-
تو را باد برد...
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:06
تو را باد برد... بیصدا، چون شمعی که در نیمهشب خاموش شد. خانه هنوز بوی حضورت را دارد، اما اتاقها، پر از سکوتیاند که دلم را میلرزاند. هر کجا نگاه میکنم، ردی از توست: روی در ، روی دیوار... روی شعری که ناتمام مانده، و بر بالشِ خیسِ شبی بیخواب. کاش میشد پرندهای باشم، تا در آسمانی که تو پر کشیدی به دنبالت بیایم....
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:04
-
خاطرهای
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:04
خاطرهای در گوشهی ذهن دنبال خودش میگشت، بینام، بیچهره، بیدلیل. او در آلبومِ خالی به دنبال تصویری بود که هرگز گرفته نشده بود. زمان با انگشتانِ بیحس بر صفحهی خاطره مینوشت، اما جوهر از جنس فراموشی بود. تو در آن خاطره بودی، شاید، یا شاید فقط ردی از حضورت در خوابِ کسی دیگر. و خاطره در آینهای بیانعکاس خودش را دید،...
-
آنکه در عمق دل و روح و روانست تویی
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:03
آنکه در عمق دل و روح و روانست تویی قله ی "شاه جهان"، جان جهانست تویی وآنکه دل در گرو عشق نهادست منم او که با چشم سیاهش کُندم مست تویی آنکه لبخند به لبش سِحر عیانست تویی "وانکه بی باده کندجان مرامست"** تویی آن که جان در طلب مهر تو دادست منم او که نامش به ابد ورد زبانست تویی آن که چون ماهِ بلندِ...
-
فال شدی،فال قهوه ته فنجانم
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:03
فال شدی،فال قهوه ته فنجانم دود شدی،از ته سیگار میان انگشتانم. خیره به آینه ام آنجا چه میکنی؟ محبوب سیه چشم من ، گره ابروانت خوشه ی تاک خیره می شوی به من و دست دراز می کنی . دست می برم که بگیرمشان ، درهم می شکنی و صد تکه می شوی آن چشمان سیاه ،خیره به من ،غرق سرخی انگشتانم صد چشم سیاه،صد فال قهوه و صد سال انتظار …. آیدا...
-
این قرار بی قراری
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:02
این قرار بی قراری قرارهای یواشکی کوچه پس کوچه های دیروز راه می روند هی پیاده می شوند فراموشی عاشقانه های خیس جمعه ها روزی برای پیدا نکردن گمشدن میان عاشقانه ای گمشده غلامرضا تنها
-
دوست داشتن تو
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:00
دوست داشتن تو رودی در عمیق ترین دره وجودم هست کاش به دریا نرسد موج های بلندت سیده زهرا حسینی
-
هر چند زِبی وفایی دهر ، غصّه شد زیاد
دوشنبه 10 شهریور 1404 11:59
هر چند زِبی وفایی دهر ، غصّه شد زیاد ما را نرفته طلعتِ رویت ، دمی زِ یاد سوزانده است پیکر عشّآق را زِ هجر تا که فتاد از غم تو ، شعله دستِ باد سرو بلند قامتِ دین ، نور عالمین ای بی خزانِ سبز ، گُلِ استوار و شاد بازار با وفایی و مِهر و سخا وَ جود از داغِ دوریِ رُخِ تو گشته است کِساد "اوّل بنا نبود بسوزند عاشقان آتش...
-
در شبِ مهتابی، چشمانت دلم
دوشنبه 10 شهریور 1404 11:57
در شبِ مهتابی، چشمانت دلم چون ستاره میدرخشَد، دلم از عشق تو لبریز و هر شب در این دشت بیکرانه میلرزَد با هر نفس، نام تو بر لبم زمزمه ای ایران می خوانم باز دلم از عطر رخت می لرزد در باغ دلم، گلِ عشقت همیشه چون نسیم صبحگاهی ازسهند تا دماوند و از کاسپین تا خلیج همیشه پارس عشق تو در رگم، چون خون جاری و رگهایم ای ایران...
-
ای دل که در این رهگذرِ عشق اسیری
دوشنبه 10 شهریور 1404 11:56
ای دل که در این رهگذرِ عشق اسیری هر لحظه ز جام باده وصلش تو بمیری چون ماه تابان روی او در شب تاریک از پرتو رویش همه عالم بپذیری گر در سر زلفش دل دیوانه ببندی از هر دو جهان دست بشویی، بمیری در بزم وصالش چو اگر پروانه باشی پروانه صفت گردی و از مرگ بمیری او کعبه مقصود و تو هم زائر هر کوی کی از در این قبله حاجات بمیری؟...
-
شعلهی چشمانت
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:25
شعلهی چشمانت تنها روشنایی جان و جهان من است سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:25
-
در اشکهای تو،
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:24
در اشکهای تو، دانههای مروارید گم میشود، که هر کدام بر گونهات، به نجواهای دل میبارند. چشمانت فریادِ دوست داشتن است، که دعوتنامهای از بهشت را، به همراه پروانهها در بستر آغوشت میفرستی. سیدحسن نبی پور
-
گفتم: زیبایی چیست؟
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:24
گفتم: زیبایی چیست؟ گفت: رویاهایم را با باد میبافم. سیدحسن نبی پور
-
دریا توئی و من خزهای بر لبِ رودم
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:23
دریا توئی و من خزهای بر لبِ رودم از عشق همینبس که درین قائله بودم اندیشه ی آزاد شدن در سر من نیست چون ماهیِ آزادم و وابسته به رودم از عطرِ دلانگیزِ تو عمریست که مستم محدود شده هر نفسی با تو وجودم در معبدِ چشمانِ پر از وسوسهی تو معبودِ دو ابروی تو را مستِ سجودم فردوس، جدا از نظرِ دوست چه دارد ؟ کو نیمهی سیبی که...
-
صیّاد ببین پای از این دام بریدم
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:22
صیّاد ببین پای از این دام بریدم از این قفس، آهسته و آرام بریدم فردا نشود سخت تر از حالت امروز از عاقبت و آخر و انجام بریدم از بار ملامت نهراسم من و این بار از ننگ گذر کردم و از نام بریدم باطل شده تاثیر طلسم تو عزیزم از عشق تباه تو سرانجام بریدم وارسته ام از بندِ فریب تو ازین پس از عشق تو دلخسته و ناکام بریدم درگیر تو...
-
بیهوده بود...
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:21
بیهوده بود... در تو، یافتنِ خود را یگانه خطایی هستی... که ندامتی نیست تا پایان دهد تو را خوابت را دیدم... نفسهایت را کمی نزدیکتر مینوشیدم باز نگاهت خسته و تنهاست رخسارت، اخمهایی مهآلود و تلخ دارد گویا خواب نیستم و... قلبم، نامهربانی را... از تو نیک به یاد دارد "دیر یا زود او هم میرود" جملهای که فکرم...
-
زندگی زیباست
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:21
زندگی زیباست چشمی باز کن ، با دل خود قصه ها را ساز کن ! یه جوی کوچولو زیر نورِ ماه، برام قصه گفت از امید و راه… گفت: هر جا که میری، با دلت برو! دنبال نور باش، نه دنبالِ رُو… تو دلِ برگا رازها پنهونه، هر نسیم اینجا بوسهٔ اونه! یه سنجاقک گفت : «دنیا یه شعره» پس بیا با هم بزنیم آواز، زندگی زیباست… با یه دلِ ناز! طهورا...
-
یاد داری عشق تو در جان من میثاق بود
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:18
یاد داری عشق تو در جان من میثاق بود نام من ورد زبان جمله ی عشاق بود خاک راهت بودم ای زیبانگار دلربا چون برایم خاکساری عادت و اخلاق بود من اسیر و مست چشمان سیاهت بودم و یاد داری مرغ جانم بر قفس مشتاق بود؟ کی شکایت داشتم از سختی دوران خویش قبله گاهم چشمهای مست زیر طاق بود چرخ گردون خوب میدانست در دنیای عشق دلبر ما...
-
تو را از دیرباز
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:17
تو را از دیرباز از آن هنگام که نه زمان بود و نه زمین دوست می دارم از ازل تا ابدیت از آغاز بی پایان دوست میدارم تو را دیده ام بوسیده ام دیگر مرگ هم نمیتواند تو را از من بگیرد آری تو را بی پایان دوست میدارم زهراامامیان
-
نقاش می کشد چرا بی مروت برایم
شنبه 8 شهریور 1404 10:58
نقاش می کشد چرا بی مروت برایم بغضی بی صدا را نا عادلانه تر از آنم قلم موی دست دلوازیش بود پر غمم تلخین خزان به رنگین کشیده را چه کنم پوران گشولی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 8 شهریور 1404 10:57
-
عشق را بر روی لبهایم تبسم می کنم
شنبه 8 شهریور 1404 10:57
عشق را بر روی لبهایم تبسم می کنم تا که با گل خنده هایت بوسه بارانت کنم چشم در چشمت تو مات هر دو چشمت می شوم صبح و شب با بوسه های ناب مهمانت کنم می خورم قند لبت گس میشود لبهای تو بین آغوشم شبی تا صبح زندانت کنم بداهه ای یهویی تقدیم به عزیز دلم محمود رضا کاظمی
-
با مهر و شفقت گفت خندان مرا درویش:
شنبه 8 شهریور 1404 10:56
با مهر و شفقت گفت خندان مرا درویش: «در صومعهها رندی؟ در میکدهها درویش؟» هفت خطِ پیاله نیست شایسته بزم حق جامت چو کیهان شد در بزم درآ درویش! ما مست چهارم بار ای رومیِ تند اسرار در «پیش چو ما مستی» خوانند ترا درویش بر رهرو راه عشق جز غصه حرامی نیست فتوای قدیم است این در فقه شما درویش! تو همدم آن شاهی اسرار به چاه...
-
پریچهرا...
شنبه 8 شهریور 1404 10:55
پریچهرا... صدایت را از پشتِ هزاران فرسنگ میشنوم. گویا جهان هیچ است و فاصله هیچ. من تشنهٔ آن صدام، عشق، تو ندایِ همیشهحاضرِ منی. حسین گودرزی
-
عشق در نگاهت
شنبه 8 شهریور 1404 10:55
عشق در نگاهت آتشی شعلهور شد حس در رگهایم بیتابانه جاری شد اشک شوق نرم روی گونهات سر خورد چون لمس لبهای تو بر پوست من سیدحسن نبی پور
-
سالهاست
شنبه 8 شهریور 1404 10:54
سالهاست میخهای طویله در خواب من به بال پرندهها زنجیر میزنند دیوارهای کاهگلی هر شب به شکل ماه کامل از سقف آویزان میشوند و اسبهای سرکش درون چشمهای بستهام از بوی علف به صدای باران تبدیل میشوند ستونهای چوبی مثل استخوانهای ماهی در دهان علوفهها میلرزند و من دستهایم را به دیوار میدوزم تا بیدار نشوم سپیده رسا
-
درپاکی نگاهت
شنبه 8 شهریور 1404 10:53
در پاکی نگاهت چشم های آهو را می بینم و در چشمهای آهو اهورا را که دعوتی از بهشت فرا خوانده مرا به پای این دعوت راه را قربانی میکنم تا در گذر از این نگاه به تسنیم ابدیت رسد نسیم وجودم و در سپیدی شعری که به جوهر مشک آهو آغشته ام بخوان آن دعای مقدس را که خالق هستی بی همتاست میترا کریمیان
-
در دلم آیینهای از زمهریر
شنبه 8 شهریور 1404 10:52
در دلم آیینهای از زمهریر میبرد جانم به سودایی عظیم در نگاهی مرده باشم ایستا میشود ماتم به رنگ هر نسیم در سرایی پر ز محراب درون میشوم عارف به سر آن علیم با ندایی میبرد یاد از خودم میستد جانم به عقبا از نعیم مصطفی نجفی راد
-
کنون که سن من از چهل گذشت و حدود پنجاه است
شنبه 8 شهریور 1404 10:52
کنون که سن من از چهل گذشت و حدود پنجاه است به پشت سر چو می نگرم،تمام حسرت و غم و آه است مرا نیاز آب حیات نیست، که گر میسرم بشود نصیب مرا،طناب کوته و دلو پاره، مقابل عمیق چاه است عمری گذشت و روز سعادت نصیب ما که نگشت اندرمثل جستجوی بیهوده ی ما، سوزن و انبار کاه است این ساربان مرا، به بیابان رها بکرد و برفت هزار راه...