خانه عناوین مطالب تماس با من

در جستجوی آرامش

حال خوب

در جستجوی آرامش

حال خوب

درباره من

ادامه...

پیوندها

  • Glarisha گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

ابر برچسب

خدا تکست سیدحسن نبی پور حال خوب محرم عید پرویزصادقی عبدالمجیدپرهیزکار پاییز حسین گودرزی فروغ قاسمی علی معصومی عشق مینیمال هایی برای زندگی اللهم عجل لولیک الفرج

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • هر که می‌آید زِ کوچه گویم این جا پای توست
  • السلام علیک یا صاحب الزمان
  • این که خاک سیهش بالین است
  • به خود بازا، مشو دیوانه و گریان، مخور حسرت
  • گریه می‌آید مرا...
  • شعرها گفتم بدانی دل به عشقت داده‌ام
  • تو ناب‌ترین میِ این پیاله‌ای
  • باید امشب غزلی بنویسم
  • ز چشمت چون فرو افتاد نامم، بی‌صدا رفتم
  • نسیمِ صبح

بایگانی

  • بهمن 1404 120
  • دی 1404 250
  • آذر 1404 300
  • آبان 1404 300
  • مهر 1404 300
  • شهریور 1404 310
  • مرداد 1404 300
  • تیر 1404 310
  • خرداد 1404 310
  • اردیبهشت 1404 310
  • فروردین 1404 310
  • اسفند 1403 240
  • بهمن 1403 240
  • دی 1403 210
  • آذر 1403 300
  • آبان 1403 300
  • مهر 1403 299
  • شهریور 1403 250
  • مرداد 1403 250
  • تیر 1403 250
  • خرداد 1403 160
  • اردیبهشت 1403 250
  • فروردین 1403 248
  • اسفند 1402 238
  • بهمن 1402 242
  • دی 1402 240
  • آذر 1402 212
  • آبان 1402 180
  • مهر 1402 180
  • شهریور 1402 186
  • مرداد 1402 167
  • تیر 1402 156
  • خرداد 1402 155
  • اردیبهشت 1402 162
  • فروردین 1402 162
  • اسفند 1401 160
  • بهمن 1401 164
  • دی 1401 160
  • آذر 1401 155
  • آبان 1401 151
  • مهر 1401 105
  • شهریور 1401 99
  • مرداد 1401 96
  • تیر 1401 91
  • خرداد 1401 93
  • اردیبهشت 1401 62
  • فروردین 1401 20
  • اسفند 1400 146
  • بهمن 1400 154
  • دی 1400 128
  • آذر 1400 15

جستجو


آمار : 334607 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • من "تو" را می خواهم پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:35
    پلّه پلّه بی صدا آرام تر، آرام تر بیدِ مجنون بی صدا باشد جهان، آرام تر! ردّ پای آب در هر کوچه ای پیداست آه ای ماهِ من در سکوت و خلوتِ این نیمه شب در میانِ سیل تاریکیِ شب نور می بخشی به من نور می بخشی به راهِ تارِ من من تو را ای ماه ای زیباترین همراه دوست می دارم یقیناً بی کران... و تو ای ماهِ تماشاییِ من "با...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:34
  • در بیابانِ تنم پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:33
    در بیابانِ تنم قلبی می‌زند مثل کاکتوسی لجوج، با تیغ‌هایی که حتی خودم را می‌خراشند. گاهی از لابه‌لای زخم‌ها گل‌های صورتی بی‌دلیل به دنیا می‌آیند. من می‌خندم، اما لب‌هایم طعمی از خون دارند. عابران نمی‌ دانند چطور زیبایی از همان جایی می‌روید که خون لب‌هایم را سرخ کرده است. شیوا فدائی
  • ای که دستور نگاهت جملگی کشتار ماست پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:32
    ای که دستور نگاهت جملگی کشتار ماست قتل وعام جان ودل در پای تو هم کار ماست گفت و گوها دارد این چشم من و چشمان تو این زبان چشم گفتن شیوه ی گفتار ماست از حسادت چشم میبندم نبیند روی تو چشم من با من رقیب و این هم از پیکار ماست چشم ومن هر دو خریداران تو قیمت بگو قیمت بالای تو دلگرمی بازار ماست دوست دارم تا تو را تنها ببینم...
  • از تو ای دوست چرا این همه دلگیر شدم پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:32
    از تو ای دوست چرا این همه دلگیر شدم اندر این محبس تاریک به زنجیر شدم بر تن بی سپرم تیر جفا بس آمد با سر و دست تهی راهی نخجیر شدم گوییا عمر مرا هست فقط یک دو دهی پیش از آنی که جوانی برسد پیر شدم دست هایم به سر زلف قضا بر دادم باز هم بسته و قربانی تقدیر شدم همه تن خون شدم و جوهر بر خط دوات به سر مشق غمت رهرو تقریر شدم...
  • خیالم… و خیالت… پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:31
    خیالم… و خیالت… چه دور شدیم از خود؛ نه خیالِ تو، نه خیالِ من… هر دو نهفته در جغرافیای زمین. چه فرقی می‌کند؟ با رویایی تب‌زده، هر دو در گورستانِ بی‌درِ خاطره به خاک سپرده شدیم… حالا چه بادهایی که نَغَنبید… چه زلزله‌ای که نخواهد شکافت این خوابِ سنگین، این خیالِ ابدی را… و هنوز… سکوتی مانده است نَغَنبید. «نَغَنبید»...
  • عبادت هایمان شبیه عادت بود پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:30
    عبادت هایمان شبیه عادت بود چون نگاهمان همیشه به ساعت بود نماز را به پا داشتیم ولی وجودمان تنیده در کسالت بود کجا مثل ما دیده بودی که خوبی مان خودش جسارت بود لحظه ای در تو حل نشدیم با اخلاص ته قلبمان پر از شکوه و شکایت بود هرروز خواسته و طلبی از تو داشتیم انگار خدا شبیه یک تجارت بود شفا نگرفتیم از اسامی تو زندگی هایمان...
  • خدا کند که عشق تو نقشی شود بر دیوار زمان پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:29
    خدا کند که عشق تو نقشی شود بر دیوار زمان و صدای پایش در گوش جهان طنین انداز شود من تشنه‌ای که تا ابد در جستجوی چشمه ی وجودت باشم حسین گودرزی
  • پریچهرا...... پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:28
    پریچهرا...... جانم برایت بگوید که زیرِاین آسمانِ پرستاره تنها قانون عشقِ ماست من تشنه ی اجرای این قانون با توام دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
  • به سوی هدف پنج‌شنبه 10 مهر 1404 12:27
    به دل آتش گرفتم ز شوق و امید، به سوی هدف ز خار و سنگ گذشتم به راه امید، به سوی هدف چه تیر طعنه کشیدند به پر و بالم بسی گذشتم از همه با شوق و پر جدید، به سوی هدف ز موج حادثه هر لحظه بر سرم زد باد کشیدم از دل خود بادبان سپید، به سوی هدف هزار بار شکستم، دوباره برخاستم برآمدم ز غبارم چو صبحِ امید، به سوی هدف به صبح فتح...
  • رنگِ چشمانت را چهارشنبه 9 مهر 1404 12:33
    رنگِ چشمانت را به آبیِ آسمان فروختم بهای یادت بود که مرا به جای تو می‌انداخت و هنوز هر بار که یادت می‌آید دل می‌پرد طیبه ایرانیان
  • السلام علیک یا صاحب الزمان چهارشنبه 9 مهر 1404 12:32
  • به درک عمر من اندر خم گیسوش که رفت چهارشنبه 9 مهر 1404 12:32
    به درک عمر من اندر خم گیسوش که رفت سبزه و روی منش برف بگردید و بتفت یار نایار من از پارس نیامد خبرش شیوهٔ روز شمردن سر او هست که هفت چشم مینونگرم بی‌رخ او بی‌کشتیست ترسم اشکان خلیجش بنماید پسرفت جانِ عشق است که‌ از کوه در آرد اشتر ورنه سنگان همه خاکند، نهایت‌ اشکفت خار بی‌گل شده ایام سگی واعظ را عین یک چاه زلالی که...
  • خواستم اندیشه‌اش را از ذهنم برچینم، چهارشنبه 9 مهر 1404 12:31
    خواستم اندیشه‌اش را از ذهنم برچینم، چون برگ خزان‌زده‌ای که از شاخه جدا می‌شود. اما ریشه‌اش در من بود، نه در ذهن، که در جانم جوانه زده بود. نمی‌خواستم فراموشش کنم، اما ذهنم اصرار داشت، مثل دستی که می‌خواهد پرده‌ای را کنار بزند تا نور نتابد. گفتم شاید اگر وانهم، اگر بگذارم بی‌هیچ مقاومتی در من جاری شود، خودش راهش را...
  • اگر تو نباشی چهارشنبه 9 مهر 1404 12:31
    اگر تو نباشی کلماتم بی‌صدا می‌میرند و دفترم به گورستانی از سفیدِ خاموش بدل خواهد شد. اگر تو نباشی حتی پرنده‌ها راه خانه را گم می‌کنند، و باران دیگر بوی تو را بر خاک نمی‌پاشد. این تویی که در هر نسیم نامت را می‌شنوم، و روی هر شکوفه ردّ دستت را می پویم.. تو را صدا می‌زنم حتی اگر جهان کر باشد. صبا یوسفی صدر
  • دانم که بر بازوی تو سر می نهد جای سرم چهارشنبه 9 مهر 1404 12:30
    دانم که بر بازوی تو سر می نهد جای سرم او تن به تن باتو به تخت، من تخت حسرت، پیکرم من در جهان آتش و او در گلویش آب خوش او با تو ماهش مهر و من دور از تو تیر و آذرم می بوسیش؟ با چه لبی؟ ان لب که لبهای منست؟ پاکش چگونه کرده ای از خاطراتت خاطرم بوی تو دارد موی من ،صدباره گرچه شسته ام تو چون شمیمی رفته ای ، در شامه های...
  • با خروش بادوحرکت زیاد چهارشنبه 9 مهر 1404 12:29
    با خروش بادوحرکت زیاد می رسد ز ره ،گردو خاک وخار با دانه های خشک میوه ی کنار خیزش تگرگ،ریزشی ز برگ پهن میکند،روی خاک باغ فرش زرد وسرخ رنگ فصل دیگری می رسد زراه فصل رنگ ،فصل نفی جنگ فصل مهروعاشقی عبدُبندگی،رنگ زندگی میشود شروع فصل کشت گندم فصل کشت وکار فصل چیدن میوه ی انار دانه کردنش زیر سایه ی چنار میشود شروع بوی...
  • آخرین جمعه‌ی تابستون چهارشنبه 9 مهر 1404 12:28
    غروب جمعه بود هوا بوی رفتن داشت آخرین نفس‌های تابستون روی شونه‌های باد می‌لغزید ما دو تا کنار سکوت نشسته بودیم چشمات، پنجره‌ای که هنوز گرمای خورشیدو تو خودش حبس کرده بود مکانیزمِ دل مثل ماشه‌ای بی‌صدا هر لحظه آماده‌ی رها شدن اما هنوز تو دستای لرزون من بودی همه‌چی دست‌به‌دست داده بود که این وداع شبیه خوابِ کوتاهِ یک...
  • چشم‌هایم به دنبال تو بود، چهارشنبه 9 مهر 1404 12:28
    چشم‌هایم به دنبال تو بود، هر شب در تاریکی‌ای که حتی سایه‌ام را پس می‌زد. اما تو رفته بودی، بی‌آنکه پشت سرت را نگاه کنی، بی‌آنکه بدانی دلی، در تو جا مانده است. من اسیرِ یک خیالِ ممتد بودم، تو رهگذرِ خیابانی که اسمش را هم نمی‌دانی. صدایت، مثل نسیمی دور، از ذهنم می‌گذشت و محو می‌شد در لابه‌لای تکرارِ سکوت. تمامِ شب با...
  • وقتی که پاییز از لبه ی پنجره بالا می آید، چهارشنبه 9 مهر 1404 12:27
    وقتی که پاییز از لبه ی پنجره بالا می آید، و نخستین برگ، نه آن که طلاییست بلکه آن که سبزیش را باور داشت بی صدا رها می شود مثل لحظه ای که فهمیدی عشق یک«تصمیم» است نه یک اتفاق. آنگاه که شهریور این رفتگر فصل ها با جاروی نامرئی اش آسمان را تمیز می کند از ابرهای اضافه و زمین را آماده می کند برای پذیرش وزن برگهای خزان. می...
  • دل از دست غم و هجران، به صد زنجیر می‌نالد سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:39
    دل از دست غم و هجران، به صد زنجیر می‌نالد نوای ناله‌ام هر شب، رسد تا ساحت بالا بهار بی‌رخ او سرد، چو پاییز است بی‌باران جهان بی‌مهر آن دلبر، چو ویران‌خانه‌ای تنها اگر آن یار بازآید، فرو ریزد غم دیرین شود چون باغ پرگل باز، دل از شور و صفا برپا به یاد روی جانانم، «آوار» از غم و غربت به هر کوی و به هر محفل، زند فریادِ دل...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:37
  • زیر آسمان شهر شب نشسته‌ام سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:36
    زیر آسمان شهر شب نشسته‌ام می‌کنم نظاره یک غروب را بر فراز کوه‌های انتظار شعله های ارغوان دشت های پرغرور را بهترین چیدمان رنگ در غروب کوه‌های شهر من همیشه، رنگ ارغوانی است ای غروب پاک با گشودن دریچه‌های پنجره چگونه می‌کشی مرا به سمت خویش؟ ای طلوع یک پدیده ی جدید در مساحتی عجیب به وسعت دریچه های منظره به غربت غریب،...
  • و سکوت چه پر است سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:35
    و سکوت چه پر است پر از اسرار جهان بالاست _ که نمی دانم هیچ _ و جهانی که در آن غوطه ورم که سکوتش غوغاست ! که همان همهمه ی ناپیداست ! راز نقاشی زیبای پر شاپرک است راز یک زنبور است ... در تقلای معاش یا که یک قصه ی سرسخت و غریب از تلاش دانه به درختی شاداب شایدم راز وجودم باشد راز آن رشته ی نوری که به لطف در وجودم جاریست و...
  • برای دست و پای زخمی ی من بند لازم نیست سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:34
    برای دست و پای زخمی ی من بند لازم نیست به میل ِ خود شدم صید ِ تو و ترفند لازم نیست در آن شعرِ دل انگیزی که تو اسطوره اش باشی ردیف و وزن و تشبیهات ِ ارزشمند لازم نیست تو باشی استکانهای کمر باریک و صبح و من برای خوردن ِ این چای قطعا قند لازم نیست گره خورده است بخت‌ ِ تیره ام با آه و بدبختی میان سینه ام با درد و غم پیوند...
  • گفتی «دوستت دارم» ای عزیز جانم سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:32
    گفتی «دوستت دارم» ای عزیز جانم این گفتنِ تو برده آرام و توانم جانم به تو آویخته شد، ای دلارام جهانم این زمزمه‌ها؛سال‌ها بُرد زِ جانم عاشق شدمت چون دل ابراهیم خلیل سوز و شررِ عشق تو سوزد روانم یعقوب که نابینا شد و زلیخا پیر بوی پیراهن یوسف زد به جانم ای عشق! تویی سوز و تویی سازِ امیدم بوی تو دگر بُرد زِ جان استخوانم...
  • پرونده دلت را از دور دیده بودم سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:25
    پرونده دلت را از دور دیده بودم در عمق آن شعاعی از نور دیده بودم نور از تنور دل بود سوزاند و من ندیدم همچون نشان هشدار چون کور دیده بودم چشمان آسمانت آن بور گیسوانت با ما ببین چه کرده آن خنده بر لبانت بشکسته پر کبوتر تیمار کردی اما تا جلد خانه ات شد راندی از آشیانت کوچک گره شکفتی قفلی زدی بجایش کوچک خراش دیدم خنجر زدی...
  • چطور فراموشت کنم؟ سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:24
    چطور فراموشت کنم؟ وقتی هنوز... در پنهان‌ترین چینِ تنم، نامت را... آه می‌کشم... سیدحسن نبی پور
  • میشنوی؟ سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:23
    میشنوی؟ تقویم به روز شمار رسیده ثانیه به ثانیه انتظار برای آمدنت اما این بار خبری از چشمهای خیس زیر باران نیست خبری از غرش خوف‌انگیز آسمان نیست دیگر باد لای استخانهایم نمی‌وزد تا تن و جانم را به عطسه بیندازد انگار زمین و زمان هم پوست اندازی کرده آری... میشنوی؟ پاییز در راه است فصل غم انگیز جدایی برگ و ساقه تمام شده...
  • در کنارم نیستی اینجا چه فرقی می کند!؟ سه‌شنبه 8 مهر 1404 12:22
    در کنارم نیستی اینجا چه فرقی می کند!؟ هستی ام بی تو در این دنیا چه فرقی می کند باورم می شد تمام وعده هایت مو به مو واقعی باشند یا رویا چه فرقی می کند "فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت" بودنت امروز یا فردا چه فرقی می کند اشک های بی امانم می کند رسوا مرا رازِ ما هم گر شود افشا چه فرقی می کند گفته بودی که...
  • 10196
  • 1
  • ...
  • 38
  • 39
  • صفحه 40
  • 41
  • 42
  • ...
  • 340