-
چون ز او دورم و اندوه زمین گیرم کرد
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:52
چون ز او دورم و اندوه زمین گیرم کرد دل جوان دارم و این هجر بسی پیرم کرد من به اندازه یک ابر دلی خون دارم این غروب غم و این ابر چه دلگیرم کرد کاروان رفته و اینک ز سفر جاماندم من اسیرش شده ام او ز سفر سیرم کرد دل اسیر تو شده پس به اسیرت رحمی مجرم عشقم و دل درغل وزنجیرم کرد مژه هم در طلبت موج فشان میباشد تشنگی لب من دید...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:51
-
هر دم شده طوفانی دریای نگاه من
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:51
هر دم شده طوفانی دریای نگاه من ای غم ز چه اینگونه کردی تو تباه من میدان شده این سینه ،،سر لشکر جنگی تو آتش زده ای جان را غوغاست سپاه من از دل تو چه می خواهی ای دشمن دیرینه بازآ و بگو یک دم راجع به گناه من برهم زده ای ای غم،آسایش این خانه هر بار وجود تو کی بوده پناه من عمریست دراین غربت حیرانم و آواره در نیمه شبی آخر...
-
تب یاد تو افتاده به جانم
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:49
تب یاد تو افتاده به جانم زده آتش به مغز و استخوانم تو با آن سوز عشق اتشینت در اوردی دمار از دودمانم آتنا حسینی
-
می نویسی غزل کاوه ایرانی را
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:47
می نویسی غزل کاوه ایرانی را عشق ما، دین، مظهر انسانی را و رها می شوی از چاه و خدا می داند درد دلهای تو، آنچه که میدانی را گاه این رسم دعای تو می آموزاند به همه مردم ما رسم شهیدانی را گفتی آزادی و دل داده ای ، آه خدا چیده در پیکرتان ترکش چندانی را؟، رفته ای،خاطره ات هست که بیدار کند جمعه ها ندبه ی از اشک غزلخوانی را...
-
شیرین ترین شکوه غزل های من تویی
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:44
شیرین ترین شکوه غزل های من تویی شوق و امید دارم که فردای من تویی مانند عشق مطلع هر شعر ناب من در واژه های گمشده معنای من تویی چشمم چو متصل بشود بر نگاه تو رنگین کمان خاطر زیبای من تویی گه آسمان برد به تمنا گهی زمین بر من حسادتی چو که مهسای من تویی تا در حجاب دل بنشستی چه دل خوشم رو هر طرف کنم به تماشای من تویی دارم...
-
از خدا خواستمت
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:41
از خدا خواستمت در شبهایی که باران میکوبید به شیشهی دلتنگیام، در سجاده خیس از اشک، نام تو را آرام میگفتم، مثل ذکری میان سکوت جهان. خواستم که بمانی، که طلوعت هیچگاه غروب نکند در چشمهایم، که هر سپیده با صدایت بیدار شوم و شب، در آغوش مهربانیات آرام گیرم... اما حالا میدانم: عشق، گاهی یعنی رها کردن. به خدا...
-
من آن خط لرزانم
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:40
من آن خط لرزانم بر لبه ی نقره ایِ فراموشی، که هر بار می خواهم از قاب بیرون بزنم، ولی پشت شیشه جهانی ست بی دسترس من در انحنای یک تصویر گم شده ام... نه به خود می رسد این سایه ی بی صدا نه به خواب کسی که مرا خواب دیده بود. دیگر هیچ کس از آینه برنمی گردد وقتی که تصویر زخم بردارد... ای آینه ای گواهِ سکوت من از کجا این چنین...
-
رفته بودم لب حوض
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:38
رفته بودم لب حوض تا که از شاخه سیب نامه ات را چیدم. عکست افتاد در آب. سیب را بوسیدم عطرتو ترکیبی از نسیم صبح است باشمیم باران. تو خیال انگیزی . ارتعاشیست عجیب که مرا می خواند. ذهن میدان صداست. گاه کاخیست فراخ گاه کشکول گداست. نوسانات تو در بوسه من زنده شدند. زندگی عرصه بی قانونی است و من از نظم جهان پرسیدم سیب ممنوعه...
-
کسی کبریت را کشید
سهشنبه 21 مرداد 1404 10:37
کسی کبریت را کشید نه برای دیدن، برای فرار از تاریکی خودش. من روشن شدم و این یعنی آغازِ تمام چیزهایی که هیچوقت قرار نبود بگویم. نورم صداقت نبود رؤیای گرما بود که در گلوی سرد اتاق ماند. کسی نمیخواست حقیقت را ببیند همه فقط سایهها را دنبال میکردند که روی دیوارها به دروغ میرقصیدند. من در کنارشان سوختم همانها که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:28
-
روبهرو میشوم،
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:27
روبهرو میشوم، در لایههای ژرف و مواجِ بودنی آغشته به نور و تاریکی؛ در تکراری متلاطم، میان بیکرانگیِ هستی و انعکاس وصلههایی نهچندان جور، نهتماماً ناجور. با دردهایی بیزخم، زخمهایی بیفراموشی، و حقیقتهایی که در حاشیهی تعارف با خود، چین میخورند بر پیشانیِ خجلِ هستی. در نقابی صادق، زیبا، شایسته، اما گاه آکنده از...
-
برایت نامــه ای دارم، بخــوان و رازداری کن
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:26
برایت نامــه ای دارم، بخــوان و رازداری کن شبی سر کن کنار من،جنون در عشق جاری کن از آن سرخی لب هایت،بزن قفلی به لب هایم بــرای مـن که دلتنگــم بیـــا با بوسـه کاری کن کمی احساس آرامش،نوازش های پی در پی در آغوشم بگیر ای جان، تو هرچه دوست داری کن جــدالِ عقــل با دل را بیــا پا در میـــانی کن تو ای معشــوقِ زیبــایم...
-
وقتم را روی سنگفرشهای خیابان نمیگذرانم
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:25
وقتم را روی سنگفرشهای خیابان نمیگذرانم همنشینیام را با کسانی میگذرانم که در بیکرانهی دلم آرامش را میآفرینند تماشای دریا را نمیخواهم و کوهستانی را که نا پاکی را از من طلب میکنند من پروانهای هستم که پاکدامنی را در چشمان درخشان ماه دیدم! علیرضا ایمانی فر
-
هوا ابری تر از ابریست، دریغ ازقطره ای باران
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:25
هوا ابری تر از ابریست، دریغ ازقطره ای باران گمانم رو بگرفته، غریبه گشته این سامان به لرزه آمدند انهار، ز عطشانیِ در سینه ندارد بویی از امید، گل های چیده در ایوان نشاطی نیست جز رنگ خزان، بر دیدگان شهر عزا تعبیری زیبایست، برای این چنین فقدان نگارش می کنند گویی به کینه زندگانی را به هرجا بنگری زخم است، تن شوریده ی ایران...
-
به هوایت دلم پر می زند
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:23
به هوایت دلم پر می زند به هر کجا باز سر می زند به هر کوی پیَت در می زند به نشانت چشم تَر می زند مدام دم از تو دلبر می زند.. به آمدنت دل جار می زند به شوقت عشق تار می زند قصه را دوباره بار می زند آواز غصه را باز سار می زند مدام دم از تو یار می زند.. خدا کند گل می را یار بزند بلبل خسته را دوباره خمار بزند خدا کند بر...
-
حقیقتت را
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:22
حقیقتت را در پرده ای از رویا با زخمی بر لب سپردی بر باد و رفتی اما من هنوز اینجا میان برگ ریزان خاموش تقویم بوسه ها را بی تو با خیال آغوشت بر پوست خاطره نقش می زنم نازنین رجبی
-
زندگی غربت تلخ نرسیدن ها بود
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:22
زندگی غربت تلخ نرسیدن ها بود غنچه از ساقه ی احساس نچیدن ها بود.. رفتنی رفت و سر سینه ی دل حسرت شد تاولِ قلب من از شَرمِ دویدن ها بود.... فرزانه فرح زاد
-
دلم رقصید وقتی خندهات تابید
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:21
دلم رقصید وقتی خندهات تابید جهانم با نگاهت تازه شد و خندید تو آمدی و شب گل کرد با لبخند دلم در موج چشمانت دوباره شنا کرد نسیم از عطر تو درس لطافت داد گل از لبخند تو شوقی دگر بویید صدایت شعر شد، آواز شد در دل که این دل عشق را از تو فهمید نگاهت صبح شد بر دل تنهای من همه تاریکیام از نور تو پاشید دلم با تو شد آواز و...
-
ای مهربان یارم که در فصل خزانی
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:20
ای مهربان یارم که در فصل خزانی لبخند خود را دیده ای؟ چون ماه میمانی ای که در شبهای تارم نور و جانم میدهی تو مگر صیاد مایی کین چنین دل میبری هرچه کردم چهره ی ماهت فراموشم نشد قد رعنا، آن لب و چشمت فراموشم نشد ماه و خورشید و فلک در گرد تو هر چه جستند آن، ندیدند چهره ای مانند تو چون شقایق در دل مرداب عشقی و جناسم، گشته...
-
طلوع کن بتاب بر من
یکشنبه 19 مرداد 1404 12:04
طلوع کن بتاب بر من که تلالو نور دوست داشتنت هر صبح ، قلبم را شکفته و دلم را گرم میکند محمد جهروتی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:55
-
نمی دانی که تنهایی چه کرده با دلِ زارم
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:54
نمی دانی که تنهایی چه کرده با دلِ زارم چه دنیایی! چه دنیای غریبی بی تو من دارم؟ به عکس هر دو چشمانت، تماشا میکنم دائم خودم را دستِ حسِ «با تو بودن» می سْپارم من آن مرغم که بر موج خیالت می کنم پرواز ولی ازدرد تا مقصد چو خون از دیده می بارم تورا می جویم وصحرا و باغ و آب وباران را عجب کاری! بدنبال توگشتن، گشته است کارم...
-
در سکوتِ شبهای پر از ستاره،
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:53
در سکوتِ شبهای پر از ستاره، دستانت را چون مجسمههای مقدس میپرستم. هر تماس، فصل تازهای است بر پوستِ زمان. تو ای کلیسایِ زندهی تنفسها، من با لبهایم دعا میخوانم بر محرابِ گرمای گردنت. آه، چه شبانیِ شیرینی ست گم شدن در مرتعِ بیکرانِ بوسههایت بی آنکه چوپانی بجوئیم جز نفسها. حسین گودرزی
-
آمدم از راه دور بی سرانجامی
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:52
آمدم از راه دور بی سرانجامی تو شاید سرنوشتم را غم سرشار می نامی نمیدانم کجا بودم کجا هستم در این دنیا به ناکامی نشستم در دل گهواره فردا نه غمخواری نه دلداری امیدم رفت با زاری هزاران غصه را در خود به سختی هضم می کردم که هرکس زن مرابیند بداند از درون مردم چرا غافل شدم از خویش دگر کوهی پر از دردم شیانگاهی نگاهی مهربان...
-
ساعتها در آغوشِ ما از حرکت ایستادهاند،
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:48
ساعتها در آغوشِ ما از حرکت ایستادهاند، زمان، ابریشمیست که تنِ تو بر تنِ من میبافد. فردا چه اهمیتی دارد؟ امشب، ما بافتِ جاودانهایایم! حسین گودرزی
-
در بلوغ زندگی عاشق مشو ای نازنین
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:44
در بلوغ زندگی عاشق مشو ای نازنین در جوانی پرسی از خود من کیم؟ ای مهجبین بایدت در پیری و فرزانگی عاشق شدن تا شوی عاشقترین دیوانهٔ روی زمین مشعل علمت کند روشن تمام راه تو میرسی با شهپر عقلت به دنیای یقین آدمی با گندمی داده ز کف باغ بهشت با دو چشم عقل خود بین اهرمن را در کمین هر که با مرغ هوس گردد انیس و هم نفس می شود...
-
نه باد را خبر از گیسوی توست ای جانان
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:43
نه باد را خبر از گیسوی توست ای جانان نه ماه را گذری بر کوی توست ای جانان به سدره رفتم و دیدم در آن طلسم کبود خروش شوق ملایک، از سوی توست ای جانان دمی چو بوی گل از خویش بیخبر گشتم که این جنون، نشان از بوی توست ای جانان نه دل ز دست برآرم، نه جان ز جام تو سیر که هر چه هست در این هست، بوی توست ای جانان تو مست جلوه و من...
-
باران
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:42
من در خیال باران بودم که باران بارید حالا من در خیال باران غرقم و تنم در باران غرق حالا هر دو غرقیم کاش قایقی بییاید و ما را نجات دهد چرا نجات از باران آرزوها بگذار بمانیم در خیال خوش خودمان باران محمد رضا باقری
-
گوشهی قلبت برایم ، تخت حاضر میکنی؟
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:40
گوشهی قلبت برایم ، تخت حاضر میکنی؟ کنج آغوش تنت را سهم زائر میکنی؟! با تو ام ! ای آنکه هر شب در همین ثانیهها در سرم رزمایشی دشوار دایر میکنی! در میان جزوه هایم جای قانون نام توست یک وکیل پایه یک را مست و شاعر میکنی! فاتح گیسوی پر پیچ و خمت تنها منم! کوه نوری و مرا مانند نادر میکنی! تو منِ دریا گریزِ در فرار از...