-
ایستاده خواهم مرد
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:57
ایستاده خواهم مرد زنی که شعر می فهمد به قفس خاک تن نمی دهد به عقاب ها بگویید چشم هایم را به قله های دور ببرند جایی که سرزمینم را نبینم و پیکرم را بگذارید برای پرستوهایی که می دانم روزی دنبال واژه های غریبم باز خواهند گشت حانیه باقری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:55
-
گشت میان نوشته ای
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:55
گشت میان نوشته ای جست تن پوش پرغبارِ خسته ذهنی.. پرسه زد برگ های مچاله شده ی خاطراتی.. گرفت غصه ای.. نشست به سوگی حال به دلِ مرگ زده ای شکست بغض سکوتی دادِ بلندِ اشکهایی.. گفت هق هقِ خفه شده ای به قاصدک آرزوها درگوشی آرزوست مرا پروازی... گفت قاصدکی کجای این قصه ای؟ تو منم و من تویی.. باور کن! تو منِ گریز قاصدک...
-
دلم یه پرندهست،
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:54
دلم یه پرندهست، که هر روز میپره تا برسه به تو… اما تو اونقدر دوری، یا شاید… من گم شدم! هر روز صدام میرسه به آسمون، هر شب نگام تا ستارهها میره… کاش یه روز بیدار شم، و ببینم همیشه همینجا بوده… اون وقت، دلم میخنده، و همهچی آروم میشه… طهورا عسکری داریونی
-
ای تشنهتر از تشنهکامانِ زمین،
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:53
ای تشنهتر از تشنهکامانِ زمین، ای خورشیدِ بریده از افق، ای قامتِ راست در میانِ نیزهها نام تو، در باد میگردد و هر کجا که اندوه آشیانه دارد، آهسته زمزمه میشود: یا حسین… تو رفتی اما نه چون آنان که میمیرند، تو رفتی چونان کسی که بر مرگ غلبه کرده باشد با خونی که هنوز در رگهای ماست. دشتی که نامش کربلا شد نه خاک بود، که...
-
بیا ای نازنین من دمی با من مدارا کن
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:52
بیا ای نازنین من دمی با من مدارا کن شبم را روشن و روز مرا چون ماه زیبا کن بیا و خستگی ها را ز قلب زخمی ام بردار بیا چون ساحلی تنها مرا محتاج دریا کن کویرم ، غمزده از آفتاب بی امان اینجا بیا و دردهای کهنه من را مداوا کن چکیده اشک غم از دوریت برگونه ام اری بیا مجنون ترین عاشق مرا مجنون لیلا کن غریب افتاده ام اینجا و...
-
عروسِ برفیِ من، دخترِ اهورایی
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:51
عروسِ برفیِ من، دخترِ اهورایی اسیر فصلِ زمستانی ام که می آیی که مانده در سر ِ دیوانگیم، قبل از تو طلسمِ زل زدنِ صد پریِ دریایی همیشه خوابِ بهاری سیاه با من بود نه عطر ِسر زده از دودِ برگِ کوبایی شبی که خسته شدند از خیالِ جنگی سرد خودِ شوالیه ها با تِمِ سامورایی شعورِ قلعه ی چشمت، قوی ترین دژ بود و کرده بود لشکر...
-
درس دنیا واحدی ناچیز بود و پاس شد
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:50
درس دنیا واحدی ناچیز بود و پاس شد گر چه یک واحد ولی گیسو پرانم طاس شد جزوه ای زیبا و خوش در اولین دیدار بود رفته رفته باطنش در تار و پود احساس شد بخش اول خوب و خوش با قصه ها همراه بود هر چه راهی تر شدم دلخانه با غم ساز شد صفحه عشاق در بخشی دگر جا کرده بود عاشق و معشوق دنیا عشقشان وسواس شد ماه رویان، محترم تر زین دل...
-
سخت ترین دردها
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:49
سخت ترین دردها در تاریک ترین گوشه های وجودم بی صدا نفس می کشیدند تاتو آمدی... نه با وعده، نه با واژه که بالبخندی آرام، و نگاهی که جهانم را روشن کرد کنار تو، حتی سکوت هم شیرین شد و زخم هایم یادشان رفت که درد بکشند نازنین رجبی
-
تا چند مانده باشم من در چنین حکایت
سهشنبه 18 شهریور 1404 11:48
تا چند مانده باشم من در چنین حکایت از تو گریز باشد ازمن چنان سماجت لطفی نما و برگرد چینی مده به اَبرو اَخمی به تو نیاید با این همه لطافت از ابتدای هستی دور زمین بگشتم مانند تو ندیدم در حسن بی نهایت گفتم که بی خیالت روزی به شب رسانم دیدم غم تو کرده تا عمق جان سرایت گفتند می رسی تو روزی به داد این دل دلخون شدیم و دلخوش...
-
من از تو شروع میکنم
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:48
من از تو شروع میکنم از همان لحظه که دستت مثل چراغی پر نور و گرم روی تب پیشانی روزم نشست پاییز که رسید برگها فقط نیفتادند نامت از شاخهی زبانم ریخت و من هر برگ را با تمام رگهایش بوسیدم تو را آنقدر دوست دارم که اگر شهر خاموش شود صدای تپش تو کافیست تا خیابانها دوباره روشن شوند و اگر راهی نمانَد با دکمهی کوچک...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:47
-
در ریشه هایش سرگردان است
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:46
در ریشه هایش سرگردان است درختی که در حسرت برگ مانده و شاخه هایش زیر فشار دخیل ها درد می کشد. جواد واردی
-
تنی چند از اسیران را به یاد تو رها کردم
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:46
تنی چند از اسیران را به یاد تو رها کردم اسیرانی که با یادت به زندانی نگهبانند چرا زندان تنهایی به من عاشق شدن آموخت چرا افسارِ عشقی را نگاران ها بگردانند ز آزادی فقط جبرش اسیرِ این نگاران شد چرا اکنون برای عشق چنین دنبال برهانند تماما چرخه از میل و نگاران ها پی تحریف به پشتِ معنوی خواهی تمامِ عمر پنهانند نگارانی به من...
-
چیزی که زیاد دارم در کودکی، حق است.
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:45
چیزی که زیاد دارم در کودکی، حق است. چیزی که کم دارم، عقل است. چیزی که زیاد دارم در نوجوانی، وقت است. چیزی که کم دارم، صبر است. چیزی که زیاد دارم در میانسالی، مال است. چیزی که کم دارم، عشق است. چیزی که زیاد دارم در کهنسالی، حرف است. چیزی که کم دارم، عمر است. ابوالفضل پورحسن
-
با درد عشق ات ماه من هر قدر جنگیدم
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:44
با درد عشق ات ماه من هر قدر جنگیدم بر این حریف بد بدن هرگز نچربیدم در غارِ تنهاییِ خود بودم تمام عمر قبل تو هرگز چیزی از هستی نفهمیدم تو آمدی دنیای من یکباره زیبا شد دل را به چشمان سیاهت، ساده بخشیدم شب رفت و خورشید از فراز آسمان تابید روزی که قرص ماه را در کلبه ام دیدم تو رفتی و هرگز نمی بینم تو را دیگر حالا درون شهر...
-
کودکی
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:43
کودکی با پیراهنی از سپیدی بیخبر، زانو زده روبروی کلاغی که سیاهیاش تا استخوان دیوار نفوذ کرده است. نه زبان دارد نه گریه، اما نگاهش تمام تاریخ را مینویسد. کلاهی از منقار بر سرِ کودک است؛ انگار که میخواهد کلاغ بودن را یاد بگیرد. کلاغ، فرو رفته در خود، با چشمانی که جهان را پُر از زخمهای بیصدا دیده است. در این دیوارِ...
-
دوست داشتن تو
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:42
دوست داشتن تو مثل راه رفتن روی شیشه بود میدانستم که عشق راهی امن نیست که خورشید چشمهایت در پس خودش آتشی پنهان کرده اما نمیتوانستم چشم بردارم چون هر شعاعش سرنخی از بهشت میداد آری عشق تو دردناک بود با این همه اگر دوباره به آغاز باز میگشتم باز هم پا بر شیشه می گذاشتم چون هیچ مسیری جز این درد درخشان به تو نمیرسید...
-
دلتنگی
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:42
دستهایم_فوج فوج_شبِ بی ستاره در چشمانم می ریزند چونان مانده سربازان که مردگانِ جنگ را در گورهای دستجمعی.. اما دستهای تو آه! داد مرا نشنیدند لبخندهایی که بر لبانم دوخته بودی دزدیده اند پس از این هرگاه صدایم کردی آهسته نامم ببر شاید مرده باشم و یادت تنها پلی است که دلتنگی هایم را از آن عبور می دهم محمدکریمی
-
سی ساله شد،
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:39
سی ساله شد، عاشقانه های من با تو! تلاقی دلپذیر نگاه من با تو! سی سال گذشت و تو هرگز ندانستی، چه گذشت بر دل من... از نگاه تو! مهرانگیز نوراللهی
-
دوان دوان به سمت مهر میدوید شهریور
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:38
دوان دوان به سمت مهر میدوید شهریور چو کودکی که مدتی ندیده باشه مادرش یواش یواش جمع میکند و میرود ز خانه اش چومادری که قهر کرده سرکشیده چادرش به زیر دیگ کم کند فتیله را چو خواهری که می پزد آش پشت پای مهربان برادرش عروس ناز پادشاه فصل هاست مهر ماه چو دختری که روسری زرد کرده بر سرش به فصل سرد مهرگان شلوغ درس و مدرسه چو...
-
در آغوشِ شب
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:37
در آغوشِ شب ماه مثل زنی خاموش به آسمانِ خسته نگاه میکند نه صدایی نه بوسهای فقط سکوتی که شعر میشود. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:36
-
بگذار تا طنین صدای دلنشین ات در
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:35
بگذار تا طنین صدای دلنشین ات در پژواک کوه های سر به فلک کشیده با زوزه ی باد همراه شود... می دانم که بر بالهای نسیم شبانگاه می گذری از ذهن پر از تردیدم... روزی فرا خواهد رسید که این پیوند روحانی در بی کرانه های عرش به حقیقتی ژرف خواهد انجامید.... ولیکن نمی دانم...؟ تو را چه می شود که قاصدک های اندوه را به آغوش کشیده ای...
-
اقیانوسِ چشمانت
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:34
اقیانوسِ چشمانت مرا بلعید در کشتیِ آغوشت توبه نامِ دیگرِ غرق شدن بود. سیدحسن نبی پور
-
جبین گشاده و از نوشخند گونه را، چالی
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:33
جبین گشاده و از نوشخند گونه را، چالی دو چشم ناز و نشسته به کنج لب، خالی کدام خلق ز رتبه رسد به چهره ی تو؟ که نیست روی ملک نیز این چنین عالی! به زیر سایه ی تو، سال بگذرد، چون روز بدون فیض حضور تو روز، چون سالی محبت تو جدا می کند از آتش، خلق چنان که دانه و کاهند و رقص غربالی کسی که دل به تو بخشید خود نمی داند که داده...
-
مثل یک کودک مشتاق به طعم باستیل
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:32
مثل یک کودک مشتاق به طعم باستیل شوق بوسیدن و آغوش تورا من دارم حسین گودرزی
-
او شبیه کوه است، بلند، محکم، مغرور
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:32
او شبیه کوه است، بلند، محکم، مغرور چشمانش، حکم فرمانروایی دارند هر گامش، حسابشده، هر نگاهش، سنجیده بادها میوزند، اما او تکان نمیخورد در سکوتش، من گم میشوم در دستانی که محکمند، اما گاهی سرد او جهان را به دقت میچیند و من، تنها ستارهای در مدارش گاهی طوفانیست، گاهی آسمانی صاف و من، بارانم که روی شانههایش میبارم...
-
گر تو شیرین بشوی تیشه فرهاد به همراهم هست
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:31
گر تو شیرین بشوی تیشه فرهاد به همراهم هست کوه اگر سد بشود، عشق چو فریاد به همراهم هست یوسف گم شده در چاه غم دوری تو چشم خونبار گواهیست به همراهم هست عقل از باده عشق تو به زانو افتاد شوق تو در سر و مهرت، به همراهم هست گرچه صد دشمن و طوفان بوزد در ره عشق دست تو ذوالفقارست، به همراهم هست کاش در حشر خدا بر لب من نام تو...
-
از همان دم که دل باختم
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:30
از همان دم که دل باختم نقش خویش به باد سپردم، ودر کوی فنا چراغ جان در ظلمت افروختم. برزخ راه را چون آتشی درجان گذشتم که منزل در رفتن است و عشق، مقصدی ندارد جز سوختن در آفتاب تو. در شعاع بی پایان نور امید از سکون رها شد، و من درجام وصال جاودانه شدم به قبله ی حضور تو. نازنین رجبی