-
از روزی که رفتی...
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:31
از روزی که رفتی... شب، از تنم عبور میکند بیتو پوستم در تبِ یادِ تو میسوزد. ابرها از بوسهی ناتماممان میبارند و دریا میلرزد میان رانهای غروب من ماندهام... مثل شمعی خاموش که شعلهاش هنوز به بوی تو معتاد است. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:30
-
از خویش بریدم، به سویِ تو رسیدم،
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:30
از خویش بریدم، به سویِ تو رسیدم، در هیچ نماندم، چو در تو تپیدم. راهیست دراز از من و منی تا تو، در خاک شکستم، به نور دویدم. هر ذره دلم، نشانی از تو دارد، با عشق تو، از مرزِ عدم گذیدم. من قطرهام و تو آن دریای بیپایان، در موجِ تو گم گشتم و جاویدم. پایانِ رهِ من، همان آغازِ توست، در تو همهی بودِ خویش دیدم. محمد قاسمی
-
در این خزانِ بیپایانِ خیابانها
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:29
در این خزانِ بیپایانِ خیابانها صدایت را میجویم آوایی که از ورای تمامِ سکوتها میجوشد چون شرابی ممنوعه در کامِ تشنه ی من. تو را میبینم در هر برگِ رقصانی که از شاخه میافتد در هر قطره بارانی که بر شیشه میخزد در هر نفسِ پنهانی که باد با خود میبرد... تو را میبینم حتی وقتی چشمانم را میبندم. من مسخشده ی نگاهِ تو...
-
این پنجره سالهاست که باز نشده…
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:27
این پنجره سالهاست که باز نشده… نه پردهاش تکان خورده، نه دستی دستگیرهاش را صدا کرده است. شیشهها، نه از باران خیس شدهاند نه از آفتاب روشن… و پشت آن خانهایست که هیچکس دیگر از آن رد نمیشود. گاهی فکر میکنم پنجرهها هم دلشان تنگ میشود… برای صدای گنجشکی که بیاجازه بنشیند برای مادری که فریاد بزند: «لباسها را...
-
افسوس که انگیزهی آغاز نداریم
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:24
افسوس که انگیزهی آغاز نداریم ما در قفسیم و پرِ پرواز نداریم هرچند که برخی دلِ ما را بِرُبایند از ترسِ خطا جرئتِ ابراز نداریم ما قاصدِ پیغامِ غم و رنج جهانیم جز اشک شبانه دگر اعجاز نداریم اکنون همه جا سازِ مخالف بنوازند زان پرچمِ یک رنگِ سرافراز نداریم گنجشکِ فرح طعمهی معصوم کلاغ است در لانهی دل شادیِ آواز...
-
کنار بزن پردهها را
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:24
کنار بزن پردهها را زندگی پر از پنجرههای باز است فصل زیبایی است و تو وقت داری با باران قدم بزنی چه معنی دارد سوختن وقتی از تلخی دیروزت خاطرهای بیش نداری خودزنی نکن احساس حرف حالیش نمیشود نمیدانم حرفهای من تلخاند یا اشک چشمان تو دفتری از آه را خیس کردهاند گفته بودم حواست باشد در این راه بعضیها کج و خط دار بهت زل...
-
زندگی چیست بجز بوسه زدن بر رخ یار
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:22
زندگی چیست بجز بوسه زدن بر رخ یار زندگی چیست بجز شانه زدن طره یار زندگی فرصت زیبای هم آوازی است زندگی قصه رقصیدن و طنازی است زندگی دوختن چشم به فردای دگر زندگی سوختن عمر به گرمای دگر زندگی خوردن یک جرعه آب هنر است زندگی گوش سپردن به نوای دگر است زندگی چشمه جاریست که کفتر آنجا لختی از آب خورد دانه و لختی سلما زندگی...
-
عجیب رویایی بود
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:22
عجیب رویایی بود من بودم و کلی خاطره تلخ و شیرین نمی دانم از کجا آغاز شد ولی می دانم از آخر قصه بود که فهمیدم که نیستم خواب دیدم که نیستم ساز زندگی خوش می نواخت با یار بودم در آغوش مهر آرام خفته بودم ناگهان جرس برخاست و ناقوس رفتن به گوش رسید باید گذاشت و گذشت ولی نه برایم دشوار است نمی توانم او را تنها بگذارم هرگز نمی...
-
گفته بودم هرگز با جانان من جانی نکن
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:20
گفته بودم هرگز با جانان من جانی نکن از در عاشقی با دلبر ما یاری نکن هرچه گویی خواهمش وعده ی بی تکرار نیست دلبر ما عاشقی رو چون عاشقان اداب نیست عشق تو سردابست بس عاشقی نالایقی یا رب طوری مچینی که مبادا دلبرم باور کند.. الیا رهداری
-
من هم دیدم...
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:18
من هم دیدم... چشمانش را... من هم دیدم... مکّه و کعبه و طوافت را من هم شنیدم... خِشاخِشِ بی امانِ تنگدلی ات را آه، دیدگانم چه صبورند نگرانند بیهوا خیس نکنند... برگه ی خونبارِ اشعارت را قلبم... بیچاره قلبم... به لطفت، چنان فغانی سر میدهد گویی که میخواند خدا را نفسهایم دیگر باور ندارد بهانه های تقدیر رو سیاهم را از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:16
-
برو ولی بدان عزیز من از تو توبه میکنم
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:16
برو ولی بدان عزیز من از تو توبه میکنم هرچند دل بریده ام ولی برای رفتنت شکر خدارا میکنم و بعد توبه میکنم گناه اگر به اشتباه دوچار چون تویی شود بر ای رفع این بلا هر روز توبه میکند در دفتر شعرم دگر جایی برای شعر نیست دفتر . توبه ام شده حرفی به غیر از تو به نیست به هرزگی رسیده ام از توبه های بی شمار یا بپذیر توبه را یا...
-
پشت چشم هایم
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:14
پشت چشم هایم گذشته ای افتاده که از من دل نمی کند!! سایه ای بر دماغه ی شب ، "هومر" و نشانه های نجیبِ آب!! بوی عود می آید! و صدایِ گرفته ی "دهل" صدای "دف" ، "سه تار" ، "نرمه نار" عجب هوایِ خوش ذوقی! ولی به حرف که باشد برای قورت دادن ذوق هایم پنجاه لیره از فکرهایم را...
-
پاییز
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:13
-
آن زمان که من نگاهت را به چشمم آشنا کردم، خطا کردم!
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:13
آن زمان که من نگاهت را به چشمم آشنا کردم، خطا کردم! چون به ناگه اختیار دل رها کردم، خطا کردم! زندگی هم روز و هم شب داشت، اما بعد تو روز من شب شد به خود چون من جفا کردم، خطا کردم! خورده بودم من قسم، دست به عصا باشم، ولی در خلاف رود، اما چون شنا کردم، خطا کردم! من نبودم آن زمان درگیرِ دردسر، چرا شال را بستم سرم ! اما...
-
باغبان وقت وداع با گل و بستان شده است
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:12
باغبان وقت وداع با گل و بستان شده است رنگ در رنگ عجب برگ درختان شده است زلف پر چین عروسان چمن باد خزان داده بر باد که شمشاد پریشان شده است دست رنگین برون آمده از شاخ چنار گوئی در باده انگوری غلطان شده است برگ رز رنگ به رنگ ریخته در بستر جوی خوشه ها حبس خٌم باده پرستان شده است نسترن کرده جدا جامه گل از بر خویش پیش چشم...
-
نمیدانم چرا حالِ دلم خوش نیست
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:11
نمیدانم چرا حالِ دلم خوش نیست دلم باران میخواهد صدای غرش ابرها شود چاشنیِ بارانش دلم آواز می خواهد میان باغ و بستان ها شوم پروانه ای رقصان و بی پیله دلم باران میخواهد چنان معشوقِ بی پروا کند رخساره ام را غرقِ در بوسه دلم لبخند میخواهد چنان غنچه، درون باغ بی باران ،خاموشم به سانِ ابر، دلگیرم دلم باران میخواهد ز...
-
ای که گفتی ندهی دل به کسی غیر ازمن
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:10
ای که گفتی ندهی دل به کسی غیر ازمن داده ای دل به همه خلق جهان غیراز من عاشق ارنگذرد ازجان به یقین بوالهوسیست که دهد در ره عشقت دل وجان غیر از من عاشقی شیوه هر بی سر وپایی نبود که دهد گاه خطر بر تو امان غیر از من عشق ناخالص اگر رخنه کند در دل تو که نهد بر سر تو تاج ونشان غیر از من چه کسی بر دل خود می کشد آیا باز از غم...
-
آرزو پشتِ درِ تقدیر، چشمانتظارِ تدبیر بود
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:06
آرزو پشتِ درِ تقدیر، چشمانتظارِ تدبیر بود چهل شب با ناله و آه، در پیِ رفعِ تقصیر بود سیاهی، رشتهٔ تقدیر او را سخت در بند کشید ابرِ تقدیر آمد و بر ماهِ امیدش پل کشید خدا، مگر چه کردهام کاین زندگی شد تیرهرنگ؟ مگر نه بندهات منم، چرا مرا کردی به تنگ؟ عصا بهدست، طورِ تدبیر را دریا شکافتم ولی تمامِ آرزوها را به قعرِ...
-
اگرچه رسیده ام
سهشنبه 6 آبان 1404 12:08
اگرچه رسیده ام به فصلِ خزان ولی، دیدار تو میبرد به بهار مرا، آن لحظه که به آغوش بگیرم تو را تنِ تو زنده میکند، این سلول هایِ مُرده را... مروت خیری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 6 آبان 1404 12:07
-
بی تو «میمیرم» برایم جملهای مضحک بود
سهشنبه 6 آبان 1404 12:06
بی تو «میمیرم» برایم جملهای مضحک بود بعد تو بارها جان دادم و رسوا شدم رفتی و در دل شکستم، خون شد این جان غریب چون غباری در مسیر بادها پیدا شدم هر شب از یاد تو با چشم تر و دل خستهام با غمی همزادِ زخمِ عشق، آشنا شدم گفتم ای کاش که باز آیی و درمانم کنی بیتو در هر لحظه صد بار دگر تنها شدم برق چشمان تو خورشیدی شد و من...
-
پُر از آواز شد از شادی تمام حاصلم شد
سهشنبه 6 آبان 1404 12:04
پُر از آواز شد از شادی تمام حاصلم شد به پیچید عطرِ مریم ،به جای جاهای دلم شد بقربان شعر اهورایی با هر بار ،دو چشمان سیاهت وزید از ره امید و وصل،چهار فصل کاملم شد خریدم،از آن چشم های شعله ورت انبوه شادی چنان سوخت برکهی خورشید، دربند خاطرم شد صدای در زدنت ،قلب بید را شبا شب به لرزاند پریدم خوابا خواب، رو به چهل چراغ...
-
در دلِ میدانِ خاموشی
سهشنبه 6 آبان 1404 12:03
در دلِ میدانِ خاموشی جایی که احساس، پر از خار و مین است، من قدم میزنم، پا به پای رؤیای رسیدن. هر زخم، پرچمیست که بر خاکِ تمنای تو فرو میرود، و هر درد، پلیست میان من و لبهی خاکریزِ لبخندت. دستهایم میلرزند، اما هنوز حریفِ انفجارِ دوستداشتناند. من همهی تلهها را خنثی میکنم، با امیدی که از نگاهت جان میگیرد. و...
-
در حاشیهی شب
سهشنبه 6 آبان 1404 12:02
در حاشیهی شب سایهها را دیدم که بر پیادهرویِ شهر میلرزیدند نه چهره داشتند، نه نام تنها زبالههایِ زندگی را با چنگهایِ یخزده میکشیدند. کودکی درونِ کیسهیِ پلاستیکی به دنبالِ خورشید میگشت و پیرمردی استخوانهایش را به باد میفروخت. شهر بیتفاوت در پیالهیِ طلاییِ خویش خنده میزند و ما همه تشنهایم تشنه یِ قطرهای...
-
مضحکه پروانه ها شده ای
سهشنبه 6 آبان 1404 12:01
مضحکه پروانه ها شده ای در اندرون باغ بسکه بخیه به زخم انار می زنی نمی شنوی پچ پچ درختان را؟ برگ برگ شرح گفتگوی منو توست بسکه خوابهایت را جار می زنی نمی بینی اینهمه قاصدک را برخلاف آدما . . . خبرچین خواب را وارونه تعبیر نمی کند یک کلاغ را هزار می گوید رحیم فخوری
-
سایهای که به من چسبیده بود
سهشنبه 6 آبان 1404 12:00
سایهای که به من چسبیده بود دیگر تنها نبود. ناگهان از دل تاریکی، چندین صدا برخاستند صدای گریهی کودکی، صدای خندهای تلخ، صدای زنی زخمی که نام مرا تکرار میکرد، صدای مردی که با خونسردی میگفت: همهچیز تمام است. هر صدا چهرهای داشت، چهرهای که هم من بودم، هم نبودم. یکیشان لباسی پاره بر تن داشت، چشمهایش پر از خواهشی...
-
بدون تو وقتی قدم میزنم
سهشنبه 6 آبان 1404 11:59
بدون تو وقتی قدم میزنم یه کوهم یه کوه پر از دلهره همیشه که پاهای من قرص نیست یه وقتایی کوهم زمین میخوره محمد امین ناجی
-
دری را به رویم گشودو هوا را عوض کرد
سهشنبه 6 آبان 1404 11:58
دری را به رویم گشودو هوا را عوض کرد نسیم حضورش وزید و فضا را عوض کرد غمی در دلم دید و باخنده ای گرم و جان بخش چه گفت و چه کرد و چه خوش حال ما را عوض کرد سخن ها ش شیرین بیانش پر از مغزو معنی کلامش نپرسید از من که درمن چه ها را عوض کرد دل و عقل با هم چه بیهوده در جنگ بودند رسید و میان دل و عقل این ماجرا را عوض کرد خدایم...