خانه عناوین مطالب تماس با من

در جستجوی آرامش

حال خوب

در جستجوی آرامش

حال خوب

درباره من

ادامه...

پیوندها

  • Glarisha گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

ابر برچسب

اللهم عجل لولیک الفرج مینیمال هایی برای زندگی خدا تکست سیدحسن نبی پور عید عبدالمجیدپرهیزکار پرویزصادقی پاییز حال خوب محرم عشق فروغ قاسمی علی معصومی حسین گودرزی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • طلوع مهر ز چاک افق نمایان شد
  • السلام علیک یا صاحب الزمان
  • غروب پرچم سیاه شب را
  • هم تو یک دیوانه هم من قابل انکار نیست
  • جسارتا
  • درد میوه کدام درخت است؟
  • گشاید در به دنیای خیالی
  • من با طلوع ماه به دنیا آمدم
  • این قصه‌ی شور است یا عشقی نهانی
  • پیچک احساس تو پیچیده در جان و تنم

بایگانی

  • بهمن 1404 160
  • دی 1404 250
  • آذر 1404 300
  • آبان 1404 300
  • مهر 1404 300
  • شهریور 1404 310
  • مرداد 1404 300
  • تیر 1404 310
  • خرداد 1404 310
  • اردیبهشت 1404 310
  • فروردین 1404 310
  • اسفند 1403 240
  • بهمن 1403 240
  • دی 1403 210
  • آذر 1403 300
  • آبان 1403 300
  • مهر 1403 299
  • شهریور 1403 250
  • مرداد 1403 250
  • تیر 1403 250
  • خرداد 1403 160
  • اردیبهشت 1403 250
  • فروردین 1403 248
  • اسفند 1402 238
  • بهمن 1402 242
  • دی 1402 240
  • آذر 1402 212
  • آبان 1402 180
  • مهر 1402 180
  • شهریور 1402 186
  • مرداد 1402 167
  • تیر 1402 156
  • خرداد 1402 155
  • اردیبهشت 1402 162
  • فروردین 1402 162
  • اسفند 1401 160
  • بهمن 1401 164
  • دی 1401 160
  • آذر 1401 155
  • آبان 1401 151
  • مهر 1401 105
  • شهریور 1401 99
  • مرداد 1401 96
  • تیر 1401 91
  • خرداد 1401 93
  • اردیبهشت 1401 62
  • فروردین 1401 20
  • اسفند 1400 146
  • بهمن 1400 154
  • دی 1400 128
  • آذر 1400 15

جستجو


آمار : 337071 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • شبانگاهان، سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:41
    شبانگاهان، در آسمانِ بی‌پایان، چشمکِ ستاره‌ها می‌رقصد، و من، بی‌وقفه در جستجوی توام. روی زیبایت را در میان روشناییِ ماه نمی‌یابم، شاید ماه چند روزی‌ست پریشان است، شاید حس تو را در خود می‌دَوَد. حسِ بودنت، عمیق‌تر از هر کلمه، در صفحه‌ی قلبم حک شده است حکاکیِ نابِ عشق، که هر لحظه بر دلم نقشی تازه می‌کشد. و در آسمانِ...
  • در ساعت خاموش شب، سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:40
    در ساعت خاموش شب، میان پنجره‌ای که رو به مهتاب باز می‌شود، خواب تو را می‌بافم؛ نخ‌نخ از عطر یاس حیاط، گره‌گره از لبخند پرنده‌ای که صبح را می‌شناسد. آرام… صدای گام‌های نسیم روی شیروانی خانه می‌رقصد؛ و من، چونان شاخه بادام در نخستین شکوفه، به لرز شوق دیدارت گرفتارم. ای رؤیای شیرین! بگذار نامت را روی سپیدی ابر بنویسم تا...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:39
  • شبی غمگین، شبی تاریک و خاموش سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:37
    شبی غمگین، شبی تاریک و خاموش دلم را برد و بر جا ماند آغوش صدای قلب من در سینه لرزید صدایی که جهان کر بود و نشنید نبودش مثل زخمی روی جانم که هر شب گریه می‌کرد آسمانم نه دستی ماند، نه آغوش و نگاهی فقط تکرار شد بغضِ بی‌پناهی چقدر گریه، چقدر ماتم چقدر درد شکستم… بی‌صدا، آرام و دل سرد خدایا، من جز این آدم چه هستم؟ که حتی...
  • محبوبِ خیالی‌ام! سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:36
    محبوبِ خیالی‌ام! نیازی نیست همیشه تو باشی که مرا محروم می‌کنی... این‌بار، نوبتِ من است که بازوانت را از آغوشم پس بزنم، نوبتِ من است که چشمانت را از شب‌هایِ چشم‌زده‌م محروم کنم، که موهایم را به باد بسپارم، بی‌آن‌که برای تو آشفته شوند. نوبتِ من است که دستانم را برای مهربانی نگه دارم، نه برای تو... که پیشانی‌ات را...
  • نگار ای غنچه باغ جهانم سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:35
    نگار ای غنچه باغ جهانم درون جان من روح و روانم بده گرمی دستت را بدستم ترا من عاشق دیوانه هستم بسوز جانا بساز با سوز و سازم به مهرت اندرین دنیا نیازم مرانجانی مرا گر با وفایی نیفتد بین ما هر گز جدایی بخند بر روی من خندم به رویت چو طایر پر کشم ایم به سویت ببستی تار و پودم را به زلفت دلم با زلف تو بگرفت الفت وفای عهد نما...
  • عاشق‌ترینت می‌شوم چون شاپرک بر اطلسی سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:34
    عاشق‌ترینت می‌شوم چون شاپرک بر اطلسی منزل به منزل می‌روم شاید به فریادم رسی مهر تو مُهری بر لبم روزم شده همچون شبم از دوری تو در تبم جز تو ندارم من کسی این دل زند شور تو را بوسد سحر روی تو را پیغام دی جور تو را گوید به هر خار و خسی بینم کنار جوی آب نیلوفری در پیچ و تاب گویم تو را بیند به خواب آیینه‌دار هر کسی گوید به...
  • دلم برای شکستن بهانه می گیرد سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:33
    دلم برای شکستن بهانه می گیرد برای با تو نشستن کمانه می گیرد همیشه کشتی عمرم به گٕردٕ حادثه هاست برای رُستَن و رَستَن جوانه می گیرد هوای دلکش چشمت مرادچشم تو بسته برای بوسه ی چشمت شبانه می گیرد نسیم صبح دل انگیز و زلف ناز و بلندت به چنگ و عود دو دستم ترانه می گیرد لبم مبان لبانت و نی لبک بنواز م عسل ز سینه ی نابت زچانه...
  • درحوالیِ این برهوتِ سکوت تورا میجویم ! سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:32
    درحوالیِ این برهوتِ سکوت تورا میجویم ! نمیدانم میشنوی آوای غمگینم که همچنان انفجارِ بغضی خاموش جامانده درگلو؟ وسرم برطاقچه ی خیال تنهایی ام !؟ صدا کن مرا که خم شده قامت بی تابم وسحرگاهان که میپیچد طراوت یاس با نسیم بامدادی کاش برگردی درآغوشم بارقص بالهای شورانگیزت وبیاد آورد زندگی ، ماندن وخواندن را میخواهم چون گل...
  • پا به پایت قدم زدم امشب سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:30
    پا به پایت قدم زدم امشب راه آن کوچه‌ی خیالی را تشنه هستی بیا کمی سر کش آب این استکان خالی را ای پرنده بمان کنارم باش پر نکش از میان سینه‌ی من یا اقلاً بسوز و تجربه کن گُر گرفتن در این حوالی را کوزه‌ام را بگیر و تجزیه کن گِلِ من را به کوره‌ای انداز بعد از آن هم ببوس و قرمز کن لبِ این کوزه‌ی سفالی را عمر من را اسیر...
  • مرا که‌ محو توام، درحساب،می بینی؟ دوشنبه 30 تیر 1404 12:31
    مرا که‌ محو توام، درحساب،می بینی؟ ز جور بخت بلندم! خراب ، می بینی؟ به پیش روی تو بودم که چشم خود بستی! درون چشم منی چون سراب ،می بینی؟ به پرسشی که چرا اینچنین شدم تنها سکوت کرده، ندارم جواب،می بینی؟ نخواستم ز خدا غیر یاورت بودن، ولی دعای تو شد مستجاب، می بینی؟ ندیدم از تو وفایی و باز در قلبم چو تیر سوخته ای در...
  • از وَقتی کِه تو چِشم بَستی دوشنبه 30 تیر 1404 12:29
    از وَقتی کِه تو چِشم بَستی و مَن پِنهان شُدَم، سال‌ها می‌گُذَرَد… خُدایِ بی‌خیال، یادت رَفته مَرا پِیدا کُنی! پیرِ باده‌هایِ شُومَم و بُغضم شَبیهِ بادکُنَک می‌ترکد در گلو نکند یادت رَفته که من نَفَس می‌کِشَم هنوز! آرزو حاجی طاهروردی
  • السلام علیک یا صاحب الزمان دوشنبه 30 تیر 1404 12:28
  • این بار سلام برتو، دوشنبه 30 تیر 1404 12:25
    این بار سلام برتو، که دوست داشتنت را لابلای کوله باری از ایهام و لجبازی پنهان کرده ای بی آنکه بدانی چشمانت فریاد میزنند عاشق ترینی. لعیا قیا ثی
  • یک لب برای اینکه تو را آرزو کنم دوشنبه 30 تیر 1404 12:24
    یک لب برای اینکه تو را آرزو کنم یک غم برای اینکه دلم را رفو کنم دردا به دام حادثه افتاده ایم و آنْک صبحی نمانده که با درد خو کنم گفتی که غیر درد نداری سخن به لب گفتم حکایت از چه برایت نکو کنم روزی به داد درد دلم می رسی که من ناچار مانده تا که خودم را سبو کنم یک جا غم است و جای دگر خواب تا ابد در این میانه با چه به...
  • ماه اگر ماه من ازطرفی رنگین است دوشنبه 30 تیر 1404 12:23
    ماه اگر ماه من ازطرفی رنگین است بنویسید که زیباست اگر غمگین است دیروقتیست که سرگرم طوافش هستم دوراو گشتنِ من مشغله ای دیرین است به خطا تیشه وفرهاد شدندی مشهور بیستون گوشه ای ازمعجزه شیرین است اوکتاب غزلی محکم وشور انگیز است کلماتم به غزلهاش فقط تضمین است زندگی گاه بجز حسرت وغم خوردن نیست تا همو هست فقط زندگی ام آذین...
  • دوست دارم دوشنبه 30 تیر 1404 12:22
    دوست دارم باز با سرسره‌ای کودکانه فرود آمدن از کهکشان به ستاره از ستاره به ماه از ماه به رویای بلورین دشتی مهتابی آنجا که بلندای آبشار آفاقش فرو می ریزد در فروچالهٔ دریایی نیلگون تا فراموش شود در مغزهای کوچک ماهیان علیزمان خانمحمدی
  • دستان دلم را تو بگیر دوشنبه 30 تیر 1404 12:21
    دستان دلم را تو بگیر که دگر بار گرفتست این دل شب‌زده از ناله و برخاسته از خواب راهی تو نشانم بده چون دایره هموار که بشاید برسم به همان روز نخست پوشیده و آرمیده در آب راهی که بسوی تو ندید هرچه دوید این دل بیمار ناخواسته ره می‌سازد این مست بلادیده این دل بی‌تاب دشت خشک و بی‌آب و علف بود وقتی که نبودی اکنون بنگر این جام...
  • حالیست که دل را ،قرص و محکم می‌کند دوشنبه 30 تیر 1404 12:20
    حالیست که دل را ،قرص و محکم می‌کند خنده بر لب مینشاند، غصه در هم میکند چندیست او را ندیده‌ام،گویی،ز من دزدیده‌اند حالی که طعنه می‌زند، به حال روزهای اخیر حالی که ترکه می‌زند ،به سوز، ضجه ونفیر نمی‌آید مگر در خواب ،نان سنگک با کباب یاشب نشینی میشود نوعی حباب در غروب کوچه دیدم ناگهان یک دوست را زل زدبمن ،اورا شناسم بی...
  • ترک وطن دوشنبه 30 تیر 1404 12:19
    آن قطره اشکی که از چشمت به اکراه می رود؛ منم. که ترک وطن ، همیشه آسان نیست. مجتبی بختی
  • لبِ رودخانه... یکشنبه 29 تیر 1404 12:14
    لبِ رودخانه... پرسه‌های عشقِ ما را ماهی‌ها به دریا می‌برند! حسین گودرزی
  • السلام علیک یا صاحب الزمان یکشنبه 29 تیر 1404 12:13
  • غروب با دستانی از نورِ مرده یکشنبه 29 تیر 1404 12:11
    غروب با دستانی از نورِ مرده آرام، روی شانه ی دشت می نشیند سکوت می لغزد از لابه لای شاخه ها و در چشمانم جای آواز را خالی می گذارد نه پرنده ای نه عبور آهسته ی بادی فقط منم و رنگی که هر لحظه خاموش تر می‌شود غروب مثل اعترافی بی کلام از تهِ جانِ آسمان فرو می ریزد و سکوت در گوشم شعری بی صدا می خواند و من در دلِ این‌غروب...
  • گویند که وای بر تو یکشنبه 29 تیر 1404 12:10
    من تو را نیازم به یک لحظه عاشقی یک لحظه کنار تو من را یک عمر سیراب عشق حقیقی می‌کند کنارت چون دریای پر تلاطمم را آرامشی زیبا می بخشد چهل دف بنوازند سه تار و تار و عود زخمه زنند کمانچه زنان انگشت زخمی کنند نتوانند یک لحظه کنار تو را بداهه نوازی کنند پیر میکده عارف مسلک دیر و مدرسه درویش زاهد کنج خرابه زمان دستار بر پا...
  • گفتمت با دل، نه با عقل و یقین، یکشنبه 29 تیر 1404 12:10
    گفتمت با دل، نه با عقل و یقین، منطق و دینم فراموشِ تو، ای نازنین! گرچه خودخواهی‌ست و بی‌منطقی‌ست، خواستنم از تو، همین عاشقی‌ست! نه حسابم با خدا روشن است، نه دل از بندِ تو ای روشن است! من فقط تو را طلب دارم هنوز، گرچه باشد این گناهی بی‌پشیمان و عجول! یعقوب پایمرد
  • هر چی بشکنه یکشنبه 29 تیر 1404 12:08
    هر چی بشکنه درست میشه! اما اگه یهو تیکه‌تیکه شد بندازش دور. خیلی دور. درست وَرِ دلِ من! عبدالمجید حیاتی
  • وسطِ هیاهوی رنگ و ریا، یکشنبه 29 تیر 1404 12:07
    وسطِ هیاهوی رنگ و ریا، چقد آدما بدل به بد بشن پشت پرده سد می‌شن حقیقتا الکی‌ها از الک که رد بشن صداهایی که‌ رسا و شفّافن طعم فیلتر قضاوت میچِشن ولی فریادِ دروغ و نقشه ها با بوق و نور و صدا، قد میکشن حقایق یه گوشه، حبس و زنجیرن کلیدش تو دستِ قصّه نویسا ست تویِ نقش، اونی که بازیگر تره فرشِ قرمز، جلوی پای اوناست پرده ای...
  • نه… این پایانِ من نیست. یکشنبه 29 تیر 1404 12:07
    نه… این پایانِ من نیست. این فقط آغازِ عبور است. درد، نباید در من بماند مثل مسافری بی‌دعوت که شب‌به‌شب نبض زندگی را در مشت می‌گیرد. نه، او باید برود. اما نه خاموش و بی‌اثر، بلکه با ردِ نوری از خود؛ تا آن‌جا که تاریکی چنبره زد، باید به مسیر روشن بدل شود. از همان زخمی که چرک کرد، از همان نقطه‌ای که شکستم، باید نوری...
  • سکوت یکشنبه 29 تیر 1404 12:06
    یادت بماند که بعد از رفتنت دیوارهای خانه هم سرطان سکوت گرفته‌اند احسان حسین غلامی
  • شرمنده ام که پیر شدی، تا قد بکشم یکشنبه 29 تیر 1404 12:05
    شرمنده ام که پیر شدی، تا قد بکشم میرَد و نبینَد این جهان دورِ تو را خَط بکشم گر جور شَود جُور ز جامَت بکشم بینند که تا خط جُورِ جامِ شرابت، سَر کِشم هرچند تو تاب نداری که من درد و ملامت بکشم خُرسند از آنم بشود بارِ گناهت بکشم محمد رضا لک
  • 10236
  • 1
  • ...
  • 63
  • 64
  • صفحه 65
  • 66
  • 67
  • ...
  • 342