-
این روزها بغض عجیبی
شنبه 17 خرداد 1404 11:44
این روزها بغض عجیبی راه گلویم بسته انگار می فشارد با هر دو دست راه نفسم هر لحظه تنگتر و تنگتر... و من کم می آورم نفس هر لحظه کمتر و کمتر... در اوج دلتنگی... خواستم بنویسم تا سبک شود دلم اندکی از این همه بار غم اما قلم دوام نیاورد وشکست زیر فشار این درد وغم... نگاهم افتاد به صفحه ی دفتر که زیر باران چشمانم از غم...
-
من بغل برای تو وا کردم
شنبه 17 خرداد 1404 11:43
من بغل برای تو وا کردم تو که عاشق بغل هایی بیا ناز کن، عشوه کن راست می گویم. من بغل را!! بغل کردم وای از کوچه هایِ زخم ِ بین ِ بوته های ِشب تیر می کشد، گوشم وقتی حرف ِ رعد و اعدام می اید. حرف آغوش، سانسوریست خنده را پشت پرده پنهان کن من توی گوش باد خواهم زد که نگوید از راز لبخندت. قاسم بیابانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 خرداد 1404 11:42
-
این لحظه ها بهانه ندارم به غیر تو
شنبه 17 خرداد 1404 11:40
این لحظه ها بهانه ندارم به غیر تو رویای نوبرانه ندارم به غیر تو پرسیده ای که کجایی؟ چگونه ای؟ از خویشتن نشانه ندارم به غیر تو از لا به لای سادگیم چیز دیگری در کوله بار شانه ندارم به غیر تو آنسوی میله های جدا مانده در قفس نجوای آب و دانه ندارم به غیر تو مانند شبنمم که به گلبرگ لاله ای چیزی در این میانه ندارم به غیر تو...
-
میخواستم دریا باشم
شنبه 17 خرداد 1404 11:39
میخواستم دریا باشم با تمام اشک های پنهان و آشکارم آرزو داشتم ببینم دوباره تو را در زیر باران های بهاری افسوس تو پیش از این رفته بودی با تمام آرزو هایت بی آنکه لحظه ایی حتی با کمی ترحم به فکر من بگویی عزیزم خدانگهدار، خدانگهدارت... علیرضا پورکریمی
-
میخواستم دریا باشم
شنبه 17 خرداد 1404 11:39
میخواستم دریا باشم با تمام اشک های پنهان و آشکارم آرزو داشتم ببینم دوباره تو را در زیر باران های بهاری افسوس تو پیش از این رفته بودی با تمام آرزو هایت بی آنکه لحظه ایی حتی با کمی ترحم به فکر من بگویی عزیزم خدانگهدار، خدانگهدارت... علیرضا پورکریمی
-
تو گم گشتی، ولی پیداست چشمی در نگاه کور
شنبه 17 خرداد 1404 11:38
تو گم گشتی، ولی پیداست چشمی در نگاه کور خدا دادهست آن دل را، که تابد بر مسیرت نور خدا خواهد که انسان را، دگرگون و دگر سازد به جایِ موعظه، عشقی به قلبِ بنده اندازد به ناگه عاشق کس میشوی، بیآنکه بشناسی و کمکم رنگ او گیری، خودت را هم نمیشناسی همان عشقی که میسوزد، بپوشد چهرهی یاری که در دلدادگی، پنهان بود آن نورِ...
-
چو افتادم به راهی که در او بیم فنا شد
شنبه 17 خرداد 1404 11:33
چو افتادم به راهی که در او بیم فنا شد نگه کردم که هر منزل مرا دامی به پا شد دل از داغ جفای تو چو نی سوزد به آهم چه آتشها که از شوق رخت بر دل به پا شد خرد گفتا که بگریز از بلای عشق، اما دل دیوانهتر ز آن شد که در دام بلا شد نه امیدی به آرام و نه راهی سوی وصلت شبم زین قصه چون شمعی که در غم مبتلا شد همه گویند که پنهان...
-
روزگارم مثل موهای شماست روح و تنم
شنبه 17 خرداد 1404 11:30
روزگارم مثل موهای شماست روح و تنم پیچ در پیچ و سیاه و درهم و غرق غمم سرنوشت مردها اینگونه است، لال میشوند گرچه در ظاهر پر از شورم ،ولی سرده تنم هی مدارا میکنم ، آزرده میگردم، ولی دایما فکر فشار غم درون خویشتنم من هزاران بار از جور جهان بشکسته ام آنکه کتمان میکند این جورها را هم منم هر نفس با خشم رعد آسا درونم مرده ام...
-
غروب برای آبی ترین آسمان هم
شنبه 17 خرداد 1404 11:29
غروب برای آبی ترین آسمان هم درد داد که سرخیِ چشمهایش را نمی شود نادیده گرفت. #مطهره احمدی
-
کودک پُرماجرایم، با نگاهی مهربان
جمعه 16 خرداد 1404 11:09
کودک پُرماجرایم، با نگاهی مهربان پَر کشیدم روز و شب را، سوی نور، به آسمان خاطراتم نغمه شد، در موج رؤیایی ز مهر ریشه زد امید و شادی بیعبور، به آسمان دستِ مادر، آشیانم، واژهاش آیینه بود گم شدم در سفر عشق و حضور، به آسمان کودکی، آواز باران، شوقِ بازیهای ناب هر خیالی را سپردم با عبور، به آسمان در پناه مهربانی، جان من...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 16 خرداد 1404 11:08
-
یادگاری به دلم جز غم دیدارت نیست
جمعه 16 خرداد 1404 11:07
یادگاری به دلم جز غم دیدارت نیست سینه ام بی خبر از مهر کلنجارت نیست هر کجا می روم و گرد جهان می چرخم شهری از خاطر جامانده آثارت نیست بس که در پای تماشای تو سرگشتگی ام نقطه ای بی اثر از گردش پرگارت نیست کوچه بی حوصله از عطر نبودن هایت سال ها رهگذر مهر شکربارت نیست تو که رفتی همه پنجره ها فهمیدند آسمان شاهد زیبایی...
-
ذاتی که خراب است پاک شدنی نیست
جمعه 16 خرداد 1404 11:05
ذاتی که خراب است پاک شدنی نیست ز بذر خار خار روید و گل شدنی نیست بلبلی که نغمه خوان باغ تو باشد....... در باغ دگر آواز بخواند شدنی نیست نامادری شاید بدهد قوت وغذایت محبت هم بکند اما مادرشدنی نیست معشوقی که درطلب توست .سهم توباشد سهم تونشد.دروادی عشق این شدنی نیست آهن نبرد فولاد را حتی به یده آهنگر بی الماس صیغل الماس...
-
حساس بود مثل شیشه
جمعه 16 خرداد 1404 11:04
حساس بود مثل شیشه بغل هر سنگی چفت می شد اما خدا نخواست نه دیگه ترک برداشت به وقتش شکست تحمل نداشت خورد شد دیگه تحمل نداشت... علیرضا پورکریمی
-
«باز باران»، مست و بیتاب، از ره رویا رسید
جمعه 16 خرداد 1404 11:03
«باز باران»، مست و بیتاب، از ره رویا رسید بوسه زد بر خاک ما و از سر شیدا رسید نغمهی شبهای دور، در دل ابری نشست قصهای از عشق ناب، از لب شیوا رسید چشم شب پر نور شد، از تب آن بوسهها ماه آیینه ی شب، با رخی زیبا رسید بادها در کوهسار، نغمه خوان این غزل با طراوت ،شور ومستی از لب دریا رسید لحظهها در کوچهها، عاشق و شیدا...
-
از همان ابتدای راه
جمعه 16 خرداد 1404 11:01
از همان ابتدای راه دیدنت برایم خاطره شد تو خرامان به دور می رفتی و یادت در ذهنم می نشست در خلوتی روز و سکوت شب خاطرات پنهان تو را ورق می زدم سخت و طاقت فرسا بود رنج کش خودم و تو بودم چون دوری تو به ما زجر می داد شنیدم که گفتی منم درگیر خاطره نغمه خوان پرنده عاشق هستم افسوس که عشق در قفس آواز عاشقی می خواند خاطرات...
-
راهی نیست و باید به صبر وفا کنیم
جمعه 16 خرداد 1404 10:59
راهی نیست و باید به صبر وفا کنیم بنشینیم و ذره ذره خدا خدا کنیم بدها بدی میکنند به ما و خدا میگوید این کار من است تا دعا کنیم ذره ذره میکنند جگر ز دل دشمنان تا که ما راه خود از راه خدا جدا کنیم هر چه بدی کنند خدا گفته است ما بدی و خوب را برای بشر جابجا کنیم هر چند ما هدیه نداده ایم به هر کسی هدیه می دهند به ما تا خطا...
-
دنیا جای کوچکی برای زندگی نیست
جمعه 16 خرداد 1404 10:59
دنیا جای کوچکی برای زندگی نیست مثلا تو زخم زدی و من هرگز دوست نداشتم نگاهم به تو برگردد گفتی یاد تو سبزه ی بهار را تازه می کند گفتی لب تو بر سر گل سرخ شکر می ریزد گفتی شکوفه تن تو بر صبحِ شفق... و همین خیالات خام تیغِ خیابان ها را به تنم خوراند با ادویه ی تند اضافی تا تو هی تند تند در تاریکی ذهن کوچه رد پای مرا گم کنی...
-
سراغم را از چشمهایت بگیر...
جمعه 16 خرداد 1404 10:58
سراغم را از چشمهایت بگیر... همه چیز از همانجا شروع شد؛ از نگاهی که بیصدا، تمامِ بودنت را به جانم بخشید. از آنها بپرس... چه رازی در من دیدند که دلم را اینچنین تا بینهایت، وابستهات کردند؟ چشمهایت چیزی گفتند که لبهایت هرگز نگفتند... و من، همان یک نگاه را برای دوست داشتنت کافی دیدم... مرتضی فرهمند عارف
-
شبیه لحظه های اول ِ باران ِ پاییزی
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:22
شبیه لحظه های اول ِ باران ِ پاییزی تب افروز و طرب انگیز و دلخواه و دل انگیزی زفرط دلخوشی کِل می کشد زنبور هنگامی که از کندوی لب هایت شِرنگ کهنه می ریزی نبرد تن به تن را با تو من از پیش می بازم کمین دارد به چشمانت هلاکو خان چنگیزی نت موسیقی چشمت چنان پیچیدگی دارد که حتی بتهوون مانده است در خلق چنین چیزی به چشمت زل زدم...
-
هرروزغم به سینه ی من چنگ می زند
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:20
هرروزغم به سینه ی من چنگ می زند آن روزهـای قبـلِ تو را باز پس بـده *** بعداز تو حال دلم بی قراری است برگــرد وقــرار مــرا باز پـس بده *** قلبم هزارتکه شداز بی وفایی ات آن تکه های قلب مراباز پس بده احدآدینه لو
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:19
-
من جوانم و احساس پیری میکنم
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:19
من جوانم و احساس پیری میکنم دوستْ دارم ولی حس غریبی میکنم تار گیسوی سفیدم درشمارش بیشمار غم هزار اندر یکی دل بی قراری می کنم در جوانی با همه شادابیم، پیر شدم غصه های بیشمار، با عمر بازی می کنم مو سپیدی دیگر نشان سن پیری نیست موسپیدی جوانم ،در جوانی پیری میکنم شاعر شعر غمم من، پیر تلخ کامی عمر با همه شوریدگی، حس...
-
ای روشنی هستی، افتاده ز دل پیدا
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:18
ای روشنی هستی، افتاده ز دل پیدا چون زمزمهی باران، پیچیده به شب، یلدا بیتاب و پریشان شد، از نغمهی آن نجوا هر لحظه دلم در تب، در سایهی رؤیاها در حلقهی تنهایی، از خویش شدم رسوا چون موج پریشانم، افتاده به دریاها ای جلوهی شیرینت، در آینه بیپایان افشانده ز چشمانت، ناز نفست شیوا دل در تب دیدارت، بیتاب و پر از حسرت...
-
چشمت چو موجِ دریا در امتدادِ ساحل
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:17
چشمت چو موجِ دریا در امتدادِ ساحل این است مثلِ قطره در خیزِ تو اسیرم تا سقفِ آرِزوی اَم، این باشد و نه کمتر در عشقِ تو بمانم، بی عشقِ تو بمیرم عشقِ نکوتر از جان مستانه تر زِ ایمان بابی گشا به روی اَم با نازِ گفتگوی اَت تا مثلِ باد و باران، در یادِ بوته و برگ بالی گشایم از ابر، آیم به سمت و سویت ای سروِ سایه ی سر، ساده...
-
(چهار پرده از رویارویی با خلقت)
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:16
(چهار پرده از رویارویی با خلقت) 1. سکوتِ سفید بوم، سپیدِ مطلقِ بینفس، خوابیده بود میانِ زمان و تردید نه نقطهای، نه آهی، نه ردّی از خواهشِ رنگ. من کنارِ این خلأ ایستاده بودم با دستانی پر از ناتمام، و چشمانی که هنوز نمیدانستند کدام رؤیا شایستهی طلوع است. 2. وسوسهی رنگ آنگاه رنگ آمد نه با فریاد، بلکه با وسوسهای...
-
از دوریِ وطن، دلِ تنگم به خون نشست
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:15
از دوریِ وطن، دلِ تنگم به خون نشست چشمم ز اشک و حسرت و اندوه، نور شکست بیناییم ز نورِ وطن رفته در غروب دردم عمیق گشت و زبانم ز ناله بست بیمرامِ روزگار و جفای رفیقها جان را شکسته کرد و مرا در سکوت بست ابوالفضل بلوچی
-
فروغ ایزدی دیگر نمی تابد به شهر ما
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:14
در این تاریکی سنگین شب کس طاقت افروزش شمعی نمی آرد هنوزم خالی است جای قبای ژنده نیما هنوزم زمزمه های اخوان همره باد زمستانی به گوشم می رسد آری پشوتن مرده و آن هفت انوشه خوابشان بس نیست دریغ از بارش باران دگر گلبرگ گلها را حتی قطره ای شبنم نمی بارد به آب افتاده سرگردان قایق سهراب که او خود نیک می داند به جز ویرانی و...
-
من خودم میسازم با سوختنِ هر روزم
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:13
من همیشه نگاه کنان به پنجره در انتظار تو نشسته ام جاییکه هنوز امید آمدنت دارم بیفروز این آتش دل را با نورت ای خورشید من حیف که طفلی دلم نمیداند که رفته ای سفر به جای دور رفته ای در دست و بالین یکی دگر خوش باش ، آن طور که همیشه خواستم باشی من را هرگز به فکرت راه نده گر بیایم قطره اشک دلم ویرانت می کند میسوزاند تن و جان...