خانه عناوین مطالب تماس با من

در جستجوی آرامش

حال خوب

در جستجوی آرامش

حال خوب

درباره من

ادامه...

پیوندها

  • Glarisha گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

ابر برچسب

خدا سیدحسن نبی پور تکست محرم حال خوب پاییز عید پرویزصادقی عبدالمجیدپرهیزکار عشق حسین گودرزی فروغ قاسمی علی معصومی مینیمال هایی برای زندگی اللهم عجل لولیک الفرج

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • جان جانی، جان جانم؛ بی من آیا می‌توانی!؟
  • السلام علیک یا صاحب الزمان
  • من دیدم
  • این جا تمام لحظه ها بارانی و سردند!
  • دل من نغمه ای سر داد تو را خواست نجُست
  • تو ای خموش بی صدا
  • چون آسمان آبی، ره بر پرنده بگشا
  • امواج چشمانت خیالم را به هر سو میبرد
  • زلالیِ باران را هیچ دیواری بر نمی‌تابد
  • من در رویای خود

بایگانی

  • بهمن 1404 130
  • دی 1404 250
  • آذر 1404 300
  • آبان 1404 300
  • مهر 1404 300
  • شهریور 1404 310
  • مرداد 1404 300
  • تیر 1404 310
  • خرداد 1404 310
  • اردیبهشت 1404 310
  • فروردین 1404 310
  • اسفند 1403 240
  • بهمن 1403 240
  • دی 1403 210
  • آذر 1403 300
  • آبان 1403 300
  • مهر 1403 299
  • شهریور 1403 250
  • مرداد 1403 250
  • تیر 1403 250
  • خرداد 1403 160
  • اردیبهشت 1403 250
  • فروردین 1403 248
  • اسفند 1402 238
  • بهمن 1402 242
  • دی 1402 240
  • آذر 1402 212
  • آبان 1402 180
  • مهر 1402 180
  • شهریور 1402 186
  • مرداد 1402 167
  • تیر 1402 156
  • خرداد 1402 155
  • اردیبهشت 1402 162
  • فروردین 1402 162
  • اسفند 1401 160
  • بهمن 1401 164
  • دی 1401 160
  • آذر 1401 155
  • آبان 1401 151
  • مهر 1401 105
  • شهریور 1401 99
  • مرداد 1401 96
  • تیر 1401 91
  • خرداد 1401 93
  • اردیبهشت 1401 62
  • فروردین 1401 20
  • اسفند 1400 146
  • بهمن 1400 154
  • دی 1400 128
  • آذر 1400 15

جستجو


آمار : 334795 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • عطرِ تو در نفس‌های باد گم می‌شود، شنبه 5 مهر 1404 12:49
    عطرِ تو در نفس‌های باد گم می‌شود، و من هر صبح، بیدارتر از خوابِ زمینم... کاش دست‌هایت را روی چشم‌های این انتظار بکشی. حسین گودرزی
  • السلام علیک یا صاحب الزمان شنبه 5 مهر 1404 12:48
  • تو ناب و موندگاری شنبه 5 مهر 1404 12:48
    تو ناب و موندگاری مثل یه شیشه عطر پر احساس و لطیفی مثل بارون روی چتر یه شاخه گل قشنگی مثل گل شقایق کنارمی تا ابد مثل یه قوی عاشق توو شبهای تار من مثل نور یه فانوس قلب پاک و بزرگت به وسعت اقیانوس صدات مثل لالایی حس چای بعد بارونی من تا ابد عاشقتم زیبای من ماه پیشونی آرمین محمدی
  • بیا به نام خودت انقلاب کن بانو شنبه 5 مهر 1404 12:47
    بیا به نام خودت انقلاب کن بانو و برای شادی قلبت نماز کن بانو شکسته بغض تو در کوچه‌های خاموشی بگو به قافلهٔ غم پرواز کن بانو به زخم‌های دلت مرهمی نمیبینی، برخیز دوباره زندگی آغاز کن بانو تمام شهر اگر با سکوت همراه است تو فریاد شو و عشق را ابراز کن بانو به نام زندگی و نور، شعر و آزادی به ظلم عادت نکن، سرفراز کن بانو...
  • دیوار عاشقی شنبه 5 مهر 1404 12:43
    چشمانت مثل طلوع خورشید جهانم را روشن کرد لبخندت مثل عصای موسی قلب عاشقم را شکافت تو از کدام شب یلدا آمدی؟... که قلبم را مثل دانه های انار سُرخ و عاشق کردی؟ کاش بودی و می دیدی جنون عشق چگونه در رگهای من موج میزند من... فرزند و زاده عشق ام و در مرز قلب عاشقم دیوار عاشقی برای تو همیشه کوتاست من با روشنایی چشمانت به جنگِ...
  • بارها گفته ام به خود شنبه 5 مهر 1404 12:42
    بارها گفته ام به خود این نیز، بگذرد. افزون به صد نی آب از سرم ار بگذرد، این نیز بگذرد. هر شب به یاد تو دیوانه ای پای در زنجیر خاطرات به ماه خیره می شود روزها، به وسعت یک جهان حوصله ام تنگ می شود و جهان تنگتر از پیراهن کودکی ام بر تنِ اکنون نادر صفریان
  • دلتنگی تو، شنبه 5 مهر 1404 12:41
    دلتنگی تو، آینه‌ای‌ست بی‌انتها. هر بار در آن بنگرم، خویش را گم می‌کنم و تنها تو می‌مانی؛ شاید حقیقت همین باشد. که من، هر چه بیشتر در خویش می‌جویم، کمتر می‌یابم؛ و هر چه در تو می‌نگرم، فراخ‌تر می‌شوم، چون رودخانه‌ای که به دریا می‌ریزد. دلتنگی تو، ذکری‌ست خاموش که در جانم تکرار می‌شود. نه در کلمه، نه در صدا، که در خلأیی...
  • همدرد من درد جدیدی بر دل است شنبه 5 مهر 1404 12:39
    همدرد من درد جدیدی بر دل است ورنه که خفتن مرهمی بر عاقل است آتش به پروانه نگردد یار من خاکسترش خود مرهمی بر قاتل است برگی جوان در باد خانه می کند در انتها برگی به پای اندر گِل است گُل می دهد وقت بهاران در سحر من در سحر اما که او در بابل است معشوق خنجر می زند کین عاشق است دریا به موجش سر دهد کین ساحل است فرهان منظری
  • خدا می‌داند چگونه در میان انبوه جمعیت شنبه 5 مهر 1404 12:37
    خدا می‌داند چگونه در میان انبوه جمعیت تنها تشنه ی دیدار توام وجودت چون کتابی است که هر ورقش جهانی دارد و من، خواننده‌ای که شبانه روز غرق در حروف توست حسین گودرزی
  • خدا می‌داند چه رازی در سکوت تو پنهان است شنبه 5 مهر 1404 12:36
    خدا می‌داند چه رازی در سکوت تو پنهان است که گوش من، تشنه ی شنیدن ناگفته‌های توست وجودت چون نیایشی در خلوتگاه دل من است و عشق تو، دعایی که بر لب دارم حسین گودرزی
  • دلم صندوقچه‌ای‌ست جمعه 4 مهر 1404 12:49
    دلم صندوقچه‌ای‌ست از آرزوهای به دل مانده، مثل پرنده‌هایی که پنجره‌شان رو به آسمان بسته شد. چشم‌هایم پر است از نقش خیال‌هایی که هرگز قد نکشیدند، شاخه‌هایی خشکیده که به بهار نرسیدند. درختِ جانم پر از شکوفه‌های نارس ماند، پیش از آن‌که نسیم نوازشش کند، توفان آمد ، شاخه‌ها را شکست و رویاهایم را باد با خود برد. و اکنون من...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان جمعه 4 مهر 1404 12:47
  • ای وطن ای عشق جاویدان ما، ایران من جمعه 4 مهر 1404 12:46
    ای وطن ای عشق جاویدان ما، ایران من روشنی‌بخش دل و ایمان ما، ایران من خاک تو سرچشمه‌ی صدها شکوه و افتخار نام تو پیوند خورده با حماسه بار بار از دل تاریخ برخیزد نوای رستمت شیرمردان‌اند در میدان، به یاد همّتت هر کجا نام تو آید، سرفرازی با تو هست عاشقی بی‌مرز و بی‌پایان و رازی با تو هست گرچه طوفان‌ها وزید و خنجر ایّام زد...
  • پناه می‌برم به کتابخانه‌ای خاموش جمعه 4 مهر 1404 12:46
    پناه می‌برم به کتابخانه‌ای خاموش که واژه‌هایم را در گوش چوبی قفسه‌ها زمزمه کرده‌ام جایی که اشتیاق با سکوتی تلخ و شیرین هم‌نشین شده در جنگلی از خیال که احساس را مثل مه در خود پیچیده است سمیه مهرجوئی
  • بارها عشق را خواندم و جمعه 4 مهر 1404 12:45
    بارها عشق را خواندم و از رو نوشتم دفتر عمر پر شد از این تمرین و تکرار یکبار قلم لرزید و شد با قلب هماهنگ آنجا که ثبت شد عشق به نامِ مادر! ناهید ساداتی
  • بیا و نمکی بر زخم این دل بریز، جمعه 4 مهر 1404 12:44
    بیا و نمکی بر زخم این دل بریز، تا نمک گیرت شوم و بدانم، به حرمت نان و نمکی که داشتیم، رفیق نیمه‌راه نمی‌شوی، اگر هم شدی، فدای چشمانت… جانم به فدایت، به همه می‌گویم زخم عشق زیباست، حتی اگر نمک پاشش تو باشی. یلدا خستو
  • چشمانِ من دریایی از اندوه دارد جمعه 4 مهر 1404 12:43
    چشمانِ من دریایی از اندوه دارد شاید از این ابرِ دلم باران ببارد در کوچه ها فانوس ها نوری ندارند باید خدا خورشید را در شب بکارد در باغ هم دیگر خبر از قاصدک نیست پروانه کو تا سر به روی گل گذارد ؟! در گوش ها هرگز نمی پیچد ترانه حتماً قناری فرصتِ خواندن ندارد سرد است این جا همچنان بی گرمیِ عشق حتی اگر از آسمان، آتش ببارد...
  • ریسمان موهایت پیچیده شد در افکارم جمعه 4 مهر 1404 12:43
    ریسمان موهایت پیچیده شد در افکارم چه دلبرانه رقص میکند در یادم سری میچرخانی مویی تاب میدهی درباد با هر رفت وآمدش دل میکند فریاد تاب نده ، رقص نکن دیوانه شدم و بیمار این مدهوش را عهد بده جز در خیال و خواب در همین عالم بیایی با منه شیدا کنی دیدار سمیرااسدی زاده
  • از جفا آمد نمک بر زخم ما پاشید رفت جمعه 4 مهر 1404 12:42
    از جفا آمد نمک بر زخم ما پاشید رفت نسخه هایی بهر ما از غصّه ها پیچید رفت آنچه تهمت بود به ما زد تا فنا سازد مرا از غرض مشتی سیاهی بر رخم مالید رفت تیر هایی از جفا بنشانده او در قلب ما لحظه ای ، آمد به دیدارم ولی جنگید رفت با هزاران عشوه آمد دید چون احوالِ ما بر سیه روزی یِ ما قهقه زنان خندید رفت از توان اُفتاده ام من...
  • جانا به لب رسید ز عشق تو جان ما جمعه 4 مهر 1404 12:41
    جانا به لب رسید ز عشق تو جان ما دردا که نباشدت خبر از غم نهان ما چشمم به ره است تا که رُخت را نظر کنم بگشای پرده‌ای ز دل ِ ناتوان ما دل می‌تپد و زشوق تو آتش به جان فتاد چون شمع میگدازد به شام ِ گران ِ ما گر سایه مهر فکنی بر سر ِ دلم گُلشن شود ز عشق تو این استخوان ما ای کاش لحظه ای به کَرَم بنگری مرا تا مرهمی شود غم ِ...
  • معمائیست این دنیا جوابش را تو میدانی؟ پنج‌شنبه 3 مهر 1404 13:01
    معمائیست این دنیا جوابش را تو میدانی؟ و فرق بین آبش تا سرابش را تو میدانی؟ پی آبادی امروز کوشیدیم و این افسوس که فردا داده فرمان خرابش را تو میدانی؟ زمان در گردشش ما را به بازی میدهد گاهی چنان توپیم سرگردان شتابش را تو میدانی؟ هزاران راه بی ره شد هزاران بی رهی راهی کدامین ره صواب و ناصوابش را تو میدانی؟ همیشه یک نفر...
  • مدتی بود که از درد به خود می پیچیدم پنج‌شنبه 3 مهر 1404 13:01
    مدتی بود که از درد به خود می پیچیدم درد در دامن من می رقصید و چنان وحشی بود که ز روی پیراهن، به دلم می زد چنگ ! که چرا بعد از شام می روم زود به خواب و چنان می خوابم ببرد دنیا را آب ! تا که دیدم امروز پدر و خواهر و حتی "آرام" همگی بعد ناهار به چنان خواب عمیقی رفتند که نرفتم من هرگز ! درد از دامن من پر زد و...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان پنج‌شنبه 3 مهر 1404 13:00
  • آمدم شاهاولی بادست خالی آمدم پنج‌شنبه 3 مهر 1404 13:00
    آمدم شاهاولی بادست خالی آمدم روبه درگاه توای مولی الموالی آمدم آمدم شایدزلطف ومرحمت دست خالی برنگردم ازدرت کس ندیده چون توشاهی اینچنین گشته باشدباغلامان همنشین من غلام خانه زاداین درم باغلامت کن مداراازکرم قول دادی درسه جایارم شوی درشب وحشت توغمخوارم شوی من که ازجرم وگنه شرمنده ام خودندانستم خدارابنده ام لیک باحال...
  • میان جنون من پرواز بلند شعر شده ای پنج‌شنبه 3 مهر 1404 12:58
    میان جنون من پرواز بلند شعر شده ای به تو که فکر می کنم واژه درد می کشد و خطی سرخ از پیشانی ام چکه می کند چشمانم قدِ بلند نگاهت را قد نمی دهد نگاه عربده کش تو بند به آب داد و قنات هی ناز می کشد خیال کال دختران را بیا از بز رو ترین یال بلند کوه به اشکفت نگاهی پناه ببریم تا آبادی حرف های تازه را صبح بخیر بگوید بخیر شود...
  • عشق تنها گره لب‌هاست پنج‌شنبه 3 مهر 1404 12:57
    عشق تنها گره لب‌هاست و نگاه تو دزدِ سکوتِ چشمانم . سیدحسن نبی پور
  • پریچهرا ..... پنج‌شنبه 3 مهر 1404 12:55
    پریچهرا ..... جانم برایت بگوید که در آینه،انعکاسِ بدنِ ما تابلویی از شور و عشق است من تشنه ی نقاشیِ این تابلو با توام در هر لحظه دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
  • ای کاش زمانی برسد قدر مرا خوب بدانی پنج‌شنبه 3 مهر 1404 12:54
    ای کاش زمانی برسد قدر مرا خوب بدانی این قلب شکسته، روح رنجور مرا باز نرانی ای کاش بدانی ز محبت دور گشتم این قلب اسیرو ز محبت تو نرانی پیر گشتم بخدا،من ز همه عالم و ادم ای کاش زمانش برسد ، دیر ندانی من خسته و افسرده ز غمهای جهانم افسوس که هرگز غم این دل تو نخوانی الناز شیروانی باغشاهی
  • بارانکی خُرد خُرد پنج‌شنبه 3 مهر 1404 12:53
    بارانکی خُرد خُرد از دریچهء چشمانی معصوم فرو می لغزید و می شست گونه های رنجورش را. چرخی زد تا پنهان کند نگاهش را از شرمی که فرو می چکید به وقت غروب از پیشانی پدر. و زمین که از شرم، تر گونه می شد نرم نرم، می‌چرخید تا بپوشاند روشنایِ تیرهء روزش را در سیاه پردهء دیرپایِ یک شبِ دیگر. نادر صفریان
  • گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است پنج‌شنبه 3 مهر 1404 12:52
    گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است این آتش از هر سر که برخیزد تماشایی است دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم چیزی که دیگر برنخواهد گشت زیبایی است راز مرا از چشم هایم می توان فهمید این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است این خیره ماندن ها به ساعت های...
  • 10206
  • 1
  • ...
  • 40
  • 41
  • صفحه 42
  • 43
  • 44
  • ...
  • 341