گلشن که دل بیتاب میگردد، به سویت، بیخبر، روشن سکوتت مثل شبهای بلند و سرد پاییزیست که میسوزد مرا بیدود، که میگیرد دلم، از تن نه آرام و قراری هست، نه خوابی مانده در چشمم شده هر لحظهام تکرار،...
-
میدانی برزخِ دل کجاست؟
جمعه 11 مهر 1404 12:24
میدانی برزخِ دل کجاست؟ جایی که بیاختیار ریشه دواندهام در خاکِ تو تو که اقیانوس بودی من قطرهای افتادم در ساحلِ بیپایانت نه به تو میرسم نه از تو دل میکٓنم در میانهی این هیچجا پاهایم در مرداب عشق تو فرورفته است و من پرندهای با بالِ شکسته حتی رویایِ پرواز را به باد فراموشی سپردهام چقدر سنگین است بارِ این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 11 مهر 1404 12:23
-
بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما
جمعه 11 مهر 1404 12:22
بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما قافله سالار ما، فخر جهان مصطفاست نور همه دیدهها، جان همه بندهها مونس و دلدار ما، فخر جهان مصطفاست غنچهی لب خنده زد، شمس و قمر شرم شد روشن شب تار ما، فخر جهان مصطفاست بوی گل از باغ او، ذکر خوش از داغ او شادیِ اسرار ما، فخر جهان مصطفاست چشمهی احسان او، مژدهی عرفان او ساقی و گلزار...
-
دوستت دارم تا انتهایِ زمان
جمعه 11 مهر 1404 12:21
دوستت دارم تا انتهایِ زمان، آنجا که ستارهها نیز به پایان میرسند و عشق، تنها چیزی است که میماند و جاودانه میدرخشد تو، ای روشنیِ راهِ من، در تاریکیهای زندگی، چراغراهم هستی با هم، از پلکهایِ زمان میگذریم و به ابدیت میرسیم و در آنجا، داستانِ عشقِ ما، اسطورهای میشود برای دیگران. حسین گودرزی
-
عاشق که میشوی
جمعه 11 مهر 1404 12:20
عاشق که میشوی زخم ها میخورند تورا نه از پوست که از استخوان زخم هایی که با دست شان شانه ات را می فشارد تن تنها نخی ست برای بخیه ها اما روح لباس باد برده ای است که هیچ وقت بر بند رخت تن نمیماند وگاه همانند گل پژمرده میشود زیر آفتاب سوزان فراموشی وان گاه که میفهمی عشق جز آوارگی روح نیست مسافری ست بی پایان وماه تنها...
-
ای صوفی دیوانه به دنبال چه هستی ؟
جمعه 11 مهر 1404 12:18
ای صوفی دیوانه به دنبال چه هستی ؟ در گوشه ی میخانه به دنبال چه هستی ؟ مستی و خرابی و پر از حسرت و آهی با این دل ویرانه به دنبال چه هستی؟ پیمان وفا را همه مستانه شکستند با عهد به پیمانه به دنبال چه هستی؟ در باغ خزان فرصت پروانه شدن نیست در پیله ی پروانه به دنبال چه هستی؟ از مرغ سحر در قفس آواز شنیدی؟ در ظلمت بیگانه به...
-
میشنوم… من صدای خدا را میشنوم.
جمعه 11 مهر 1404 12:16
میشنوم… من صدای خدا را میشنوم. آه… آهِ رودِ جوانم، رودکیِ بیپناه، نشسته بر تابوت. من، از بزنگاههای واژههای تاریکِ تاریخ، تلخ قسم میخورم که صدای خدا را میشنوم؛ از میان سکوتِ سالهای تکراریِ پر از سؤال، از زوزهی کمانِ آرش، از پرهایِ سوختهی سیمرغِ ایران، از چاهِ زنخدانِ بیژنِ جوان، از فریادهای فرهادِ شبیخونزده....
-
بزن بر زخمه ی تنبور شعر ِ خونفشان با من
جمعه 11 مهر 1404 12:15
بزن بر زخمه ی تنبور شعر ِ خونفشان با من بخوان تصنیف ِ آخر را دل ِ آتشفشان با من منآن منصورِ حلاجم که مشتاق ِ می مرگم به پا کن چوبه ی دارت جفای ریسمان با من تو نیم ِ دیگر ِ من باش تا گرمای آغوشت بماند در دل ِ شیدا برای ِ سالیان با من خراب ِ کهنه مشروبم بیا بشکن سبوی می تو ساقی باش امشب را نبرد ِ استکان با من مرا...
-
آفتاب در آغوش قالی
جمعه 11 مهر 1404 12:15
آفتاب در آغوش قالی خفته است پنجره اما به پرواز پرستوها نگاه دوخته است رعد و باران در راه است باد حکایتی میآرد پرستوها در اوج پرواز مردهاند بالهایشان در باد مانده است چشم شیشه نم برمیدارد حکایت باد همهجا پیچیده است افتابِ بیخبر خفته است فاطمه گودرزی
-
باز هم پاییز،
جمعه 11 مهر 1404 12:12
باز هم پاییز، با هزاران رنگ آشنا، و نفسهای بیرنگ من، بر قالیچهی آجریِ نفسهای عشق. تمام عقربههای ساعت، شاخههای درخت انار، شانههای تو، و زنبیلی پر از افسانه، همگی گرد آمدهاند حوالیِ نبض زمین، آنجا که در گوش درختان راز زمان آهسته زمزمه میشود برگها خواب درخت را به رنگ می کشند و باد به جای کبوتران عاشق نامههای...