-
برایم درد را معنا گرفتند
دوشنبه 14 مهر 1404 12:39
برایم درد را معنا گرفتند همان هایی جانم را گرفتند ز من درد دلم را گور بستند همان هایی که شعرم را شکستند نشد هرگز که من خسته شوم نه ز یارم من دل آشفته شوم نه تماما در تعامل با سیاهی نشد من با سفیدی دم شوم نه من در این غمخانه تنها تر شدم عشق دمادم من ز تو بیزارم ای عشق برایم مهر خواندی غم نوشتی نشد با تو منم همدم شوم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 14 مهر 1404 12:38
-
انگشت بر گردنِ ضربان
دوشنبه 14 مهر 1404 12:38
انگشت بر گردنِ ضربان مات غنچه ماندهام بر لبخندی که در سکوت سوخته بود. باد با دستی بریده و دستاری تار سُم بر تپشهای خاکستری، میکوبید. امیر حسینی خواه چوشلی
-
چشم اشک آلودهام
دوشنبه 14 مهر 1404 12:36
چشم اشک آلودهام باز هم راهی گرفت در میان خواب و رویا باز هم دیدم تو را قلب خون آلودهام جانی گرفت این همان دشت سترگی است کز میانش میگذشتند عاشقان زار و خموش ناگهان ابر سیاهی آمد و بر خاک باریدن گرفت پای در گل ماندگان را هر نفس آهی گرفت از طلوع بخت بد صبح در جا میزند شب هم همآغوشی گرفت تو بیا تا وارهانی بخت بد قصه...
-
میزند بر خاطرم بارانِ عشقی آشنا
دوشنبه 14 مهر 1404 12:35
میزند بر خاطرم بارانِ عشقی آشنا ناکجاها میبرد آغوشِ احساس مرا رفته خواب از دیدگانِ خستهی بیادعا جان سپرده هر نفس با یاد تو ای بیوفا ساده دل را میبری ای جان من آرامتر دل نشسته در سرایت سینهچاک ماجرا با نگاهت میکنی دیوانهام در هر غزل خون چکیده از سرای نغمههای دلربا گرچه میچیند دلِ من سیب کال عشق را...
-
نمک به زخم دلم مینهی، ملالی نیست
دوشنبه 14 مهر 1404 12:35
نمک به زخم دلم مینهی، ملالی نیست ندارم از تـو گلایه، بکش، خیالی نیست نشسته زورق شعرم بـه گل، کلامم مرد دگـر بـرای سـرودن عـزیـز، حالی نیست به شعر حافظ شیرین سخن قسم،یاران بـرای آخـر ایـن قصّه شوق فـالی نیست دلـی اگر کـه بـجـا مـانـده از کسی اینجا از آه حسرت و اندوه عشق خالی نیست هـر آنـچـه قسمت مـا بـود از جفا، دادند...
-
خیره میشوم
دوشنبه 14 مهر 1404 12:34
خیره میشوم به قطرات باران پشت شیشهی پنجره، که با تلالو مرا به رقصی بیپایان در زیر باران دعوت میکنند. و آهسته نجوا میکنند: پاره کن زنجیرهای اسارتی را که به نام قانون بشری و تقدیر محتوم بر پایَت بستهاند. بیرون بیا بگذار باد موهایت را نوازش کند، تا باران غم از صورتت بزداید و تو را به سرزمین سادگی رهنمون شود. ناهید...
-
در آینه سرمست، تورا می جویم
دوشنبه 14 مهر 1404 12:33
در آینه سرمست، تورا می جویم در کوچه ی بن بست، تورا می جویم ای جان جهان، از تو کجا بگریزم؟ تا جان به تنم هست تورا می جویم... مژده خزایی
-
ای به شرم آمده از قامت تو سرو بلند
دوشنبه 14 مهر 1404 12:32
ای به شرم آمده از قامت تو سرو بلند ای زده آتش عشقت به دل و جان چو سپند ای ز رشک چشم تو نرگس سیراب نژند وی ز ماه در حجابت رخ خورشید لوند چه زنی لاف ز تنگی دهان با میمش بیش از این ای گل سوری به رخ خویش مخند از ناوک غمزه ش دم نخجیرم مترسان که به پیش وقت آنست روم بی آهویی همچو سمند از کمند زلف خود مرهانم ای بت شوخ ای خوشا...
-
مرا بپوشان
دوشنبه 14 مهر 1404 12:31
مرا بپوشان اندکی با لبخندت و بسیار با عشق یقین دارم جانم تازه میشود و خون یخ زده در رگ هایم باز میجوشد مرا بپوشان، تا استخوانها در جوار هم به همآوایی برسند، و هر سلول عشق را، چون سمفونی نانوشته، زمزمه کند آنگاه نفس شعله بگیرد، و تنها بر نوک سوزن زمان برقصد؛ میان دلدل زدنهای عشق و فراموشی های جهان، من در تپش های...
-
در نگاهت باغی از نور و تماشا مانده است
یکشنبه 13 مهر 1404 11:49
در نگاهت باغی از نور و تماشا مانده است نقش لبخندت درونِ سینهی ما مانده است هر شب از یادِ تو، در خواب گلستان دیدهام در دلم نام تو چون عشق کتابا مانده است با نسیمِ عشق تو، دل پر زِ پرواز آمده برگهای خسته هم در شوقِ صحرا مانده است از غم دوری اگرچه جانِ من خونین شده باز هم امیدِ دیدارت به فردا مانده است ای تمامِ بودنم،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 13 مهر 1404 11:48
-
امروز باران نبارید
یکشنبه 13 مهر 1404 11:47
امروز باران نبارید اما آسمان انگار بغض داشت باد می وزید و زوزه می کشید سرمایش انگار گرگ داشت تلخ نبود اما آدمها تلخی کردند آفتاب اش قهر بود شاید ولی خب گاهی بیرون هم آمد پرندگان لرزیدند بر این بغض سرمازده هر کدام گوشه ای مردند خورشید کاری نکرد تنها نگاهی تابید و رفت آدمها گرفتارِ این بغض بی تفاوت قدم زنان می رفتند مرگ...
-
من، بانوی شهر یخی،
یکشنبه 13 مهر 1404 11:46
سفری خواهم داشت به سوی «اِلدورادو»ی افسانه. گاه میاندیشم که من نیز افسانهای بیش نیستم. گاه باید سفر کرد. من، بانوی شهر یخی، با سرمای شفافِ یخها، همچون طلای درخشانِ اِلدورادو خواهم تابید. لحظهای که اندیشههایم به سفر میروند، شهر افسانهای «اِلدورادو» در دوردستها میدرخشد؛ جایی که دست هیچ انسانی به آن نمیرسد. من،...
-
زلیخا دلش لرزید
یکشنبه 13 مهر 1404 11:45
زلیخا دلش لرزید وقتی یوسف را دید زلیخا عشقش را ناب ش کرد زلیخا جسم یوسف را خرید روح یوسف قیمت نداشت واسه همین توان نداشت همچون باغبان که درختش پرورید پس چطور است که مجرمش دانند انسانها این رو ندیدند ولی رب دید واسه همینه زلیخا به یوسف رسید سیاوش دریابار
-
( دل اَم می سوزد
یکشنبه 13 مهر 1404 11:44
( دل اَم می سوزد برایِ زنبقی که سال هاست سکوت کرده است ) چه وحشتی ... ؟ از صدایِ ، اضطرابِ ، شکوفه هایِ خسته می آید از صدایِ تغزّلِ آه از طعمِ تندِ نور / درشب هایِ / بنفشِ بی تابی چه وحشتی ! از صدایِ یک گلوله / به سینه ها باقی ست چه عطرِ نجیبی ...؟ از صدایِ دلِ شکسته می آید پلک تا پلک ابرها چگونه می گریند / زیرِ آن...
-
خیابان طولانی است،
یکشنبه 13 مهر 1404 11:44
خیابان طولانی است، اما دستان ما کوتاهترین راه به خانهاند. و وقت تنگ است اما هنوز زمان در اولین نگاهت ایستاده است! سودابه پوریوسف
-
وقت آن است شکوفا گردیم
یکشنبه 13 مهر 1404 11:42
وقت آن است شکوفا گردیم شفاف تر از قطره دریا گردیم من و تو دو روی یک جلد کتاب بغلم کن , یک رمان زیبا گردیم دکتر سجاد_فرهمند
-
از عشق خالی و پرم ز تشویش
یکشنبه 13 مهر 1404 11:40
از عشق خالی و پرم ز تشویش لبریز خلا عشق بیشتر از پیش بیچاره دلی که مات و مبهوت با لبخند رخت نموده ای کیش دکترسجاد فرهمند
-
بادها
یکشنبه 13 مهر 1404 11:38
بادها خبر از واژه های آبستن می دهند که صبح از مشرق نگاهت طلوع طلیعه صبح را جار می زند پروانگی ات را مواظب همین کلاغ ها باش زخمی دستی نشوند غلامرضا تنها
-
ای زندگی بیرون افتاده از تنگ شادی
شنبه 12 مهر 1404 12:31
ای زندگی بیرون افتاده از تنگ شادی آشفته موهایت در تلاطم امواج بادی می از جنس مردن بریز برای من ساقی آن صاحب میخانه برایم نزاشته راهی منم آن ماهی عاشق ، در هیاهوی خاکت در آرزوی اتمام زندگی ، قدم گزار راهت همان آینده که گفتی نهایت فراموشیست اینک جنون آورد مرا ، وقت خاموشیست آن که از لابه لای شعر کرد اینک نگاهت آه که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 12 مهر 1404 12:29
-
کابوسها
شنبه 12 مهر 1404 12:29
کابوسها با بوی نفسِ خدا فرو ریختند. قدردانم از روشنایی نخستین پرتو تا سایهی واپسین ستاره. اکنون، انگشتانم در شیار انگشتان تو دیوار سکوت را فرو میریزند. قلبم همقدمِ نبضِ تو در کوچههای بیانتها میتپد و هنوز، جای خالیِ نامعلوم در میان این تپشها باقیست. طیبه ایرانیان
-
بارالها تومیدانی ومن این درد نهان را
شنبه 12 مهر 1404 12:28
بارالها تومیدانی ومن این درد نهان را کس چه داند به دوش گرفتم بارجهان را گیریم بامرهمی تسکین دادم زخم تنم پس چه کنم آرامش این روح وروان را دل دشمن به حال منه درمانده بسوزد گر باز کنم سفره ی دل و کام ودهان را این بار گرفته تاب و توان و بریده امانم بگو کی می ستانی زمن این بار گران را ایزدا زان نسیم خوش ات بفرست برما و...
-
برگشتم –
شنبه 12 مهر 1404 12:27
برگشتم – هم از سفر، هم از مبدأ. به مقصد رسیدم، در حالی که گم شده بودم در جستجوهایی که خودِ راه، مقصد بودند. به دیدار خویش رفتم... به پژواکِ نامِ ناشناختهام. و سکوتی کهن که مرا به صحنه بازمیخواند: با لباسهای نو، حرکات تازه... اما در یک لمس، در نگاهی گذرا، روح به یاد میآورد این عشقِ بینام را از روزگارانی دیگر....
-
چه خوش بودیم با آن عشق پنهانی
شنبه 12 مهر 1404 12:26
چه خوش بودیم با آن عشق پنهانی به گوشم خوب میگفتی الفاظ ویرانی تو بودی ماه شب تابم و من آن ابر تیره رو به ظاهرکردمت پنهان ولی در چشم تابانی نبودی جز خیالی دور و بس زیبا که جا ماندی در اوهام و افکار خیابانی از آن روزی که گم گشتی درون قاب آغوشم مرا یاد نفس هایت بیرون میکند از حال انسانی تو رفتی و.منم تنها کنار عکس زیبایت...
-
در دل نهفته دردی، دردی هزار ساله
شنبه 12 مهر 1404 12:25
در دل نهفته دردی، دردی هزار ساله حرفی نمیتوان زد با خلق گوش پاره عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید قلب شکسته آیا ،عاشق شود دوباره؟ انسان همیشه تنهاست حتی میان یاران این رسم زندگانی است، بی هیچ راه چاره دنبال نور بودیم ، ابری گرفت مارا در شهر پر ز باران گم میشود ستاره از ما گذشت دیگر، ای عاشقان بدانید با دشمنان مدارا...
-
پاییز آمد...
شنبه 12 مهر 1404 12:25
پاییز آمد... با قدمهای خیس از باران. با بوی خاک نمزده. با آغوشی پر از دلتنگی و برگهایی که آرام بر زمین میریزند. پاییز، شعر چشمهای تو شد در انعکاس باران بر پنجره. هر قطره، بوسهای پنهان بود که از دلِ ابرها به سوی تو میآمد. و من... در آغوش خیال، چون درختی خسته، تنها به امید تو ایستادهام. هر جاده، با عطر تو جان...
-
ما فریب کوسه ها را خورده ایم
شنبه 12 مهر 1404 12:23
ما فریب کوسه ها را خورده ایم گول چشمانی نه زیبا خورده ایم با وجود زم زمی از ادعا تشنه ایم و آب دریا خورده ایم باز هم اخبار بد داریم از عشق چشم زخم از قاصدک ها خورده ایم باز باران با غضب باریده و زیر باران سخت سرما خورده ایم روزه ای را بی اذان وقت غروب گوشه دنج مصلا خورده ایم دور ماندیم از خدا از بس که ما غصه دیروز و...
-
تو میدانی که میدانم، نباید دل ببندم من
شنبه 12 مهر 1404 12:22
تو میدانی که میدانم، نباید دل ببندم من ولی دل را نمیفهمد، چه باید کرد با این من؟ نه از تدبیر میآید، نه از اندیشهی گلشن که دل بیتاب میگردد، به سویت، بیخبر، روشن سکوتت مثل شبهای بلند و سرد پاییزیست که میسوزد مرا بیدود، که میگیرد دلم، از تن نه آرام و قراری هست، نه خوابی مانده در چشمم شده هر لحظهام تکرار،...