-
از برق چشمهایش
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:32
از برق چشمهایش در آن توهمِ خاکستری گریزی نیست وقتی دست هایش گشوده میشود چون امن ترینحضور و ناگاه در برگرفته حوصله ی زیستن را نفسی راحت است در استقرای ساعتها خنکای کوهساری در آبادی ای بکر فیلسوفی که به فلسفه ای ناشناخته مبتلاست . نه تواند توصیفش نه قدرتی بر فراموشی .میشناسم او را در روزگار تلخ ناشناسی ها. در کوران...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:31
-
در چشمِ تو، لحظهٔ ابد آغاز است
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:30
در چشمِ تو، لحظهٔ ابد آغاز است هر پلک تو، آیینهٔ صد اعجاز است من خسته ز خود، به تو رسیدم چون باد تو آن نفسِ گمشده در پرواز است ابوفاضل اکبری
-
درهیاهوی دهشتناک زمان
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:30
درهیاهوی دهشتناک زمان درفراسوی مرزهای ابدیت درپَرچین قلبت جامانده ام وگذرنتوانم کرد *** خودم رادوست دارم آنچنان که درفراسوی مرزها یک من به یادتو،نفس می کشد *** اینکه یک روزنسیم برود درپِیِ شعر سروسرّیست که باموی پریشان دارد *** جانان من من درتو ازاینهمه تو درخودگم شده ام *** چشمه سارغزل من فقط تویی جانا *** زین سبب...
-
خدا حافظ قصه گویی که داغت بر دلم مانده
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:29
خدا حافظ قصه گویی که داغت بر دلم مانده کجایی پریشان مویی که داغت بر دلم مانده خموشی چارۀ من بود وقتی واژه ها پژمردند چه گویم بهانه جویی که داغت بر دلم مانده با چشمت آتش افروختی در دامن غزلهایم تو ای غزال مُشک بویی که داغت بر دلم مانده فرهاد درمانده ای هر روز به کُشتنم می کوشد نجاتم ده ای مه رویی که داغت بر دلم مانده...
-
رها شدهام...
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:28
رها شدهام... نه چون بادی میان نیزار، که چون فریادی در حلقومی دوخته با نخِ یأس. دستهایم کوتاه، نه از دنیا، که از تمنای نجات. چشمهایم، بسته نه از خستگی، که از شرمِ دیدنِ تکرارِ تاریکی در طلوعها. نجات؟ طنابی پوسیدهست که هر بار به آن چنگ زدم و هر بار، از گلویم نردبان ساخت. در من، فریاد نه بلند میشود نه میمیرد...
-
پر نزن که قفس به است از برون جانا
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:27
پر نزن که قفس به است از برون جانا بال و پر شکستن رسمِ این خلق است جانا گرچه پاک و بیگناه باشی پلید و گناهکارت می کنند جانا از گل سرخی که به دستت میدهند فقط خار و رنجش نصیبت میشود جانا گرچه دردهایشان را درمان میشوی آنان خنجر بر دلت میزنند جانا خود را دوست مینامند و بدتر ز دشمناند تو فریبِ نیرنگِ آنان را مخور...
-
یار است و جمالش، سبب خلقت ما
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:27
یار است و جمالش، سبب خلقت ما ما حلقه به گوشیم ، و او قبله نما گر هر دو جهان دهی ، بدون رخ یار پشیزی نیرزد ، نه این جا و نه آن جا در باب عشق پنداشتی این عشق ،زبازی سخن است ؟ یا شوق وصالش ، به تمنای تن است ؟ این آتش دل نیست، اگر سوز ندارد عشق است، اگر نیست، همان مردن است در باب عشق ای دل، نه بهشت و نه حجیم است مرا جز...
-
در افولِ واژگانی بیقرار
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:26
در افولِ واژگانی بیقرار میکِشم سر، در حجابِ زندگی در سقوطِ بیامانِ اشتیاق ... میزنم خود را؛ به "خوابِ عاشقی" میرَهم از کالبدِ مسخ و ملول در عطش از جذبهی مهری غریب در پناهِ امنِ آغوشِ خیال ... میکِشم پَر، در وصالی بینصیب میسپارم جان، بدان رویای نوش مستِ کامجویی درآن، امنِ گمان میرَهانم جان ازین دُور...
-
کجا دور افتاده ای کز غمت
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:25
کجا دور افتاده ای کز غمت سیاه و تار شد کل جهان نمانده مجالی ؛ سرد شد اشک به راه تو باز دیده ای ناگران به سانتیمترم تویی روبرو ولی تو کجا من کجا ؛؛؛ آرزو تو از عمق تنهایی من ؛ نداری خبر که خود گشته ای؛ درد بالاتر از درد من؛ بریزد ز چشمت سرمای سخت که پاشید بر سر شدم ؛؛ تیره بخت نگون بخت آن نیست که افتاده دور سیه بخت...
-
ای یار و ای نگارم ، نوروزم و بهارم
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:41
ای یار و ای نگارم ، نوروزم و بهارم تو جانی و جهانم ، ای سیم ساق ساقی ای کاش باد حسرت ، بر کوی من نمیزد بی دوست مانده ام من ، وَه چه غم و فراقی کاری نمیتوان کرد ، جز صبر و بردباری مطرب بخوان سرودی ، زان نغمهی عراقی با آنکه رفتی ای جان ، جانم خدانگهدار یادت همیشه یارا ، در قلبم هست باقی محمد غفاری پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:40
-
با رفتن تو من غزلم اشک و نگاه است
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:40
با رفتن تو من غزلم اشک و نگاه است دل را مشکن دل شکنی عین گناه است بغضی که درون من دلخسته دمیده است در سینه صدای تو ودر دل پر آه است من زندگی خویش به آن عشق سپردم جایی که دگرمرگ مرا پشت و پنهاه است چون بی خبر از خویشتنیم و دل مغرور اندر پی وابستگی خویش به راه است ما را که نماند واژه به آن تکیه کند دل تا هرشب مان بی رخ...
-
ای دل که در غم یار به سر آمدهای
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:39
ای دل که در غم یار به سر آمدهای چون شعله در باد سرد، زبر آمدهای رفتی و جهانم به تاریکی خزید هر روز در هجران تو، پیر آمدهای غم تو زهر بود، زهر به جانم نشست تا به کی با درد بیپایان آمدهای؟ نه مرگ تسکین است، نه زمان درمان با غصه در دل، هزاران بار آمدهای چون سنگی شکسته، بر زمین افتادهای از زخمهای عشق، خونبار...
-
شبی که خواب تورا دیدم
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:39
شبی که خواب تورا دیدم تمام جهان کوچکم را قدم زدم ، خودم را زیر نور محوی از تابش ابدی ات در پک های سیگاری که مرا می خورد به دست خیال محوی از خاطراتی که بی تو و باخیال گنگی از چشمان جادویت ساختم سپردم خودم را بی تو با تصویری از مهوارهٔ صورتت به ویرانه ای دور حوالی آنجا که به تو گفتم و نشنیدیم رساندم وتمام جهانم را...
-
تا که دیدم نفست،جان ز تنم پَر زد و رفت
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:38
تا که دیدم نفست،جان ز تنم پَر زد و رفت دل به یک نیم نگاهت،زعدم سر زد و رفت آمدی ، آتشِ دل در شبِ من شعله کنی با نگاهی شرر انداخت و آذر زد و رفت نفسم سوخت ز شوقِ لبِ خاموشِ تو جان عشق چون شعله به تاریکیِ باور زد و رفت چشم تو رازِ دلش را به زبان باز نکرد بوسه ای آمد و بر عمقِ لبِ تَر زد و رفت دل چو پروانه بر آتشگه شوقت...
-
با لسانالحال سرودم در شبِ معراجِ عشق
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:36
با لسانالحال سرودم در شبِ معراجِ عشق یا محمد، یا علی، یا فاطمه، قانون عشق دیدهام در موج دریا پرچمِ خونینِ عشق یا حسین آمد به نقشِ پرچم، قانون عشق خونِ شمشیرِ سحرگه بر فلک افشانده شد جاودان ماند حماسه، آفرین قانون عشق زینب از صبر و شرف طوفان مصائب را شکافت تا رساند در جهان فرمان بر قانون عشق موج خون از قلب صحرا سوی...
-
من عاشق تو شدم
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:36
من عاشق تو شدم خدا به تو نزدیکترم کرد چشم تو را که دیدم دیوانه و عاشقترم کرد با تو میرقصد دلم در غم و شادی عشق لبت از هر چه غیر توست دورترم کرد موج موهایت، عطر چشمهایت، مسحورترم کرد نوشیدم می ز لعل تو، خدا پیش خلق دیوانهترم کرد جمال بن سعید
-
جَهان زِ یَک دِلِ رُوشَن شَوَد، نَه اَز صَد چِراغ
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:34
جَهان زِ یَک دِلِ رُوشَن شَوَد، نَه اَز صَد چِراغ اَگَر صَفا نَبُوَد، کِی رَسَد نَفَس به بُساق، دِلِ شِکَستِه، چِراغِ شَبانِ تَنهاییست کِه نور چَکَد اَز او، چُون مَهِ دُرَخشـانِ داغ نَه رَنگ و نام، نَه نَسَب، نَه زَر، نَه جامِه زَرّین دَلی کِه مِهر نَدارَد، تُهیست اَز اِشتِیاق کَسی کِه چَشمِ مَحَبَّت به جَهان و...
-
جهان، چو بزم مستیست و خرد را مینمیفهمد
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:34
جهان، چو بزم مستیست و خرد را مینمیفهمد کسی حال پریشانِ دل آگاه کیفهمد؟ در این ویرانه، طوفان تاج بر سر مینهد هر شب ولی فانوس را معنای باد سرد، کیفهمد؟ گل اندیشه میروید، ولی در باغ بیرویا کسی خار زمانه را ز خون رنج، میفهمد؟ زبان شعله میسوزد، به نامِ نور و روشندل ولی شبگرد اگر سوزد، چه کس آن درد میفهمد؟ کبوتر...
-
قلم در دست راست و سر به چپ
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:14
قلم در دست راست و سر به چپ و چشمانم همیشه بسته اند انگار نمی بینند قلم آزاد آزاد است نه سرجنبد ،نه دست نه نور کم بیازارد عجب حالی کند شعرم چو اینک آن قلم آزادآزاداست. نه گردش های قرمز رنگ هر از گاهی صدای جیغ ترسالوده یک زن تلنگر، به ذهنم می زند اینبار و چشمانم دوباره بسته و خسته ودستم یک طرف با خط زیبایی نوشت: بخواب...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:13
-
بزن در جامِ من آتش، شرابِ صاعقهبار است
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:12
بزن در جامِ من آتش، شرابِ صاعقهبار است که عقلِ زاهدان امروز، در خوابِ مُردهسالار است چه آیات و چه استدلال؟ بیا ای دل، که این دنیا میان سطرهای پوچ، اسیرِ وهمِ تکرار است به هر سو تختِ قدرت هست و بر هر تخت ریاکاری ولیکن مردِ مستِ رند، هنوزم بیکفن زار است بیا ساقی! زِ جامت نقشِ نو بر لوحِ افکار است که این تقویم بیدل،...
-
در سینه زخمی دارم که نور میبارد
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:12
در سینه زخمی دارم که نور میبارد ای بس که در این سینه نهان کردم زخمها را هر زخم چو خورشید، درونم دهد اشراقی زان آتش پنهان که در این خاکدان میسوزد پر میشود این دل ز هزاران شرار عشاقی گر بشکافیدم، ببینید این جگر را خون میخندد، چون بهار از بستر مردابها من مست آن نگاهی که در غم و شادی یکیست من بنده آن پایی که بر قلب...
-
نه دستم با دلم یار است، نه فکرم بیخیال تو
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:11
نه دستم با دلم یار است، نه فکرم بیخیال تو شدم حیران عقل و دل، میان قیل و قال تو دلم آرام میخواهد، ولی آرام کِی گیرد؟ که جانم در تب عشق است و روحم در خیال تو فراموشت نکردم، گرچه دوری کردهای از من و هر شب شعر میریزد ز لب از شور و حال تو شکستم در سکوت خویش، اما لب فروبستم که در هر قطره اشکم هست تصویر جمال تو نمیپرسی...
-
تا بینهایت، از دلت آواز میسازم
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:11
تا بینهایت، از دلت آواز میسازم از اشک و آه و آتشت راز میسازم نیلبک ساکت است و ساز دل خاموش من با سکوتِ سجده، پرواز میسازم گلهای شمعدانی دل دادهاند ای دوست از لالهی ارغوان چه ناز میسازم؟ معشوق اگرچه تکیه بر تخت دل آرد از درد عاشقانه، اعجاز میسازم کبوترم من، از سر گلدسته مینالم با سوز نغمهام، چه آواز میسازم...
-
کاش در جهان، پارتی وباند بازی نبود
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:10
کاش در جهان، پارتی وباند بازی نبود کردن کُلفت بسته ، به هیچ درباری نبود هرچه بود، عشق ومهر ومحبت وفا دُم کُلفت های بد ترکیب ، دوتا زی نبود کاش می شد روزگار، بروفق مرادِ آدما این همه زیور وزور ،بهرحق کُشی نبود کاش می شد! عینکِ مِهر داشتن آدما آنزمان !این همه بدذات و بدچشمی نبود کاش میشد !اصلاح کرد رنگ ورویِ آدما شاید...
-
رویا می فروشم بدل و دلخوشم که یارمنی
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:09
رویا می فروشم بدل و دلخوشم که یارمنی زباغ نگاهت بچینم گلها به چشم چوخرمنی در با غ چون که شوی با کرشمه وناز خجل شوند گل های شقایق هرچمنی چنان نشسته مهر توام بر سراسر جان که در مثل آید دو جان در تن وبدنی بگویمت غم دل را چو بینمت در بر که چون مقابل تو شوم برنه آیدم سخنی مرا نه امروزی است بدل هوای جانانت رها نمیکنم و ازدل...
-
در دل شب
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:07
در دل شب ماه افتاده توی استکان چایم، تلخ، گرم، تنها... فرشته پورصدامی
-
)از سخن لبریزم اما نیست جانی وای بر من
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:06
)از سخن لبریزم اما نیست جانی وای بر من در بهاران قلب ما کو بوستانی وای بر من 2)هر چه را ما آرزو کردیم، سهم دیگری شد در درون بیت خفته بینشانی وای بر من 3) درد عشق آویز گردن روی ترشت داغ این تن تو ولی یار و پناه دیگرانی وای بر من 4 ) بس چشیدم زهر عشقت بس کشیدم جور هجرت بر دلم آوار گشتی چون کمانی وای بر من 5)عشق تو در...