-
دل از دست غم و هجران، به صد زنجیر مینالد
سهشنبه 8 مهر 1404 12:39
دل از دست غم و هجران، به صد زنجیر مینالد نوای نالهام هر شب، رسد تا ساحت بالا بهار بیرخ او سرد، چو پاییز است بیباران جهان بیمهر آن دلبر، چو ویرانخانهای تنها اگر آن یار بازآید، فرو ریزد غم دیرین شود چون باغ پرگل باز، دل از شور و صفا برپا به یاد روی جانانم، «آوار» از غم و غربت به هر کوی و به هر محفل، زند فریادِ دل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 8 مهر 1404 12:37
-
زیر آسمان شهر شب نشستهام
سهشنبه 8 مهر 1404 12:36
زیر آسمان شهر شب نشستهام میکنم نظاره یک غروب را بر فراز کوههای انتظار شعله های ارغوان دشت های پرغرور را بهترین چیدمان رنگ در غروب کوههای شهر من همیشه، رنگ ارغوانی است ای غروب پاک با گشودن دریچههای پنجره چگونه میکشی مرا به سمت خویش؟ ای طلوع یک پدیده ی جدید در مساحتی عجیب به وسعت دریچه های منظره به غربت غریب،...
-
و سکوت چه پر است
سهشنبه 8 مهر 1404 12:35
و سکوت چه پر است پر از اسرار جهان بالاست _ که نمی دانم هیچ _ و جهانی که در آن غوطه ورم که سکوتش غوغاست ! که همان همهمه ی ناپیداست ! راز نقاشی زیبای پر شاپرک است راز یک زنبور است ... در تقلای معاش یا که یک قصه ی سرسخت و غریب از تلاش دانه به درختی شاداب شایدم راز وجودم باشد راز آن رشته ی نوری که به لطف در وجودم جاریست و...
-
برای دست و پای زخمی ی من بند لازم نیست
سهشنبه 8 مهر 1404 12:34
برای دست و پای زخمی ی من بند لازم نیست به میل ِ خود شدم صید ِ تو و ترفند لازم نیست در آن شعرِ دل انگیزی که تو اسطوره اش باشی ردیف و وزن و تشبیهات ِ ارزشمند لازم نیست تو باشی استکانهای کمر باریک و صبح و من برای خوردن ِ این چای قطعا قند لازم نیست گره خورده است بخت ِ تیره ام با آه و بدبختی میان سینه ام با درد و غم پیوند...
-
گفتی «دوستت دارم» ای عزیز جانم
سهشنبه 8 مهر 1404 12:32
گفتی «دوستت دارم» ای عزیز جانم این گفتنِ تو برده آرام و توانم جانم به تو آویخته شد، ای دلارام جهانم این زمزمهها؛سالها بُرد زِ جانم عاشق شدمت چون دل ابراهیم خلیل سوز و شررِ عشق تو سوزد روانم یعقوب که نابینا شد و زلیخا پیر بوی پیراهن یوسف زد به جانم ای عشق! تویی سوز و تویی سازِ امیدم بوی تو دگر بُرد زِ جان استخوانم...
-
پرونده دلت را از دور دیده بودم
سهشنبه 8 مهر 1404 12:25
پرونده دلت را از دور دیده بودم در عمق آن شعاعی از نور دیده بودم نور از تنور دل بود سوزاند و من ندیدم همچون نشان هشدار چون کور دیده بودم چشمان آسمانت آن بور گیسوانت با ما ببین چه کرده آن خنده بر لبانت بشکسته پر کبوتر تیمار کردی اما تا جلد خانه ات شد راندی از آشیانت کوچک گره شکفتی قفلی زدی بجایش کوچک خراش دیدم خنجر زدی...
-
چطور فراموشت کنم؟
سهشنبه 8 مهر 1404 12:24
چطور فراموشت کنم؟ وقتی هنوز... در پنهانترین چینِ تنم، نامت را... آه میکشم... سیدحسن نبی پور
-
میشنوی؟
سهشنبه 8 مهر 1404 12:23
میشنوی؟ تقویم به روز شمار رسیده ثانیه به ثانیه انتظار برای آمدنت اما این بار خبری از چشمهای خیس زیر باران نیست خبری از غرش خوفانگیز آسمان نیست دیگر باد لای استخانهایم نمیوزد تا تن و جانم را به عطسه بیندازد انگار زمین و زمان هم پوست اندازی کرده آری... میشنوی؟ پاییز در راه است فصل غم انگیز جدایی برگ و ساقه تمام شده...
-
در کنارم نیستی اینجا چه فرقی می کند!؟
سهشنبه 8 مهر 1404 12:22
در کنارم نیستی اینجا چه فرقی می کند!؟ هستی ام بی تو در این دنیا چه فرقی می کند باورم می شد تمام وعده هایت مو به مو واقعی باشند یا رویا چه فرقی می کند "فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت" بودنت امروز یا فردا چه فرقی می کند اشک های بی امانم می کند رسوا مرا رازِ ما هم گر شود افشا چه فرقی می کند گفته بودی که...
-
زمانه کرد جدا ما را
دوشنبه 7 مهر 1404 12:34
زمانه کرد جدا ما را از شهر و دیارِ خویشتن بمیرد این زمانه که بار آورد غم خویش از فِراق خویشتن دِرو میکند چون خیشِ آهنین قلبم را غمِ سنگین خویش از خویشتن بزنم مُهر این به پیشانی که نمانده است هیچ خودی از خویشتن محمد رضا لک
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 7 مهر 1404 12:34
-
در خانهام ساعتی هست
دوشنبه 7 مهر 1404 12:33
در خانهام ساعتی هست که همیشه پنج دقیقه از جهان عقبتر است و بههمینخاطر همیشه همه چیز را از دست میدهم در خوابهایم کتابی هست که هر شب یک واژهاش پاک میشود و من از ترس اینکه یکروز همهچیز محو شود نامم را زیر لب تکرار میکنم روی میزم تقویمی هست که یک روز را جا انداخته همان روزی که خودم را گم کردم و جهان عوض شد گاه...
-
فعل مجهول
دوشنبه 7 مهر 1404 12:32
تو را در انتهایِ یک فعل مجهول پیدا کردم. بی تو ! نه؟ نه در من! ما در یک اشتباهِ نگارشی بوسیدیم هم را. در شعر چشمان واژهها گل آلود شد و من با دستمال سکوت، قافیه را پاک کردم. تو بی قید زمان درحاشیه تقویم افتادی، با پاییز شروع شدی و زمستان، لبهای بی قافیه ات هنوز در من ردیف اند هر بار خواستمت، یک لکنت خوردگی در زبان...
-
فقر روزی بی حیا شد عشق را آواره کرد
دوشنبه 7 مهر 1404 12:31
فقر روزی بی حیا شد عشق را آواره کرد کار و بارش فتنهزا شد عشق را آواره کرد غصّه مثلِ سگ پرید و پاچه ی شادی گرفت هاری اش آدمنما شد عشق را آواره کرد چشمِ غیرت کور شد دستان ذلّت جان گرفت همّت از غیرت جدا شد عشق را آواره کرد چون کَنه چسبید روی سکّهی شهرم ربا وام و قسط اش دلرُبا شد عشق را آواره کرد با قرارِ رشوه ای...
-
از همون روزی که من تو رو دیدم
دوشنبه 7 مهر 1404 12:31
از همون روزی که من تو رو دیدم انگاری خدا رو تو چشات دیدم حالا هر صورتی رو نگاه کنم چشای تو رو زیارت میکنم تو رو تو اوج وفاداری دیدم یه تار موتو به دنیا نمیدم زندگی بی تو برام مصیبته مثل دست و پا زدن تو غربته دوست دارم همیشه پیش تو باشم ذکرم این باشه که من دوست دارم جواد صفری
-
دل بدهم دل نشکـــسـتن بلــدی
دوشنبه 7 مهر 1404 12:30
دل بدهم دل نشکـــسـتن بلــدی غنچه شوم گل بشـــکفتن بـلدی گر روم من به سفر پیــــش خدا دور شوم نامه نوشــــتن بلــــدی روز وداعـــم بــشود من نــــروم پیر شوم دست گرفتـــن بلــــدی گر که نباشد گـــذری بر ره مــن ره بـــروم راه نـــمـــودن بـــلدی سایه شوم در شــب تنــهایی دل بوسه به لب ها تو نوشــتن بلدی ماه خدا گر...
-
شوق رسیدن داشتیم
دوشنبه 7 مهر 1404 12:29
شوق رسیدن داشتیم شوق رهایی از قفس پنجره بود از جنس زوال هم بسته بود اما هم رو به فردای محال ماه من بود آنکه رویاگونه بود در میان باغ گل اما نبودش هیچ مجال ابر تیره میگرفت کام از روشناییهای ماه فاش میساخت از درون سینهها هر دم چو آه مرغ آزادی ما را خواب گرفت گاهی اما بیپر و بال مینمود پرواز به راه عجب بیهوده...
-
آنقدر غریب و بی کس ماندم
دوشنبه 7 مهر 1404 12:28
آنقدر غریب و بی کس ماندم که همه نعشگی های وجودم در هاله ای از سکوت یک شبنم ماند و در این حالی که نمی دانم چیست چه سخن ها روحم به شقایق ها گفت و چه احساس غریبی بر نفس هایم ماند آه امشب چه سخن ها دارم از لب جاده خیس در غم کهنه مرگ از سکوتی که به ابهام شب است راهی جز غربت و تنهایی نیست و چه راهی ست رفتن و چه راه ژرفیست و...
-
ما دو لب میان دیواریم
دوشنبه 7 مهر 1404 12:27
ما دو لب میان دیواریم خفته اما بسان خاکستر گرچه سوزان و لب فرو بسته بس اتش ، نماد انسانیم هیزمی گر کنارمان باشد شعله ور کنیم نیستان را آتشی به زیر خاکستر چلچراغ کرده ایم ایوان را ما دولب میان دیواریم ما خموش ، نی که بیگانه از جنون نفوس انسانی کیمیا ایم خفته در دل سنگ در کمینی چنین جنون آمیز می کشیم در درون جهانی را...
-
نمیسرایمت
یکشنبه 6 مهر 1404 12:39
نمیسرایمت فراموش میشوی همچون واژهای که بر لب نیامده میمیرد و تنها ردی از سکوتِ سرد از خود به جای میگذارد. محمد امین ناجی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 6 مهر 1404 12:38
-
دلم چه میدانست که از عشق تو چهها خواهد کشید
یکشنبه 6 مهر 1404 12:38
دلم چه میدانست که از عشق تو چهها خواهد کشید به شوق رویت هر نفس آهی رها خواهد کشید در هوای چشم خمارت جانم میرود ز دست از غم دوری تو صد درد بیدوا خواهد کشید در کوی عاشقی برایم درد بیدوا شدی اسیر کعبهی توام برایم قبلهی جدا خواهد کشید اگر چه قصهی وفا در سینهی تو مرده است دل من از داغت ولی دری در خفا خواهد کشید از...
-
نگاهم در قفسی از عقربههای سیاه ساعت
یکشنبه 6 مهر 1404 12:37
نگاهم در قفسی از عقربههای سیاه ساعت اسیر مانده و زمان سوار بر اسب سرکش بیقراری بر شانههای شب میتازد پنجرهها از تکرار غبار گرفتهاند و آینهها چهرهام را زیر چروک صورتشان میپوشانند دلم در کوچههای خاموش انتظار چراغ های روشنایی را گم کرده و شادی را به شیههی باد سپرده است آهنگ نفسهایت چون قایقی تنها روی برکه خشک...
-
ای آنکه ماه ، چون رخ ِ تابنده ی تو نیست
یکشنبه 6 مهر 1404 12:36
ای آنکه ماه ، چون رخ ِ تابنده ی تو نیست نامی به غیرِ عشق بَرازنده ی تو نیست از هیزم ِ نگاه ِ تو جِزغاله شد دلم دوزخ شبیه ِ آتش ِ سوزنده ی تو نیست آن مشتری که ناز ِ نگاه ِ تو را خرید دلبسته ی تو گشت و فروشنده ی تو نیست لبخند ِ غنچه های دل انگیز ِ باغ ِ عشق هرگز رقیب ِ جدی گلخنده ی تو نیست اندام ِ دلربای تو بالقوه مجرم...
-
سالها ... روز و شب...
یکشنبه 6 مهر 1404 12:33
سالها ... روز و شب... از عشقت بنویسی ولی خیلی سخته تو شعرات نشه اسمش رو بیاری تویی که تو قلب منی این روزا قلبت چقدر صبوره مثل قلب من دکتر محمد کیا
-
در سکوت خلوتی آمد به یادم ، خاطرات
یکشنبه 6 مهر 1404 12:31
در سکوت خلوتی آمد به یادم ، خاطرات در سکوتش دل سپردم تا بماند ، یادگار روزگار سخت است و افسون، خاطرات روز و روزها می گذشتن ، با جوانی یادگار روز و شبها می گذشت ، گاهی ملایم، گاه خشن روز و ایام می گذشت ، عمر گران با سرنوشت آنچه باید بگذرد از خاطرات ، باید گذشت آنچه در خلوت گذشت ، آرام گذشت من ندارم حسرت بود و نبود مِلک...
-
بیا ساقی! که آتشریزِ جامی، ز آفتاب آمد
یکشنبه 6 مهر 1404 12:30
بیا ساقی! که آتشریزِ جامی، ز آفتاب آمد نگه کردم، نه می بود آن، که مستی از حجاب آمد نه در انگور بود آن شور، نه در خمّار پنهانی بهدستِ عشق نوشاندی، و از دستانِ ناب آمد جهان در خواب میلغزید، جان از خود تهی میشد تو چون مهتاب بنشاندی دلم را، ماهتاب آمد تو بیپیمانه میریزی، تو بینامی، تو بیرنگی نه از خاکی، نه از آبی،...
-
غیر از تو با یار دیگر نه نمی شود
یکشنبه 6 مهر 1404 12:29
غیر از تو با یار دیگر نه نمی شود عاشق به دیدار دیگر نه نمی شود دل را تو هر چند که ناچیز میخری قیمت به بازار دیگر نه نمی شود دل با غمِ رفتنت تیمار می شود غیر از تو تیمار دیگر نه نمی شود معشوق من فرصتِ دیدن بده که دل هرگز گرفتار دیگر نه نمی شود من بی تو اینجا غریبم یک نگاه کن دل جز تو غمخوار دیگر نه نمی شود شعر سجاد...
-
آنروز هوا گرفته بود
یکشنبه 6 مهر 1404 12:27
آنروز هوا گرفته بود عابران بی اعتنا از کنارم میگذشتند و صدای ماشینهای که با کم کردن دنده به دستنداز نزدیک می شدند غباری عصرگاهی را خوب از بالای کوه میشد دید و صدای غار غارک موتوری که حاج خوانمی به ترک خویش سواره داشت از دور شنید و صدای طبلهای که از دوردست شنیده می شد همه آدمها داستانی داشتند گوش شنوا می خواست و دیده...