-
در من چیزی خاموش شد،
شنبه 18 مرداد 1404 11:38
در من چیزی خاموش شد، نه با فریاد نه با گریه، با صدای آهستهی چراغی که تصمیم گرفت دیگر روشن نباشد... هر صبح، روی میزم جعبهایست پُر از لبخندهای آماده؛ یکی برای مهمانیهای شلوغ، یکی برای اتاقهای پر از اسم، و آن یکی، که مخصوصِ وقتهاییست که سکوت لباس رسمی پوشیده است. نه، کسی نمیپرسد که چرا صداها از پشتِ لبخندها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 18 مرداد 1404 11:37
-
با چشم های نافذت با یک نظر دل میبری
شنبه 18 مرداد 1404 11:36
با چشم های نافذت با یک نظر دل میبری با یک نگاهِ دلربای مختصر ، دل میبری زیبا تر از طاووس هستی، با شکوهی چون عقاب در آسمانِ چشمِ من بی بال و پر دل میبری بیدار باشی روز را وابسته ی خود میکنی با چشمهای بسته از شب تا سحر دل میبری انقدر جذابی که وقتی میدوی ، از باد هم با رقصِ گیسوی بلندت بر کمر دل میبری حتی زمانی که به...
-
محبوب من:ازآرتزین خیالم
شنبه 18 مرداد 1404 11:35
محبوب من:ازآرتزین خیالم فوران می شودیادتو *** امان ازمستی قلبم که به چشمت دل بست روی زیبای ترادیده به قلبت پیوست *** جهان بس فتنه خواهددید ازآن چشم وازآن اَبروی فتنه انگیزت *** دلبرا:زهیاهوی جهانی که مرا دلخسته کرده به فدای تو،اون قلب تو واون احساس تو *** بی دلبردگربیش ازاین تابم نیست وزدست خیالش امشب خوابم نیست ***...
-
لبت آئینه ی نازی ست به جان
شنبه 18 مرداد 1404 11:35
نام شعر : لبت آئینه ی نازی ست به جان هر که در بسترت افتاد چنان لذت برد اصلا این جان همه در بند گره گیر تو بود از تن ات هر چه به تن سائیدن تا مگر روح به پرواز درآید سر شوخی خوشتر! روشنی از تن تو تا چه جاریست به دریای وجود و از آن چشم زلالت سر کام است شراب... وای اگر بر ترک کام، بیفتد لب تو کشته و مرده ات از روز هزاران...
-
به جرم بوسه ای گشتم اسیر یار عمری من...
شنبه 18 مرداد 1404 11:33
به جرم بوسه ای گشتم اسیر یار عمری من... گمانم بود ممنوعه عبور از مرز لب هایش... من و باران و آغوشش، خدایا اختیاری نیست.... به جانی می خرم جانا، کنارت هرچه تاوانش... سجاد پارسا
-
"یکی صدای شعر مرا به کهکشان برده
شنبه 18 مرداد 1404 11:33
"یکی صدای شعر مرا به کهکشان برده کیش،ومات انتهای داستانم را به خزان برده چقدر وقت، دارم تا طلوع چشمانت؟ چقدر شاهکار چشمان تو، به ماه برده ابشار،گیسوان تو هدیه خدونداست فرشته های زمینی که ماتشان برده افسون نگاهت را،اما دچار خواهم شد به سرنوشت عاشقانی که آنان راعشق برده چرا که عاشق و معشوق مکمل هم هستند و عشق، هر...
-
اولین بار بود...
شنبه 18 مرداد 1404 11:31
اولین بار بود... شبیه نسیمی که از لای موهای جهان گذشت و ندانست که آخرین وزش او خواهد بود اولینبار، تو را دیدم نه با چشم، با تمام ریشههای خشکیدهی دلم تو را دیدم، و جهان از شکل افتاد و آسمان خم شد به قدِ لبخندت دل دادم، مثل برگی که خودش را به رود میسپارد بیآنکه بپرسد کجا... چرا... کی؟ پسندیدم، مثل شاعری که واژهای...
-
تصویر تو را دیدم و یک لحظه دلم رفت
شنبه 18 مرداد 1404 11:30
تصویر تو را دیدم و یک لحظه دلم رفت درگیر تو شد این دل و تا مرز عدم رفت وصفی ز تو در خاطره از پرده در افتاد افسوس که هر واژه ای از یاد قلم رفت ! سما سمین
-
باز امشب روی این بام بلند
شنبه 18 مرداد 1404 11:30
باز امشب روی این بام بلند من و تاریکی شب تنهاییم باد می تازد به روی بام ها رقص خاک است و سکوتی جاری و چه حالی دارد بوی نمناک سکوت روی سطح بام ها چرخش باد و وزش های تند و نگاه های شب به تن خسته شهر بوی قاصد تنهایی من می آید سفرم نزدیک است باید امشب بروم پیش از وقت سحر راه طولانی و دور جاده ها نمناک است باید امشب بروم...
-
ترس از زمستانِ خیال
جمعه 17 مرداد 1404 10:57
ترس از زمستانِ خیال در کوچِ ایلِ دامنت آنسویِ پرچینِ لبِ شرابِ شبگردِ تنت آنسوتر از رقصی حریص سرکش رها از هر گریز آنسوتر از مرزِ هوس آنسویِ آغوشی که نیست آنسوتر از تکرارِ تو در واژه هایِ هرزه ام آنسوتر از عریان ترینْ بوسه زِ لبهایی که نیست آنسوتر از شیرین و یک خنجر به قلبِ سرکشش آنسوتر از این آینه همان که هر روز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 17 مرداد 1404 10:56
-
طاقتم بریده است
جمعه 17 مرداد 1404 10:56
طاقتم بریده است از آن خون میریزد با این همه شقایق صبر نمیروید طاقتم شکستهست از آن اشک میریزد با اینهمه خون صبر نمیروید انتظارها گل نمیدهند روزها بیخورشید؛ غروب میکنند شبها بیماه تنها منم که چشم انتظار نه روز غروب میکنم نه شب طاقتم شکستهست از آن پر پر قاصدک میبارد! ضیغم نیکجو وکیل آباد
-
در آغوشت آرام میگیرم،
جمعه 17 مرداد 1404 10:55
در آغوشت آرام میگیرم، چنانکه استخوانی فراموششده در لابهلای رسوبِ کهکشان. جهان، برهانی بیسرانجام است که در پیچوخمِ انگشتانت واژگون میشود. نبضِ تو، دستخطِ یک خدای دیوانهست بر پوست من مهرِ نامرئیِ کتابی که هرگز نوشته نشد. در تو زمان نه میگذرد، نه آغاز میشود فقط تبخیر میشود در مکاشفهی لبهایت. و من، در پناهِ...
-
عشق، یعنی چه؟
جمعه 17 مرداد 1404 10:54
عشق، یعنی چه؟ عشق یعنی نام کوچکی که روی لبهایت، آه میشود. یعنی کسی که نبودش، هوا را سنگینتر از همیشه میکند. عشق گاهی هیچ نشانی ندارد جز صدای آرامی که قلبت را تا گلو میکشاند. عشق یعنی صبر. یعنی نرسیدن… و باز هم خواستن. یعنی زنده بودن در کسی، که شاید هیچوقت به تو فکر نکند. عشق ، یعنی خود را جا گذاشتن در شعری، در...
-
نیاز تو را به قربانی کردن
جمعه 17 مرداد 1404 10:53
نیاز تو را به قربانی کردن در قربانگاه شناختم و مقدس شدم چرا که خون عشق را از نفرت پاک می کند. جواد واردی
-
عهد کردم که عاشق نشوم
جمعه 17 مرداد 1404 10:52
عهد کردم که عاشق نشوم دل سپرده به شقایق نشوم چشم بر باغ پر از گل بستم و ز بند یاس و سوسن رستم دل به صحرا زده و آواره گوشه خلوت خود بنشستم موری دیدم که دانه می برد ملخی تکه برگی می خورد باد آرام به صحرا می وزید و نگاهم به هر سو می کشید بلبلی نغمه عشقی سرداد دل بیچاره به دامی افتاد ناگهان حال عجیبی دارم این چه حسی...
-
در شورهزار کینه ها ...
جمعه 17 مرداد 1404 10:52
در شورهزار کینه ها ... بارانِ نیزه میبارید، بیامان از ابرهای تاریکِ دشتِ نینوا بر گلهای زردی ایستاده به نمازِ آب و بارانِ خون بود که مشتمشت میجهید از گلوی غنچهای آرامیده بر دستانِ باغبان، سویِ آسمان. بارانِ سنگ نیز فرو میریخت از دامانِ چرک پیرکان بر لبانِ ترکخوردهی فرزند مادرِ آب. ناصر صابر
-
بوسه هایِ تاراج رفته،
جمعه 17 مرداد 1404 10:51
بوسه هایِ تاراج رفته، در هیاهویِ شهر، به غارت رفتهاند... نه صدایی، نه نشانی از گرمایِ روزهایِ بیپناه. در سکوتِ لبهایِ بسته، در سایهروشنِ ذهنهایِ نیمهخواب، اکنون چهکسی بیدار است؟ طیبه ایرانیان
-
دل از نگاه تو آرام میگرفت هنوز
جمعه 17 مرداد 1404 10:51
دل از نگاه تو آرام میگرفت هنوز شب از گیسوانت وام میگرفت هنوز به هر نسیمی دلم پر می کشید سویت اکسیر عاشقی را به مشام میگرفت هنوز درون چشم تو سِرِ ستاره ها پیداست آفتاب چشمانم را به دام میگرفت هنوز هر صبح با خیال تو جهان آغاز میشد نا تمام من در جهان تو تمام میگرفت هنوز با تو جهان به شعر بدل می شد معنای عشق از دفترمان...
-
خواب نیامدنت را
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:58
خواب نیامدنت را فعل شبهای تنهایی ام علیرضا عزیزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:57
-
کاش زمین، این گوی سرگردان،
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:57
کاش زمین، این گوی سرگردان، راز گِردیاش را در سینه حبس میکرد. آنگاه، پای در راه مینهادم، با قلبی پر از ترانههای ناتمام، به سوی افقی که جهان را در آغوش میکشد. شاید در میانهی راه، به خاک سرد، جان میسپردم، اما خیالم، چون پرندهای آزاد، در آسمان ناکجاها بال میگشود، و زندگی را، با رنگی از معنا، نقاشی میکرد. چه سود...
-
من امشب دل را تکانده ام از غم
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:56
من امشب دل را تکانده ام از غم و خانه از اندوه تهیست. من امشب نشسته ام به پای گل سرخ من بگو گل بگو چه اختلاطی تا صبح. من امشب به خاک و خون کشیده ام فرزندان غم را که روزی دردانه ام بودند. که روزی افسانه ام بودند. دور شوید دور ای نقطه های سیاه ای شمشیرهای حقیر بی خون بی معنی. امشب مهمان من شاپرک است. نرم مثل پرواز مثل...
-
خواب ستاره شدن را
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:55
خواب ستاره شدن را هر شب ستاره چشمک می زند و ماه برایش خوش رقصی می کند آسمان را فرش قرمزی پهن می کند خرامان دلبری می کند کفش های پاشنه بلندش را لنبر لنبر هلال رخ ش را به رخ می کشد دلخون می کند روزگار سیاه زمین را بیچاره ستاره چقدر چشمک بزند و گم شود میان هیاهوی روز می بینی بلقیس ستاره چشمت چشمک می زندم ماه تمام من تو...
-
سلام عزیزکم
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:55
سلام عزیزکم امروز روزیست زیبا هوا ی تابستانی عالیست خورشید هنوز بیدار نشده تابستان دارد نفس زنان نفسهای ما را می برد همه چیز واسه یه زندگی عالی مهیا ست پس لذتش را ببر به خورشید سلامی دگر کن برخیز و گرمی تشک را به گرمی روز بسپار چشم دل آشکار کن گذشت فصلی از فصلهای زمین را ببین چه زود عید گذشت چه زود بهار رفت و به زودی...
-
ناز آن یار کش که دست بر بالای دست ها دارد
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:54
ناز آن یار کش که دست بر بالای دست ها دارد قیل و قالش شکست هر که قیل وقال ها دارد قال ربی گر سر گرم عیش و نوش جز من شدی راه سلام را ول کرده ای وعده شیطان ها دارد مگر نگفتم که کتابم راه راست و صادق است دشمن بترسان اگر تورا در وعده کتاب ها دارد دستم به مکتب و درس های دگر می برد به راه خدا یک درس به مکتب علی بهتر گر چه بی...
-
دیدی که چطور آب روان گِل شد و ماند
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:53
دیدی که چطور آب روان گِل شد و ماند گرما زده بر تشنه لبی مرثیه خواند گفتم که در این چشمه نریز اینهمه گِل گوشت کر و دستت کج و فکرت باطل لب تشنه و دلخسته ز ره آمده اکنون کو آب روان خوش کند از آن دلِ پرخون این چشمه که دائم گذرِ پیر و جوان بود وجدانِ تو از شادیِ مردم نگران بود روزی بشوی خسته تر از خلق و نیابی دلدار و...
-
با هر نقش،
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:53
با هر نقش، قلمت عشق را بر پوستت حک میکند؛ نقشهای از دلتنگیها در جغرافیای تن. سیدحسن نبی پور
-
تتو،
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:52
تتو، رد پای عشق است بر تنِ تو که هر نقطهاش جهانیست از حسرت و یک بوسهی ماندگار. سیدحسن نبی پور