-
با تو در لحظه زندگی کردم
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:29
با تو در لحظه زندگی کردم با تو در اوج ، با تو خندیدم با تو در زیر آسمان ابری شهر راه رفتم ز هم نپاشیدم باتو خوشبین شدم به آینده غرق امیّد ، از نو تابیدم در کنار تو مهربان ترم وقتی مطمئن تر رها ز تردیدم با تو آرام تر شده ذهنم از شب و سایه ها نترسیدم دستهای مرا گرفتی بودی که دیگران را دوباره بخشیدم . از همه بی توقعم ،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:29
-
فراق، پرهایِ امید را شکست
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:27
فراق، پرهایِ امید را شکست بیبال و پر، پر کشید و رفت. قلبم خزید در صدفِ سختِ تنهایی. و در آن قعرِ خاموشی، سکوتِ یخباری بر تاروپودِ وجودم ـ پنجه میکشد، خونم یخ میزند. زیرِ این بهمنِ سرد خنجری از بادِ یخزده قفسهی سینه را میشکافد. من هنوز بر خاکم، اما در کوهستانِ تنهایی زنده به گورم. گوش کن زیرِ این بهمن! در دلِ...
-
زیر بمباران پلکت دل به تو بسپرده ام
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:26
زیر بمباران پلکت دل به تو بسپرده ام سخت از مژگان چشمت زخم کاری خورده ام .. وحشتی انداختی بر شهر دل با یک نگاه موشک هایپر سونیک خورده به قلب و گُرده ام .. هیچ کاری ازپدافند کلامم بر نخاست در مهار آتش سوزان عشقت همچنان در مانده ام .. لرزه ها افتاده بر صحرای خشک زانوان سقف ایوان ترک دارت دل آزرده ام .. از هجوم گاه گاه...
-
دل پهن میکند فرش غزل را برای عشق
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:24
دل پهن میکند فرش غزل را برای عشق در کوچههای خاطره با ماجرای عشق هر روز گشت میزنم در غبار کوچهها تا بشنوم ز دور ترنم صدای عشق من بودم و تو بودی و سیب گناه بود زخم گناه تو بر من نشست جای عشق در سطر سطر من همه عشق است نازنین بگذار من ورق بخورم پا به پای عشق گمگشتهام میان جزیرهی تنهایی ام فریاد میزنم که بیابم ندای...
-
من از زمانه گلایه ندارم
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:23
من از زمانه گلایه ندارم که خود زمانه زمزمه گلایه من است من از شب گلایه ندارم که شب عامل مرگ سایه من است من از ابر تیره گلایه ندارم که خود ابر اشک بارش من است من خورشید گلایه ندارم که روشنی خورشید ادامه من است من از من گلایه ندارم که همین من من تیرگی زمانه من است من از دریا گلایه ندارم که شوری دریا نشانه من است سیاوش...
-
تنها عابرِ کوی تو
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:22
تنها عابرِ کوی تو در سرمای روزگار تنم را به گرمی آغوشت میسوزاند. سیدحسن نبی پور
-
به آزادی قسم هر دخمه و زندان دری دارد
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:20
به آزادی قسم هر دخمه و زندان دری دارد و تقویم ستمگر ها دو روزِ آخری دارد من از هر برج و باروی شکسته خوب فهمیدم که حاکم هر چه ظالم تر، دژِ محکم تری دارد کسی که خون یاران مرا در کوچه میریزد نمی داند که هر پژمانِ مرده مادری دارد در اینجا هر غریبِ از وطن دوری در افکارش برای بود و باش خود، دیار و کشوری دارد اگر بر این...
-
یک حسین هر دو جهان را کافیست
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:19
یک حسین هر دو جهان را کافیست هر چه داریم ازین، مکتب عاشورایی ست دل اگر کرد هوس کوی حسین در دم ار بار سفر بست، همانجا راهیست عاشقان حضرتش، جمله سیراب شدند چشم برخی نیز خیره، به دست ساقیست قطره ای ار برسد ما را ز دریای کرم سجده باید کرد، جای شکرش باقیست شمع او می نشود خاموش، اصلا ابدا نام او بر لب و دلها تا قیامت جاریست...
-
باد ، آرام و رها
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:18
باد ، آرام و رها میزند بوسه گرم بر لب و گونه سبزینه ، بید به سر انگشت لطیف می نوازد به محبت و صفا شاخه های شاد و سرد میخزد از لابلای برگها میزند شیرجه ، ز اوج شاخسار بر سر آب نشاط بر رخ برکه فرتوت و پر از ماهی دایم نگران جای پایش پر از ، لرزش ماهواره اموج روان که دل انگیز و صفا بخش به یاد هست ، هر آن می وزد از لب آب...
-
شب، موهای سیاهفامش را،
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:28
شب، موهای سیاهفامش را، چون دریایی آرام، بر شانههای قونیه میریزد، و ستارگانِ سرگردان، همچون فانوسهای شکسته، نقشِ ناپیدای گیسوانش را بر گنبدِ بیکران میتابانند. در گردابِ حلقهی درویشان، مولانا، همچون ققنوسِ سرگردان، با دامنی سپید، چون پر قو، میچرخد و هر گردش، قلمرویی تازه میگشاید در ژرفای سکوت و شورِ درون. من با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:27
-
مهرت به دل چنان که بیرون نمی توان
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:27
مهرت به دل چنان که بیرون نمی توان گنجی نهفته دارم که قارون نمی توان هر جا نظر ویا که گذر کنم بینم نشانه ای آنجا توئی برابرم به عیون نمی توان در چمبر زندگی افتاده خارج از توان گرفتار درد عشقی که مجنون نمی توان چو یعقوب سیلم از دیدگان روان وپدید مپسند خواریم ازاشک ،هامون نمی توان از روزگار گله دارم بشنو حکایتم کی دست...
-
تو کتابا غرقم گوشه انباری
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:26
تو کتابا غرقم گوشه انباری تو یه دنیای دیگه ان کتابا انگاری جای دنجی دارن خلوت و تاریکه میام اینجا گاهی موقع بیکاری میگیرم تو دستم یه کتاب کهنه کتاب ایستایی رشته معماری یاد دانشگاه و بچه ها می افتم یاد واحدهای عملی اجباری رز سرخ خشکی لای یک دفتر بود پایینش نوشته بود حسن سالاری اشک من میریزه روی برگ دفتر داغ عشقی کهنه...
-
شیخی آمد سوی ما روزی دوان
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:25
شیخی آمد سوی ما روزی دوان خواست تا ما را کند یک امتحان گفت وقتی می روی در مستراح پای چپ را می گذاری ای جوان؟ گفتم ای جانم چه فرقی می کند پای چپ یا راست باشد آن چنان گفت باید پای چپ اول نهی تا نلرزد پای دیگر در نهان شک اگر کردی زمانی باطل هست مستحب آن هست برگردی از آن با خودم گفتم چه فرقی می کند راست باشد یا که چپ باشد...
-
محبوب من:عطرپراکنده ای، جاری درروح شب
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:24
محبوب من:عطرپراکنده ای، جاری درروح شب بازخیالت زراه،میرسد ازهرطرف من متحیر که تو،عطر کدامین گلی؟ نسترنی یا که رز؟! نسبت توبانسیم چیست دراین کارزار؟ روزوشب من دمی نیست زیادت تُهی *** آید چومَردی زان طرف ازکوه تقدیر خواهدکه اقبالت کندازلطف تدبیر چیندغزل هایی که اندرسینه داری چشمان لیلایش ببوسد بادوتکبیر الله اکبر زان...
-
نگاهت میکردم
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:23
نگاهت میکردم تو میرفتی و من در ایستگاه دلتنگی با شاخههای رزی که میپژمرد به دوش میکشیدم تابوت تنهایی را شهناز_یکتا
-
نگاهت کردم سبز بود چشمانت
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:22
نگاهت کردم سبز بود چشمانت ضعف کرد دل من آن موهای بور و بلندت مرا از زندگانی به دورم کرده اشک میریزم هرآنموقع که میبینمت زیبای من تو آسوده خیال کتابت را میخوانی و میری و منم که بعد از او یک خط نمیتوانم بخوانم از فکر و خیال این بن بست های رسیدن به تو ، بی معنیست من به سوی تو پر میکشم آخر از مهربانی گل رویت دق میکنم...
-
صدای موزون قَدَمِ غَمینَش
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:22
صدای موزون قَدَمِ غَمینَش پُتک میشد بر قلبِ خون به جگرم به هنگام گشودنِ راهش ناله ها سر داد در دلم سرد شد چایی ام نیز پیاله ی دوم را دگر کسی صاحب نیست یک چایی بریز روزانِ گرم و سرد پشت اندر پشت هم آیند و نبرند از خاطرم شکر چاییِ تلخم دیگر نیست این غمِ تلخِ نَمور به جا مانده از کیست یک چایی بریز گرمای صحبتِ دیروز و...
-
واژه واژه تا وصالِ لالهها
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:20
واژه واژه تا وصالِ لالهها سوخت آفاق از ملال لالهها ناله آید از لبِ خشکِ عطش در دل شب، در مقال لالهها کاش میشد جان سپردن در بلا نقش زد خون بر نهال لالهها در نسیمِ صبح، آوایِ شهید میرسد تا قاف حال لالهها هر نگاه از چشمِ دل جاری شود مینویسد بر خیالِ لالهها خاکِ صحرا محوِ عطرِ عاشقیست میتپد دل از جمال لالهها...
-
در شب،
شنبه 22 شهریور 1404 10:57
در شب، وقتی چشمها بسته میشود، و جهانِ بیرون، در سکوتی وهمآلود فرو میرود، قفسِ تن، اندکی گشوده میشود. روح، آن پرندهیِ اسیر، بال میگشاید، بیهیچ بندی، بیهیچ ترسی. به آسمانِ بیکرانِ درون پرواز میکند، در اقیانوسِ رؤیا غوطهور میشود، بیمرز، بیزمان. این آزادیِ شبانه، آیا نویدی است از آن آزادیِ غایی؟ آن رهاییِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 22 شهریور 1404 10:56
-
چشمِ خمارِ تو
شنبه 22 شهریور 1404 10:56
چشمِ خمارِ تو ایمان مرا ربود حلاوتِ دستانت تاب و توانم بود تاب و توانم را چشمِ حسودی ربود در پیِ دلدارم دوان سرگشته و حیران ابرِ سیاه از پیِ ما میریزدش بر سرِ ما بارانِ حسرت میچکد از دوریِ دلهای ما میآید از دوردستها نوری که میرویاند مرا چون بذرِ تنها ماندهای در گوشهای از خاکِ سرد میروید و قد میکشد رد میشود...
-
می آید عصر ها همه در غربت یار
شنبه 22 شهریور 1404 10:55
می آید عصر ها همه در غربت یار گذشت دل تب دار و بیمار در دل خلوت یار گذشت من خوشم ولی یار پر آشوب بود زنده و مدهوش بود یار سر قرار من در انتظار لطف بیشمار اشک گوهر بار گفته بودند چرا در فراقش چنین گفته ام یقین یار می آید سیاوش دریابار
-
پریچهرا .....
شنبه 22 شهریور 1404 10:54
پریچهرا ..... جانم برایت بگوید که سفرِمن به سویِ تو پایانناپذیر است من تشنه ی رسیدن به مقصدم که تو هستی دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا .....
شنبه 22 شهریور 1404 10:53
پریچهرا ..... جانم برایت بگوید که نگاهِ تو دریایی است که میخواهم در آن غرق شوم من تشنه ی امواجِ نگاهِ توام بیا و مرا تا اعماقِ خودت ببر دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا .....
شنبه 22 شهریور 1404 10:53
پریچهرا ..... جانم برایت بگوید که ساعتها میگذرند و من در انتظارِلمسی از تو بیتاب شدهام من تشنه ی دستانِ تو بر پیکرِ بیقرارَم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا....
شنبه 22 شهریور 1404 10:52
پریچهرا.... جانم برایت بگوید که رویایِ من باغی است که تو در آن گلی که فقط برای من شکفتهای من تشنه ی بوسههایِ توام که چون باران بر گلهایِ این باغ میبارد دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
باد میوزد،
شنبه 22 شهریور 1404 10:52
باد میوزد، برگها زرد، خسته، میریزند و من بین شاخههای بیحاصل ایستادهام. سایهها مرا میبلعند، و نور، آهسته، در سکوت شکسته میشود. تنهایی مثل میوهای تلخ در دست من است، رسیده و بیصدا، بیآنکه کسی آن را بچشد. و من، با لبهای بسته، فقط نفس میکشم در باغی که هیچ شکوفهای برایم باقی نمانده است هادی رئیس الذاکرین...
-
دوستت دارم با تمامی شکوفههایی
شنبه 22 شهریور 1404 10:51
دوستت دارم با تمامی شکوفههایی که پیش از رسیدن به باغ در باد رهایی مییابند... دوستت دارم آنچنان که دریا ساحل را در رؤیاهایش میخواند و با هر موج به او نزدیکتر میشود. حسین گودرزی