-
در تقلای نجیبانه ی عشق
جمعه 9 خرداد 1404 12:29
در تقلای نجیبانه ی عشق تو تمنای نیازی صف مستوران را و می رقصانی موج گیسوی پریشانت را با نُت غمزه ی جادویی باد در خیال دریا رقیه صدفی
-
شوق تو هست و دیده ام
جمعه 9 خرداد 1404 12:27
شوق تو هست و دیده ام دل ز همه بریده ام ناز تو را خریده ام ای تو می سبوی دل بوی تو را شنیده ام چون نفسی دمیده ام از لب تو چه چیده ام پیش تو شد دلم خجل روی مه ات ندیده ام لیک به تو رسیده ام ای تو فروغ دیده ام مست کنم سپس بهل از دگران رمیده ام سوی بتم دویده ام در شبت آرمیده ام شور دهی به آب و گِل ای سحر و سپیده ام رفتی و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 9 خرداد 1404 12:24
-
قد و قامت خود را ارزیابی کردن
جمعه 9 خرداد 1404 12:23
قد و قامت خود را ارزیابی کردن حقیقت را بدرستی وارسی کردن جامعه خود را فهمیدن بررسیهای حقیقت گونه در مورد تواناییها کردن و حال در نگرشی ژرف گونه چگونه ها را یافتن که چگونه میتوان در صحرا بود و خود را در سبزه زار حس کردن چگونه میتوان در خشکی بود و خود را در میان دریا دیدن چگونه میتوان بیسواد بود و خود را عالم پنداشتن...
-
هم ره جانان شده ام
جمعه 9 خرداد 1404 12:21
هم ره جانان شده ام گوش به فرمان شده ام دست ز جانم شسته ام دل ز همه بریده ام عهدی که با تو بسته ام با دیگران شکسته ام درویش کوی ت گشته ام دل ز جهان بریده ام نظر به رویت کرده ام رو به سویت کرده ام نور سماوات دیده ام محرم اسرار دیده ام برای بغض سینه ام آغوشت را چشیده ام حسین محمود
-
سفرهِ دل نزدِ هر کس وا مکن
جمعه 9 خرداد 1404 12:20
سفرهِ دل نزدِ هر کس وا مکن رازِ خود را هر کجا افشا مکن از کجا دانی ترا او محرم است بر ملا شد پس دگر دعوا مکن سلیمان ابوالقاسمی
-
باغ گیتی، را تو فصلی گلشنی
جمعه 9 خرداد 1404 12:19
باغ گیتی، را تو فصلی گلشنی در پگاهم، چون شمعی روشنی عطرِ یاسی، لای دفتر خاطرم جان شعرم، را تو بانی بودنی سیمین پورشمسی
-
ای دل، ندانی که ندانی؛
جمعه 9 خرداد 1404 12:18
ای دل، ندانی که ندانی؛ ندانی که ندانی، تو همانی. همانی که ببیند تو را آنجور، همانجور که بخواهند؛ تو ندانی. مگر آن نیست که باشی؟ همان جوری که آنی؟ همانی که تو خواهی، تو هم از دیگرانی. سجاد ابراهیمی
-
در محضر دوست امتحان داد شهید
جمعه 9 خرداد 1404 12:17
در محضر دوست امتحان داد شهید در دایرهی عقیده جان داد شهید پیروزی خون سرخ را بر شمشیر در معرکهی عشق نشان داد شهید * آنانکه هم آغوش خطر گردیدند در تیررس خصم سپر گردیدند در راه وطن ز جان خود بگذشتند با نام شهید مفتخر گردیدند * در یاری انقلاب ثابت قدمیم در راه هدف با شهدا هم قسمیم هیهات که ذلت بپذیریم هیهات ما یار...
-
منو با حرفِ صدا دار بنویس!
جمعه 9 خرداد 1404 12:15
تو عبور از این شبِ سایه به دست اگه اسم من، تو خاطر تو هست کوچهی گذشتههای دورِ دور چشمک ستارهها، وقت عبور رقص برگِ بیاراده توی باد که میخواست پیش پاهات، فرود بیاد اون همه حرفای خوب و خاطره غیرممکنه که از یادم بره تو عبور از این شبِ در به دری اگه خواستی منو از یاد نبری اگه توی کوچهمون قدم زدی توکه خط دل ما رو بلدی...
-
برفِ سرد، آرام، در خوابِ زندان میزند چُرت.
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:45
برفِ سرد، آرام، در خوابِ زندان میزند چُرت. بدنش زخمی، گیر کرده به سیمخاردار؛ خوابِ کوه میبیند. باد، خمیازهکشان، دلش از سرما پتو میخواهد. دیوارهای بلند و ضخیم... کاش رژیمِ لاغری داشتند! دیوارها بلند، و سقفِ آسمانش کوتاه؛ هر لحظه خراب میشود روی ایمانت. نفسم گرفت. مهندسش، شاید مدرکش جعلی باشد. پنجرههای تنگ، که...
-
دگر گرد و غبار گامهای مهربانش
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:45
دگر گرد و غبار گامهای مهربانش طوطیایی دیده دلتنگ و بیرنگم نخواهد شد و دیگر آسمان ابری نخواهد شد زمین چشمش بدست آسمان خشکیده پای رفتنش مانده دو دستش را بسوی باد برمیدارد و فریاد می آرد به دریاها بگو اینجا زمین خشکیده زیر خیمه گاه آسمان ابری نمی آید نادر بهبودی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:44
-
می خواستمش تا بال های یک پرنده باشیم
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:42
می خواستمش تا بال های یک پرنده باشیم تا کوچ تا فتح یک اسمان می خواستمش نه اینکه لنگه های یک جفت کفش باشیم تا جهنم می خواستمش تا بطن های چپ وراست یک دل باشیم بتپیم تا مهربانی نمی خواستمش تا پلک های یک چشم باشیم تا خواب حقیقت نمی خواستمش تا لنگه های یک در باشیم تا بسته شدن می خواستمش تا یک جفت چشم باشیم تا طلوع حقیقت می...
-
دیشب، زمان دوباره حواسش پرت شد،
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:41
دیشب، زمان دوباره حواسش پرت شد، ساعتها به هم نگاه کردند، با یک اخم، بیآنکه بدانند دقیقهها کجا گم شدند. شهر، یک خاطرهی نیمسوز در باد، با آدمهایی که بودند، ولی نبودند، یا شاید بودند، اما نقششان را اشتباهی بازی میکردند. کسی گفت: این زندگی است! و همه خندیدند، یا شاید گریستند، چون فرقش را دیگر نمیشد فهمید. قطار،...
-
در کهکشان قاموس تاریخ،
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:38
در کهکشان قاموس تاریخ، آن زمان که زمهریر خیانت، بر سینه شب، شمدی از اندوه کشیده بود و نفسهای عهدنامهی گلستان چون آهی در آبگینهی قجر بر شریان خاک رسوب میکرد، زمانِ ننگ و هزیمت بر اورنگ مردان فلکگشته حکایتهای بی جان میسرود. آری، روزگاری که جغرافیای درد در چینِ پیشانیِ مام وطن حک میشد و دست تازیانهی بیگانگان بر...
-
آشفتهء آشفتهء آشفته تر از من
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:37
آشفتهء آشفتهء آشفته تر از من موهای تو در باد شد آشفته تر از من بی مزهء بی مزهء بیمزه تر از تو آن دکمه روی یقه ات بسته تر از من بیچارهء بیچارهء بیچارهء بد بخت جوراب کف پای تو وابسته تر از من دلگیر و دل افسرده و دلداده و دلخون ماتیک لبت چهره برافروخته تر از من من خام تو و خام تو و خام تو گشتم آشی که تو پختی شده پخته تر...
-
از پنجره ی باغ دلم خواب تو دیدم
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:36
از پنجره ی باغ دلم خواب تو دیدم چون گم شده بودم زخودم خوب ندیدم از باغ دلم عطر دل آویز تو آمد آواز تو را باغم واندوه شنیدم این آتش حسرت چو شنیدم دل من ریخت گیسوی تو را دیدم و در باد دویدم این بار ترک خورد دل غم زده من چون نیمه ی شب بود و تورا خوب ندیدم لیلا رضاییان
-
غزل از قند هم شیرین تره همراهِ چای من
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:30
غزل از قند هم شیرین تره همراهِ چای من که آهسته ولی پیوسته می گیره دعای من فقط می ترسم احساست بیاره تو همین روزا یه وقت اون دختر ابرو کمونی رو به جای من غزل هامو برای دلبری پیش تو رو کردم که شاید لحظه ای چشمت بیفته تو چشای من اگه بارون بیاد و خیس شم شاعرترم انگار که با موهای خیسم بهتره حال و هوای من اگه فرصت بدن دور و...
-
عشق تو روزای ابری رو به یادم میاره
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:29
عشق تو روزای ابری رو به یادم میاره کوچههای تنگ شهری رو به یادم میاره شهری که تو خونههاش غصه نبود واقعی بود عشقمون قصه نبود روزا و شباش چه دوست داشتنی بود مثل ما روی زمین هیچکی نبود حس خواستنت هنوزم تو دلم شعلهوره هی میخوام فراموشت کنم ولی بیثمره چه غمی گذاشتی رفتی توی قلب بیقرارم هنوزم مثل گذشته حسمو بیاد میارم...
-
راستی عصربرایت چای هم ریخته بودم
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:49
راستی عصربرایت چای هم ریخته بودم مثل هر روز ننوشیدی باز! چایی ات سرد شده... نازنینم نکنداز دست من دلگیری؟؟!! . . . ناگهان خاطرم آمد که تو نیستی و درخیالاتم کنارم بوده ای. احدآدینه لو
-
جوانی، زیربنای پیری ست و
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:47
جوانی، زیربنای پیری ست و پیری، بازتابی از عملگراییِّ جوانی! محمد ترکمان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:44
-
طوفان زده از احساس
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:42
طوفان زده از احساس با پلک زدن از یار من گم شده در طوفان در گفته نشد اغماض در خطه ی ننگ عشق این عشق نشد ابراز من کشته ی چشمانش من لال در این احساس باران حقیقت ها از اشک که شد جاری من غرق شدم در غم بی هیچ کس و یاری دیوان گل و بلبل از روی چه بنویسم باید که بگویم من از روز گرفتاری زندان شده چشمانش در بند گرفتارم آزاد شوم...
-
مثل عقربه های ناگزیزِ ساعت دیواریم!
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:40
مثل عقربه های ناگزیزِ ساعت دیواریم! پاهایمان به زنجیر روزگار است و سخت ناچاریم! من... می سرایم با عشق! تو... سکوت می کنی بادرد! او... می نوازد با اندوه! ما، شما، ایشان زیر سایه بان های حزن آلودِ تکراریم! شاید... در دل تمام اینها، نور کوچکی باشد! یعنی پناه دیگری داریم؟ مهرانگیز نوراللهی
-
به تنم مُهرِ اَبَد خورده به دارم بکشید
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:40
به تنم مُهرِ اَبَد خورده به دارم بکشید یک دل و یاور دلسوز کنارم بکشید.. برسانید به چشمان جهان مرگ مرا بسِپارید به دستانِ زمان دردِ مرا.. ساغر و پِیکِ مرا با خودِ من خاک کنید از سرِ میکده ها اسمِ مرا پاک کنید.. مگذارید احدی پشتِ سرم ناله کند یا مرا غرقِ گُلاب و رُطَب و لاله کند.. خالی از دار و ندارم که به غارت ببرید...
-
پا در کفش درخت کردهاند
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:39
پا در کفش درخت کردهاند آسمانخراشهای بیبته و سنگ زمین را به سینهی دیوار میزنند تا از دهان پنجرهها واژهی درخت بیفتد لیلا_ظفری
-
اشتباهاتم از اندوهانم می آید
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:39
اشتباهاتم از اندوهانم می آید دل من از غم است که میسراید نفس بی زندگی را چه فایده گاهی به اندیشه گذاشتن قلب در مزایده از غزا فراری از قضا شروع کننده ان زندگی مان ابزار بازی سران غزا را آنان شروع میکنند و ما قربانی آن گویند نا حق است مخالف حرفهامان اندیشه ها پر از کاه چو جماعت کاهل به از آگاه امیرعلی عبدی
-
بیابان تو بیا میشوم نخل و تو سرداب
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:38
بیابان تو بیا میشوم نخل و تو سرداب تو بیا امر کن میشویم سربازو سردار نگاه گیرایت در متون آمده است بیا بنشینیم و بگوییم راز و اسرار طنین صدایت در گوشم مانده است متحد شویم دور رویم از شر و اشرار توت خشک و چای گرم بیار برایم بیا بنشین ز رویم تا بگویم شعر و اشعار من ز شادابیه دیدارت هپروتم گر در هپروت گم شدم من را نگه دار...
-
اگر گُل باشی
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:37
اگر گُل باشی زنبورها دور و برت فراوانند و اگر گِل باشی مگسها دوروبرت بسیارند و این تو هستی که حواست باید باشد وقتی اطرافت شلوغ است جنس خودت را بشناس تا جنس اطرافیانت را بشناسی حجت بقایی