خانه عناوین مطالب تماس با من

در جستجوی آرامش

حال خوب

در جستجوی آرامش

حال خوب

درباره من

ادامه...

پیوندها

  • Glarisha گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

ابر برچسب

اللهم عجل لولیک الفرج مینیمال هایی برای زندگی سیدحسن نبی پور تکست خدا فروغ قاسمی علی معصومی عشق حسین گودرزی پاییز عبدالمجیدپرهیزکار پرویزصادقی عید محرم حال خوب

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • جستجو فعلِ همیشگی دست‌ها
  • السلام علیک یا صاحب الزمان
  • زمستان آمد و رخسار تو برف درخشان
  • دست‌های لرزانم را
  • بـرایـت سـازی مـی‌نـوازم؛
  • ای تمام اعتبار من
  • مرا به خود وامگذار که تحقیر میشوم
  • ای نهال آرزوی دل مرا هم یاد کن
  • من منتظرِ آمدنت بودم و هستم
  • نگاهم میکنی، نگاهت حرف دارد

بایگانی

  • بهمن 1404 150
  • دی 1404 250
  • آذر 1404 300
  • آبان 1404 300
  • مهر 1404 300
  • شهریور 1404 310
  • مرداد 1404 300
  • تیر 1404 310
  • خرداد 1404 310
  • اردیبهشت 1404 310
  • فروردین 1404 310
  • اسفند 1403 240
  • بهمن 1403 240
  • دی 1403 210
  • آذر 1403 300
  • آبان 1403 300
  • مهر 1403 299
  • شهریور 1403 250
  • مرداد 1403 250
  • تیر 1403 250
  • خرداد 1403 160
  • اردیبهشت 1403 250
  • فروردین 1403 248
  • اسفند 1402 238
  • بهمن 1402 242
  • دی 1402 240
  • آذر 1402 212
  • آبان 1402 180
  • مهر 1402 180
  • شهریور 1402 186
  • مرداد 1402 167
  • تیر 1402 156
  • خرداد 1402 155
  • اردیبهشت 1402 162
  • فروردین 1402 162
  • اسفند 1401 160
  • بهمن 1401 164
  • دی 1401 160
  • آذر 1401 155
  • آبان 1401 151
  • مهر 1401 105
  • شهریور 1401 99
  • مرداد 1401 96
  • تیر 1401 91
  • خرداد 1401 93
  • اردیبهشت 1401 62
  • فروردین 1401 20
  • اسفند 1400 146
  • بهمن 1400 154
  • دی 1400 128
  • آذر 1400 15

جستجو


آمار : 335934 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • روزی باد غرور یکشنبه 2 شهریور 1404 12:09
    روزی باد غرور از لابه لای دالان های تاریک دست بر شانه ام گذاشت و با زبانی که از تیزی قله ها بریده بود صدایم زد و گفت : پرواز کن زمین کوچک است برای گام‌های تو من بوی خاک را فراموش کردم ریشه‌هایم را شل کردم و با او به سوی آسمان رفتم از بلندای ابرها گذشتیم تا جایی که دیگر هیچ پرنده‌ای نمی‌خواند آنجا باد ایستاد و رهایم...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان یکشنبه 2 شهریور 1404 12:08
  • در کنارِ ساحل یکشنبه 2 شهریور 1404 12:07
    در کنارِ ساحل این لبِ بیکرانِ زمان به ردّپاهایم خیره می‌مانم ردِّ پاهایی که تنها آفریدم در تندبادهای تنهایی هر بار دریا با دستِ موج‌هایش نقشِ پایم را از روی صفحۀ ماسه‌ها می‌شوید چون کودکی که نقشی بی‌ثمر را از تخته‌سیاه پاک می‌کند و دریا در آوای خروشِ ابدی‌اش این نکته را می‌خواند: ای انسان زندگی‌ات همانندِ این ردّپاست...
  • من تماشاچی ام … یکشنبه 2 شهریور 1404 12:06
    بر کدام موج، در کدام سوی اقیانوس؟ موجی بی‌کران و عظیم از دل دریا برخاست. به سویم آمد، خروشان، مرا بر دوش خود نشاند و تا افق‌های بی‌پایان برد؛ من، سوار بر شکوه موج، موج‌سواری می‌کردم. موج سواری قهار، مرا بالا و بالاتر برد؛ امواج کوچک را ، تلاطم‌ها را در هم شکست. این موج، فوقِ موج‌ها ست، موجی که همه را پشت سر گذاشت؛ و...
  • قلم در دست میفشارم یکشنبه 2 شهریور 1404 12:05
    قلم در دست میفشارم کاغذ ناله می دهد پرسیدم چه شد ؟ دام گریست تعجبم را نگاهم پرسید گفت حکم مرگ بود کاغذ بی پناه قلم بلا تکلیف دل پر غصه شد که کاغذ پناهش تنها ناله ای بود که سر داد ای ساربان آهسته ران شاید آرام جانی است که می رود فریبا صادقی
  • بی اختیار دستم به زلف یار گره خورد باز یکشنبه 2 شهریور 1404 12:04
    بی اختیار دستم به زلف یار گره خورد باز مست از می شراب لعل اقاقی وشم به ناز ساقی بیار جام شراب،چندین قدح بریز تا سر کنم، باقی عمر ، با یار ترک تاز خواهم که عمر صرف می و ساغر کنم تمام برمن دمی عزیز، لحظه زیبا تو هم بساز انگور و شهد وساقی و ساغر بود حرام من با حرام خو کرده دمادم شنو تو راز این ها تمام ، بعد عزیمت بود...
  • نه تو را در گذرِ کوچه دیدم یکشنبه 2 شهریور 1404 12:03
    نه تو را در گذرِ کوچه دیدم نه در کافه‌ی شلوغِ خیابان ما از پسِ سیم‌ها و شب تاریک در نوری که در نمایشگر می‌تابد کنار پنجره گوشه‌ی اتاق با رعد صدای طوفان تو را در یار تنهایی یافته‌ام و رفیق شدیم دوستی گرم در سرما یکی، زخمیِ و آنلاین یکی، گمشده‌ی آفلاین و هر دو تشنه‌ی جرعه‌ای مهربانی اینجا میان ایموجی‌های خسته و خط‌های...
  • در آینه‌ی زمان، یکشنبه 2 شهریور 1404 12:01
    در آینه‌ی زمان، انعکاس دستانم چون پرنده‌ای بی‌قرار به سوی فردا پنجره می‌سازد. باد، نام مرا بر برگ‌ها حک می‌کند، و شب چون آینه‌ای شکسته خواب‌های گمشده‌ام را پراکنده می‌سازد. اما من، هنوز، در روشنایی یک جرقه، خویشتن خویش را از نو آغاز می‌کنم. سمانه بلوچ
  • بگو جانا چه می خواهی بگو ما گوش فرمانیم یکشنبه 2 شهریور 1404 12:01
    بگو جانا چه می خواهی بگو ما گوش فرمانیم بگو چرخ و فلک را ما به فرمانت بچرخانیم بگردد دور دنیا تا دهد کام و کند ناکام بیا تا دور دنیا را به کام خود بگردانیم نه اول قدرتی داری نه آخر فرصتی داری بود مهلت در این دنیا که چندی کام بستانیم ره نیکی ره مقصود و راه بد به بی راهست بیا خود را پی مقصد ز هر بی راهه برهانیم به غیر...
  • و من به تو می‌اندیشم یکشنبه 2 شهریور 1404 11:59
    و من به تو می‌اندیشم به لحظاتی که بی‌تو می‌آیند اما نمی‌گذرند... و می‌مانند در غباری که پر از نفس‌های مرده است ودر سرمای نگاهت جان می‌دهند خاطراتی که هنوز داغ‌اند و من می‌اندیشم... که شاید لحظه‌ها هم با من شیدایی را تمرین می‌کنند زهراامیریان
  • زندگی می‌گذرد شنبه 1 شهریور 1404 10:48
    زندگی می‌گذرد روز از پی‌ شب، شب از پی روز بی‌فریب و بی‌رقیب، جاده‌اش را باید رفت نه میان راه گم شد، نه د ر خانه دوست را بست مثل کودکی که تمام عشقش مادر است؛ خانه‌اش، کوچه‌اش، خیابانش مادر است. زندگی می‌گذرد چون رویای کودکی، آب‌تنی در برکه دفتر نقاشی؛ یکی به فکر ماهی‌هاست دیگری سنگ میزند به قورباغه اما فقط برکه عاشق...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان شنبه 1 شهریور 1404 10:47
  • قسم به قلم، روحِ اندیشه ها شنبه 1 شهریور 1404 10:46
    قسم به قلم، روحِ اندیشه ها نمایانده بر آسمان، ریشه ها حکایت کند از غمِ روزگار دل داغدارِ ادب پیشه ها نشانِ تفکر، تنِ کاغذت تنی زخمی از باورِ تیشه ها شکسته شده از غمی پیکرم ترک خورده شد، باورِ شیشه ها نگارد دلم، تا نشیند دلت قلم می نگارد از اندیشه ها نیره فتحی
  • بعضی وقتا همه چی سخت می‌شه… شنبه 1 شهریور 1404 10:45
    بعضی وقتا همه چی سخت می‌شه… دوست‌هام قهر می‌کنن، اسباب‌بازی‌م می‌شکنه، حتی خورشید قایم می‌شه پشت یه ابر غمگین! دلم می‌گیره… اما بعد یاد یه چیزی می‌افتم: کوله‌پشتی دلِ من نباید سنگین باشه! غصه‌ها رو آروم می‌زارم کنار، اشکامو پاک می‌کنم، و می‌گم: باشه… من سبک می‌رم! چون می دونم با دل سبک زودتر می رسم به آسمون طهورا...
  • من به هر ساز کج و بی هنری می رقصم شنبه 1 شهریور 1404 10:45
    من به هر ساز کج و بی هنری می رقصم به نشاط دل هر بی پدری می رقصم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود به جلای وطن از دربدری می رقصم اصلاً از روز ازل حرفه ی من رقاصیست فارغ از فاجعه ی( بیخبری) می رقصم ته فرهنگ و ادب بودم و در فقدانش به زِر و عرعر هر نره خری می رقصم به سر تربت تاریخ و تبارم رقصان پر ِ در بادم و از (بار بری)...
  • تو را که دیدم شنبه 1 شهریور 1404 10:44
    تو را که دیدم نه آسمان تغییر کرد نه زمین ایستاد تو را که دیدم انگار تمام شعرهایی که ننوشته بودم جوانه زدند... نه قرارِ دیداری بود نه وعده‌ای تو آمدی مثل عطر نان گرم از کوچه‌های قدیمیِ شهر و من بودمُ واژه‌هایی که گویی ... یک عمر منتظرت بودند فرشته پورصدامی
  • آسمان عرش اش زمینِ یار باد شنبه 1 شهریور 1404 10:43
    آسمان عرش اش زمینِ یار باد غصه ی او بر سرِ یک دار باد آن رفیق مهربان تر از خودی جمله اطرافش، گُلان دیوار باد ساز ناخوش در هوای تنگِ تن است عذابی از جفای رنگِ تن زاده ی یکرنگ چون نادر شده یار یکرنگ باشدش هم سنگِ تن من به دریا چون عزیمت کرده ام دُر و مروارید قیمت کرده ام از برای جُستن یک دُر ناب از میان جمع، غیبت کرده...
  • آن وقت که در را می گشایی شنبه 1 شهریور 1404 10:42
    آن وقت که در را می گشایی و با لبخند سفره می گشایی قلبی را شاد و دلی را رها می کنی می دانی که چه اندازه در وجودت برای خدا آشیانه می سازی؟ آن چه را که می دانم آشیانه ای را که می سازی برای روزهای سخت زندگی کلبه ای آرام و مهرافزون است هاجر دورودیان
  • کاش این کاشکی های مارا خالق کل میشنود شنبه 1 شهریور 1404 10:41
    کاش این کاشکی های مارا خالق کل میشنود یک کس اندر کار کل کائنات کاهل نبود تابه کی برخالق کل جهان کافر شوی حاصل این کج روی یا لج نمودن ها چه سود تو پر کاهی ،میان کهکشان لا یزال انس تو با مال دنیا عقل را از سر ربود بیش از اینها جانکم کار ها مشکل نکن ازپس امروز گر فردا نباشد عقده ها باید زدود بیش و کم کمترشود کوتاهی عمر...
  • کلمات وقتی رنگ پس می دهند شنبه 1 شهریور 1404 10:40
    کلمات وقتی رنگ پس می دهند تازه می خواهند خودی نشان دهند سنگ می شوند تا گنجشک ها قالب درخت را تهی کنند و شیطنتی سرخ بر روی صورتت چشمانت بخنداند خمارِ ،نگاه نکردنم را... شرابِ مستِ نگاهت را... کلمات گاهی نم پس نمی دهند و لبانم در حسرت داغ انارها لُپم گل اناری می شود انگشتانم سوخت وقتی به کشف رنگ گنبدی از پله های چاک...
  • خط چشم تو جمعه 31 مرداد 1404 10:53
    خط چشم تو خطی که بر پلک ات نشسته، دلم را به یاد خطاطی کشاند. دست قلم، کلام بی‌صدا می‌سازد همچون نگاه تو در سکوت دل. سیدحسن نبی پور
  • ـآجرک الله یا صاحب الزمان جمعه 31 مرداد 1404 10:51
  • انگار من !!!!آرامشت را جمع کردم جمعه 31 مرداد 1404 10:51
    انگار من !!!!آرامشت را جمع کردم هر چه مزاحم بود قلع و قمع کردم با من درست صحبت کن غریبه پروانه را قربانی یک شمع کردم با اینکه در هر فرصتی اشکم در آمد پیش تو دست و پای خود را جمع کردم ثریا امانیان
  • واژه ها هر جا روم با من تکلم می کنند جمعه 31 مرداد 1404 10:50
    واژه ها هر جا روم با من تکلم می کنند هر چه می خواهم که بگریزم تبسم می کنند لحظه ای تنها نمی گردم که خاموشی کنم پچپچی دارند در گوشم ترنّم می کنند از غزل تا مثنوی هر دم کلامی تازه تر گفتگو دارند در لب ها تجسم می کنند با رباعی ها مرا تا بسترم رقصان برند با دو بیتی گاه بر لبها تنعم می کنند در قصاید همرهم ایند خوانم شعر تر...
  • مَردم به خنده،قصه‌ی ما را رقم زدند، جمعه 31 مرداد 1404 10:49
    مَردم به خنده،قصه‌ی ما را رقم زدند، دل‌خسته‌ام ز زخم تماشا، این روزها لبخندها به زخم دلم نمک زدند چشم‌های سرد، مرا محک زدند این روز ها دستت نگرفتند، ولی دل را زدند با حرف‌های سرد، مرا تنها زدند این روزها شب‌ها کوتاه تر شده‌اند از خیال تو دل مانده در حصار تمنا، این روزها با سایه‌ها نشسته‌ام و از درد گفته‌ام تنهاست در...
  • نقطه‌چین مردد جمعه 31 مرداد 1404 10:49
    نقطه‌چین مردد در متن نشست وقتی ترکِ رؤیا در پژواکِ ناتمامِ سطر، انعکاسِ بی‌مبدأ را به پرتابِ نوری کم‌سو سپرد... در خطِ فراموشی، با کمانِ بی‌تیر، زمزمه‌ای سردرگم در گوشِ متن رشته‌ی دیدار را خط‌خطی می‌کرد. و تو نشسته در هاویه‌ی لطیفِ جوشِ آینه، صمغِ زمان را می‌شماری با لبه‌ی حضورِ پَرَکنده‌ی نفس، میانِ یادِ خاموش......
  • عطری هنوز از نفسش در اتاق بود جمعه 31 مرداد 1404 10:48
    عطری هنوز از نفسش در اتاق بود یادآور تولد یک اشتیاق بود او اشتیاق داشت که از پیله بشکفد قلبی هنوز در تب آن اتفاق بود از پیله‌اش رها شد و تا اتفاق رفت پروانه‌ای که عاشق رویای باغ بود او رفته بود و وقت تماشا بدون او بغض نگاه بر دل آیینه داغ بود او رفته بود در وطنش جستجو کند مانند شیخ بر کف دستش چراغ بود... ... او رفت...
  • بگو که یادم هست جمعه 31 مرداد 1404 10:47
    بگو که یادم هست بی‌پر و پناه آمدم، بر بلندای بامت، خانه‌ام دادی. از نگاهت آواز می‌ریخت، از پرم پرواز. اکنون، هزار سال است که در چشمانت پرنده‌ترم. نیما مصطفوی کاشانی
  • شب ، در دل که غم دارم چرا پایان نمی یابد جمعه 31 مرداد 1404 10:46
    شب ، در دل که غم دارم چرا پایان نمی یابد روز ، این قلب بی آسوده اطمینان نمی یابد شب ، ذهنم گرفتار پریشانی و تشویش است روز ، این خانه ی ویران چرا سامان نمی یابد شب ، داغ فراق تو مرا پیوسته می سوزد روز ، این سوز ویرانگر چرا درمان نمی یابد شب ، دل خون و خون ازسینه لبریز است روز ، این سختی دوران چرا آسان نمی یابد شب ، ای...
  • در ایوان دلتنگی نشسته ام جمعه 31 مرداد 1404 10:46
    در ایوان دلتنگی نشسته ام انگار همه ی ابرهای عالم در من می گریند. تردیدی در من نیست که تورا بهانه کرده است دلم !. چقدر حقیر است زندگی ؟!. چقدر کوتاه است سقف زمان؟!. بهانه می طلبد چرا دلم ؟!.... راستی بی تو گل ها باز هم گل اند؟ بی تو باز هم خورشید درخشان و زیباست؟ بی تو آیا بازهم قناری ها آواز دلدادگی خواهند خواند؟! و...
  • 10226
  • 1
  • ...
  • 52
  • 53
  • صفحه 54
  • 55
  • 56
  • ...
  • 341