-
در آینه بی غبار چشم هایت
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:22
در آینه بی غبار چشم هایت چه حکایت های بلندی پیداست از قامت سبز سروها از هم آغوشی پنجره ها با روشن صبح از جنبش پاک مهربانی که تا جذبه گرم دست هایت بر دلم می بارد و من همرنگ پرنده ای بارانی رد پای روشن یک عشق را در وسعت بی حد نگاهت روی دلتنگی لحظه ها می پاشم پر لبخند و سرورم در ساحل نزدیک تماشای تو در چهره رنگین خیالم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:21
-
یاضامن آهو
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:20
ای دل شیدا، بزن بال و پری در هوای عشق که خورشیدی دمیده از خراسان، در صفای عشق گلزار امامت شکفته، عطر رضوان وزیده ز باغ طوس، گلی سر زد، به بزم باصفای عشق چه گویم از جلال او، چه وصفی از کمال او که عالم گشته روشن، ز نور دلربای عشق به پابوسش ملائک، صف کشیدهاند از کرانهها که جبریل آورده پیغام، ز سوی خدای عشق امام...
-
تا می کشد چشم
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:19
تا می کشد چشم رویای محبوب خویش بر تارهای مه آلود غبارین بر عکس یادبود خاطره ها تا می سپارد نفس های غمگین تزریقی به نفس های پرطنین فردا تا می کوشد کند راه، هموار بهر روییدن غنچه ها بهر سر زدن یأس ها می شکنند استخوان ها در جان چو اسکلتی چوبین زیر فشار آوار تلمبار می شکند سقف ها زیر چکمه های سیاه می روید از دیوار آوارشده...
-
همراهِ تو بودم تو نبودی اثرت بود
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:18
همراهِ تو بودم تو نبودی اثرت بود سرخط ِ تمامی ِ خبرها خبرت بود گ فتی که تو درسینه نداری دل مجنون الحق که دلم در بر و در دوروبرت بود بر دفتر ایام فراقت نکشیدم؟ صد بوسه به هر رهگذری در گذرت بود! از ما که فقط عشق نصیبت شد و راحت یا درد نصیبم شد و یا درد سرت بود مهدی عسکری
-
و طلوعی بینام،
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:17
و طلوعی بینام، در فراسوی هر تصور، جایی که آغاز و انجام به خلاءی یکسان بدل میشوند، در هم آمیختگیِ بیپایانِ نور و نَفَس، ازلیتر از اندیشه، جاودانهتر از کلمه، در مکانی پیش از آغاز. من، قطرهای در چرخشِ آرامِ گردابی بی ساحل، غرق در لحظه ای که زمان را فراموش کرده، و معنا را نه در کلمه، که در سکوت یافته. نه برای نجات،...
-
در جهان محرم ندارم، تا بگویم درد دل را
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:15
در جهان محرم ندارم، تا بگویم درد دل را با عروسک در دل شب، می کنم آهسته نجوا گاه شادم بی بهانه، گاه غرق غصه هایم گاه می خندم به دنیا، گاه می رنجم ز دنیا مثل خود هرگز ندیدم، عاشقی مجنون و خسته در جهانی پر ز انسان، مانده ام تنهای تنها خنده هایی قدر شبنم، می نشیند بر لبانم آه من طوفان صحرا، اشکهایم قدر دریا در دلم از...
-
هرچند ساکتی تو، نگاهت شنیدنی ست
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:14
هرچند ساکتی تو، نگاهت شنیدنی ست ساز و سماعِ چشمِ سیاهت چه دیدنی ست آدم چگونه بگذرد از جنّتِ تنت از باغِ قلبِ تو هوسِ سیب چیدنی ست شاید اگر چه رانده شد از کشورِ بهشت نادم نباشد او که چو آهو رمیدنی ست سنجاق کرده او به تنش حسِ ناب را احساس در طریقت او، جان دمیدنی ست شهدِ لبش کنایه به نهرِ عسل زده از ساغر سخن، می نابش...
-
روی گُسَل بندر بی اسکله
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:11
روی گُسَل بندر بی اسکله ایکه توئی عامل هر زلزله . گر که شدی باعث فرسایشم اصل توئی باقی همه جاعله . خورد و کلان دور و برت میپرند کن فیکن میکنی و ولوله. . از همه گان مدعی و شاکیی؛ ذات ستم پیشه ء تان عامله . گر ز کسی کار خطا دیده ای صبر بکن اندکیم حوصله. . نی که کمر بسته به طغیان گری عقل در این مرحله لایَعقُوله. . آلت...
-
ای خارج از عرف بشر ، در وصف عشق روی تو
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:10
ای خارج از عرف بشر ، در وصف عشق روی تو پیدا نکردم واژه ای اندر همه فرهنگ ها این وادی بی بر کجاست من را در آن افکنده ای تا برکنم دل مایل ها تا وصل تو فرسنگ ها چون سوی کویت آمدم،در ره بدیدم یاد خود گفتا مرو کان جم ز ور،بیرون بدارد لنگ ها قلبت چو چشمانت سیه،چشمان من چون قلب، سرخ از کوزه احساس ما بیرون تراود رنگ ها من...
-
ندایی از دور مرا می خواند
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:04
ندایی از دور مرا می خواند و من چه بیهوده به در و دیوار کالبد خاکی می نوازم روحم را. و من چه پرواز می خواهم! که آسمان ابریست. پس کی ابر می گرید؟ خورشید خورشید. من از خدا بال نمی خواهم. پاهایم را در زمین استوار گرداند که خاک آسمان من است. خاک خاک. دلخوش به آبی که بشوید خون از رخ خاک. زلال زلال مثل خورشید. من از خورشید...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:03
-
باز ای دل درمیان سینه بلوا
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:02
باز ای دل درمیان سینه بلوا میکنی آتشی برجانم افکندی تماشا میکنی ای نفس دستم به دامانت رهایم کن دگر بهر رفتن از چه رو این پاو آن پا میکنی جانمن ای همره تلخیِ و شیرینیِ من بین مرگ و زندگی بیجا تقلا میکنی باشد ای دل گرچه ازدستت نیاسودم دمی ما گناه آلوده و خودرا مبرا میکنی علی_مولایی
-
یازینب
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:01
-
پونهای خشک است قلبم در گذرگاه نسیم
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:01
پونهای خشک است قلبم در گذرگاه نسیم باد هم گر بگذرد یاد تو احیا میکند برگ زردی مانده بر تنهاترین شاخه هنوز در سکوتش رفتن باد را تمنا میکند رود خشکیده که عمری دور مانده از شراب هر شب عمرش خیال وصل دریا میکند میرود اما دلم جز بودنش چیزی نخواست عکس او هر شب مرا در خواب شیدا میکند عشق را افسونگری بر جان من انداخته...
-
مرا گردن نمیگیرد دو چشمِ پر فریبِ یار
چهارشنبه 18 تیر 1404 10:59
مرا گردن نمیگیرد دو چشمِ پر فریبِ یار که بازی دادهام آخر، دلِ خود را به این بازار دلِ من بیهوا افتاد در آن سودا، پریشان شد چو طفلی گمشده، تنها، میانِ جرزِ یک دیوار لبش آتش، نگاهش شعلهای بیرحم و افسونگر دلش سنگ است، دور از مهر و خالی از دلِ بیدار دلم از شوق لبخندش چو گل در باد میلرزید ولی پژمرد، بیبرگی، چو باغی...
-
اشک از پی اشک از چشم روان است
چهارشنبه 18 تیر 1404 10:59
اشک از پی اشک از چشم روان است من عاشق و معشوق گویی نگران است میگویمش از ترس نبودش که بماند انگار که در بین بمانم و نمانم حیران است از سوز دلم آه کشیدم که خدایا بماند او ماند ولی حرف جدایی به میان است از ترس نبودش هی آشفته بخوابی خواب بغل یار بعدش هذیان است من دانسته گرفتار عشق دشوار شدم این یک طرفه عشق عمق عصیان است...
-
گله از دست کسی نیست دیوانه دل من
چهارشنبه 18 تیر 1404 10:58
گله از دست کسی نیست دیوانه دل من با کَسش مهر نباشد دیوانه دل من رنجیده شده است از همه کس جز... تو که میلت به من آید دیوانه دل من به روی همه درب ببستم که نبینم بیچاره شب و روز،ز دیوانه دل من رخ مپوشان کم کن خون به دل ما افتاده به دام هوسی دیوانه دل من تقسیر من آمد که رفتم به قفا یش این آتش فتنه زدل آمد دیوانه دل من...
-
برق چشمان نفیسی چشمهایم تار کرد
چهارشنبه 18 تیر 1404 10:58
برق چشمان نفیسی چشمهایم تار کرد بار حسرت بر دلم با رفتنش انبار کرد او ندانست چه آمد برسرم با رفتنش چشمهایم اشک باران و غمم پر بار کرد شب سحر دیدار رویش را ز سر دارم ولی عاقبت گل های دل را، پر ز سنگ و خار کرد نقش زیبای دو چشمش بر دل و جانم زنم تا بداند چشم لیلی مستی ام هوشیار کرد راضیم، جانم دهم تا جان او افزون شود تا...
-
سـرخی پرچم سیاهی میشـود
چهارشنبه 18 تیر 1404 10:56
سـرخی پرچم سیاهی میشـود ماه حُرّ ابــن ریاحــی میشــود نقــل عطشـان کــردن آل حّسـین انتقــام خنــدق و بــدر و حنییــن بســتن آب روان در کربــلا بر حسـین آن کشته آل عبا تــا کــه اجرایی شـود امـر یزید آن خلیفــه آن پلیـد ابــن پلیـد آخریــن ســاعات قبــل از واقعـه شــد پشـیمان بـا دلی پــر واهمه آمــد آخــر تــا...
-
هی دور حوصله ام
سهشنبه 17 تیر 1404 10:55
هی دور حوصله ام صبر می کِشم جز تو پناهِ چَشمِ کسی چاره ساز نیست با خود چه کرده ام که چنین قهر می کنی! از سایه های ابر گریزی زدم به تو شاید بتابد از درِ دیگر ستاره ای. #مطهره احمدی
-
السلام علیک یااباعبدالله
سهشنبه 17 تیر 1404 10:54
-
اشکهایم را از گونه هایم زدودی
سهشنبه 17 تیر 1404 10:54
اشکهایم را از گونه هایم زدودی دستهایت را به دور دستانم حلقه کردی سرم را به نوازش شانه هایت سپردی خواستم دردهایم را بازگویم که چشمانت مرا به سکوت خواند سالهاست فریاد مهار شده ام رهایی می خواهد مرا به من بسپار عزیز سال ها انتظارم که تو زندان بان نیستی فریبا صادقی
-
سرو ناز عشق تو به کس مانند نشد
سهشنبه 17 تیر 1404 10:53
سرو ناز عشق تو به کس مانند نشد آرزو در دل ماند و هیچ گاه بازگو نشد من دچار این تب لرزان خودساخته شدم چه به غیر بگویم که کس به تو مانند نشد ای دل دیوانه تر آری ز مجنون روز رستاخیز تو را خواهم گویی نشد کوثر مرادی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 17 تیر 1404 10:52
-
احوال عالمی متعالی به نام او
سهشنبه 17 تیر 1404 10:51
احوال عالمی متعالی به نام او ایام حزن و ناله و افغان به نام او . جن و ملائکه همگان در قیام عشق هر زنده ای ، زنده تری در نیام عشق . خون می خروشد ، عالم امکان برنگ سرخ احوال آدم و آدمیان ، هان برنگ سرخ . گویا صدای مادر (سلام الله علیها) عالم رسد بگوش این ناله ی حزین که دمادم رسد بگوش . جانها فدای خون ، همان خون که می...
-
صبح دم بوی گل یاسمن از دور آمد
سهشنبه 17 تیر 1404 10:49
صبح دم بوی گل یاسمن از دور آمد مژده ده سرو خرامان به سر گور آمد بوی نرگس به مشامم برسد زنده شوم این کلیمیست که بر دیدن من طور آمد تا که او آمده از دور دلم جان گرفت ناگهان نور عظیمی به دل کور آمد استخوانی که ز دردِ غم دل سوخته شد مژده اش ده که بالای مزار نور آمد او که دارد ز جهان ملک عظیمی یا رب این عجب نیست که بر منبر...
-
جنگ که تمام شد
سهشنبه 17 تیر 1404 10:45
جنگ که تمام شد به سراغت می آیم، می یابم تورا دستانت را خواهم گرفت پرواز خواهیم کرد بالاتر از بمب ها، بالاتر از دود ها با هم به تماشای ماه خواهیم نشست کنار ابرهای سفید، دور از آخرین فشنگ بی تاب، شوریده، عریان برایت از خانه مادربزرگ خواهم گفت از تک درخت سیب تو، بی هیچ هراسی، مرا صدا بزن، بارها صدا بزن تورا خواهم گرفت...
-
دوباره در بغل بردم اگر روزی جوانی را
سهشنبه 17 تیر 1404 10:44
دوباره در بغل بردم اگر روزی جوانی را نگه می دارم از تیکِ تکان، تاکِ زمانی را .... لباس ناشی بی دست و پا را پاره میکردم که بر تن تن کنم هر نانجیب تک پرانی را .... زبان دلستانی را چنان می پروراندم که بلرزاند دل هر دلبر ابروکمانی را .... غنیمت می شمردم فرصتی اندک به هر آنی که هر آنِ جوانی میکِشد بار گرانی را .... به...
-
نگاه که میکنم
سهشنبه 17 تیر 1404 10:43
نگاه که میکنم این همه شور را بی «شعور» میبینم این همه شور گر بر شعور سوار بود سر از کویر در نمیآورد شور، حقیقت را به کربلا کشاند شور، بر گلوی حقیقت خنجر نهاد شور، حقیقت را به نیزه نشاند شور، بر پیکر نور تازیانه تاخت شور، جامهی سیاه بر تن شعور کرد ... شعور پرده در پرده در آواز سیاه ماند حال آنکه گلوی روشن نور...