-
زایندهرود خفته است،
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:30
زایندهرود خفته است، سنگها بیتاباند، و پلها، با دهانهای گشوده، فریادِ قرنها را به بستر خاموش میریزند. باد بر کاشیهای فیروزهای می رقصد، عطر یاس و شببو در پیچ وتاب باد می پیچد، و سلامِ بازار، در نیِ کسایی، لای آجرها جاودانه مانده. نقشها هنوز زندهاند، خاطرهها در ریهی شهر تنفس میکنند، و من، گوش سپرده به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:28
-
"خدایا دوستت دارم"...
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:28
آینه ی حضور اگر بشود تنها من باشم و او؛ اگر زندگی برای لحظهای چکمههای پرهیاهویش را از پا درآورد و آهستهتر بر حریم جانم قدم بگذارد... شاید بتوانم در آینهی حضور، در نقطه ای از بیزمانی، بگویم: "خدایا دوستت دارم"... مریم غلامعلی زاده
-
آنچه از عمر می گذشت بر من
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:27
آنچه از عمر می گذشت بر من زندگی نه! که مثل رویا بود روزگار، سبز و خرم و شاد در جهان هرچه بود، زیبا بود دختری سرخوش و جوان بودم در خیالم هزار رویا بود می خرامیدم اندر آن رویا هدفم کشف هرچه دنیا بود الخلاصه جهان کوچک من چیزی مثل بهشت عقبی بود مثل دنیای قصه ی پریان هرچه که بود رنگ دیبا بود آه از آن ساعتی که چشمانم به دو...
-
بی راه این همه جوی
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:26
بی راه این همه جوی دهان گشاده اند برای چه ؟!؟ فریبا نوری
-
بارِ غمِ تو را که به دوشم کشیدهام
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:21
بارِ غمِ تو را که به دوشم کشیدهام مانندِ آن درختِ کج و قد خمیدهام بغضی که در گلو شده انبارِ بیکسی از خاکِ نعرههای خموش آفریدهام گفتی که عاشقی چو عسل هست و شربتست زهری که با بهانهٔ شربت چشیدهام آسان نبود و نیست، فراقت نگار من از دوریات ببین که چهها من کشیدهام باور نکن، بگو که دروغست و وانمود ناچار من،...
-
کمتر کسی زِ چشم تو بادام چیده است
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:20
کمتر کسی زِ چشم تو بادام چیده است تقدیر و سرنوشت و سرانجام دیده است در عاقبت نشسته تر از تو ندیده ام این تار را که بین دو بالت تنیده است بر روی بوم چشم تو آیینه ی ازل یک دست طرحی از ابدیت کشیده است یادت نرفته است که این سیب مغربی از یک شروع ساده ی شرقی دمیده است این جا که ناله خانه ی آرامگاه توست آواز زادگاه تو را هم...
-
از همان سپیده دم
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:18
از همان سپیده دم که چوب در آغوش زخم راه شکسته را مرهم شدیم تا شکار تازه ای چشمانمان را قدم بزند از همان اولین حروف بی معنی کنار عصای خسته ی شب واژه ها خورجین به تن کردند واژه ها گل دست گرفتند واژه ها تفنگ شدند زاییدند و خرامان قدم برداشتند خدایان کور و دست و پاشکسته ای را هی ضجه زدند کر شدند کور شدند گاهی کودکان نارس...
-
دل را که به دست تو سپردم ای عشق
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:17
دل را که به دست تو سپردم ای عشق دلدار شدی و دل، از آنَت شد، عشق! تا در دلِ خود، محبتت را دیدم تابنده تر از همیشه گشتم، ای عشق... من، مست شدم، کور شدم، کر گشتم من باختمت بازیِ دل را ای عشق... تو، دور شدی، دور شدی از قلبم من، پیر شدم، پیر شدم بی تو، عشق!... هر لحظه، مرا دوریِ تو، می شِکَنَد "من ها" که شکست،...
-
هرگز آیا مثل من، یک ماه تابان داشتی؟
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:16
هرگز آیا مثل من، یک ماه تابان داشتی؟ آسمانی پُر ستاره، در دل خود داشتی؟ رفته ای با یک بغلْ رویا، به باغ آرزو؟ از گلستان، یاس و نرگس با خودت برداشتی؟ حال، معشوقم بگو(: آیا تو دلبر داشتی؟ هر زمان می بینی اش، بغضی درونت داشتی؟ تاکنون رفتی مطب، بی نسخه برگردی به شهر؟ تاکنون، بیماریِ دیدارِ او را داشتی؟ هرگز آیا مخفیانه،...
-
در راز و رمز زندگی گیر و بسی حیرانیم
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:40
در راز و رمز زندگی گیر و بسی حیرانیم گمگشته در بیشمار امیالیم این خودخواهی از کجا آمد پدید؟ عمر و جوانی را جاودان می دانیم در این وادی ؛ خدا را بی نشان گشته ایم در کفرِ هر روزمان ؛ چه با ایمان گشته ایم در این وقاحت های بی پرده در ظن و گمان خویش ؛ انسان گشته ایم گویی روح ابلیس ز ما جاری شده جهانِ ما تیره و پر از تاری...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:40
-
با دل خسته زین دیار ،می روم نمیمانم
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:39
با دل خسته زین دیار ،می روم نمیمانم خاطر رنجه فکر یار، می روم نمیمانم کسی که دل دادم مهار ،می برم نمیخواهم به نرخ دل حتی کنار می روم نمیمانم میروم که اینجا قدر افگارم، نمیمانم تا این همه استحقار؟می روم نمیمانم سگ بند کسی بودم خود دلش غلامی بود دل بسته به این مقدار می روم نمیمانم هر دلی و یک مقدار حبذا لایق دلدار من...
-
خدا را شکر آفتاب هستی ام
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:39
خدا را شکر آفتاب هستی ام خدا رو شراب سر مستی ام خدا رو شکر غزل جاری ام خدا رو شکر روزی روزگاریم خدا را شکر رود جاری ام خدا رو شکر لحظه بی قرارم خدا را شکر کارستان کاری ام خدا رو شکر یعنی شکر گذاریم سیاوش دریابار
-
ببخش مرا
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:38
ببخش مرا به لطافت آن قطره ی سحرگاهی که روی بند رخت تاب بازی می کند. مانند خنده ای در عدم. خنده ای به عدم. ببخش مرا مانند سرخی گل رز آن هنگام که هنوز دور چشمانش چروک پیری نیفتاده و به غمزه دو دست بر زیر چانه به شاه پسر تازه باد در غبغب انداخته ی بلبل می نگرد. ببخش مرا به آفتابی که معنای سایه است و ماوای بهشت. چه سوزان...
-
شب کویر
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:37
من بودم و کویر بود سکوت بود و دیگر هیچ من ماندم و کویر ماند سکوت رفت و دیگر هیچ پرنده شکاری که در آن حوالی گرم چرخش بود به تیر اجل ببرد خرگوش و دیگر هیچ به زیر پوست این کویر قنات پر آبی از آن حوالی میرفت با خوش حالی و دیگر هیچ روستا ها یکی پس از دیگری می شدند پر آب باغها ی پر درخت در مسیر می شدند سیراب و دیگر هیچ...
-
پیش من گریه نکن، طاقت دیدن ندارم
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:35
پیش من گریه نکن، طاقت دیدن ندارم این همه زخم به دل مانده، که درمان ندارم در دلم سایهی یک بغض قدیمی مانده رد پای غم و اندوه عظیمی مانده چمدان خالی و من، خسته ز دنیای خودم رفتنم سادهتر از ماندن و رویای خودم رفتی و با خودت آرامش من را بردی زندگی بودم و در لحظه مرا آزردی بیتو این قلبِ شکسته به صبوری نرسد زخم من جز به...
-
ای عشق میان دل و جانم همه تو
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:34
ای عشق میان دل و جانم همه تو ای عشق زمین و آسِمانم همه تو ای عشق رخی نما که من جان گیرم مهری به منم ده که توانی گیرم با تو بروم به کهکشان ها تا اوج دریای وسیع شنا کنم با هر موج ای عشق مُلوک و مَلَکوتم به سجود از خلق تو ای پاک ترین در موجود عشقم تو به من کی رو نمایی ؟ از روز ازل تا به ابد رخ ننمایی ؟ از حسرت دیدار تو...
-
بیا خط بزنیم
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:33
بیا خط بزنیم همین خط خطی های جاده را خیابان را بیا خط بزنیم خطوط در هم جهان را بیا خط های فاصله را خط بزنیم تا گم نشویم میان یک درمیان خط ها خط بزنیم خط زدن را و از خط عبور کنیم این خطوط قرمز برای سفید شدن ساخته شده اند برای مرز شدن دیوار شدن بیا از دیوار ها عبور کنیم و خط بزنیم تمام مرزها را بلقیس بیا برای ماندن خطوط...
-
گفتم ؛ بخت که ویرانه شده
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:32
گفتم ؛ بخت که ویرانه شده من پیله و اقبال پروانه شده گفتن ؛ از بخت و اقبال تو نیست این عشق ؛ از ازل دیوانه شده گفتن ؛ این روزها خوب شده حالت از اولم با یکی دیگه رفتن ؛ بود تویِ فالت گفتم چشمهات ؛ گفتم شالت ؛ گفتن واسه چشم و دست دیگه ای شد ؛ چشمها و شالت گفتم ؛ مثل روح ِبه تن مانده در یک اجبارم روحی که فقط او میتوانست...
-
سلام قلم جانم
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:31
سلام قلم جانم امروز تعطیل بود زمانه بیرق غم دارد زمین وزمان داغدار تنهایی هاست پدر داخل هال است چشمانش نمی بیند ومن به آن روزهای خالی نگاه می کنم که ازکوه بالا می رفت تا آویشن محلی بیاورد نگاهم به همان کفش ملی بزرگ وچندرنگ بودکه برایم خرید وکلی وقت هم دوام آورد نگاهم به قطره های سرد باران است که روی بابونه های محلی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:30
-
تو همان قصیده ای که،به زبان بیآرمت بیش
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:29
تو همان قصیده ای که،به زبان بیآرمت بیش تو چونان حریم و خاکی،که از آن گرفته ام کیش تو همان غزل،که عمری،بسرودم و سرایم تو چونان فرشته هایی،تو فروغی از خدایم تو همان،دوبیتی من،که رسد به وقت زاری تو چونان،طلوع فجری،تو که عشق گلعذاری تو همان سرود و شعری،که سرایمت همآره تو چونان،تلآلو نور،که بخوانمت ستاره تو همان امید...
-
از این غمی که تو گاهی مرا نمی خواهی
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:29
از این غمی که تو گاهی مرا نمی خواهی دلم گرفته اگر آه می کشم گاهی چقدر راضی ام از زندگی اگر می شد تو نیز عاشق من می شدی پر کاهی! در این جهان پرْ از روزهای تکراری فقط تویی که برایم همیشه دلخواهی یقین بدان که بدون تو زندگی مرگ است شبیه تنگ شکسته، برای هر ماهی همینکه زنده ام و جان ندادم از دوری مرا ببخش به جرم بلند ِ...
-
من نمی دانستم ...
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:28
من نمی دانستم ... تو چرا غمگینی ! شایدم هیچ نپرسیدم ...هیچ ! من نمی دانستم .. قاصدک نیست خبرچین هرگز ! یا که او قاصد صدق و وفاست انگ تا کی ... تا چند ؟! من نمی دانستم ... شب چرا حسرت و ظلمت دارد ! شاید او « روز » ی بود روشن و پر ز امید! قدر خورشید ندانست آیا ؟! من نمی دانستم ... که کبوتر کارش دادن نامه نبود او فقط...
-
در بحبوحه دوست داشتن تو
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:22
در بحبوحه دوست داشتن تو انقلابی رُخ داده نفس هایم تیغ می کشند بر دیواره حنجره ام و... گوی سبقت می گیرند برای دیدن چشمانت آری... انقلابی رخ داده برگرد جهان نظاره گرِ این عشق تماشایی شده دکتر محمد کیا
-
در فصل خزان دانه ای از عشق بکارم
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:20
در فصل خزان دانه ای از عشق بکارم تا غنچه دهد باز شود وقت بهارم گرمای تموز آمده در دشت زمین باز سرمای ز مستانی و لرزش ز تو دارم افروز ابراهیمی افرا
-
میشود...
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:19
میشود... دل را به خیال آب سپرد از دیوار سنگین سکوت گذشت و در آینهی نور انعکاسی تازه شد میشود… در نگاه نخستین سپیده با لبخند خورشید یکی شد زخمهای شب را به نسیم خنک صبح سپرد می شود... باران شد بر شانه ی دشت نشست هر قطره را ترانه ای بی پایان کرد میشود… رنگینکمان شد پل زد میان باران و آفتاب هر رنگ را ترانهای از...
-
به گوشه ای می خزم
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:17
به گوشه ای می خزم با خیال تو در سرم خرد و خسته رو به پنجره ای که به دیوار باز می شود فکر می کنم به این حیاط بی آسمان به آسمان، این آبی بی نشان به ابرهایی که نیستند به بارانی که نمی بارد به درختِ توتی که مرد و مادرم که برای همیشه رفت هزار بار ترا می خوانم و در آینه ی خیس صورتم صدایت می زنم تو نیستی نام ترا بلند بلند...
-
تو شمع روشن کلبه دل منی
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:16
تو شمع روشن کلبه دل منی من پروانه رقصان چو نسیم سحری تو می درخشی و اتش بجان می زنی بر جان سوخته ام نمی کنی هیچ نظری من بیرون رفتم از دایره ی عشقت تو ماندی با هزار عاشق دلسوخته ی دیگری گر روزی از کوچه ی ما درگذری بخوان یادگاری از گذشته در عالم بیخبری تو شرط وفا در عاشقی بجا نیاوردی کنون بخوان در مکتب عشق درس بهتری...