-
می رود با بی کسی تنها به راه
جمعه 10 مرداد 1404 10:25
می رود با بی کسی تنها به راه عابری در حسرت و اندوه و آه داغ مردنهای خنده بر لبش بر تنش تن پوش تن پوشی سیاه درخیالش می رود تا آسمان می گذارد دست در دستان ماه تا که وقتی خوب خود را بنگرد ای دریغا او کجا در قعر چاه مانده او در انزوا در فصل درد دردها بر هستی اش شد پادشاه شعله ها سر می کشد از درد او از زمین تا اوج اوج یک...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 10 مرداد 1404 10:24
-
رویـای زیـبـایـت فـرامـوشـم نمیشود
جمعه 10 مرداد 1404 10:14
رویـای زیـبـایـت فـرامـوشـم نمیشود جز دست گرم عشق تن پوشم نمیشود وقتی که از باران عشقت تشنه میشوم جز شـهد کام عاشـقی نوشـم نمیشود من کـهکشانی میشـوم بالـین من بیا جایی بـرایـت مثل آغـوشم نمیشود سیمین پورشمسی
-
تکههای پراکندهی امیدها و آرزوهای درهم شکسته
جمعه 10 مرداد 1404 10:14
تکههای پراکندهی امیدها و آرزوهای درهم شکسته بر کفِ جارو نشدهی قلبِ آشفتهام پراکندهاند هر تکهی متلاشیشده در سکوت فریاد میزند محکوم به نه زیستن و نه مردن با این حال، در آن سکوت خاطراتی از آنچه زمانی بود و روزی میتوانست باشد طنینانداز میشود پیش از آغوش عشق و شور و شعفهای شبانه در برابر داس بیروح گناه خاموش...
-
پاسبان عاشق شود مأمن به رهزن می دهد
جمعه 10 مرداد 1404 10:12
پاسبان عاشق شود مأمن به رهزن می دهد پادشاه عاشق شود کشور به دشمن می دهد ترس از عاشق شدن معنای عقلانیت است حیف از آن عقلی که چون دل را به کشتن می دهد ! سما سمین
-
نترس من هستم
جمعه 10 مرداد 1404 10:11
نترس من هستم فریاد بزن بر سر عجوزه ی عفریت هزاران رنگ اما سیاه رنگ کردن سیاهی شبش با من. پاسخ بده دشنام این عروس پیر بی داماد با هزاران دیوبچه ی پر افاده ی تهی بشکن رسم این دیو تنهای خشمگین بر آزاده خشم؟ بر آزاده کین؟ من هستم. پاسخ هزار هزار سوار فولادین را من خواهم داد. دستانم را برایت قلاب خواهم کرد. از شانه ام بالا...
-
چکاوک بیداری اش بر دوش رام نمی شود
جمعه 10 مرداد 1404 10:10
چکاوک بیداری اش بر دوش رام نمی شود دیوارها بیداری را گردن نمی گیرند چکاوک هی بلند ترانه می خواند نشنیدن چاقو می کشد بلقیس!... غلاف کن عربده کش مست چشمانت را دستهایت، میان کوچ گم نشود غلامرضا تنها
-
ای دل آن ماه پریچهره ی دلدار کجاست؟
جمعه 10 مرداد 1404 10:09
ای دل آن ماه پریچهره ی دلدار کجاست؟ آن که روشن کند این نیمه شب تار کجاست؟ گرچه بخت بد من رفته به خوابی سنگین باز گویید که آن مرغ چمنزار کجاست؟ چه توان کرد از این دوری و سرگردانی کاش گویید که آن همدم غمخوار کجاست؟ گرچه دل خون شد و در دیده ی من نور نماند آن که تابد به دل و دیده ی غمبار کجاست؟ تیره گشته ست شبم از غم...
-
حکایتت را یا من بگو
جمعه 10 مرداد 1404 10:08
حکایتت را یا من بگو کودک بی نوا در حسرت کدامین لعبتک شکسته چنین می گریی که مجنون بهر لیلی نگریست. چه تکیه داده بر ابری از طلا فرو می روی در ذرات ریز وهم سقوط می کنی روی توهم بودن می دوی به دنبال پرواز فرشته ای خسته در خیال در خیال. و در خیال فرود می آیی از اسب پا شکسته ی هوش فرو میریزی از دیوار سست سخن عاجز می شوی از...
-
مرا غرق تماشای خودت کن ، دیدنش با من!
جمعه 10 مرداد 1404 10:06
مرا غرق تماشای خودت کن ، دیدنش با من! پریشان کن سر زلفت ، دل خون کردنش با من! مرا با عطر آغوش خودت محتاج تر کردی مرا مهمان آغوشت کن ، اینجا مردنش با من! نشسته پشت این دروازه ها انبوهی از دشمن کمان ابروی قاجاری من ، جنگیدنش با من! هنوز هم بیستون ها زخمی از آغوش شیرین اند شنیدم تیشه فرهاد می گفت : کندنش با من ! به زیر...
-
و اکنون منم
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:16
و اکنون منم در نخستین گام ناپیدای تو، با پای زخمی از ، خرده شیشه های سنگ آشنا، که جامانده، خیره بر سایهٔ مبهم از، خاموشی ممتد، در لابلای رد پای تو با، اوراق نانوشته ی ملال، که سنگ می کوبد، بر شیشهٔ حبابی که، نام تو را در دل داشت،،،، عادل پورنادعلی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:14
-
مترسک دیدی آخر چه شد؟!
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:12
مترسک دیدی آخر چه شد؟! نه مزرعه ای مانده که مراقبش باشی نه کلاغی مانده که بترسانی دستت هم که خشک شده نمیتوانی جامه از تن بدری بلکه کمتر بسوزی زیر این شلاق آفتاب وحشی و جولان تنهایی خودت ماندی و خودت. وحید مشرقی
-
طعم دنیا را شدم جویا من از فرزانه ای
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:10
طعم دنیا را شدم جویا من از فرزانه ای گفت باشد مزه اش هم مزه لیمو شیرین گفتم از دنیای دیگر لااقل طعمی بیار گفت شهد انگبین در شیشه خلد برین گفتم از جنگ و از اوضاع سیاست در جهان گفت حنظل را کمی گویا عسل گشته عجین گفتمش از مرگ هم چیزی بیاور در مثال گفت ما را بر گلو زالو نشسته در کمین گفتم از همسر بگو از خانه و اهل وعیال...
-
زلف بگشای که شب را به سحر آوردهای
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:07
زلف بگشای که شب را به سحر آوردهای فتنه در جانِ دل و دیده مگر آوردهای قدحی پُر کن و بنشان به کنارم صنما آتش از لعلِ لبانت به نظر آوردهای مستیِ چشم تو صد جام شراب است، دریغ که به پیمانه و پیمانِ دگر آوردهای هر که را عشق نصیب است غمی نیز قرین شادیِ وصل به اندوه سفر آوردهای تا به بویت نفسِ صبح بیامد به چمن گل به...
-
چیست فراقِ یار؟
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:06
نوجوانی پرسش کرد: چیست فراقِ یار؟ گفتمش؛ یعنی آنگاه پرت شوی از پرتگاه و چتر نجاتت نشود باز. کیست آن یار؟ یزدانِ پاک. امیرحسین عباسکوهی
-
به سُمِّ اسب تو خورشید میزند آواز
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:01
به سُمِّ اسب تو خورشید میزند آواز نسیم و دشت، تو را میشناسد از آغاز نسیم، از قدمت گلپوش میشود هر بار، زمین به شوق تو سر میکشد ز خوابِ بهار چو ماه، سوار شدی بر سپیدروییِ بیتاب، به گرد خویش جهان را گرفتی از تکرار شکوه گام تو چون رعد در دلِ صحراست که خاک، فخر کند با تو زیر گامِ سوار تو مردِ کوه و دلِ چشمههای...
-
گر شرح میدادم درست آزارِ غم را
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:00
گر شرح میدادم درست آزارِ غم را شاید به پایان میرساندی این ستم را دوریِ تو رنجیست بیمانند و شرحش خَم کرد در اشعار من پشتِ قلم را در عاشقی همراه من هرگز نبودی! در عشق باید که بگیری دستِ هم را حالا که برگشتی کمی آیینهتر باش شاید ببینم در تو احوالِ خودم را اینکه تو هم سرشاری از حسِ شکفتن جز من نداری غصهٔ هر بیش و کم...
-
تو برام سنگ صبوری آخه دل برای من درد
پنجشنبه 9 مرداد 1404 11:54
تو برام سنگ صبوری آخه دل برای من درد تو یه باغ پر از صبوری تو برام جمله نابی کاش،میشد بریم از این باغ پر زنیم دیار دیگه مگه میشه دل نباشه برای یه راز پنهون من شدم فرهاد کوه کن در خیال نرم آرزو حس من چه کم فروغ بود پشت دیوار بلندا توی جاده های بی کس همه هست و نیست من بود اگه پای من بود اگه برای من بود... روح الله کیانی
-
جنگ را در چشمانت دیدم،
پنجشنبه 9 مرداد 1404 11:52
جنگ را در چشمانت دیدم، اما صلح در گیسوانت موج میزد. در محاصرهی نگاههای خسته، تنها قلعهام بوی گردنِ تو بود. هر شب با قلمهای ماه بر پیکرِ تاریکی نقشِ تو را میکشم: «ای دشتِ سبزِ آشتی!» در این محاصرهی طولانی، تنها فتح من خوابیدن در بندرگاهِ آغوش توست. حسین گودرزی
-
(نقاش جهان )
سهشنبه 7 مرداد 1404 12:02
(نقاش جهان ) روح عریانم را در طوفان شهر اغواگر پر آشوب در آغوش بگیر آه ، نقاش جهان ماه را نقش بزن در مرداب پیر همه زخم ها را بر تن ابر سیاهی بنویس حزن ابر را در چشم آسمان بنویس آواز رهایی را در گوش قفس ها زمزمه کن شعر امید را با مرغ اسیر دکلمه کن لبخند را بر پیکره اندوه جراحی کن گره های بی چشم پرسه میزند در افکار...
-
عاشق یاری شدم همچون پری
سهشنبه 7 مرداد 1404 12:00
عاشق یاری شدم همچون پری پر ز سیرت،پر ز صورت دلبری در دو چشمش گرگ وحشی خُفته بود در لبانش غنچه ها بنشسته بود قد بلند و مهربان و بَس و جسور بازوانش مامن شیدای کور تا که دستانم به دستش بسته بود مُهر آرامش به دل بنشسته بود چون رها میکرد دستم اندکی گو که شد صدپاره چرم تنبکی سالها در کوی او حیران بُدَم همچو ناصر عاشق جیران...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:59
-
سروم، بلندای سرم تا آسمان است
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:58
سروم، بلندای سرم تا آسمان است فتحالفتوحم سرسرای کهکشان است افتادم وبرخاستم هر بار با درد قدقامت من تازه اوج داستان است در خندهام آرامش دریاست اما در سینهام انگار صد آتشفشان است من زن شدم، آوار نور و راز در من در تار موهایم غزل های نهان است روحم دماوندی بلند و مهگرفته خونم شراب ناب آذربایجان است من پارهای از پیکر...
-
تو را در میانِ مهتاب دیدم
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:58
تو را در میانِ مهتاب دیدم که صدای پرندگان، هنوز برایم آشنا بود. کاشانهای بود برای گریستن، برای فریاد زدن و حتی شاد بودن، در تاریکترین لحظهها که سیاهی سُر میخورد و بالا میرفت تا سرِ کوه، تا حواسِ مهتاب را پرت کند به درههای فراموشی. تا در میانِ مهِ غلیظ، تو را گم کنم همچون کودکی بازیگوش در پی کشفِ رویای کودکیاش،...
-
حسن ختام راه عشق رنج به جان کشیدن است
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:55
حسن ختام راه عشق رنج به جان کشیدن است با پر و بال زخمی از بام و برش پریدن است کوچه ی خاطرات را می گذرم قدم زنان نام محال کوچمان آخر سر رسیدن است عاشق آن صدای تو هفته و سال و روز و شب چشم به راه لحظه ی آمده ام شنیدن است در من و عشق صادقم جز به وفا چه دیده ای کار دلم هنوز هم غم به خودش تنیدن است جلگهی عقل و قلب من غوطه...
-
سال ها تمام شد و من مانده ام ای دوست
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:54
سال ها تمام شد و من مانده ام ای دوست منتظر روزی که تو بیایی سال هاست که این خانه به جز درد و دوا بجز غم بجز خاکه افسوس دگر هیچ ندیده تو اگر بودی ای دوست هوا رنگ دگر داشت شعر ها حرف دگر داشت تو اگر بودی ای دوست این بغض شور دگر داشت و اکنون من بی تو مثل یک غم بی پایانم داستان من ادامه خواهد داشت تا تو بیایی ای دوست...
-
لک لک ها هنوز پرواز میکنند
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:53
لک لک ها هنوز پرواز میکنند مثل بازگشت تاریکی در پس روز مثل کهن ترین چنگ دنیا که هنوز آهنگهای غمگین چند هزار ساله را بر امواج متمدن آب مینوازد زیر باران چادر زده ام روی پلی که نور را نقاشی کرده و تماشایت میکنم از دور تو زیبایی مثلِ حسِ کنار آتش تو آتشکده ای تو زیبایی مثل مستندهای طبیعت خواستم سفر کنم در تو دیدم چکمه...
-
یک قلب شکست
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:50
یک قلب شکست جهانی از هم پاشید وعدههای که دروغ بود و رویایی که پوچ ، تهی جنگلی بدون درخت دریایی بی آب بدون هیچ چیز باقی ماند میل به چیزی بودن حرفهای ناگفته آن جوان دلش شکست به طرز غیرقابل تعمیری، ویران شد او در ناامیدی زندگی خواهد کرد کسی نبود کسی نیست که کمکش کند دستش را بگیرد آنجا کسی نیست که بفهمد هیچکس اهمیت...
-
به دوشم از جهان باریست، اما این سعادت نیست
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:49
به دوشم از جهان باریست، اما این سعادت نیست دلی دارم که با داغ وطن، هرگز قرابت نیست منم کوهی که زخمش در نگاه خلق میتابد شکوه کوه در من هست، اما از جسارت نیست نه بیم موج دارم، نه دلم تسلیم طوفان است که در سینهست دریایی که در آن جای حسرت نیست جهان در خواب غفلت ماند و من بیدار و روشندل نگاهم جز فروغی از نجابت یا بصارت...