-
مرا باور ندارند
جمعه 2 آبان 1404 12:46
مرا باور ندارند ته این تیره روزی بلاهت در بلاهت زمستانِ یقین است سکوتی سرد باید که گرمای دلم را تمام پیکرم را هیمه اندوه نباید کردن مرا باور ندارند سکوتی سرد باید.... سمیه کریمی درمنی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 2 آبان 1404 12:45
-
خستگی روز و شب
جمعه 2 آبان 1404 12:45
خستگی روز و شب بر شانه ام سنگینی می کند گویی به تنهایی در این دایره زندگی قدم نهادم چه دشوار و پر محنت است درک ساعتهای خاموش روز سرد پاییزی بی قطرات باران بی شبنم بر روی گل صبح زنگار زمان بر تن عمر همچون زردی خزان جلوه میکند توقف لحظات بدون شادی مرا در این روز و شب های تکراری سرد و بی احساس کرده نمیخواهم زنگ بیداری...
-
ای که پرتویی در ظلمت بی پایان جهان
جمعه 2 آبان 1404 12:44
ای که پرتویی در ظلمت بی پایان جهان می دهی یونس را راه در درگاهت درمان می کنی دست نیاز را تو نهان می دهی معجزه هارا تو عیان آتش نمرود شد بر او گلستان چون تو دادی وعده ی یاری به ایمان هر چه سختی پیش آید در جهان ناگهان تو علاج هر دو عالمکرده ای بر عارفان یوسف از چاه آمد و شد بر همه سلطان لطف تو بر قوم او شد بهترین احسان...
-
"کیستی که اینگونه
جمعه 2 آبان 1404 12:42
"کیستی که اینگونه زمان و مکان را به سخره گرفته ای؟! لحظه ای از قلبم دور نمی شوی !! چشمت با نفسم آمیخته شیشه ی عمرم قلب توست دلت بشکند ؛ می میرم. وحید مشرقی"
-
"ناله را نی می سزد ،همدردی گیتار ،نه
جمعه 2 آبان 1404 12:41
"ناله را نی می سزد ،همدردی گیتار ،نه کوه گرشایسته تکیه گهیست دیوار،نه خواب غفلت برد از کف فرصت اندیشه را عمر رفته می کند این خفته رابیدار ؟، نه رازها دارد نهان هر رشته موی سفید درد را درمان بود زین حمله افکار؟ ، نه زخم برجانم زدی هر روز با نیش زبان گاه کمتر می شود دردش ولی تیمار ، نه سینه نامحرمان شایسته اسرار...
-
بی تو بودن روز شبها بهر ما آسان نَبود
جمعه 2 آبان 1404 12:41
بی تو بودن روز شبها بهر ما آسان نَبود بعدت ای شیرین ترین ازجان،لبم خندان نَبود وقتِ رفتن روز من همچون شبم تاریک شد بی وجودت دلبرم دنیایِ من تابان نَبود از غمت دلدار من در گوشه ای کز کرده ام مرغکی بشکست پَرچون من دراین دوران نَبود روز شب نالیده ام من در فراقت دلبرم هیچ کس هم در جهان مانند من نالان نَبود از فراقت زندگی...
-
هرشب به درش رفتم از دل دعا کردم
جمعه 2 آبان 1404 12:39
هرشب به درش رفتم از دل دعا کردم الطاف و محبت ها با اشک ادا کردم ما را نه پسندید و به وصلت نگرایید اشکم به هدر رفت از دیده فدا کردم گفتاکه خموش گشتم گفتا که بگوش گشتم کردش چه جفا دیدم عمری که وفا کردم از طعنه ان بیدل دیوار دلم بشکست از بخت دل بی بخت شکوه زخدا کردم تحقیر من بیدل از کبر و غروش بود او فاخر هر فخری من صبر...
-
نه بر آنم که بر آن جایگاه، سخنی گویم
جمعه 2 آبان 1404 12:36
نه بر آنم که بر آن جایگاه، سخنی گویم، زیرا هر جا که پیوستِ دستهایت نُمایان شود، آن کانون، خاستگاهِ مهری یگانه است؛ زیستنِ راستین، تنها از آن سرچشمه میگیرد. این ارجِ بزرگ را از من باز مَکِش، چرا که تو، نشان و آیینِ برگزیدهٔ جانِ منی؛ مرا به دشتِ نیستی و پوچی، وارهان مَکُن. به آن پاکیِ بیمانندِ دستهایت سوگند، من،...
-
در لابلای شعرهایم
جمعه 2 آبان 1404 12:33
در لابلای شعرهایم بغض قلمم، بیتابی دلم… همه و همه افسونم میکنند. طیبه ایرانیان
-
" از آن زمان که زندگی تو را کنار من نخواست "
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:52
" از آن زمان که زندگی تو را کنار من نخواست " همیشه فکر بی کسی در ازدهام من بپاست دهان غصه خون شد و گلو سکوت می کند از عمق این جراحتم زبان تیغ در قفاست نفس درون سینه ام اگر رها نمی شود چرا که حبس این قفس به لطف رفتن شماست گذشتی از نگاهم و سپردی ام به رنج ها غرور تکه تکه ام به زخم عشق مبتلاست برو دگر که قلب من...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:51
-
پاییز آمد
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:50
پاییز آمد با رقصِ آرامِ برگهای نارنجی که چون نامههای عاشقانه بر زمین میریزند و باد، قاصدِ سردی ست که نویدِ تغییری بزرگ میدهد ع شقِ من در این فصلِ گذر دستهایت را محکمتر بگیر تا گرمایِ وجودت سردیِ دنیا را در نظرمان کوچک کند پاییز میآید اما عشقِ ما همیشه بهاری ست که در قلبهایمان جوانه میزند به برگهای زرد نگاه...
-
غافل به خدا بود و فارغ ز جهان
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:49
غافل به خدا بود و فارغ ز جهان گویی به قبلهات مسلمان شده است؛ رسیدن نرسیدن را نیست غَرَض آن چه ماند، نقش روح در جان شده است؛ به مهر دوست، دل را به آتش جان سپار لیکن عشق، زخم ابدی بر جان شده است. عماد آریان
-
دنیا ، بیگانه با دنیای من
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:48
دنیا ، بیگانه با دنیای من در جاده ی شب ، با مغز عریان خسته ، سرگردان تا صبح ، بی سامان در تنهایی درون تنهاتر شده ام کمتر دنبال پناه بی پناه می لرزد شاخه ی وجودم از توفان بغل می کنم شعرهایم را در پهنه ی آسمان سکته می کند پرواز می شکند شیشه ی آواز بر گلویم طناب بغض می گیرد نفس می چکد سکوت ساحل بر ذهن دریای دل آدرس دیدار...
-
یارب! دل زارم و سپردم به پناهت
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:46
یارب! دل زارم و سپردم به پناهت دل شکسته و افتاده به درگاهت نظرِ لطف تو، گرفته همه جا را اندک نظری بر دل ما کن، خدایا یارب! این بازیِ تقدیر ندارد رحمی تو رحمی کن، این دل ندارد طاقتی سرنوشت من شده دیدار تو ای یار لطفی کن یارب! چه زیباست دیدار تو عمر رستمی
-
کلاغ بلورین
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:45
ماه با لبخند پوسیده چرک سق می زند پنجرهها جای باران قطره ی گوش میرویانند درختان روی انگشتان مبتلا آشیانه بسته بر استیجِ خیس اسم تو را گاز میزنند کلاغِ بلورین برای بهترین بازیگرِ زن………… دکتر سید هادی محمدی
-
یک روز با کفش تو دنیا را قدم زدم
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:43
یک روز با کفش تو دنیا را قدم زدم دیدم تمام شهر طلبکار است یک روز با کفش من دنیا را قدم بزن شهر یک معشوقه به من بدهکار است ثریا امانیان
-
علی ای اَفضَلِ عَبدُه مَعرِفِ خاصِ ولایت
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:42
علی ای اَفضَلِ عَبدُه مَعرِفِ خاصِ ولایت که مسیرِ حق تجلی توایی آن راهِ هدایت توشفیعِ شیعیانی به بشارتِ مقامِ محمود مژدهٔ علی به یاران چون سعادت وعنایت بجز از علی که پارسا به امام و پیشوایی؟ بخداکه درفضیلت چوعلی نیست دِرایت علی آن دریای جوشان عزّت وشکوهِ شیعه همچونآن چشمه گوارا بهرهٔ باران بِغایَت عُمر او گنجینِ رحمت...
-
ثروت یعنی داشتنِ چیزهایی
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:40
ثروت یعنی داشتنِ چیزهایی که دل میخواهدشان، نه انباشتنِ داراییها. ثروت، مطلق نیست... نسبیست؛ به میلِ دل بستگی دارد. چه بسا کسی با یک لبخندِ ساده، با یک دوستِ وفادار، با یک لحظهی آرامش، ثروتمندترین انسانِ دنیاست. و چه بسا دیگری، با انبار طلا و زمین، با حسابهای پر از عدد، باز هم فقیر باشد... چون چیزی را میطلبد که...
-
پاییز
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:03
پاییز این برگریزِپیروزِ بیصدا بار دیگر آمد. اما انگار چیزی را فراموش کرده است. برگهای طلایی را میریزد بر گنجشکی چاق که از بیم زمستان میلرزد میخندد. اما خودش این فصلِ پیر هنوز از تابستانی که رفته تشنه است. شاید پاییز همیشه در حسرتِ بارانی ست که هرگز برای خودش نمیبارد. و این گونه است که خزان خود زمستانی ست سبز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:02
-
دلم تنگ شد در این پاییز رنگارنگ بارانی
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:01
دلم تنگ شد در این پاییز رنگارنگ بارانی صدایم کن که من مجنون شدم ای سرو ربانی تبسم های زیبا و نگاه مست و شیدایت مرا افسون نمودی ای تمامت شور عرفانی تو آن آیینه شفاف، که روحم را در آن دیدم تمام عشق تقدیمت، چه پیدا و چه پنهانی بسوزان شمع، این پروانه ی مجنون بی پروا که می گردد به دورت بی سبب ای یار نورانی چه میسوزد مرا...
-
رخنه کردی در خیالِ خستهی خاکِ خزان
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:00
رخنه کردی در خیالِ خستهی خاکِ خزان همسفر با قاصدک با بادهای بینشان پهن کرده فرشِ رنگی زیر پایت هر درخت کوچهای از شوق دیدارت شده مست و جوان هر سکوتی بر لبِ پاییز میخواند تو را باغِ عریان از نگاهت، قصهها دارد نهان در خزان مثل بهاری یا نه حتی سبزتر پادشاه فصلهایی تاجداری هر زمان نقش تو جاوید گشته در خیالِ آرزو...
-
تو را به جان مادرت
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:57
تو را به جان مادرت به خواب من نیا... که خواب، قفسِ کبوتریست که پرواز را با خاطرهی تو اشتباه میگیرد. همه آرام گرفتند، و شب، چون پیرِ دانا عبای سکوت را بر شانهی جهان انداخته است. اما من، در حجرهی تاریکِ دل با فانوسِ خاموشِ اشتیاق به دنبالِ تو در کوچههای بینامِ رؤیا سرگردانم. تو را به جانِ مادرت، به خوابم نیا که...
-
خستهترین بوسه
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:56
و اینبار منم ایستاده درایستگاه آخر شب جایی که پروین، خستهترین بوسه را به پیشانیِ آسمان هدیه میکند، تا شاید با وساطت کهکشان، و در گریزگاهِ ساعت انتظار، در پشتِ پلک های بستهی رؤیا. سنگینیِ تمامِ تنهایی ام، در نقطهی داغِ ابریشمِ ضیافت تو، در حرارت یک آه، پایان یاید. و تو، سرمای یک میلیون سالِ نوری را، در آتشفشان...
-
موج،
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:55
موج، با دهانی از شیشههای شکسته، میخندد. رودسر، در خوابِ نمک، بیدار میشود. ساحل، اولین پوستِ خود را میریزد. پرندهای از جنسِ بخار، بر شانهی موج مینشیند. شادی، چون ماهیِ بیچشم، در شنها میلولد. زبان، ترک میخورد و واژهها از آن بیرون میریزند. هر واژه، یک صدفِ خالیست. صدفها، دهان باز میکنند و میگویند: «من...
-
نه از بیگانهام زخمی، نه از اغیار غم دارم
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:54
نه از بیگانهام زخمی، نه از اغیار غم دارم که این خنجر ز پشتِ خیمهٔ خویشان، رقم دارم به جامِ مهرشان لب بستهام، اما به نیرنگی ز زهرِ آشنا آکندهام، لب را عدم دارم به لب خندند و دل خون است، چو لبخندِ نقابیسرخ که در زرینعبا پنهان، نگاهی همچو سم دارم که آن آغوشِ گرمِ خویش، سردی داشت چون تابوت کدام آتش در این خرمن، ز...
-
حافظ از زلف پریشان تو افسانه نوشت
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:53
حافظ از زلف پریشان تو افسانه نوشت ماه حیران شد و بر چهرهٔ تو کاشانه نوشت راز پنهان فلک دید و به حیرت افتاد قصهای تازه به هر گوشهٔ میخانه نوشت سعدی از مهر نگاهت به دعا دست گشود هر غزل از لب او شور شکیبانه نوشت دل به دستان تو داد و سخنی آموخت که جهان زنده به عشقی است که دیوانه نوشت مولوی در خم زلف تو جنون را گم کرد چرخ...
-
ما را به چشم مست خود، روزی هزاران میکشی
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:52
ما را به چشم مست خود، روزی هزاران میکشی با خندهای جان میدهی، با ناز آسان میکشی شمشیر اگر این است، آه! زخمش عبادت میشود گر عاشقی این است، پس خوش باد! جانان میکشی در خون نشسته نام ما، در دفترت بیهیچ شک ای نازنین! از بوسهات، امضا به پنهان میکشی دل را ز ما بردی و ما، در آرزویت سوختیم از ما چه خواهی بعد از این؟...