-
آه ای وطن
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:46
آه ای وطن تو را دوست میدارم همچون مادرم که با لالاییهایش مرا به خواب آرام میبرد تو را دوست میدارم همچون پدرم که با دستان پینه بستهاش برایم آیندهای روشن میسازد ای وطن در آغوش تو رشد کردهام با هر نسیم تو نفس کشیدهام تو را دوست میدارم چون در هر گوشهات خاطرهای نهفته است از کودکیام از جوانیام از عشق و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:45
-
چه امیدی به آبادی که من بیپرده ویرانم؟!
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:44
چه امیدی به آبادی که من بیپرده ویرانم؟! دلیلِ قهرِ دنیا را، نه میدانی، نه میدانم نه میدانم چرا نحسی به سرتاپای فالم زد نه میدانی چه آوردی به سرتاپای فنجانم پس از تو شعرِ من دیگر ز من بیزار خواهد شد که یک عمری سراییدم تو را در کنجِ دیوانم وداعِ جان و آرامم به چشمِ خویشن دیدم پس از تو خسته از آهستگیِ ساربانانم...
-
صدای تیک تیک ساعت شده است
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:43
صدای تیک تیک ساعت شده است ترس دل عقربه ها زندگی باد خوشیست که وزش میکند و میوزد از هر سو به سمتت که برخیز و بلند شو اگر از خنکی این باد لذت نبری شد ه ای بازنده ای دلا غافل مشو از زیبایی این دنیا و زمانه که زندگی، زندگی کردن این لحظه های گذراست دریا موج میزند و هنوز هم رنگش آبی آسمانیست صدای موج دریا یعنی برخیز که...
-
جان من ، جز به تماشای تو عادت نکنم
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:42
جان من ، جز به تماشای تو عادت نکنم شـرم بر من که اگر باشم و یادت نکنم.. اصلا این حکم خدا نیست! دلم میخواهد غیر درگاه تو معشـوق ، عبادت نکنم.. علیرضا تندیسه
-
شب در کوچههای بینام
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:41
شب در کوچههای بینام قدم میزند و من به دنبال نوری میگردم که از چشمهای تو آغاز شود. مریم غلامعلی زاده
-
دوستت دارم و از حال دلم بی خبری
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:41
دوستت دارم و از حال دلم بی خبری زان همه ناز و کرشمه ، دل ز جانم میبری دوستم داری و از این همه حس بیزاری دل نخواهی که دهی لطف به این زندانی جان مایی گر هوس از سر و این هوش بری ماه شب های شکاری ، جان از خرگوش بری عشق و مهر و همه احساس عطوفت ، دلبری کاش میشد با کرشمه ، کمتر از ما دل بری هیچ باشد شعر ما در شرح چون ابریشمت...
-
هوای دیدن یاران دیروز
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:39
هوای دیدن یاران دیروز مرااینک به جان و دل فتاده نمی دانم چه می خواهد دل زار که آتش را به آتشدان نهاده کشد مارا میان آتش و دود به هرسویم کشد پای پیاده شود لبریز دیدارقلبم از پیش عطش را میکند حرمان زیاده بیفتد سنگی از بالا پی راه کنم هردم به دیداری اراده محمد ابوالفضلی قمصری
-
تو که می خندی
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:38
تو که می خندی گل های مارگریت شادمانه می رقصند و باد سپیدی شان را بر پیشانی ابرها بوسه می زند شوق می بارد کوه قند می سابد و حریر سپید عشق بر دشت می گستراند سکوتی مست زمان را در آغوش می گیرد و دشت زیر لب در شعف حضورت شعر می خواند تو که می خندی گل ها می شکفند زمان سماع می کند درختان آواز سر می دهند موج ها جام هاشان را به...
-
تو را نه برای آنچه دیده ام، که
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:37
تو را نه برای آنچه دیده ام، که برای تشنه گیِ نگاهت میخوانم، برای نسیمی که در گیسویت، اسرارِ صبح را برملا می کند. تو را برای گرمای جامی که لبانت بر حاشیهاش جا مانده، و برای سکوتِ گویایی که میان دو نَفَسِ ما میرقصد. تو را برای بادبادکهای گمشده در آبیِ بیکرانِ چشمانت، برای آن شکستِ ناگزیرِ امواجِ تشنه بر ساحلِ وجودت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:59
-
امشب باز دلم میلِ سفر دارد
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:57
امشب باز دلم میلِ سفر دارد با چشمانت نشستن تا سحر دارد دل داند و من دانم، تو آیتِ خدایی سفر در این عشق، هم مستی، هم خطر دارد دل در بندِ توست، آنکه به کعبه نظر بسته در لعلِ تو مستیست، خدا هم خبر دارد ز جولانگهِ سیمرغ، به پرواز حذر نیست دلم برای پرواز با تو، گویی بال و پَر دارد لبخندِ تو باغیست، پُر از نور و نسترن...
-
آمدی، در میزنی گویی حلالت میکنم؟
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:56
آمدی، در میزنی گویی حلالت میکنم؟ کشتزازم کرده ای سوزان، حلالت میکنم؟ گشته ام من دستمایه بر دغل بازان شهر دسترنجم کرده ای ویران ، حلالت میکنم؟ تو شریک دزد های گله عمرم شدی شد حرامم پیشه ی چوپان، حلالت میکنم؟ من ترنجت داده ام عطرش مسخ کرده دلان چون تو رنجم کرده ای مهمان، حلالت میکنم؟ حال زارم خاطر شیرین پریشان میکند رنج...
-
چه کسی درون مغزم
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:56
چه کسی درون مغزم این زبان سرکش را بیدار کرده است؟ زبانی دراز، بیمفهوم و بیرحم، که هیچ نمیفهمد اما مدام میجوشد. هرچه نفرین میکنم، هرچه میخواهم کوتاه شود، باز مثل ماری خستهناشدنی بر روی دلم میخزد. میخواهم مرهم باشم، خنجری میشوم. میخواهم آرام کنم، آتش میافروزانم. مغزم به دیواری بیدفاع میماند، و زبانم سیلی...
-
رود روانی تو از سر چشمه ی ناپیدا
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:55
رود روانی تو از سر چشمه ی ناپیدا طراوت می فشانی بر کوهساران و دشتها در فراز و نشیب ها رد پای تو پیدا است حیات بخش سبزه ها و نشاط مسیر هاست قلبهای کوچک مهرجویان جایگاه توست زیر بنای علم ها همه نقشه راه توست روشن است از شمع وجودت هر ظلمتکده شادان از نشاط روی توست هر ماتمکده معلم روح والایت پیچیده در جان ما بزرگی هایت...
-
در من، تو هزار پرنده ای
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:54
در من، تو هزار پرنده ای که هر صبح می گذرند از آسمان دلم این باور تشنه ام مرا از ماورای فاصله می آورد به باغ رنگی پیراهنت به شکوفه ی لبخند، به شوق نشسته بر لبان ماه من رسیده ام به نور که فواره می زند دسته دسته از افقِ چشم های تو من آمده ام به شطی از نگاه و آه! چه گلی، چه گلی روئیده در انتهای راه... علی ناصری
-
از مُهر رُخش داده مرا، مِهر چو مِی
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:53
از مُهر رُخش داده مرا، مِهر چو مِی «با شاهد شوخ شنگ، با بر بط و نی» وی دیــــــدهٔ گشوده در نگاهم به طرب کی دیده بجویدت بــه الفت چون کی دل در تن مـــــــن گرفته چون ابرسیاه تندر نزند بـــــــــه قلب خونم کّفِ وی در عشق شدم اسیر و تابم چــــــو نبود فریاد زدم شنیده شـــــــد در جی و ری تا شور رخت شور کنــــــد چشم و...
-
من در عجبم قمار راه ات باشم
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:53
من در عجبم قمار راه ات باشم ای شاه نشین مجلس شاه ات باشم از من چه امیدی که ندارد دلی تو فریاد که فردای ز آه ات باشم آزردی دلم، ولی فقط خدا می داند دلبستگی های یک نگاه ات باشم؟! ای شور یکی ممنوعه عشق که تو داری ترسم که صبور یک گناه ات باشم ویرانه سرای است مگر قلب یک عاشق هر جا که بخواهی سر راه ات باشم مجنون شدن آسان...
-
نه، باز هم شب شد...
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:51
نه، باز هم شب شد... و شعرها رهایم نمیکنند... نواها میآیند و بغضها رهایم نمیکنند... میان این همه اشکِ سالیان، چشمهایت رهایم نمیکنند... دست کشیدم از صدایم ... ولی نامت از لبهایم رهایم نمیکنند... تمام کوچهها را خاموش کردهام تمام پنجرهها را بستهام اما یادت از خیالِ من رهایم نمیکنند... خودم را جا گذاشتم جایی...
-
تا آنجا که به یاد دارم همیشه تو بودی
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:49
تا آنجا که به یاد دارم همیشه تو بودی و حرف هایی که هیچوقت برای گفتن نداشتی به جز یک جمله که انتهایش با نقطه چین پُر می شد بعدها فهمیدم نقطه چین ها چقدر حرف برای گفتن دارند مرا ببخش برای دیر فهمیدن های همیشگی ام کبری حسینی
-
روزی باد غرور
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:09
روزی باد غرور از لابه لای دالان های تاریک دست بر شانه ام گذاشت و با زبانی که از تیزی قله ها بریده بود صدایم زد و گفت : پرواز کن زمین کوچک است برای گامهای تو من بوی خاک را فراموش کردم ریشههایم را شل کردم و با او به سوی آسمان رفتم از بلندای ابرها گذشتیم تا جایی که دیگر هیچ پرندهای نمیخواند آنجا باد ایستاد و رهایم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:08
-
در کنارِ ساحل
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:07
در کنارِ ساحل این لبِ بیکرانِ زمان به ردّپاهایم خیره میمانم ردِّ پاهایی که تنها آفریدم در تندبادهای تنهایی هر بار دریا با دستِ موجهایش نقشِ پایم را از روی صفحۀ ماسهها میشوید چون کودکی که نقشی بیثمر را از تختهسیاه پاک میکند و دریا در آوای خروشِ ابدیاش این نکته را میخواند: ای انسان زندگیات همانندِ این ردّپاست...
-
من تماشاچی ام …
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:06
بر کدام موج، در کدام سوی اقیانوس؟ موجی بیکران و عظیم از دل دریا برخاست. به سویم آمد، خروشان، مرا بر دوش خود نشاند و تا افقهای بیپایان برد؛ من، سوار بر شکوه موج، موجسواری میکردم. موج سواری قهار، مرا بالا و بالاتر برد؛ امواج کوچک را ، تلاطمها را در هم شکست. این موج، فوقِ موجها ست، موجی که همه را پشت سر گذاشت؛ و...
-
قلم در دست میفشارم
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:05
قلم در دست میفشارم کاغذ ناله می دهد پرسیدم چه شد ؟ دام گریست تعجبم را نگاهم پرسید گفت حکم مرگ بود کاغذ بی پناه قلم بلا تکلیف دل پر غصه شد که کاغذ پناهش تنها ناله ای بود که سر داد ای ساربان آهسته ران شاید آرام جانی است که می رود فریبا صادقی
-
بی اختیار دستم به زلف یار گره خورد باز
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:04
بی اختیار دستم به زلف یار گره خورد باز مست از می شراب لعل اقاقی وشم به ناز ساقی بیار جام شراب،چندین قدح بریز تا سر کنم، باقی عمر ، با یار ترک تاز خواهم که عمر صرف می و ساغر کنم تمام برمن دمی عزیز، لحظه زیبا تو هم بساز انگور و شهد وساقی و ساغر بود حرام من با حرام خو کرده دمادم شنو تو راز این ها تمام ، بعد عزیمت بود...
-
نه تو را در گذرِ کوچه دیدم
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:03
نه تو را در گذرِ کوچه دیدم نه در کافهی شلوغِ خیابان ما از پسِ سیمها و شب تاریک در نوری که در نمایشگر میتابد کنار پنجره گوشهی اتاق با رعد صدای طوفان تو را در یار تنهایی یافتهام و رفیق شدیم دوستی گرم در سرما یکی، زخمیِ و آنلاین یکی، گمشدهی آفلاین و هر دو تشنهی جرعهای مهربانی اینجا میان ایموجیهای خسته و خطهای...
-
در آینهی زمان،
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:01
در آینهی زمان، انعکاس دستانم چون پرندهای بیقرار به سوی فردا پنجره میسازد. باد، نام مرا بر برگها حک میکند، و شب چون آینهای شکسته خوابهای گمشدهام را پراکنده میسازد. اما من، هنوز، در روشنایی یک جرقه، خویشتن خویش را از نو آغاز میکنم. سمانه بلوچ
-
بگو جانا چه می خواهی بگو ما گوش فرمانیم
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:01
بگو جانا چه می خواهی بگو ما گوش فرمانیم بگو چرخ و فلک را ما به فرمانت بچرخانیم بگردد دور دنیا تا دهد کام و کند ناکام بیا تا دور دنیا را به کام خود بگردانیم نه اول قدرتی داری نه آخر فرصتی داری بود مهلت در این دنیا که چندی کام بستانیم ره نیکی ره مقصود و راه بد به بی راهست بیا خود را پی مقصد ز هر بی راهه برهانیم به غیر...
-
و من به تو میاندیشم
یکشنبه 2 شهریور 1404 11:59
و من به تو میاندیشم به لحظاتی که بیتو میآیند اما نمیگذرند... و میمانند در غباری که پر از نفسهای مرده است ودر سرمای نگاهت جان میدهند خاطراتی که هنوز داغاند و من میاندیشم... که شاید لحظهها هم با من شیدایی را تمرین میکنند زهراامیریان