-
در آن رخسار، دیدم نور آیین
دوشنبه 5 آبان 1404 12:22
در آن رخسار، دیدم نور آیین عیان شد در نگاهم روح نائین به چشمم نور حق آمد ز تلقین دلم لرزید در آن آیینه ی دین ز خود رفتم در آن شبهای شیرین شدم مست از نوای عشق دیرین در آن خلوت، شنیدم بانگ «آمین» شدم همراز آن لطف نهان بین به سِرّ اسم، دل شد پاک و رنگین شدم محو تجلّی های روئین ز خود بگذشتم و دیدم به تمکین به چشم دل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 5 آبان 1404 12:22
-
چه دارم؟
دوشنبه 5 آبان 1404 12:21
چه دارم؟ بی تو چکنم رنج و غم در به دری را یا اینهمه دلواپسی و خونجگری را برخیز و بیا سرزنده تر از غم و شادی تا آنکه به ما هم بدهی خوش خبری را آن لحظه که رفتی و گرفتار تو ماندم در گوشه ی ویرانه ندارم اثری را من برگ بهارم که به دنبال نسیمی افتاده به هر کوچه خزان دگری را از جنس سپیدار پر از واهمه ام که دارد به تنش زخمه...
-
یازینب کبری ادرکنی
دوشنبه 5 آبان 1404 12:20
-
منم چو مرغ مهاجر به هر سو در پرواز
دوشنبه 5 آبان 1404 12:19
منم چو مرغ مهاجر به هر سو در پرواز به این اُمید که پیدا کنم ترا من باز به جستجوی توهستم به هردیاری من که تا دوباره کنم زندگانی را آغاز ندارم چون تو کسی محرمی به دنیا من در این جهان صنما بهر من تویی همراز انیسِ این دِلِ دیوانه ام تو هستی یار بیا که با دِلِ شیدای من تویی دمساز نشسته ای به دلم تا ابد دلارایم جدا تو بهر...
-
بگذار ، جهان اگر چه سرد است و سنگ
دوشنبه 5 آبان 1404 12:18
بگذار ، جهان اگر چه سرد است و سنگ دل ، گرم بماند به لبخند نرنگ . یک شاخه ی مهر در این خاک بکار ، شاید که بروید امیدی بهار . وقتی دل زخمی ، نگاهت شنید ، خورشید تو از پشت ابرش دمید. با دست محبت ، مرهم بگذار ، تا زخم جهان ، کمی گردد قرار . آدم شدن ، به گفتن نام نیست __ آدم شدن ، رسیدن آرام به درد کسی ست . جواد فاضلی
-
سراسر کوه درد و رود تنهایی ست ایرانم
دوشنبه 5 آبان 1404 12:18
سراسر کوه درد و رود تنهایی ست ایرانم هزاران جان فدای جان بی جان تو جانانم زبس خون بر جگر داری خروشیده دماوندت به سینه داغ صد آلاله داری،آه میدانم وطن جان شاعر چشمان غمبارت هزارانند خلیج غربتت را بارها باریده مژگانم شب کارون گیسویت حدیث بزم محفل هاست که میگوید گرفتار هزاران موج طوفانم سیاوش گونه از آتش گذشتی ای نجیب...
-
ای انسانِ بیدار،
دوشنبه 5 آبان 1404 12:16
ای انسانِ بیدار، تو نه موجی در پی موجها، بلکه اقیانوسی که ژرفنایش راز آفرینش را در سینه دارد. آمدهای تا در سکوتِ بین ستارهها، نغمهای را زمزمه کنی که پیش از تو هیچ گوشی آن را نشنیده. رسالت تو در شکاف میان نفسهای تو و جهان نهفته، در نگاهی که از ورای زمان مینگرد، در دستی که نه برای گرفتن، بلکه برای بخشیدن گشاده...
-
چیزهایی هست
دوشنبه 5 آبان 1404 12:16
چیزهایی هست که هیچوقت نگفتم نه از ترس، نه از شرم… از اینکه کسی باورشان نکند. مثلاً دوست داشتم یکروز، بدون دلیل خاصی همه چیز را رها کنم و بروم… به جایی که هیچکس مرا نشناسد و خودم را از نو بسازم. دوست داشتم با صدای بلند بخندم در جمعی که نپرسند: «چته؟ چرا اینقدر شادی؟» خواستم بگویم که شبها گاهی با دیوار حرف میزنم...
-
نه آغاز بودم، نه پایان شدم
دوشنبه 5 آبان 1404 12:15
نه آغاز بودم، نه پایان شدم در اندیشهی هیچ، جریان شدم نه در خاک ماندم، نه در آسمان به وهمی میان جهان، جان شدم زمان را شکستم، مکان را گم در آیینهی بینشان، آن شدم نه من بودم آنکس که میرفت، نه تو فقط سایهای در گمان، مان شدم . مریم نقی پور
-
چه زیبا پیوند می خورند
یکشنبه 4 آبان 1404 12:44
چه زیبا پیوند می خورند قدم های صبور با سنگفرش های حرم و طنین کفتران جلد به ذوق اجابت که ازحنجره های فریاد هزاران بوسه نشسته بر گلوی دعا از هُرم لب ها درسکوت پنجره های نقره ایی نگاه این روح های زخمی به توست یا ایها الرئوف ... که زنده به گور شود قامت عجول تقدیر درخاک نحیف افکار به اعتبار لحظه ی بودن سپیده رسا
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 4 آبان 1404 12:43
-
شدم شبیه دانه ای که خشک شد جوانه اش
یکشنبه 4 آبان 1404 12:43
شدم شبیه دانه ای که خشک شد جوانه اش که بعد تو جدا شد از جهان بچگانه اش برو ولی نگاه کن که بعد رفتنت کجاست کسی که بی تو شد غریبه توی شهر و خانه اش به اسب های بی بخار تازیانه می زنی که این قطار خسته را کجا کنی روانه اش؟ وطن شدی برای من، تو آسمان شدی و من کبوتری که گمشده میان آشیانه اش تو شعر بودی و تو را نوشت روی برگه...
-
منم فانوس و تو چون چلچراغی
یکشنبه 4 آبان 1404 12:42
منم فانوس و تو چون چلچراغی چو خارم من تو هستی گل به باغی منم چون شبنمی بر روی برگی تو چون باران به روز گرم و داغی تو وردی بر زبان هر زن و مرد نگیرم من ز خود هرگز سراغی خوش آهنگی چو پرواز پرستو شباویزم منو جغد و کلاغی عقابی تو، منم گنجشک خُردی چگونه باشدم با تو فراغی فروغ قاسمی
-
دل آزارا... بگو که چانی*؟
یکشنبه 4 آبان 1404 12:41
دل آزارا... بگو که چانی*؟ خود را به کدام سودا سپردهای؟ این چنین نوبهارِ بیخزانی؟ مگر من، دلدارت نبودم؟ پس چرا سنبلِ مهرت را... به گوش ناسپاسان مینشانی؟ تو که میل نداری ما را به جان و... جان را با ما سَحر کنی پس چرا شبانگاهان در رویایم... ترانههای فریبنده میخوانی؟ تو کز عطشِ عشق... به خود نداری نشانی چگونه امواجِ...
-
خیالت را بگیر از من
یکشنبه 4 آبان 1404 12:39
خیالت را بگیر از من که چشمانم بیاساید چه شبهایی نخفتم من که یادت خواب چشمانم ربوده خیالت را بگیر از من دلم بی تاب چشمانت من از دلواپسی قلبم ، به رسوایی رسیده خیالت ، خواب چشمانم خیالت ، راحتِ جانم خیالت را نگیر از من سمیه کریمی درمنی
-
آن لحظهی کوتاهِ جاودانه
یکشنبه 4 آبان 1404 12:38
آن لحظهی کوتاهِ جاودانه بر بومِ نقاشیِ زندگی، مصرع به مصرع دردسر شد دیرباور بودم و عاشقپیشه، که گم شدم در شهرِ خیالیِ سرسپردگی و رنگها از یادم رفتند، میانِ سیاه و سپیدِ بیارادگی چشم بستم، تا شاید دوباره بیافرینم عشق را از لمس، از آه، از دلباختگی اما عشق، خیالی بود از خیالِ خویش؛ نه آفریده شد، نه از میان رفت فقط...
-
تن به تن، قدمقدم،
یکشنبه 4 آبان 1404 12:38
تن به تن، قدمقدم، در گذر از سختیها، من گذشتم که به احراری از عشق رسم. من، نفس، اِحیاء تن ابرازِ احساساتِ ناب، در میانِ حِس تو احرام بستم، ای صنم! صدایت، چون نفس، تن را احاطه کرده است؛ من، غباری که گذر میکنم از جان و تنت. عشق را من ز صدای شعر تو فهمیدم؛ این چه بود که من هرگز دیگر ندیدم... ندیدم. زهرا کردستانی
-
پیش از تو هستیام لوحِ سیاهی بود
یکشنبه 4 آبان 1404 12:37
پیش از تو هستیام لوحِ سیاهی بود که خداوند بر آن نوشته بود:«نیستی». من «ایکس»ِتنها و مجهولی بودم گمشده در حاشیهی بیمعنایِ یک تساویِ سرد. سقوط تنها قانونِ قطعیام بود و زیبایی هممسافرِهمیشگیِ زوال. اما تو ای عددِغریبِ آشنا از پشتِ علامتِ «مساوی» سر برآوردی نه چون پاسخ بلکه چون پرسشی بی کران که تمامیِ صفحههایِ دفترِ...
-
در معبد چشم شریفت آسمان داری
یکشنبه 4 آبان 1404 12:36
در معبد چشم شریفت آسمان داری در هر نگاهت صدهزاران داستان داری سبز بهاری می شوی وقتی که میخندی هنگام گریه توی چشمانت خزان داری از روز میلاد تو شد کاشانه ام آباد چون دختری و قلب پاک و مهربان داری دنیای من غرق طواف توست ، در چشمت اعجاز معبدهای عصر باستان داری حتی برای وحشت پروانه ها از باد در دست های گرم خود خط امان داری...
-
در خیابانِ خیالاتم که عابر میشوی
شنبه 3 آبان 1404 12:41
در خیابانِ خیالاتم که عابر میشوی چشم می بندم کنارم خوب حاضر می شوی کوله باری در کنارِ در حکایت میکند باز هم داری بدون من مسافر می شوی رودِ چشمانِ مرا سمتِ تلاطم میبری با طنینِ مبهمِ یک خنده ساحر میشوی جمعیت بسیار میگویند از لطفت بمن در مجازِ دوستی داری بلاگر می شوی سمتِ منزلگاهِ تو دارم نمازی صبح و شب مادرم گوید مکن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 3 آبان 1404 12:39
-
سفر، دم تازه ی جاده است،
شنبه 3 آبان 1404 12:39
سفر، دم تازه ی جاده است، آغاز رهایی از نقش دیوارهای فراموشی. قدم میگذاری در آستانه ی طلوع، و خورشید، قرصی نارنجیست که از پس کوههای دور با لبخندی خاموش، سلامی گرم میفرستد. راهی میشوی، تا رویای رودخانهها را ببوسی. آب، آوازِ کهنی میخواند، ترانهای از ژرفای زمین، از روزگاری که سنگها هنوز کودک بودند. اینجا، در دل...
-
گاهی قلبم میلَرزد،
شنبه 3 آبان 1404 12:38
گاهی قلبم میلَرزد، چون سازی که از دستانِ نوازنده جدا شده، چون برگِ خستهای که در بادِ نامِ تو، رقصان است. نه از ترس، که از دلتنگیست، از تکرارِ نبضی که نمیخواهد بمیرد، از غمیست که درونم نشسته، و خدا، در درکش، خاموش مانده. زمان از من گذشت، و من به درختی بدل شدم، که از برگهایش زخم میروید. میدانم، هیچ بادِ مهربانی،...
-
همین که صدایت را می شنوم کم می آورم
شنبه 3 آبان 1404 12:36
همین که صدایت را می شنوم کم می آورم می دوم از اتاق عکس تو را هم می آورم حالاصدای توهست،عکس توهم که هست از گنجه زود حافظ و دفتر شعرم می آورم درخیال خودم بوسه می زنم ازگونه های تو بعد تو، تو، تو… تو را به آغوشم می آورم این روزگار من است و حال و هوای من خیال، خیال، خیال تو را در خیالم می آورم کسی نمانده است برایم به غیر...
-
اگر آن روز فقط چند ثانیه زودتر رسیده بودم،
شنبه 3 آبان 1404 12:36
اگر آن روز فقط چند ثانیه زودتر رسیده بودم، شاید تو هنوز میخندیدی… اگر آنجا، مینشستم کنارَت بهجای اینکه عبور کنم شاید حالا، خاطرهای بودیم نه غریبهای با سلامِ نیمهکاره. چقدر «اگر» دارم… «اگر»هایی که شبها جای بالش زیر سرم میمانند و خواب را به تعویق میاندازند. بعضی لحظهها هیچوقت اتفاق نمیافتند، اما آنقدر...
-
بی خیال همه دنیا همین حالا بیا
شنبه 3 آبان 1404 12:34
بی خیال همه دنیا همین حالا بیا دلتنگی را بهانه کن بیا ، حالا بیا طاقت دوری ندارم بیش از این ، ای جان من ! تو ، امروز و فردا میکنی اخر چرا ،حالا بیا یک سبد گلهای رنگی چیده ام ، که گلباران کنم پیش پای تو را ، حالا بیا بیقراری چرا ، تو بیا آرامشت با من ؟! هر چه خواهی نازکن نوازشت با من اما ، حالا بیا ! تو یک بغل حال خوش...
-
سالها ویرانه های جسم خود را ساختیم
شنبه 3 آبان 1404 12:33
سالها ویرانه های جسم خود را ساختیم مصلحت نادیده خود را هر کجا انداختیم تا بسازیم بهر خود یک زندگیِ معمولی لیک رسم زندگی را تا کنون نشناختیم در قمار زندگی بد شانس تر از ما، نبود ما جوانی را درین جا دست اول باختیم بعد ازین دیگر چه سودی میکند سعی و تلاش ما که تاوانِ جوانی را، گران پرداختیم ای دریغ از عمر رفته ای دریغ از...
-
از چه راه آمده بود، از کجا پیدا شد؟
شنبه 3 آبان 1404 12:32
از چه راه آمده بود، از کجا پیدا شد؟ هرچه بود این دل من، ناگهان شیدا شد وعده ای داد که من روی ماهش بوسم گفت امروز که نه! صحبت فردا شد خواب از چشمم رفت، تا بیاید فردا در درون قلبم، شورش و بلوا شد رفت اما و گذشت، یادم از خاطر او بعد از آن هم دیگر، هر شبم، یلدا شد مسعود گرامی
-
به عشقی پوچ و توخالی، اسیرِ زندگی مارا
شنبه 3 آبان 1404 12:32
به عشقی پوچ و توخالی، اسیرِ زندگی مارا به چشمی مست و اغواگر ،فریبِ بندگی مارا دلی دادیم و این بازی سری پر دردسر دارد به ظاهر صلح و آزادی، به باطن بردگی ما را نه قلبی مامنِ عشقی ،نه لبخندی اهورایی به نامِ عشقِ دنیایی ،گرفت آلودگی مارا خدا پنهان و انسان را ،نمایان در شبی کردند رسیداز نکبتش در دَم ، تبِ دیوانگی مارا به...