-
لبخند سپیده دم
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:27
لبخند سپیده دم ای شور شکوفایی دلم با دیدنت .....بی قرار گشته ای دلداه ی نسیم سحر نگاهت ...طلوع دوباره جان تو آرامش بعد از طوفان منی وقتی کنارمی جهانم آرام است. نبض زندگیم ......در بودن توست ای خیال شیرینم با نسیم مهربان نگاهت ...قصه ها جان تازه گرفت دل شیفته ی مهربانی مهرت تو همچون ...غزلی شیرین بر دل می نشینی آهنگ و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:26
-
شعله دل ز چشم تر ننشست
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:25
شعله دل ز چشم تر ننشست جوشش بحر ز ابر تر ننشست لطف لیلا کم نکرد از شور قیس عندلیب از خنده گل بر ننشست گفتم ای ساقی خدارا میگساران را نگر که بهر نشوه خمرت دل خماران خست گفت چو مردان ساغر از سقای باقی گیرند بی گمان بیرون کند از دل و از جانشان دست مگو نویسه خلقت ختم به نام تو نیست که خاتم ملک سلیمان توراست اندر شصت مجال...
-
خطی مورب
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:22
خطی مورب بر صفحهی باد، در حاشیهی هیچکس نوشته میشوم. ریشهها خواب میبینند که پرواز کردهاند. تنه، در سکوت، به زبانی ناشناخته گریه میکند. شاخهها، استخوانهای بیرونزدهی یک رؤیای پوسیدهاند. من از دهانِ خاک، استعارهای نیمهجویدهام. سقوط، تنها صرفِ فعلِ بودن است در زمان مجهول. پرندهای که هرگز نبود، مرا به یاد...
-
پریچهرا.....
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:20
پریچهرا..... در این سپهر جانکاه زیر گنبدِ خاکستریِ یک پاییز ایستادهام در راه کورِ روزها. کلاه ات را آویختهای به میخِ خاطره گویی مفاخره میکنی با گذرِ باد. از تو میپرسم آیا این معجزه است؟ این همه زندگی در هیاهوی خاموشِ ریزش برگها؟ پریچهرا..... از پنجرهای که رو به بیشه دارد تو را میبینم. قامتت چون شمعدانی است که...
-
در فراقت عینکی شد چشم های منتظر
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:19
در فراقت عینکی شد چشم های منتظر ردِ دلتنگی همیشه مانده روی شیشه ها سمیه مهرجوئی
-
نه هر دستی که گیرد، مهربان است
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:18
نه هر دستی که گیرد، مهربان است نه هر یاری رفیقِ جاودان است به ظاهر همدم و در باطن آتش دل از لبخندشان بیهمزبان است کجا آهو نشیند در کنارِ شغالی کز کمینِ خون، نشان است؟ مپندار آن که لب خندان، وفادار که صد زخم از لبِ خندان، عیان است به خلوت، گنج میروید ز سینه به بازارِ ریا، تنها زیان است در آن جمعی که نان از حیله...
-
خواب دیدم که شبی در دل من طوفان شد
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:17
خواب دیدم که شبی در دل من طوفان شد دلبرم میل قفس کرد و برم مهان شد مو پریشان شده در باد صنم می آمد چهره اش قرص قمر بود دلم حیران شد ناز می آمد و افزون به نسیمش می شد طلعت قرص قمر لیک به مو کتمان شد تابناک است نگاهش که پر از زمزمه بود برقه ای زد به نظر کار بصر افغان شد پر سیمین تنش طعنه به گلبرگ چو زد سرخی خون سیاوش به...
-
غرقِ رویایِ توام
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:16
غرقِ رویایِ توام عطرت در هوا پیچید گونه هایَم سرخ شد بادی وزید بوسه ات زیباتر از هر خیالِ دیگریست. آگرین یوسفی
-
یک روز به تو خواهم رسید!
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:15
یک روز به تو خواهم رسید! در کهکشانی دور، فارغ از دلواپسی ها، دوباره به آغوشت خواهم کشید، میان وُسعتی از شقایق ها! پروانه کیا
-
تو برایم شعر بگو،
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:26
تو برایم شعر بگو، ناب و کمیاب، که به آن محتاجم. شعرِ شبِ مهتاب، شعری که در آن رود، همه زمزمهاش بیتاب است. و صدای بلبلِ مست، در دلِ تاریکیِ شب، یارِ خود گم کرده، سرگردان است. خشخشِ برگِ سپیدارِ بلند، با نسیمی آرام، دست به گریبان است. از همین جنس، تو برایم شعر بگو... مهدی عارفخانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:24
-
چه زودهایی
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:19
چه زودهایی که هنوز دهان باز نکرده در غبار خاموش شدند. و چه دیرهایی که بهسان شهابی کوتاه آمدند و هیچ ردّی نگذاشتند جز تاریکی. چه دیرهایی که آمدند و در اتاق ماندند، چون میخی در دیوار دل، چون سنگینی یک صندلی خالی، چون ساعتی که کوک نمیشود و همیشه به یک نقطه میکوبد. زودها . . . که زخم لحظه بودند، بریده و خونین. دیرها ....
-
در من مردی نشسته
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:18
در من مردی نشسته با استخوان هایی از خاطره که بوی تو را هنوز پس نمی دهد دهانم پر از واژه هایی ست که هرگز گفته نشد مثلجنازه هایی در گورِ بینامِ شب تو نه زن بودی نه معشوق تو مفهوم گمشده ای بودی در هندسه ی بی قاعده ی من دست هایت مثل دو استعاره ی گنگ در شعر های من جا مانده و من هر بار که می نویسم از تو نه نام می برم نه...
-
شب قصهایست طولانی و بیپایان،
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:17
شب قصهایست طولانی و بیپایان، و در امتدادش تصویر چشمان توست که مثل فانوسی کوچک تمام تاریکیها را بیمعنا میکند. هر قدم که به سمتت میآیم، سایهها کوتاهتر میشوند، و جهان از نگاه تو رنگ دیگری میگیرد. تو آغاز صبحی که در دل شب متولد میشود، و من تمام خستگیهای دنیا را در لبخندت جا میگذارم. سیما رحمانی
-
چه بیرحم است
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:16
چه بیرحم است ساعتی که دستانت را گرفته از لحظههایم برایت نمیگوید؟ دقایقی که بی تو... به هزاران سال سَر نمیشود شاید با نبضِ دلنشینت... به خواب رفته باشد میبینی؟ حتی او هم، از من به تو نزدیکتر است در ریشههای دلتنگی... زنده مانی ام به خِس خِس افتاده است میانه این تنگنا ناگهان... زمزمهای از قلبم به گوش میرسد:...
-
بیا عاشق شویم…
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:15
بیا عاشق شویم… نه مثل قصهها، نه مثل خوابهای دور. بیا همینجا، میانِ همین کوچهٔ خاکی، میانِ همین روزهای خسته. دستِ مرا بگیر و بگذار کمی از بودنت نفس بکشم. در گلدانِ دلزدگیها با هم گل بکاریم گلهایی بینام، اما به رنگِ بوسه. بگذار لبخندها بیدلیل از گوشهٔ لبهایمان بچکد. تو مرا از خود بدان، بیآنکه چیزی بگویی،...
-
دزدیدند!
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:11
دزدیدند! ته یک کوچه بی آمد و رفت واژه عشق را _________ نامده شب _________________دو نفر _____________________بالب خویش واژهِ عاطفه را __________دختری ازپسری ____________________نامده شب زیر اقاقی _______دزدید هردو ____باحس دروغی _______________درخویش دست ____برگردن هم ____________خندیدند پیرمردی که گذشت...
-
یاد غربت از دلِ من بیصدا چون می رود
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:09
یاد غربت از دلِ من بیصدا چون می رود خاطراتِ خستهام از یاد مردم میرود هرچه بود از روشنی، در سایهها پنهان شد و ماه هم از آسمان چون خوشه گندم میرود راهِ من تاریک و بیپایان و شب در چشمِ من همچو روحی گمشده در خیل مردم می رود عشق، چون برگی رها در دستِ طوفان غزل از دلِ من تا دلِ او بی تفاهم میرود من به تنهایی اسیرِ...
-
گاهی از درونم صداهایی برخاسته
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:08
گاهی از درونم صداهایی برخاسته که هیچکدام به هم شبیه نیستند. یکی با لحنی آرام میگوید: بمان، صبحی در راه است. دیگری، با خشمی کور میخندد: هیچ صبحی نخواهد آمد. میان این دو صدا روح من چون ریسمانی فرسوده میان دو دست کشیده میشود. چشمانم گاهی تصاویری میبینند که واقعی نیستند؛ دری باز میشود، کسی وارد میگردد، لبخندی...
-
پاییز میرسد،
سهشنبه 15 مهر 1404 12:08
پاییز میرسد، با دامنی پر از برگهای زرد، با بادی که در گوش شاخهها نجوا میکند، و غمی که چون سایهای سنگین، بر شانههای شهر مینشیند. آه، پاییز! تو با آن رنگهای آتشین، با رقص برگها در کوچههای خالی، مثل نوحهای کهن، دل را به درد میآوری و به شوق. در آینهی بارانخوردهی پنجره، چهرهام را میبینم، نیمهای شاد،...
-
سرد و ساکت و عبوس
سهشنبه 15 مهر 1404 12:07
سرد و ساکت و عبوس بغض دیرپای کهنه ای خیمه در گلوی واژگان من زده است شعر: مثل غنچه در نسیم صبحدم ناز میکند که بشکفد بغض من ولی فرصت شکفتنش نمیدهد غنچه_ پیش از آنکه بشکفد در خودش چروک میشود *** آه بازهم شبی عبوس بی ترانگی گذشت موسم طلوع شد باز سرفه های خشک این گلوی زخمگین شروع شد قرصهای من کجاست...؟ محمود غلامی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 15 مهر 1404 12:06
-
در دیوان نمیگنجی و
سهشنبه 15 مهر 1404 12:05
در دیوان نمیگنجی و من دیوانه میرنجم جادهایام که به تو ختم میشود زبانیام که جز تو نمیگوید شعریام که قافیهاش با نام تو میگیرد ز فراقت بیمارم ، من شهریارم آمدم که مستانه بمیرم در گوشهی میخانه بمیرم دل از تنم ربودی و رفتی گفتی که سنگدل بودم به منی که در تنهایی ام دلدادهات بودم نقش رویت بر دلم نقش بست، ای نقاش...
-
حظ میبرد آن شامهٔ مسحورِ گل یاس
سهشنبه 15 مهر 1404 12:04
حظ میبرد آن شامهٔ مسحورِ گل یاس سرگیجه ره آوردِ هوای ته گیلاس شیدای چکامه به خطا برده هوا را با انس به انفاسِ جناسیده به خُرناس آروغ زدنِ چامه پریش لب ناشی بر هم بزند حالِ ادیبانه ی اجلاس سر می بَرد از شاکله اصحاب توهم تاکِ بَری از سرکه شرابست به انفاس پاکِیزه بماند غزل از حالِ مساعد بازیچه چرا چنبرِ چاپیدنِ وسواس؟...
-
از دل حادثه برخاستم،
سهشنبه 15 مهر 1404 12:04
از دل حادثه برخاستم، نه در پی نجات، که در طلب معنا. شعلههایی مرا آزمودند، نه برای شکست، که برای شناخت. در هر سوختن، درسی نهفته بود، و در هر درد، شرابی از حکمت جاری. من مردیام، که آتش را زیستهام، و هنوز، دستانم نسیماند نه برای دور کردن، بلکه برای دعوت به آغوشی که درد را میشناسد و رهایی را میپرورد. تو گفتی که قوی...
-
هر جا که غم فتاد به جانِ غریب من
سهشنبه 15 مهر 1404 12:03
هر جا که غم فتاد به جانِ غریب من دستت رسید، شد سپرِ بیشکیب، رفیق وقتی که شب به ماه دلم ابر میکشید خورشید میشدی به دلِ بینصیب، رفیق آن گه که کوه حادثه بر شانهام نشست دستت ستون شد از دلِ بینصیب، رفیق هر موج، خوابِ ساحل آرام من ربود لنگر شدی درون دلِ بیطبیب، رفیق با تو گذشت سختترین فصل زندگی ماندی چراغِ خانهٔ من...
-
ز عهد خلوتِ جانان، نبارید ابرِ بیپروایی
سهشنبه 15 مهر 1404 12:02
ز عهد خلوتِ جانان، نبارید ابرِ بیپروایی که باران خندهاش میریخت بر محرابِ تنهایی تو آمدی و شب در خویش، ز نورِ تو شد آتشریز به رقصِ گامِ تو لرزید ستونِ عقل و شیدایی لبانت بر لبِ شب خورد، و شب را روزِ نو بخشید چه سرّی داشت آن لبخند، در آیینهٔ زیبایی؟ زلال بوسهات میریخت، چو تطهیرِ نبیواران نه آب، آن باده بود ای...
-
در گوشهای
سهشنبه 15 مهر 1404 12:00
در گوشهای از زندگیام، تو را ــ بیصدا ــ پنهان کردهام؛ بیعشق... بیدوستداشتن... بیتو... کمی مرا بشنویم، فقط کمی... شمعی بر زمینِ خیس خاموش شد، و سکوتِ شانههایم سنگین ماند. شانههایم سنگیناند، انگار کوهی سالهاست در من آشیانه دارد. طیبه ایرانیان
-
زمان کوتاه است
سهشنبه 15 مهر 1404 11:57
زمان کوتاه است به کوتاهی خواب ِ آب در جشن ِ آبشار گاهی خواب آبشار را می بینم ... مرا به دلتنگی تپش ِ دل ببر به سخاوت بی دریغ جاده ببر جایی میان عشق و نور جایی میان شب های بارانی با این حال پای سفره دلت پای سفره دلت گرم است... شاید هرازگاهی ترس و لرز دل را خواب ببینم خواب ببینم ؛ به آن کوچه باغ بر می گردیم پای تش ِ...