-
اولین قرار عاشقیمان
جمعه 13 تیر 1404 11:33
اولین قرار عاشقیمان یادت نرود پابه پای هم من ریش سفید میکنم تو گیسو علیرضا عزیزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 13 تیر 1404 11:32
-
من همان بهار سردم که وزیدنی ندارد
جمعه 13 تیر 1404 11:31
من همان بهار سردم که وزیدنی ندارد شتری سوارم اینجا که خزیدنی ندارد نشود که گویم استم و نه آنکه دل نبستم که به بودنی دچارم که نبودنی ندارد و بهار عشق ما را به خزان کشانده یارا به خزان عشق گیرم که رمیدنی ندارد نتوان رها که درد است، نتوان دوم به سویت به رهی نهادهام پا که دویدنی ندارد تو ره خوش آب ما را به گِلی دچار کردی...
-
السلام علیک یااباعبدالله
جمعه 13 تیر 1404 11:29
-
آخرین خاطره خوب را کردی دریغ ؛ نیست خیالی
جمعه 13 تیر 1404 11:28
آخرین خاطره خوب را کردی دریغ ؛ نیست خیالی خاکستر را به حرفه کوچکی کردی حریق ؛ نیست خیالی دگر نیست آن حس سوزان در تاروپودم حتی اگر در آن دریا گردی غریق ؛ نیست خیالی چنان بی خیالِ حال و احوالت من گشته ام که از بد ذاتیت اُفتی در چاهی عمیق ؛ نیست خیالی عمری شعرهایم از بهر تو و حسِ تو بودند دگر بی تو نیست کلامی شیوا و بلیغ...
-
حالا کـه سرانجامِ سَحـر، در پـیِ صبحیست
جمعه 13 تیر 1404 11:28
حالا کـه سرانجامِ سَحـر، در پـیِ صبحیست انجام جهان هم، به جز از وصل خدا نیست طوری که همـــه بارِ بــــلا، دوش کشیدیم جــز تلخیِ مقصد، چه در آغوش کشیدیم؟ ما غافل آنیـــم، کـــه رَه بیــش ز عمرست زجــــرِ ابـــــدی، بِه ز ننوشیــدن خمرست عابــــد ز گناهـــم، کُنَدَم طــــرد و ملامت آری کــه نشسته، بـــه مقامــی ز...
-
گاهی آنچه میروید،
جمعه 13 تیر 1404 11:24
گاهی آنچه میروید، در خاک نیست، در بیداری نیست، در لمسِ دستها نیست. شاید ریشهها، در خوابهای ناتمام قد بکشند. شاید رویش جاییست که فراموشش کردهایم. رویش در خواب میان خواب و بیداری، جایی که نامها بیصدا میافتند و اشیا، پیش از آنکه باشند، میرویند. شاخههایی بود که آغاز نداشتند. نه از خاک، نه از باد، نه از خاطره....
-
مشت هایم، نقش بر دیوار نقاشی کنید
جمعه 13 تیر 1404 11:20
مشت هایم، نقش بر دیوار نقاشی کنید خنده هایم، روی درد انکار نقاشی کنید میکشم بر دوش هایم، گاه چون بی طاقند بر لبانم نخ به نخ سیگار نقاشی کنید نارفیقان کاخ دل آهسته ویران میکنند سینه را خرواری از آوار نقاشی کنید بهمنی تازید و سوزش استخوانم را شکست بوستانم چوبه های دار نقاشی کنید میهنی با جوی خون از شهرهایش جاری ام گربه...
-
ببین چگونه در بندِ دلِ یار گرفتار و اسیرم
جمعه 13 تیر 1404 11:18
ببین چگونه در بندِ دلِ یار گرفتار و اسیرم عاشق و درمانده و در مملکت عشق امیرم چون غریب آکنده از اندوه و غم بود ولی گفت عاشقان را مژدگانی دِه که باران کویرم دوش که با عشق نمازِ عاشقی می خواندم گفت با رَشک وضو بگیرم قُل هُوَاللهُ کبیرم آسمانی باش با تو شادی می کند پروردگار وقتِ عشقبازیِ دل از هوای عاشقان دلگیرم ناله و...
-
دل من می خواهد
جمعه 13 تیر 1404 11:16
دل من می خواهد که جهان سبز شود و پر از قصه ی پرواز شود و شبی خنده سرآغاز شود غم و غصه برود از دلها و بشوید از جان سایه ی این تاریکی و بپیچد همه جا عطر خوش آبادی.... ندا پویان مهر
-
مثل آن رودم که هر شب رفته هایش یاد شد
پنجشنبه 12 تیر 1404 12:00
مثل آن رودم که هر شب رفته هایش یاد شد رود طغیانی نمود و از غمت فریاد شد من نشانی ات ندارم تا روان سویت شوم قطره ی اشکی ز بند چشم من آزاد شد دست با حسرت بر آمد تا به آغوشت کشد دستی از سمتت نیامد حسرتم بر باد شد این که من اکنون سکوتم را به آهم می کشم در چنین آهی کشیدن دل شکست بیداد شد تو مرا ویران نمودی بعد رفتی بی خبر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 12 تیر 1404 12:00
-
دیدم نشسته ای به تماشای زاری ام
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:58
دیدم نشسته ای به تماشای زاری ام یک روز می رسد که ببینی نداری ام همچون عروسکی که شکستی به خشم خویش تنها که می شوی به خودت می فشاری ام در سینه می تپید به عشقت دلم ولی مُردست در قفس به گمانم قناری ام اشکم برای هیچ شکستی نمی چکد انگار مدتی ست که از درد عاری ام ای خاطرت عزیز زیادم نمی روی حالا کجای خاطره ات می گذاری ام؟ من...
-
هر کجا باشم کنم جان را فدای میهنم
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:57
هر کجا باشم کنم جان را فدای میهنم عزّت و نیکی بخواهم از برای میهنم نام زیبایی که باشد نام این خاک کُهن نام او ایران و باشد او همای میهنم هر چه گویم وصف فرزندان ایران را کم است پاسداری می کنند از جا به جای میهنم کشورم باشد نگین سبز عالم بی گمان متّحد گشتند جان ها بر بقای، میهنم شاعران حیرت زده در وصف ایران عزیز می...
-
السلام علیک یااباعبدالله
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:56
-
در سایهسارِ واژههای یخبسته،
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:55
در سایهسارِ واژههای یخبسته، باد، دودِ باروت را در سینه غلتاند. بر دارِ شاخههای زغالگشته، آینهای در انزوای خویش ترک برداشت. امید، پارهپاره بر پهنهای از سرخ، لرزان، بیجان، مثل بالهای پروانهای بر شعله. و این تن خاکستری بینام پایینتر از سکوت فرونشست، بر اوراق بیصدای تاریخ. هر مصرع بوی گوگرد میداد، و فریاد...
-
به چشمت دل سپردم ای دریغا
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:54
به چشمت دل سپردم ای دریغا شدم دیوانه ی آن چشم دریا دلم را بردی و دگیر نماندش نه راهی ماند،نه امیدی،نه فردا نسیمت بر دلم افتاد ،چون موج شکستم در سکوت مثل یک شا چه شیرین است نامت وقت شب ها که می آید به لب با سوز و نجوا اگر دنیا شود از عشق خالی بمان ای عشق، تو پایان این ما بیتا عربنژاد
-
ای کاش
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:52
ای کاش دوباره در آغوشت گیرم و در آن تنگنای هوس بگویم؛ دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. لب های نیاز، باز گشایم و برآن انار ترک خورده دهانت بوسه ی آبدار زنم گناه از کوتاهی انگشتان من است، نازنین! نتوانستند؛ در عرصه گیسوان بلند تو موهای پریشانت را گره آشتی دهند. ای کاش با دستانم حلقه به دور گردنت می آویختم و چون کیوان...
-
بمیرم از غم صد پاره پیکر اکبر تو
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:51
بمیرم از غم صد پاره پیکر اکبر تو چکد خون از دو دیده از برای اصغر تو شنیدم قامتت خم گشته از داغ ابوالفضل چو دیدی بر زمین افتاده دست یاور تو به یاد کام عطشان تو و هم کودکانت ننوشد از وفا آبی مه آب آور تو شنیدم قتلگه غوغا به پا شد بهر قتلت حسینم وا شهیدا گفته آنجا مادر تو سرت را می برید آن شمر ملعون سیه رو به پیش چشم...
-
مرا می شناسی در این روزگار؟
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:50
مرا می شناسی در این روزگار؟ محبت مرا نسل هست و تبار غریبم در این دوره، راهی که نیست به دلها که بودند روزی بهار شکسته دلم کس نخواهد مرا سفر بایدم زودتر زین دیار من آن مهربان دست هستم که چون در آرم خزان را کنم نوبهار گریزان چرا مردمان از من اند محبت مگر نیست آن کردگار من آن چشمه ی عشق باشم هنوز من آن رودِ پر آبِ در...
-
خاک از شکافِ زخمِ زمین، ناله سر کشید
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:40
خاک از شکافِ زخمِ زمین، ناله سر کشید با خونِ شب، ستارهی بیخانگی دمید تاریخ، روی دفترِ طوفان، سکوت بست با اشکِ چشمِ خویش، به شمشیرها چکید صلح آمد و نقاب به چهرهی شب کشید چون خاک و دود از دلِ ویرانهها رمید مادر، میانِ گورِ پسرهاش خواب دید آغوش را شکست و به تابوتها رسید در چاههای خامِ سیاست، صدا گریخت آن شورِ سرخ،...
-
یاد تو را دریا به دریا زنده کردم
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:39
یاد تو را دریا به دریا زنده کردم فقط خدا داند با خود من چه کردم از تو انقدر به باران میگفتم من باران را هم غمدار و افسرده کردم وقت رفتنت گر چه سر به زانویت نمیذاشتم من به هر جان کندنی اشکم نگه میداشتم آغوش تو را در خیالم میپوشم امشب مثال خانه ی متروکی خاموشم امشب چنان درد و بغض در جانم پاچیده امشب آن ابرم که در بهاره...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:39
-
کسی چه میداند
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:38
کسی چه میداند شاید خیابانی که ترک خورده یا در خود فرو ریخته است نتوانسته سنگینی بار خاطرات رهگذری را تاب بیاورد... جمیله اتکالی شربیانی
-
مدهوشم و مدهوش نه از بادهی نابم
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:38
مدهوشم و مدهوش نه از بادهی نابم دنیا شده مقصودم و این است سرابم حیرانَم و حیرانیَم از رویِ کَسی نیست دَرگیر خودم هستم و این است حِجابم در خوابم و خوابم به بر دلبرکی نیست مفتون گُنه هستم و این است که خوابم دوّارَم و دَوّار نیَم، بَهرِ سَماعی سرگشتهی طوفانم و این است عِقابم افتادهام افتاده نه از بهر تواضع از چشم تو...
-
بعد کوچ از این جهان، یاد است که میماند به جا
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:36
بعد کوچ از این جهان، یاد است که میماند به جا سبک رفتار، رسم گفتار، خوی و کردار است که میماند به جا طبل و دمام، نی و تنبک جملگی سازند ولی این، صدای ساز و آواز است که میماند به جا شاعر و نقاش و معمار هر کدام یک خالقند لیک، این شعر است و نقش و طرح که میماند به جا آدمی در این جهان یک عامل است و رهگذر با عمل هست، که نام...
-
ما خورده ایم ازکربلا نان ونمک را
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:35
ما خورده ایم ازکربلا نان ونمک را آری محرم میبَرَد زنگار شک را مثل همان مولای تنها که رسانید هیهات من الذله اش جن وملک را بادادن سردارها اثبات کردیم ما جملهی یا لیتنا کنا معک را جسم شهید کودکان مانند آبی برد ازیزید پست صهیونی بزک را پشت امان نامه خیانت می تنیدند کرمینموده صلحشان گوش فلک را با استقامت،با جواب سخت...
-
همیشه برای بیاعتنایی، بهانهای داری
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:35
همیشه برای بیاعتنایی، بهانهای داری برای دروغهای بیشمارت، عجب خزانهای داری! نه روشن، نه تاریک، نه نزدیک و نه دوری میان دو حسّ غریب، عجیب آشیانهای داری! من آن سادهیِ بینقابم، تو یارِ نیرنگی هزار رنگِ فریبی، کجا نشانهای داری؟ نگاهِ دو چشمت، پُر از فسون و حیلهگریست به شاخهیِ خستهیِ دل، چه پیوندِ بی جوانه ای...
-
ما همان عروسکهای چوبی ایم
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:34
ما همان عروسکهای چوبی ایم نخمان در دست زمان است.. اندکی صبر، بهشت نزدیک است درباغ عدن چه قصه ها پنهان است! راوی می شویم گاهی حکایت ها دارد جهان آدم و حواهای سیاه وسپیدیم دست حادثه را بوسیدیم قصه ما را می داند قصه ما را می خواند اندکی صبر بهشت نزدیک است.. فروزان احمدی
-
غبار غم اگر بنشست بر مو ها نمایان است
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:31
غبار غم اگر بنشست بر مو ها نمایان است نشان باد و طوفان ها دل پر ابرِ آسمان است اگرچه خنده ها دارم ولی این صورتک باشد اگر بردارم از صورت دو چشمم خون گریان است دعای مادرم این بود دلی سرشار شادی ده کریما حرف مادر بود چرا پس دل پریشان است نمیدانم چرا اما نبود یوسف بجزء برده اگر من پادشه بودم چرا محو غلامان است مرا قلبی پر...