-
هر چه آزرده شدیم از دنیا
جمعه 3 مرداد 1404 10:32
هر چه آزرده شدیم از دنیا همهگفتند به ما ، میگذرد.. ولی ! اما نگذشت، باقی ماند... عمرمان بود هدر شد به امید سحر، و دری باز نشد. همه آواره ی میخانه شدیم، ساقی ماند... فرزانه فرح زاد
-
نینوا آیینهای بود
جمعه 3 مرداد 1404 10:31
نینوا آیینهای بود که خون، تصویر آفتاب را بر شنهای تشنه حک کرد و حسین به قدر تپش یک نام در عطش شکفت. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 3 مرداد 1404 10:30
-
عشق،
جمعه 3 مرداد 1404 10:29
عشق، در حریمِ وصل لباسِ عاشورا پوشید و در محرابِ جنگِ تن به تن کفنِ پروانهها را شکافت. سیدحسن نبی پور
-
عشق،
جمعه 3 مرداد 1404 10:27
عشق، در حریمِ وصل لباسِ عاشورا پوشید و در محرابِ جنگِ تن به تن کفنِ پروانهها را شکافت. سیدحسن نبی پور
-
جهان ترجیع بندِ حضور ِ توست .
جمعه 3 مرداد 1404 10:26
جهان ترجیع بندِ حضور ِ توست . و صبح خلاصه در عطر موهایت... با تو شلوغ است دقیقه ها ملغمه ای ست لحظه ها از جنون و عقل سقوط و اوج با تو یک جورِ دیگر حتی تنهایم انگار کن که سکوتم فریاد غروبم طلوع دنیا در تیرگی محض ، روشن . این ثانیه ها چند می ارزد؟ کلاهمان که درهم رفت رهایم میکنی ؟ تصور میکنم، زیستن را میتوان به دیگری...
-
آرزویم تنها و تنها یک آغوش است؛
جمعه 3 مرداد 1404 10:25
آرزویم تنها و تنها یک آغوش است؛ نسیم بهاری، من را در آغوش میگیرد. آری، پس هنوز، مهربانی هست. آرزویم تنها و تنها یک لبخند است؛ ستارهای در امواج دریای شب به من لبخند میزند. آری، پس هنوز امیدی هست. آرزویم تنها و تنها یک آواز است؛ باران با چکیدن بر برگ ها ساز می زند و آواز می خواند. آری، پس هنوز، آوایی هست. آرزویم تنها...
-
یک بار گذارم به سر کوی تو افتاد
جمعه 3 مرداد 1404 10:24
یک بار گذارم به سر کوی تو افتاد انگار قلم در ید جادوی تو افتاد هر بار نشستم ز وطن شعر سُرایم ناگه گذر این قلمم سوی تو افتاد مقصود من از منظره توصیف وطن بود چرخید قلم چون به مه روی تو افتاد من مرز نوشتم همه ابروی تو خواندند میل قلمم طاق دو ابروی تو افتاد سرشار ز مهر وطن و خاک عزیزش آن دل که بدان دیده ی آهوی تو افتاد...
-
اِی دَم، دَمِ تو دَمِ مسیحایی و اِی تَرسایی
جمعه 3 مرداد 1404 10:23
اِی دَم، دَمِ تو دَمِ مسیحایی و اِی تَرسایی جانم به لب است که بر لبم لبی تَر سایی دانی که من دَر بِ دَرَم که دَر بَرَم دَر آیی روز است شبِ من، شبی که بی ترس آیی محمد رضا لک
-
دریای دلم نزد تو آرام گرفت
جمعه 3 مرداد 1404 10:22
دریای دلم نزد تو آرام گرفت مستانه سرم ز دست تو جام گرفت شیرین ِ من از نگاه فرهاد که رفت شیرینی خود به ناگه از کام گرفت دردا که چنین باد خزان آمد و برد آن صید ِ مرا به غفلت از دام گرفت هرسو نِگَرَم رنگ ِ رُخِ یار نکوست گویی که همه وجودم اوهام گرفت آنرا که به آغوش کشیدم همه عمر در دامن ِ خاک ِ سرد آرام گرفت جواد قنبریان
-
دستانِت
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:09
دستانِت چون قلمی گرم روی بومِ پوستِ تنم عشق را میکشند. و عطرت، چون مهی شیرین، از میان خطوطِ تنم به فریاد برمیخیزد. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:08
-
تنش حصار ز زنجیر ها در بر
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:08
تنش حصار ز زنجیر ها در بر و مغز منجمدش خسته از تبعید جدا شده ز خود غوطه ور در چاه و نیم قرن جهان را به چشم خود دیده و اوفتاده به چاه کژی و کژ فهمی و جامه ای به خود با کفر چیده شده تنی مثال مترسک ایستاده در گل و لای خراب فاسده مغزان ، تهی دلان ز شهاب و جامه ای به کدورت نشسته در احوال تنی به بوی تعفن تنی به حزن غریق خدا...
-
باز هم شب...
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:07
باز هم شب... این دیرینه دوست می کند می را درون شیشه وجام تنم میکند عصیانگری در بلور باورم... ای تو پنهان آمده بر سوی من... ای خدنگ مژه ات بر روی من... ای تو ویرانگر ...تو عصیانگر بگو از چه باشد همدمی در کوی من... ناله های سینه ام را راز شو... اندرین سرما تنم را ناز شو... بر جنون فکر ، تنهایی من غماز شو... یا برو از من...
-
پیش عاشق این جهان جز عشق چیزی بـیش نیسـت
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:04
پیش عاشق این جهان جز عشق چیزی بـیش نیسـت در دلش اندک غمـی هسـت و ولـی تشـویش نیسـت عشـق مـیدانـد کـه تـا دور جهـان باقیسـت هسـت عقــل اما گــر چــه مــیگوینــد دورانــدیش نیســت عقـل بـا فکـر خسیسـش در پـی بـیش و کـم اسـت عشـق بـا قلـب وسـیعش فکـر کـم یـا بـیش نیسـت عقــل مــیگویــد نباشــد هــیچکــس در ایــن جهــان...
-
حوا ویار سیب نمی کرد اگر
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:03
حوا ویار سیب نمی کرد اگر آدم، هوای جَو! قوت لایموت ما نه گندم بود نه نام ما در عالم لاهوت، مردم! به جای جنگ آنجا رنگین کمان حاکم بود و به جای تفنگ، چنگ های خوش آهنگ و قشنگ... محمد ترکمان
-
به شب گفتم تو تاریک و سیاهی
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:02
به شب گفتم تو تاریک و سیاهی چگونه دلبرت باشد چو ماهی بگفتا دلبران یکتاپرستند مگر باشد سیه رنگی گناهی بگفتم دامنت پر از ستاره است بگفتا باشد آن مه را سپاهی بخنده گفتمش از چشم بد دور سپاهش میشکن گاهی به گاهی بخندید و بگفتا غافل از خود چراغ سر تو را باشد پناهی فروزان میکند بیراههها را نگردی گم به پیچ هر دو راهی به...
-
سفری بودم !
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:02
سفری بودم ! سفری دور و دراز ... سفری مبهم ، سفری محبوس بین واقعیت و وهم .. سفری بر آن روز سفری شیرین تر از شیرین ولی تلخ تر از تلخ ... شیرین مثل معشوقه ی فرهاد تلخ همچو زمانی که خاطره ها را به فنا داد ، می نگارم برایت که نگاشتن از وجود خویشتن است رک بگویم ! می نگارم برایت ،، می نگارم نامه ای از بی وفایی هایت بی گمانم...
-
شمشیر تو،
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:01
شمشیر تو، عقل ها را شکافت و خونت، آفتاب دل را بتافت تشنه لبان، خود دریا بودند دریای حق را جوشاندند زیباست آن غم راهت! غم دانستن از شادی ندانستن، بهتر است همه تن ها، شدند یک تن و آن تن، بود حسین آفتاب مغربین و مشرقین تنهای تنها ایستادی در مقابل شیاطین شیاطنی که امپراتور بودند ولی نلرزیدی و نلغزیدی برای حق و دین مبارک...
-
با تلخ ترین خلق اثر منتظرم باش
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:00
با تلخ ترین خلق اثر منتظرم باش در اوج بلندای هنر منتظرم باش این ظلمت نازل شده را سخت شکستم هنگام اذان وقت سحر منتظرم باش اینجا که برایم تره ای خورد نکردند من خسته از اینجا به سفر منتظرم باش از باغِ گل و بلبل و بستان خبری نیست در پرورش خار و ثمر منتظرم باش یادت نرود یاور من دست خدا بود سَر خطِ تمامی خبر منتظرم باش...
-
به جز از نور خودم، نیست مرا نقش دگر
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:11
به جز از نور خودم، نیست مرا نقش دگر نه به زنجیر زمانم، نه پی شهرت و زر من نه از خاکم و نه از دل افلاک برون خود، جهانم که هویدا شده از راز درون به هیاهوی جهان، جان نشود وسوسه باز خود جانم، که جهان در من و رازم در راز نه به دیروز و به فردا شده ام وابسته بس که خورشیدم و چون نور به خود پیوسته من نه در سجده و ذکرم نه به...
-
چشمانش اقیانوس آرامش
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:09
چشمانش اقیانوس آرامش در دل هر موجی، راز نهفتهای است حرفهایش آوای عشق را میخواند در گوش زمان، نغمهای نرم و دلپذیر است نگاهش فریاد سنگین غمها حکایت از طوفان در جانش دارد دلش در خروش دریا میتپد امواجی خروشان، در بند دلش میزند هر یادش دریایی از شور و شوق عشقش چون آفتاب، بر پلکها میتابد این زیبایی، جاودانه در یادم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:09
-
من سبک بال تر از پر به تو میاندیشم
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:08
من سبک بال تر از پر به تو میاندیشم نیزه میبینم و یک سر به تو میاندیشم نور خورشید به آن چهره ی ماهت تابید خواهرت زینب و چشمان تر به تو میاندیشم کیستی تو کشتی نجات اهل عالم عطر پیچیده گل پرپر به تو میاندیشم ثریا امانیان
-
ببین پسرم!
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:07
ببین پسرم! زندگی ایتقدرها هم ارزش نداشت که ما برایش بها داده ایم همین خانه را میبینی؟ پدر بزرگت را در یک شب سرد و بارانی بیرونش کرد... سرخوش پارسا
-
رسم دنیاست که با خنده شکارت بکنند
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:07
رسم دنیاست که با خنده شکارت بکنند هرچه پرهیز کنی باز دچارت بکنند تا تو افسون شده و باز به دریا بزنی پشت هم یک کلک تازه سوارت بکنند تارهایی که تنیدی ز محبت عبث اند بافه ی مهرتو را حلقه ی دارت بکنند مالک روح و دل و زندگی ات هم بشوند مثل یک سکه ی ناچیز قمارت بکنند پیش چشمان فریبنده ی شان جان بدهی محض تفریح کمی اشک نثارت...
-
فرهادرفت،مجنون رفت،الهه ام دارد می رود
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:03
فرهادرفت،مجنون رفت،الهه ام دارد می رود وعشق همچنان بعدِ مانقطه از سرِ خط می رود سیمای ذهنم دورترها را می رود باعُشّاق چشم درچشم شدن ها را می رود میان دلِ ماکسی سراسیمه می رود چنان یکدلیم که هوش ازسرِ نظارگان می رود رازِ زمستان که فاش کند بهار ماییم ودیوان عشّاق که بر سرِ دُکّان ها می رود الهه قاسمی
-
توو بارون کنار چتر موهای تو
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:01
توو بارون کنار چتر موهای تو چه خوبه توو آغوش گرمت خیس بشم وقتی عطرت رها میشه توو دست باد محاله توو ابراز عشق خسیس بشم آرمین محمدی
-
دلتنگ دیدارم یادش بخیر آن شب
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:01
دلتنگ دیدارم یادش بخیر آن شب آن اولین دیدار شوریده ای بودم... ای یار و ای دلدار آن شب در آن غوغا تنهاترین بودم بی کس ترین آدم روی زمین بودم فردا شد و خورشید نازی به عالم کرد من همچو دیشب ها بی کس ترین آدم روی زمین بودم... نوری رسید از آسمان لطف خورشیدم در اوج محنت عاشقی کردم در جستجوی او شاید ... که بوی او در این هوا...
-
خسته ام
چهارشنبه 1 مرداد 1404 12:00
خسته ام مثل خورشیدی که حیران مانده غروب کند یا طلوع فردا را فراموش... مثل ماه که نمی داند خط باریک بودنش را چگونه ماه بماند و رفتنش را کسی گردن نمی گیرد مثل عاشقی که منتظر هی پا به پا و معشوق کرکر خنده اش را پنهان نمی کند دست نگاهش گرم سوی دیگر کوچه عشوه می فروخت مثل رفیقی خنجر خورده از رفاقت و آخورش را رفیقش فروخته...