-
من همانم که..
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:28
من همانم که اسیرم به لب خندانت میسپارم دل و جانم به تو و دستانت تا تویی قبلهی دل ، من نروم راه دگر امر کن ، تا به سر و جان ببرم فرمانت با تو آرام گرفت این دل دیوانهی من حبس کن روح مرا در قفس چشمانت با دو چشمت دل دیوانه به یغما بردی من نرنجیده ام از ناز تو و طغیانت عشق یعنی که بماند دل من با یادت عید قربان بشود جان...
-
نگه کن در چشمانِ من، عمیق و بیامان
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:32
نگه کن در چشمانِ من، عمیق و بیامان تا ماهیهای قرمزِ عشقم را ببینی هر کدام به نامت زمزمه میکنند: این تشنگی، تنها با یک نگاهت درمان میشود... باور کن! در این نگاه، اقیانوسها جاریست... حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:31
-
دعای کودک
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:27
دعای کودک چو دیدی کودکی دستِ گِلی بر دیدگانش میکشاند گهی خاک و گِلی ،بر گیسوانش مینشیند دعایت میکند کودک چو دیدی کودکی، پاپوش جنبیدن ندارد اگر بابا دگر نایی برای کار و کوشیدن ندارد بزرگی می کند کودک ،فدایی می شود بی شک او چون چشمه می جوشد لباس کار می پوشد به جای شربت نعناع حرف صاحب کار می نوشد حرف را...
-
بانویِ من،
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:26
بانویِ من، موهایت را بافتهای، و من، در هر گره، بوسهای ناتمام را جا گذاشتهام. نمیگذارند تارهایِ گیسوانت شعرم را تا لبها برسانند. صدا در گرهها گیر میکند، احساس، در میانِ تار و پودِ تو سرگردان است. نمیدانم دست به موهایت ببرم، یا به دلم بسپارم که دیگر نگوید. طیبه ایرانیان
-
عاشق نشوید ای عاقلان،
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:23
عاشق نشوید ای عاقلان، عشق ، مستُ خمارت میکند. عاشق که شوی، قافله یادت میرود ، مدهوش و سرگردانت میکند. خندان و شادانی الان... وای به روزی که دلتنگش میشوی. مستُ وسرگردان و پریشان که شوی، آخرش، باز نیشخندت میزند... ای جوان، هرچه چارهام کنی، باز همچو شراب، اسیرش میشوی. عاشق نشوید ای عاقلان، عشق، افسون و جادویت...
-
ریشه داری در وجودم ای همه خاک سجودم
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:21
ریشه داری در وجودم ای همه خاک سجودم ای تمام هستی من ای همه بود و نبودم ای گل عشق و نجابت ای بلندای شهامت تو همه دریای خوبی من به تو عاشق چو رودم ای تو ایوب زمانه ای تو یوسف را نشانه من به محراب خیالت آخرین شعرم سرودم گنبد مینای مهری نور زربفت سپهری آبی اندیشهام را از نگاه تو ربودم با تو و عشق تو و مهر تو ای نیلوفرینم...
-
موهایت باد را یادم میآورد
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:20
موهایت باد را یادم میآورد و آغوشت باندیست که پرندهای بیتاب در انتظار فرود پَر میزند . موهایت، باد آغوشت، فرود من، تعلیق . . موهایت باد را بیقرار میکند و آغوشت فراموشیِ زمین است سیدحسن نبی پور
-
ودلتنگی یک حال خوب است
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:19
ودلتنگی یک حال خوب است برای تاب اوردن دوری ات ای بعض مگر تو خانه نداری که سرزده از راه میرسی ومچاله میشوی دراستخوانهای گلویم. لعیاقیاثی
-
گاه خورشید فقط میتابد …
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:18
گاه خورشید فقط میتابد … بیآنکه بداند کوهی در امتداد شمال، سالهاست که منتظر درخشیدنِ اوست. برفهای قدیمیاش نرم شدند و تاریکیِ لایهلایهاش جایی میان شانهها، به گرما رسید. بیهیاهو، بدون حتی لمس… فقط از تابشِ سادهای، کوه، زنده شد. سرخوشم که نتابیدی برای ذوبکردن. درخشیدی… شبیه کوهی شدم که برای اولینبار، جای...
-
باران میگفت ؛
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:18
باران میگفت ؛ دلم گرفت از نیامدن از محدود شدن دلم می خواست هر وقت که می خواستم هر وقت دلم می گرفت یا عاشقی صدایم می زد ، می آمدم من عاشق آن دونفره هایم عاشق باریدن .... حالا من دلم گرفته ! مثل بارانی که بی تاب آمدن است نمی گذارند ! حجت هزاروسی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 11 مرداد 1404 11:34
-
بازشد شیشه ی عطری که درآن بوی تو بود
شنبه 11 مرداد 1404 11:33
بازشد شیشه ی عطری که درآن بوی تو بود غنچه تا لب بگشود زنهان، روی تو بود عاشق حسن و جمالت، شدم ای ماه منیر طلعت ماه و ستاره رخ نیکوی تو بود حک شده نام تو بر قلب من ای الفت جان چشم من منتظر غمزه آهوی تو بود هر کجا می نگرم آن مه رخسار تو بینم سنبل و سرو و چمن دامن مینوی تو بود تو شدی مرهم زخم دل و ارامش من دل من زخم عمیق...
-
.... سوخته لبها....
شنبه 11 مرداد 1404 11:30
.... سوخته لبها.... دلمان رفت و غزلها چه کنیم اتش رفته ز جانها چه کنیم جانمان سوخت شبی و غزلی با غزل سوخته لبها چه کنیم .... داستان سر بسته...... دلم میخواست سر کویت برویم سحر تا صبح غزل تازه گویم فغان و درد قصه گو نیست برایت داستان سر بسته جویم ... غنچه لب.... تو را با جن و پریان چه کار است برای با تو بون شب قرار است...
-
با تو دنیا چه تماشایی و زیبا شده است
شنبه 11 مرداد 1404 11:29
با تو دنیا چه تماشایی و زیبا شده است چشم تا دیده تو را غرق تماشا شده است من از این حسن و جمالی که خدا داده به تو یافتم دیده چرا دیده و بینا شده است سرزمین دل من جایگه توست بیا در دلم هلهله ای بهر تو برپا شده است تو بیا و تو برقص و تو بگو و تو بخند وقت شادی و شعف بین چه مهیا شده است چه بخواهی چه نخواهی برود وقت زدست تا...
-
از صــدای آشنایت، زندگی جانی گرفت
شنبه 11 مرداد 1404 11:28
از صــدای آشنایت، زندگی جانی گرفت چشمِ دل از شوق دیدار تو بارانی گرفت بوسه هایت را به من بسپار و بنگر هر نفس دوستت دارم برایت تازه مهمــانی گرفت حضرت معشوقِ ممنوعه بدان سهم منی اسم تو در قلب من از عشق فرمانی گرفت عشق فرمـان داد طــوری عاشقــی باید کنی هست باشی در وجودش، غصّه پایانی گرفت بارها با شعـــر با آواز در...
-
با من از عشق بگو
شنبه 11 مرداد 1404 11:28
با من از عشق بگو و سکوت یک شبپره با من از رویش سبز نوبهاران از دل یأس سرد با من از آشتی پرواز و پر با من از مهر سخن بگو از ملاقات سادۀ پنجره و خورشید و شوق ذوب یک حبه قند در فنجان چای با من از ستارهای فروزان در درخشش سیاه قلب شب با من از زندگی و عشق سخن بگو از آن تکدرخت روییده در دل کویر و سنگ از آشتی آبی حوض و سرخ...
-
کنار باغچه
شنبه 11 مرداد 1404 11:27
کنار باغچه پای صحبت پیرترین درخت نشسته و ورق می زند برگ برگ زندگی را زنی خسته از رنج ایوب قد کشیده بود در حصار بازوان مردی که عطر دست هایش تنیده شده بود در تار و پود مویش و حالا شب های طولانی روز های طولانی شب ها و روز های طولانی بود چشم به راه ابری از جانب جهانی دور تا از قرایت آب از بلوغ باران برگرداند امید را که...
-
من یک نادانم
شنبه 11 مرداد 1404 11:26
من یک نادانم و این را نه با خجالت، که با شجاعتِ تمام فریاد میزنم. من نادانم چون آسمان را نمیفهمم، وقتی رنگش از آبی به خاکستری میگریزد، بیآنکه از من اجازه بگیرد. نادانم وقتی باد میوزد و من نمیدانم چرا تنها گیسوان درختان را مینوازد نه دلهای ما. من نادانم، زیرا نمیدانم کدام واژه اولین لبخند را ساخت، و کدام زخم،...
-
گفته بودی قربانت شوم جان به قربانت چه شد
شنبه 11 مرداد 1404 11:24
گفته بودی قربانت شوم جان به قربانت چه شد جان فدایت می کنم دست به فرمانت چه شد یک حدیث راستی پر پیاله پخته ام عاقبت عاقبت بخیری بهتر است دست پخت خامت چه شد رفته بودی جان دهی مشغول جانان خود شوی دل به غیر دوست بسته ای ناقابل جانت چه شد شمع اغیار گشته ای خانه ام تاریک نیست وامانده کردی در قفس زلف پریشانت چه شد وعده های...
-
می رود با بی کسی تنها به راه
جمعه 10 مرداد 1404 10:25
می رود با بی کسی تنها به راه عابری در حسرت و اندوه و آه داغ مردنهای خنده بر لبش بر تنش تن پوش تن پوشی سیاه درخیالش می رود تا آسمان می گذارد دست در دستان ماه تا که وقتی خوب خود را بنگرد ای دریغا او کجا در قعر چاه مانده او در انزوا در فصل درد دردها بر هستی اش شد پادشاه شعله ها سر می کشد از درد او از زمین تا اوج اوج یک...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 10 مرداد 1404 10:24
-
رویـای زیـبـایـت فـرامـوشـم نمیشود
جمعه 10 مرداد 1404 10:14
رویـای زیـبـایـت فـرامـوشـم نمیشود جز دست گرم عشق تن پوشم نمیشود وقتی که از باران عشقت تشنه میشوم جز شـهد کام عاشـقی نوشـم نمیشود من کـهکشانی میشـوم بالـین من بیا جایی بـرایـت مثل آغـوشم نمیشود سیمین پورشمسی
-
تکههای پراکندهی امیدها و آرزوهای درهم شکسته
جمعه 10 مرداد 1404 10:14
تکههای پراکندهی امیدها و آرزوهای درهم شکسته بر کفِ جارو نشدهی قلبِ آشفتهام پراکندهاند هر تکهی متلاشیشده در سکوت فریاد میزند محکوم به نه زیستن و نه مردن با این حال، در آن سکوت خاطراتی از آنچه زمانی بود و روزی میتوانست باشد طنینانداز میشود پیش از آغوش عشق و شور و شعفهای شبانه در برابر داس بیروح گناه خاموش...
-
پاسبان عاشق شود مأمن به رهزن می دهد
جمعه 10 مرداد 1404 10:12
پاسبان عاشق شود مأمن به رهزن می دهد پادشاه عاشق شود کشور به دشمن می دهد ترس از عاشق شدن معنای عقلانیت است حیف از آن عقلی که چون دل را به کشتن می دهد ! سما سمین
-
نترس من هستم
جمعه 10 مرداد 1404 10:11
نترس من هستم فریاد بزن بر سر عجوزه ی عفریت هزاران رنگ اما سیاه رنگ کردن سیاهی شبش با من. پاسخ بده دشنام این عروس پیر بی داماد با هزاران دیوبچه ی پر افاده ی تهی بشکن رسم این دیو تنهای خشمگین بر آزاده خشم؟ بر آزاده کین؟ من هستم. پاسخ هزار هزار سوار فولادین را من خواهم داد. دستانم را برایت قلاب خواهم کرد. از شانه ام بالا...
-
چکاوک بیداری اش بر دوش رام نمی شود
جمعه 10 مرداد 1404 10:10
چکاوک بیداری اش بر دوش رام نمی شود دیوارها بیداری را گردن نمی گیرند چکاوک هی بلند ترانه می خواند نشنیدن چاقو می کشد بلقیس!... غلاف کن عربده کش مست چشمانت را دستهایت، میان کوچ گم نشود غلامرضا تنها
-
ای دل آن ماه پریچهره ی دلدار کجاست؟
جمعه 10 مرداد 1404 10:09
ای دل آن ماه پریچهره ی دلدار کجاست؟ آن که روشن کند این نیمه شب تار کجاست؟ گرچه بخت بد من رفته به خوابی سنگین باز گویید که آن مرغ چمنزار کجاست؟ چه توان کرد از این دوری و سرگردانی کاش گویید که آن همدم غمخوار کجاست؟ گرچه دل خون شد و در دیده ی من نور نماند آن که تابد به دل و دیده ی غمبار کجاست؟ تیره گشته ست شبم از غم...
-
حکایتت را یا من بگو
جمعه 10 مرداد 1404 10:08
حکایتت را یا من بگو کودک بی نوا در حسرت کدامین لعبتک شکسته چنین می گریی که مجنون بهر لیلی نگریست. چه تکیه داده بر ابری از طلا فرو می روی در ذرات ریز وهم سقوط می کنی روی توهم بودن می دوی به دنبال پرواز فرشته ای خسته در خیال در خیال. و در خیال فرود می آیی از اسب پا شکسته ی هوش فرو میریزی از دیوار سست سخن عاجز می شوی از...
-
مرا غرق تماشای خودت کن ، دیدنش با من!
جمعه 10 مرداد 1404 10:06
مرا غرق تماشای خودت کن ، دیدنش با من! پریشان کن سر زلفت ، دل خون کردنش با من! مرا با عطر آغوش خودت محتاج تر کردی مرا مهمان آغوشت کن ، اینجا مردنش با من! نشسته پشت این دروازه ها انبوهی از دشمن کمان ابروی قاجاری من ، جنگیدنش با من! هنوز هم بیستون ها زخمی از آغوش شیرین اند شنیدم تیشه فرهاد می گفت : کندنش با من ! به زیر...