-
ما خوب بودیم خیابان معلم خوبی نبود
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:44
ما خوب بودیم خیابان معلم خوبی نبود عشق و احساسمان را بی رحمانه ربود خیابان اسم رفیق نمک نشناس ماست آتش کشید بر فرش دوستی تا تار و پود دکتر سجاد فرهمند
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:42
-
سالهاست برای چشمانت کسی غزلی نمی سراید
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:40
سالهاست برای چشمانت کسی غزلی نمی سراید درلابه لای این قیل وقال اندیشه ها دختر گندمگون پاییز را بیاد می آورم وخنک دستان کوچک پسربازیگوش نسیم را که بر دستان کودکی ها نم می بارید.. چند صباحی جلوتر زندگی را باد بلعید وبوسه های گل آلود غباررا بر چهره صبح نشاند فلرها کوچه های باصفا را از تاریکی انباشت حال اینجا همیشه فصل...
-
ساز دل کوک شده، وقت پریشانی نیست
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:37
ساز دل کوک شده، وقت پریشانی نیست نغمهی شاد بخوان، گرچه غزلخوانی نیست فال حافظ، غزلی ناب، بخوان از سعدی که کنون بهتر از این مرهم و درمانی نیست شادمان باش ، که هر لحظه زمان میگذرد و مخور حسرت و غم، فرصت جبرانی نیست چای دم کن، بنشین با دل آرام و سبک در دل همهمه ها شوق که زندانی نیست همنفس با نفس باد صبا عشق بورز که...
-
انگشتانت،
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:34
انگشتانت، منشورهاییاند که نور را به شعر تبدیل میکنند، و گیسوانت، کلافی از ریسمان نجات، که هر شب مرا از خفگیِ دلتنگی میرهاند. آه، اگر میتوانستم، انقلابی در قوانین فیزیک به پا میکردم، تا جاذبه را برعکس کنم و تو را از آسمانِ دوردست، چون یک خوشهٔ گندمِ نورانی، به آغوشم بیاورم... صبا یوسفی صدر
-
الهی، به شادی اگر باشم، مرا فروتن دار،
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:32
الهی، به شادی اگر باشم، مرا فروتن دار، تا غرورِ سیه، سایه بر دلم نگذارد. الهی به سختی اگر رِسم، مرا استوار کن، تا ستون ایمانم، را به باد فنا نسپارم. الهی، همین دم، همین لحظه، کنارم باش، و به امید فردایم رهایم مکن. نور مهر خویش بر جان من بتابان، و بار سنگین خلق از دوش من فرود آر، جانان. گرههای کور رزندگیم را با لطف...
-
تقدیر در یاد گیسوی تو،
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:30
تقدیر در یاد گیسوی تو، قلمِ سرنوشت را روی کاغذِ روزگار گذاشت. کاغذ آهی عمیق کشید. و من، به نستعلیقترین حالتِ ممکن، متولد شدم.. مهدی بکتاش
-
غصه های روزگار
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:28
غصه های روزگار از من قصه ها ساخته است و هر قصه زخمی نهان بر دل کاشت که جز خدا شاهدی نیست مرا و درد این ویرانگرِ انسان ها بی صدا نشسته بر عمقِ جان و گرفته گلوی حوصله را و صبر بر کدامین دردِ بی درمان...! حکایت من از دردیست که رنجِ مدام بر استخوان روح ریشه دوانده و جز سکوت مرهمی نیست براین دردِ بی درمان چرا...!! فریبا...
-
در نبردی نابرابر و اجباری
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:28
در نبردی نابرابر و اجباری چون کهنه سربازی بی دفاع به جا مانده از لشگری شکست خورده تنها زیر آتش روزگار مانده ام غم مرا محاصره کرده نفس کشیدن سخت است همه چیز از دست رفته و من در میان غبار رنج و خون تکه های آرزوهایم را که جلوی چشمم ویران شدند بر میدارم و جز سکوت کاری از من بر نمی آید. وحید مشرقی
-
گفتی وقت سخـــن است، اما حالی کو؟
سهشنبه 22 مهر 1404 12:28
گفتی وقت سخـــن است، اما حالی کو؟ گفتی که بــخند، دلـــیل خوشــحالی کو ؟ گفتـی زمــــان پر کشیدن است و پرواز گیـــرم که هســت،ولــی پر و بالی کو ؟ دکتر سجاد فرهمند
-
از مارها نمـیترسم
سهشنبه 22 مهر 1404 12:19
از مارها نمـیترسم ولـی از چَشمهایت، چرا بتـرسم از کفّارههای کَنانِهرنگ حال آنکه افسانهای نوپاست، مرگ؟ گمشدهاَم یافت نشد در هَمنَفَسـی با شما خِرقهپوشانِ خُدعهتوشه، باری... بـیگریه وُ زاری به سیّارهای خواهم گریخت تا زیرِ بالهای گنبدش با خیالِ راحت دق بکنم این رُبدوشامبـرِ شبِ ابدیست که بالـاسـرِ ماران چو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 22 مهر 1404 12:16
-
بیتومگر اینشبم سحر خواهد شد
سهشنبه 22 مهر 1404 12:15
بیتومگر اینشبم سحر خواهد شد چشمت نگران این خبر خواهد شد داغی که نهادهای تو برسینه من باشرف مگر زدل به در خواهد شد حمید رضا عبدلی
-
یار ما را زود گویید از کسان رویت بپوش
سهشنبه 22 مهر 1404 12:09
یار ما را زود گویید از کسان رویت بپوش من نخواهم کس ببیند حسن خط و مهر روش ترس از خاموشی اش دارم چو لب بر هم زند شعله در جانم شود روشن چون او گردد خموش نقل بر لب نهمش تا بوس شیرینش کنم تا کند گل صورتش یا آنکه باری هم سبوش؟ میکند نهیم چو آغوشم بگیر و لب گذار لحن شیرینش صدا نیست که پیغام سروش فتنه می خیزد ز نازش با نیاز...
-
پاییز
سهشنبه 22 مهر 1404 12:08
-
آمدی و در شهر آرام دل کودتا کردی
سهشنبه 22 مهر 1404 12:07
آمدی و در شهر آرام دل کودتا کردی آرامشم راستاندی وداغ عشقی عطا کردی تو که رسم عشق و وفارا بلد نبودی بهر چه با منه ساده دل این خطا کردی درساحل آرام دنیایم خوش بودم وشاد آری من چه بودم وتو بامن چه ها کردی هر آنم را ستاندی وکنون چون بینوایم من کان محبت بودم و تو مرا بهر آن گدا کردی تو قبله گاه من بودی تو را می سجودم قبله...
-
ما نسلی از " منتظرانِ مضطرب " ایم
سهشنبه 22 مهر 1404 12:07
ما نسلی از " منتظرانِ مضطرب " ایم ایستاده در صفوفِ طویلِ یک سوال ، که میدانیم پاسخِ آن ، یک حفره یِ خالی ست ... لیک دست بر نمیداریم از فشارِ دکمه ی تکرار ...! اینجا ... شهرِ سیمانیِ فعل هایِ بی فاعل ، جایی که همه می دوند بدونِ آنکه بدانند هدف چیزی جز خستگی نیست ... و همه به هم وصل اما در عزلتِ هزاران ساله...
-
تا پیامت را گرفتم، سری ز مهتاب
سهشنبه 22 مهر 1404 12:05
تا پیامت را گرفتم، سری ز مهتاب وحی آمد و پنهان شد، مهتاب در آفتاب آفتاب از این واقعه تابید به گردن حلقه زنان خواند و بگفت تو نمانی بیتاب رضا فریدونی
-
ذهن، فرشی از نور است
سهشنبه 22 مهر 1404 12:05
ذهن، فرشی از نور است بر درگاه تماشا. خودِ چشم نیست، بلکه نگاهی است که جهان را معنا میبخشد. یکی با پنجرههایی گشوده از مهر، در تو راز رویش میجوید، و نگاهش سبزینهای میشکفاند از سکوت چنان که دانه با نوازش خاک، جان میگیرد. دیگری، که جهان را تیغی بر آینهی خویش میداند، با چشمانی از تگرگ شک، در تو هیولایی از خود...
-
وای از ابر صدا می آید
سهشنبه 22 مهر 1404 12:04
وای از ابر صدا می آید نکند غمگین است نکند منتظر حادثه ای سنگین است مردم ، از زیر به بالا نگرید آسمان تاریک است و چه اندازه خیانت به قلم نزدیک است قطره اشک خدا کرد زمین را سیراب و همه آدمیان در عطشند مِهر دنیا زدل گل هم رفت زندگی پیر شد از غصه تنهایی باغ چقدَر زود زِ هم می رنجیم مثلا اشرف مخلوقاتیم مثلا روی زمین از همه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 21 مهر 1404 12:23
-
شبِ تاریک و دلم سوخته، دردانه شدن را بلدی؟
دوشنبه 21 مهر 1404 12:22
شبِ تاریک و دلم سوخته، دردانه شدن را بلدی؟ شدهام والهی چشمان تو، دیوانه شدن را بلدی؟ به شرابِ نفس چشم تو، ای بادهفروشِ زیبا، دلربایی کنی و مستی و مستانه شدن را بلدی به بیابان دل خستهی من خیمه بزن همدم من، تو چراغ رهِ این دایره، همخانه شدن را بلدی دل حیران مرا دیدن رویت به خرابات بَرد، تو خودت طالع این خانه و...
-
من از آدم ها زور ناجور میخواهم
دوشنبه 21 مهر 1404 12:22
من از آدم ها زور ناجور میخواهم از این شهر جمله مرده کور میخواهم در جان و دلم کشیده اند نقش ازل من از روی خوش شما غور میخواهد ساقی در این میکده میرقصد باز من از ساقی پیوسته تنبور میخواهم دل در دل من نقش نبندد به یقین من از همه جز به تو نور میخواهم امروز دلم ز ناله ها عود میخواهد از هوای آلوده شهر دور میخواهد با پای تو...
-
من از آدم ها زور ناجور میخواهم
دوشنبه 21 مهر 1404 12:21
من از آدم ها زور ناجور میخواهم از این شهر جمله مرده کور میخواهم در جان و دلم کشیده اند نقش ازل من از روی خوش شما غور میخواهد ساقی در این میکده میرقصد باز من از ساقی پیوسته تنبور میخواهم دل در دل من نقش نبندد به یقین من از همه جز به تو نور میخواهم امروز دلم ز ناله ها عود میخواهد از هوای آلوده شهر دور میخواهد با پای تو...
-
این خزان این مهر و آبان نگذاریم به آذر برسد
دوشنبه 21 مهر 1404 12:20
این خزان این مهر و آبان نگذاریم به آذر برسد آدم است دیگر گاهی دلش می خواهد بی پرسش و علت بی اما و اگر به سبز بودن به لبخند غنچه به گل روی بهار به شکوفایی حکم کند. دکتر سجاد فرهمند
-
میان جنگلی با یار بودم
دوشنبه 21 مهر 1404 12:19
میان جنگلی با یار بودم ز مدهوشیِ سر سرشار بودم گهی گلبوسهای بر رویِ ماهش گهی مبهوت آن برقِ نگاهش ز دستانش محبّت چیدنی بود قد و بالای او، وه! دیدنی بود تو گویی هرچه را زیبا بخوانند ز نقش ِ روی ِ دلدارم بدانند من و مدهوشی و گلبوسهی یار من و غمزه، من و یاری دلآزار عجب حالی ؛ عجب حس قشنگی عجب زیباییِ خوشآب و رنگی به...
-
دیدمت رفتی ولی از آن گذر جانم رود
دوشنبه 21 مهر 1404 12:18
دیدمت رفتی ولی از آن گذر جانم رود هر دمی چون می رود یادی کی از آنم رود چهره ام بین از برایت گونه ها مرداب شد هر بهارم قبل از هجرانْ زمستانم رود من شدم مست از نگاهت آسمانم می شوی؟ تا که غرق از دیدهات یاد از گلستانم رود غنچهای پژمرده در فنجان چشمم می گریست کز عرق مفلس شود مستا به فنجانم رود بذر خورشیدت سما را چون...
-
ای شعـرِ بلنـدِ زنانـگیِ من
دوشنبه 21 مهر 1404 12:17
ای شعـرِ بلنـدِ زنانـگیِ من ای خـارج از : تمام قاعـده ها چارچـوب ها بایدها... رو به رویم بنشین چـون خورشیـد برابـر منظومه بر مـدار تو میچرخم بر مدار من بچرخ وبگودوستت دارم دوباره و دوباره و دوباره ... که میخواهم خـدارا به قرار دو نفره مان بکشانم! میخواهم ،بِنِشانیَم رو به روی چشم های خـدا و مرا به" تو' تو را به...
-
آسمان تیره و تار است، غمم سنگین است
دوشنبه 21 مهر 1404 12:17
آسمان تیره و تار است، غمم سنگین است پس کجایی که بیایی، دل من غمگین است باز کن پنجره را و به خورشید بگو یار من نور تو را میخواهد بوسه ای سبز بر اندام بهار نفسی شادتر از عشق و امید همه از عمق وجودش جاریست پاک کن هر چه بدیست سینه ای دارد صاف، زخم هایی همه سرد یار من نور تو را میخواهد آتشی دارد دل، دل دلسوخته اش سوخت...
-
رفتم دیگر ز این کاشانه
دوشنبه 21 مهر 1404 12:14
رفتم دیگر ز این کاشانه قهر گشته با من اهل این خانه گویا دیگر جایی ندارم در این کاشانه نگاه ها سنگین شدن بر من در این خانه کوله را بستم با اشک وخون به راه افتادم با چشم خون خیالم این بود نگاهی برم من کنند رفتنم را در پیشنه اش مختل کنند قدم هایم را سنگین کردم زیر چشمی به اهل خانه نگاه کردم نیامد صدای از جمع خانه امیدم...