-
همه از عشق، وصالش را بخواهند
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:55
همه از عشق، وصالش را بخواهند همه از باغ، بهارش را بخواهند همه از هر هیجان، شورش بخواهند همه از این زندگی، نور را بخواهند اما از عشق، آن راهش خوش است راهِ پُرشیب و هموارش خوش است فقط در عشق، رسیدن نیست ملاک فقط در باغ، میوهچیدن نیست ملاک باغ و بُستان هم ابرهایی ببیند شورکِ هر هیجان، هم صبرهایی ببیند زندگی، مانند...
-
من ازتو
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:54
من ازتو با تو وبرای تو ودرکنار تو زنده خواهم بود ! وآنگاه که تو را دربر دارم وسایه ات بر سر دارم زندگی خواهم کرد ! و به یمن وجودت شوق زنده بودن را در چشمان رفیقانم به تماشا می نشینم واز موهبت تو قصه ی تکرار بیهودگی را از صفحه ی تاریک هزار توی تاریخ میهنم پاک می کنم و اینبار بذر تو را درباغچه نخواهم کاشت! زیرا دستان نا...
-
انتظار
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:53
-
ساده که باشی، دیده نمیشوی
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:52
ساده که باشی، دیده نمیشوی این جماعت، حتی عزیزترین افراد زندگیت سادگیات را نه تنها نمیخواهند که گاه، آن را خطای تو میپندارند تو بیادعا گذشتی از خویش، با قلبی که جز مهر نمیدانست، اما برایشان کم بودی چرا که اهل بازی نبودی، چشمهایت اهل نقش ، نیرنگ و نقشه نبودند . تو خواستی "باشی" نه برای دیده شدن، بلکه...
-
گاه می گریاندم گاه می خنداندم گاه می رنجاندم گاه می رقصاندم
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:52
گاه می گریاندم گاه می خنداندم گاه می رنجاندم گاه می رقصاندم گاه در رنج و محنتم،گاه در شادی و طربم این چه عشق است که هم درد است وهم درمان، که هم زخم است وهم ضماد گر همه عمر صبر کردم از برای عشق خطا بود ! اما این خطا هم عطا بود! گاه خرسندم از وصال و گاه نالانم از جفا گاه سرخوش و مستم ،گاه ناتوان و خستم نمی فهممش که چیست...
-
چشم هایم را می بندم؟
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:51
چشم هایم را می بندم؟ چشم؟ کدامین چشم؟ من؟ کدامین "من"؟ مثل نسیم نازکی که آهسته می وزد و پنجره را می بندد. اتاق بدون حضور من. دنیا بدون ذات تنها اولین نفس بچه آهوی تشنه آمده از آن دنیا. دنیا؟ بازم هم واژه! و چه واژه بازی می دهد! من... به دنبال دنیای بدون "من" بدون واژه. دنیا؟ چه دنیایی؟ آب زلال و...
-
بیهوده می گذرد،
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:50
بیهوده می گذرد، تک تک لحظه های سکوت، در آن آهنگی ست که با چشم بسته می توان دید. سکوت همچو کوزه ای پر از آب که خالی می شود، مثل کوهی که زیر آفتاب آب می شود، مثل یک پرسش بی پاسخ که نوشته نمی شود. راستی چرا نمی شود آهنگ سکوت را نقاشی کرد؟ کسی میداند؟ سکوت چه رنگی دارد؟ چیزی شبیه به غروبِ بی نفس که پشت یک کوه به خواب رفته...
-
نرو بیدست، بیدل، بیخبر، چون باد میمیرد
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:50
نرو بیدست، بیدل، بیخبر، چون باد میمیرد که هر دستی نگیرد عشق را، در داد میمیرد به دریا بازگرد، ای ماهیِ خاموشِ بیمنزل که هر آیینه بیخورشید اگر افتاد، میمیرد نپرس از من چرا در موجِ تو طوفان نمیخوابد که دل بیوقفه در اندیشهی آزاد میمیرد مزن اشکم به دیوار سکوتِ سردِ بی سرود که هر دل بینوای عشق، دور از اعیاد...
-
عشق در پیچِ کوچههای آشتی
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:49
عشق در پیچِ کوچههای آشتی با بوسهی تو خودش را لو داد سیدحسن نبی پور
-
دل در آیینه
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:48
دل در آیینه بیلکترین تصویر نامش عشق ست سیدحسن نبی پور
-
در فراقِ ماهْ رویم سوختم
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:46
در فراقِ ماهْ رویم سوختم شعله ای بر خویشتن افروختم . زندگانی را فراموشم بِشد غصه ها را دامنِ خود دوختم . در وفا با غصه هایم ماندم غصه را با حالِ خوش مفروختم . غم مرا بی جان نمود و بی نفس بر غمان من تاختم من توختم . من در این ویرانسرای بی وجودِ زندگی غصه را با استخوانم دیدم و اندوختم . خواستم آتش به خاموشی رَود جای آن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:46
-
بود رسم مهمانی از دیر باز
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:45
بود رسم مهمانی از دیر باز اول دعوت و بعد از آن پیشواز نباید به مهمان نهی منتی که منت نهادن بود بدعتی چو منت نهادی تو خورشید را کجا می بری ماه و ناهید را تو مهمان اگر خوار پنداشتی نهالی که بی ریشه؟ چون کاشتی نباید زمهمان طلب خواست مزد طلب چون نمودی چه مهمان چه دزد اگر زشت گویی تو مهمان خویش تو زشتی فرستاد ه ای جان خویش...
-
دلتنگی ام افتاده به فریاد ، به تکرار
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:43
دلتنگی ام افتاده به فریاد ، به تکرار در آتش بیرحمِ غمت سوخته بسیار در من غزلی خستهست از خواندن چشمت در من رطبی خشک شده، مانده به بازار با هر قَدَمت حادثهای تازه رسیده چشمان تو خط خوردهترین نقطهی پرگار دل خواست که با وسوسهات خواب کند شب شد حاصل این خواب فقط گریه و خودکار. هر شب به هوای تو نفس گم شده در دود سیگار...
-
بی تاب، خرد، با سه جهان دید،
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:41
بی تاب، خرد، با سه جهان دید، خراب، ترد این دل را نداشتم اگر، همه چیز می شدم بجز شاعر! محمد ترکمان
-
مادر شدن یعنی همیشه بی قراری
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:40
مادر شدن یعنی همیشه بی قراری هر چند آرامی ولی دلشوره داری بند دلت بسته به احوالش همیشه اوغصه دارد بر دل تو،زخم کاری هاجر شوی بی تابی اش را گر ببینی سعی صفا و مروه و دل بیقراری من مادرم این رنج را دوست دارم بی تو ندارد هیچ معنی زندگانی من میخرم با جان تمام دردهایت آری برای دردهایت مشتری داری زهرا فریدونی
-
از اندیشهای که در هر لذتی
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:38
از اندیشهای که در هر لذتی بی تو کمین کرده است، میگریزم فکر توست که مرا به اوج آسمان آبی، و در شیرینترین قطعهی یک ترانه میبرد آه، درست فراتر از زیباترین افکاری که ازدحام میکنند سینه من، مملو از اسرار عشق است پر از درد با سرفه های خشک خس خس مرگبار چشمانم سیاهی میرود اما به روشنی منتظر است؛ درمان شود اما هرگز، هرگز...
-
با جون کندن
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:31
با جون کندن از شهر نفرین شده ی قلبت بیرون زدم با آتیش فندک تَلی از خاطراتمون رو آتی ش زدم رو دروازه شهر قلبت جز طناب دار چیزی نبود تو قمار چشمانت دلم بدجوری باخت دکتر محمد کیا
-
در گردشِ ایام دو صد راه نمودم
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:29
در گردشِ ایام دو صد راه نمودم راهی که طیش را به تهِ چاه نمودم راهی که طیش را به شبه تار نمودم راهی که به تاراج شد آن هست و نبودم شاه آمده، راهی که گدا رفت ، آن پیرِ زبورم ماه آمد و خورشید به در رفت دیری نگذشت ، ماه به در رفت راهان همه با من، پیِ ماه دویدیم ماه آمدو با ما، پیِ یار دویدیم راهه رهه صد ساله شبی ، اخ...
-
با هوای بودنت دل را به دریا دادهام
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:28
با هوای بودنت دل را به دریا دادهام غافل از احوال خود، در خویش خود افتادهام در دل شبهای سردِ این زمستان....،من...، غریب با خیال بودنت ،در کوی عشقت مانده ام سوز جانسوزی میان غربتِ شب های من من که با سوز نگاهت، عمر خود.... سر داده ام باد می پیچد، ولی.....، عطر تو را...،با خود نداشت من پریشان ماندم و.... ،دل را به...
-
چشم عاشق نتوان بست که دل در تب اوست
شنبه 10 خرداد 1404 12:27
چشم عاشق نتوان بست که دل در تب اوست دل بریدهست ز عالم، همه اندیشهاش اوست پای آن مرغ غزلخوان نتوان بست به بند چون که هر صبح و سحر، جانب گلها پَرِ اوست دل اگر عاشق جانان شد و از خویش گذشت نه به زنجیر بماند، نه به فرمانِ عدوست اشک پنهان نکند راز دل سوزان مرا چشم گریان شده و آینهٔ سوز دروست با نگاهی ز نگاهش دل من شعله...
-
در دیده جانم، چون نور نشستی
شنبه 10 خرداد 1404 12:24
در دیده جانم، چون نور نشستی با هر قدم من، چون شور برفتی ماندم در طلبت، چون جور برستی نیست دیگر تحمل، چون جوز درختی گفتند میرود از پی،چون دوز به سمتی گفتند نشو عاقل، چون مور به سنگی سحر خودسیانی
-
تقدیم به آقا امام حسن(ع) مولایی که حرم
شنبه 10 خرداد 1404 12:23
به کنجِ پنجره میآید و پریشان است.! پرندهای که به دنبالِ تکهای نان است.! نشسته بود به هر جا و دید دامی پهن؛ بجز سَرایِ حَسَن که امیرِ خوبان است.! کریم ، دانه بپاشید و خورده شد اما؛ پرنده از نگهِ او ، همیشه حیران است! و چارده صده میخواند او بنام حسن؛ همان که جَلدِ سرایِ ، کریمِ قرآن است! کریم خان که گدایی ز محضرش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 10 خرداد 1404 12:23
-
تاریک ، تاریک ،تاریک.
شنبه 10 خرداد 1404 12:22
تاریک ، تاریک ،تاریک. سکوت ؛ سکوت؛سکوت من آن آدمکِ شب های تار من آن مترسک تنها در کنار مزرعه من آن سنجاقک آویخته بر چوب دار من آن پیله مرده اما امیدوار من دوست اما همه دشمن من تنها دگران در میان جمعیت من با بال های شکسته از یاد افتاده آنان اشتیاق به پرواز دارند بسی غم زیاد زین جهان بسی من آن بلبل تنها من آن کشتی غرق...
-
به مناسبت روز جهانی ام اس
شنبه 10 خرداد 1404 12:09
از من بپرس که در درون من چه می گذرد. راهها گم می شوند در این زمان بی دیوار. دستهایم گاه خاطره ای از لمس دارند، و این پاها که ندیده اند پله ای خسته برگشته اند. ذهنم بارانی ست که در نیمه شب می بارد، تکیه دارد بر عصب هائی که بی جواب مانده ند. به من نگاه کن نه زخمی پیداست نه خونی ریخته، اما جنگی ست نا روا و بی صدا . و من...
-
فارغ از غم ها شبی من ودل تنها بودیم
شنبه 10 خرداد 1404 12:08
فارغ از غم ها شبی من ودل تنها بودیم در سکوت شبی دراز گفتگو بنمودیم آمد به تماشا غمی تنها نشسته ای گفتم به اشاره ، در خلوت با دل بودیم عبدالمجید پرهیز کار
-
گفتی : _ نام مرا هیچ کجایی
شنبه 10 خرداد 1404 12:06
گفتی : _ نام مرا هیچ کجایی _ بیان مکن . عشق _ درون سینه ندارم _ وز احساس گفتگو مکن . درخت نو جوانی من _ در جوانیم خشگید تمام هستی من _ زندگانیم خشگید ....! دردم _ یکی دوتا نیست _ حکایت این ماجرا کنم . قلبی ... _ به سینه ندارم _ تو را من صدا کنم .... نام مرا .... _ خط بکش _ درون دفتر خاطره ات . جایش به نویس _ یکی دل...
-
کاش روزی برسد تا به تو محرم باشم
شنبه 10 خرداد 1404 12:05
کاش روزی برسد تا به تو محرم باشم تا پُر آوازه ترین عاشق عالم باشم. زنگِ زیبای صدایت، دل من را لرزاند گُسلِ بین لبت وا شده تا بَم باشم. صبر تهمینه کُشَت با دل نا آرامم جمع خوبی ست اگر من خود رستم باشم.!!! میشود موقع رفتن به کلاست تنها... رد شوی از سر آن کوچه که من هم، باشم؟ مجرمم در نظرت !چون که تو را بوسیدم!! حکم من...
-
کاش قلبم با دنیا، سازِ دیگری میداشت،
شنبه 10 خرداد 1404 12:04
کاش قلبم با دنیا، سازِ دیگری میداشت، همان موسیقیِ غریبی که میشنوم... اما از کوک و صدای این ساز، نه سر درمیآورم، نه گوش چه کنم؟ برقصم؟ پای بکوبم؟ یا که بخوانم؟ در این هستی، خدا از ما چه میخواهد؟ گر رازیست این میان،نهان، به من بگو... اندر این پرده را بشکاف، و به من بگو... عسل عربگری