-
سورواژه ها
جمعه 21 شهریور 1404 11:37
سورواژه ها این شعر مثنوی غزل است در پایان یک رباعی است پای به اقلیمِ قلم باز شد واژه به سودای عدم باز شد واژه به قاموسِ خودش حمله برد شعله به ققنوسِ خودش حمله برد آه لهیبِ کلمه در دل است شعله در این شاکلهها باطل است صوتِ قلم در تنِ کاغذ فتاد صاعقه در میهنِ کاغذ فتاد صفحه شفاعت به قلمدان نداد آه جماعت به قلمدان نداد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 21 شهریور 1404 11:36
-
در سکوتِ سربِ آسمان،
جمعه 21 شهریور 1404 11:36
در سکوتِ سربِ آسمان، سه خورشیدِ سیاه طلوع کرد: یکی خشم، یکی خشم، و یکی خشمِ دیگر. او آمد با ردای حریرِ تزویر، برپا کرد به نامِ "خِرد" و "امروز" دارِ بلندِ کهنِ "دیگر بودن". میوهٔ باغِ ما را "جنایت" نامید، و ریشهٔ درختِ ما را با آبِ نیلگونِ دروغ، "فساد" خواند. پاهایش،...
-
ز سپهر جان، فروغت چون فروغ لامکان تابید
جمعه 21 شهریور 1404 11:35
ز سپهر جان، فروغت چون فروغ لامکان تابید به ظلمتخانهی هستی، شعاعِ آسمان تابید ندیدم جز تو ای خورشیدِ سرّ آفاق در پرده که در آیینهی دل، انوار بیپایان عیان تابید به یادت ماه لرزید و ز سوزِ نامت ای مشعل! نسیمی رفت و بر زهره سرودِ راستان تابید ز خاک تیره مشکن دل، که سرّ جان در او پنهان که از خاکستر دلها، چراغِ جانفشان...
-
در آینه مهر تو را بوسیدم
جمعه 21 شهریور 1404 11:35
در آینه مهر تو را بوسیدم و عشق از لبهایم به دنیا آمد. سیدحسن نبی پور
-
خلوتِ واژهها، تو واژهسازِ نگاهمی
جمعه 21 شهریور 1404 11:34
خلوتِ واژهها، تو واژهسازِ نگاهمی شعرم، غریبهایست به خواب رفته در چشمانت من آرزوییِ شبانهیِ قاصدکم قلبی که به زنجیر، جا مانده در سینهریز تو، خالقِ آغازِ تمامِ پایانها... دستی بکش، بر ساقهی شکستهام فرهاد حیدری
-
شب آمد و دل به سکوت نشست
جمعه 21 شهریور 1404 11:33
شب آمد و دل به سکوت نشست ماه پشت ابر، قصهها را شکست در دل تاریکی، فانوسی صبور چشمبهراه صبح، با رویای عبور و در گوش باد گفت آرام و نرم که هر شب سیاه، زادهی صبح گرم محسن ولیخانی
-
شب که میشود،
جمعه 21 شهریور 1404 11:32
شب که میشود، و ستارگان، نقرهکوبِ آسمانِ بیکران میگردند، دلم هوای تو را میکند… نه هوایِ یک عصرِ دلانگیز، نه هوایِ یک دیدارِ گذرا، که دلتنگیِ من، از جنسِ واژههایی است که گفته نشدند، و نگاههایی که در سکوتِ مبهمِ خاطرهها، گم شدهاند. میدانم شاید، این صدایِ من نباشد که میشنوی، و این تصویرِ من نباشد که میبینی،...
-
مهتاب و آفتاب و زمین را مدار تو
جمعه 21 شهریور 1404 11:31
مهتاب و آفتاب و زمین را مدار تو کوثر تویی، ستاره ی دنباله دار تو بدری و زهره ای و شب قدر حیدری شبهای بی قرار علی را قرار، تو انوار ناتمام امامان، ز نور توست دریا تویی و چشمه تویی، جویبار تو ام الائمه، حجت حق، قلب احمدی ماکان و مایکون، همه را اعتبار تو انسیه ای و حوریه، ای کفو مرتضی انسان کاملی و جهان را عیار تو ای...
-
شبیه رود بودم، بیخبر از حوصله ی سیلاب
جمعه 21 شهریور 1404 11:31
شبیه رود بودم، بیخبر از حوصله ی سیلاب به هر مردابِ بیرویا، دلِ بیتاب میدادم دلم زخمی شد از لبخندهایِ زهرآلوده به هر نامهربانی، عشقِ نایاب میدادم خودم را ساده میبخشیدم، اما دیر فهمیدم که نبضِ بخششم را دستِ قصاب میدادم تمامِ عمر، دنبالِ صدایِ راست میگشتم به هر آوازِ دروغی، گوشِ بیتاب میدادم من آن باغم که پاییز...
-
نمیدانم چرا اما رها کردی مرا رفتی
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:46
نمیدانم چرا اما رها کردی مرا رفتی درون سینه من آتشی کردی به پا رفتی خدا روزی تو را از من گرفت و پس نخواهد داد گمان کردم که میمانی کنارم؛ از قضا رفتی مرا آشفته و خانه خراب و مبتلا کردی ببین با من چهها کردی، چهها کردی چهها ... رفتی ... چنان بیکس شدم بعد از تو حتی بیکسیهایم فراموشم شده! مرگم رسید آن روز تا رفتی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:44
-
هر روز ، از آینه ،سراغ خودم را
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:43
هر روز ، از آینه ،سراغ خودم را می گیرم .و او از گذشته ای می گوید : "که هنوز ،به دنیا نیامده است . و دیواری ،که گره خورده با گل پیچک ." خشکیده با باورهای خشک اشیای و احساس شانه های خیس ! رودش. این اشتباه است که : ساعت ها ،همیشه آویزان خورشیدند این خورشید شب ندیده حالا : ما مانده ایم و سهمی از تاریکی ! و دو...
-
باز باران می زند من می شوم دل تنگ تو
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:43
باز باران می زند من می شوم دل تنگ تو پشت این دیوارها در انتظارِ زنگ تو چشم پر آهم برایت سخت بارانی شده نبضِ احساسم نشسته بر صدای چنگ تو من دقایق را همه با جان شمارش می کنم این تپش ها، در دل و جان می زند آهنگ تو در سکوت خانه ام، تنها نشستم جان من دلزده از عاشقی از صد هزاران رنگ تو طاقتم سر آمده ، دیگر نمانده فرصتی...
-
پریچهرا......
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:42
پریچهرا...... جانم برایت بگوید که رقصِ سایههایِ ما بر دیوار داستانِ عشق میگوید من تشنه ی نوشیدنِ این داستانَم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا .....
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:41
پریچهرا ..... جانم برایت بگوید که دریچهای به بهشت، چشمانِ توست و من تشنه ی دیدارِ این بهشتم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا.....
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:41
پریچهرا..... جانم برایت بگوید که آتشِ عشق در جانِ من زبانه میکشد و تنها تو میتوانی آن را بنوشی من تشنه ی این آتشَم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا....
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:40
پریچهرا.... جانم برایت بگوید که هر لحظه دوری از تو صد ساله میگذرد من تشنه ی دیدارِ توام بیا و زمان را از حرکت بازدار دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا.....
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:40
پریچهرا..... جانم برایت بگوید که عشقِ ما افسانه نیست،حقیقت است و من تشنه ی نوشیدنِ این حقیقت از سرچشمه ی وجودِ توام دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
در سرای بی کسی شب پاسبان نور نیست
پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:39
در سرای بی کسی شب پاسبان نور نیست هر که با ما می نشیند عاشق است و کور نیست نقشها بر پردهی وهماند و بیپایان فریب چشم اگر بیچشمدل شد با دل ما جور نیست نغمهای در سینه پنهان، بیصدا میسوزدش آنکه با سوداگری خو کرد، اهلِ شور نیست هر نگاهِ بینیاز از مهر، در بندِ غبار در صف و آیینِ عیاران ما مأمور نیست سایهروزی...
-
ذاتِ پرِ امید و ، در انتظار دارم
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:29
ذاتِ پرِ امید و ، در انتظار دارم عمری به صد روان از ، حق اختیار دارم سرشارم از جوانی هرچند پیر دهرم از رهبرم همین را من یادگار دارم عمرم به صد دوان و در باطنم جوانم من از برای جنت قصد نگار دارم با یادی از خراسان سوی امین دوانم من زنده بودنم را از نزد یار دارم ای بیدِ سردِ بهمن از باب سبز ماندن هر گه که مشکل آمد گو من...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:28
-
من برای دیدن تو
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:27
من برای دیدن تو میشمارم لحظه ها را.. .. هیچ نمیشنوم جز تیک تاک عقربه ها را.. مرضیه سلطانی
-
حتما بخند!
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:26
حتما بخند! ماه را برای رقصیدن خورشید را برای ورزیدن کوک کن روشنا زمانی
-
عیدتون مبارک
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:26
-
هر بار که میآیی
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:25
هر بار که میآیی صبح با نام تو آغاز میشود نسیمی که از شانههایت میگذرد بید را از خواب بیدار میکند و گلها را به آواز وامیدارد قدمهایت بر سنگفرش خیس کوچه چنان آرام فرود میآید که گویی زمین با هر گام تو به ضربان خودش گوش میدهد چشمهایت که به من میرسد سایهها جای خود را به نور میدهند و آب شکل تازهای از آرامش...
-
شب انتهای روز نیست
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:25
شب انتهای روز نیست شب انتهای خلقت است تاریک و تنگ و بی صدا فریاد و اشک و ماتم است این پهنه بی انتها جام شراب و شعله است مجنون و مهتاب و جنون مرگ خیال و آرزوست شب ، خاک سرد کینه جو شب انتهای روز نیست آغاز پرواز غم است در کنج یک دلواپسی دشتی پر از دلشوره و پژمردن یک قاصدک شب انتهای روز نیست پایان یک دلدادگی ست اصغر...
-
تو خواهش می کنی مرا من خاموش می کنم تو را
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:24
تو خواهش می کنی مرا من خاموش می کنم تو را در آغوش جان من جز آتش ندیده اند پر از خاک کنم تو را پر از گل کنی مرا تماشا کننده ها چطور ببیند تو را مثل می زنند مرا تمسخر کنندگان غرامت بگیری از سر به داران محترم بله، صیانت نمی کنی ولی جراحت کنی مرا صبوری کنم تو را تو زشت تر کنی مرا بله، زننده کنی مرا منم، قیامت کنم تو را...
-
می گریم و می سوزم از داغ نگاهت
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:18
می گریم و می سوزم از داغ نگاهت می بارم و می نوشم از جام فراقت من می ننوشم تا بگیرم حال مستی سر خوش ترم با یادی از چشمان پاکت ماه همدم قلب غمینم تا دم صبح بس که دلم می نالد و گیرد سراغت گفتم که ماه امشب بر این خسته بتابد شاید به ببینم یک نظر آن روی ماهت وحید مشرقی
-
رفتی !
چهارشنبه 19 شهریور 1404 12:17
رفتی ! حتی ساده ترین شرط رفاقت را هم به جا نیاوردی ! درست مثل یک غریبه ! بدون خداحافظی ! نمی دانم این خاموشی نشان از آرامش داشت .... یا این آرامش نشان از یک طوفان ! اما... آرزوی من آرامش توست ! برای اسیر طوفان شدن همین دل من کافی بود می دانی که ... طوفان هر چه را از جا بکند ... دیگر سر جایش نخواهد گذاشت ! زیبا کشاورز