خانه عناوین مطالب تماس با من

در جستجوی آرامش

حال خوب

در جستجوی آرامش

حال خوب

درباره من

ادامه...

پیوندها

  • Glarisha گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

ابر برچسب

خدا تکست سیدحسن نبی پور حال خوب محرم پرویزصادقی عبدالمجیدپرهیزکار عید پاییز حسین گودرزی عشق فروغ قاسمی علی معصومی مینیمال هایی برای زندگی اللهم عجل لولیک الفرج

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • بعد از تو دگر چه بهانه آرم که اشکم نیاید
  • السلام علیک یا صاحب الزمان
  • دیگر مرا شوق دویدن نیست تا کامروا شوم
  • زمین زرع چووقت شخم است و کشت
  • در رویایی آشنا و آبی
  • ای زده شعله به جانم
  • خواب دیدم و باز
  • عمر کوتاه است
  • دردِ من چکّه‌چکّه می‌ریزد
  • قدم بُردم به راهی سبز، با شوقِ وفایم

بایگانی

  • بهمن 1404 190
  • دی 1404 250
  • آذر 1404 300
  • آبان 1404 300
  • مهر 1404 300
  • شهریور 1404 310
  • مرداد 1404 300
  • تیر 1404 310
  • خرداد 1404 310
  • اردیبهشت 1404 310
  • فروردین 1404 310
  • اسفند 1403 240
  • بهمن 1403 240
  • دی 1403 210
  • آذر 1403 300
  • آبان 1403 300
  • مهر 1403 299
  • شهریور 1403 250
  • مرداد 1403 250
  • تیر 1403 250
  • خرداد 1403 160
  • اردیبهشت 1403 250
  • فروردین 1403 248
  • اسفند 1402 238
  • بهمن 1402 242
  • دی 1402 240
  • آذر 1402 212
  • آبان 1402 180
  • مهر 1402 180
  • شهریور 1402 186
  • مرداد 1402 167
  • تیر 1402 156
  • خرداد 1402 155
  • اردیبهشت 1402 162
  • فروردین 1402 162
  • اسفند 1401 160
  • بهمن 1401 164
  • دی 1401 160
  • آذر 1401 155
  • آبان 1401 151
  • مهر 1401 105
  • شهریور 1401 99
  • مرداد 1401 96
  • تیر 1401 91
  • خرداد 1401 93
  • اردیبهشت 1401 62
  • فروردین 1401 20
  • اسفند 1400 146
  • بهمن 1400 154
  • دی 1400 128
  • آذر 1400 15

جستجو


آمار : 340226 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • باز،امشب مزاج من خوش نیست سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:54
    باز،امشب مزاج من خوش نیست حالت گیج و مبهمی دارم رو به قبله نشسته ام اما حس و حالی جهنمی دارم چشم در چشم من بدوز امشب ای مخاطب حکایتی دارم وقت مستی که رنگ بی رنگ است در نگاهم روایتی دارم قبل از امروز معتقد بودم عشق باید کمال من باشد تا معمای این جهان باقی ست پاسخ هر سوال من باشد عشق را مزه مزه اش کردم طعم زیتون نارسی...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:53
  • کجاست شیرین کجاست فرهاد سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:53
    کجاست شیرین کجاست فرهاد ز زخم کهنه ی غم داد و بیداد کجاست آن ناله های از سر عشق ز داغ دوری عشق، داد و فریاد *** کجاست لبخندهای بی بهانه کجاست آن شعرهای عاشقانه کجاست آن ناله های نیمه شب ها کجا رفت همنشین آشیانه *** گهی غم دارم و گه ترس از غم ز این عمر تباه هم، پشت ما خم گهی در جستجوی نان و گه جا فزون شد دردها و عشق ما...
  • تو خوابی هستی سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:52
    تو خوابی هستی که بیداری را فراموش کرده من جنازه ای که بدون حضور سوگواران با تعجیل خود را دفن می کند و در هر رستاخیز صبح تکه ای از تو را در آگهی های حراج می بیند نیلوفر تیر
  • هرچند قلم از دلِ پروانه خبر داشت سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:52
    هرچند قلم از دلِ پروانه خبر داشت بر اشکِ رخِ شمع هم انگار، نظر داشت با مخملِ اندوه، لباسی به تنش دوخت آن اشک، که یک گام، به سمتِ گِله برداشت از بین گل و دشتِ سخن‌های دل‌انگیز تا آنطرفِ قافیه‌ها قصدِ سفر داشت در خاطره‌ها نرم‌تر از نم‌نم باران بر داغِ دلِ نازکِ ارکیده، اثر داشت همراه نسیم از طرفی شاخه به شاخه می‌ساخت در...
  • قایقی بی‌ ساحلم، سرگشته در دریای وهم سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:51
    قایقی بی‌ ساحلم، سرگشته در دریای وهم در دل تالابی تیره، مانده‌ ام بی‌ قصد و سهم بادهای بی‌ هدف بیم، تار و پودم را دریده هر رهگذر از من گذشت، من شدم نادیده نورها خاموش گشتند، سایه‌ ها افسونگر چشمه‌ ای در عمق شب، با دلی خسته کور دست دادم دل نهادم، هر که آمد کام برد من شدم آیینه‌ ی آه، او گذشت از مرز درد شناوری تنها، ولی...
  • مرا زجرعه ای از سبوی عشق نوشاندند سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:50
    مرا زجرعه ای از سبوی عشق نوشاندند ز دیدگانم جزعشق هرچه بودپوشاندند *** به آزمون دردُ غمـش درتنور سـوزاندند قبول عشق نمودم و جام زهر نوشاندند *** ستیز عقل وعشق همیشه بوده و هست عاقلان زعقل مستُ عاشقان زعشق مست *** عاقلان!!زخیرعقل هرچه بودکشیدیم دست تازنده ایم فدای عشق هرچه بوده و هست *** اگرچه زعشق تنها بلاست که خیزد و...
  • مرا اگر امید هست سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:50
    مرا اگر امید هست به تو هست جز تو به که تکیه کنم در این شکست؟ چگونه تاب بیاورم در این شب سرد؟ چگونه بی‌تو بگذرم از این همه درد؟ صدایم از شکاف ابرها به تو می‌رسد؟ می‌رسد؟ یا در باد گم می‌شود؟ دست‌های مرا گم کرده‌ای؟ یا هنوز در دلِ آسمان دنبالِ رد پای منی؟ اینجا در این بی‌کرانه باید بگویم: تو هستی و من به این اندک امید...
  • وقتی گذشته در نظرم قاب میشود سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:50
    وقتی گذشته در نظرم قاب میشود قلبم درون سینه چه بی تاب میشود من آفتاب بر لب بامم که رفتنی ست بی ذوق آن که نوبت مهتاب میشود خود کرده است و عاقبتش کنج انزواست نیلوفری که عاشق مرداب میشود صد توبه داغ مانده به دل را دوا نکرد از رستمی که قاتل سهراب میشود از بی عدالتی چه بگویم که دیده‌ام بر اسب پاشکسته خر ارباب میشود لعنت بر...
  • در جهان روزی که من زاده شدم سه‌شنبه 20 خرداد 1404 10:48
    در جهان روزی که من زاده شدم در میان خون و اتش ها بدم روز هابگذشت وشبهاگشت روز تیره شد ان روز های روز فروز همچو سایه ان اجل بام سرم هر کجا رفتم روان اندر پی ام درد و غم شد زندگی در روزگار شد خزان گوئی حیاتم در بهار بندگی کردیم برایش هر طریق تا که باشیم با خدای خود رفیق ناله ام بر اسمان ها شد بلند همچو بیماری مستحق...
  • تنها به باد خواهم سپرد دوشنبه 19 خرداد 1404 11:29
    تنها به باد خواهم سپرد تنها به باد آن جامه رنگین را که روزی در خواب می خواستم به تو هدیه کنم وقتی لباس ها و دامنت از بالکن غمگین شب آویزان بودند و من در به در دنبال بوی تو می گشتم آنجا بود که باد با خود پیرهن تو آورد جز به باد نخواهم سپرد جز به باد اما یاد تو همیشه مثل سبزی درخت کاج با من است اگر چه تو سالهاست درون...
  • یادخدا دوشنبه 19 خرداد 1404 11:28
  • سه‌گانه‌ای درباره‌ی بدنِ خاموش، و صدای ربوده‌شده دوشنبه 19 خرداد 1404 11:27
    سه‌گانه‌ای درباره‌ی بدنِ خاموش، و صدای ربوده‌شده "سوزنِ شکسته" لباسم، با سنجاقی بسته بودم کسی، نخ را برید … و هنوز، دست‌هایم دختر بودند. "تار و تن" پوستم، صدای پارچه می‌داد، وقتی دست‌هایی از من می‌گذشتند. لباس، خاطره‌ی من نبود زخمم بود. "بندِ سکوت" دهانم را، با روبانی صورتی بستند، تا...
  • هرکه سرمست جمال دل دلبر نشود دوشنبه 19 خرداد 1404 11:25
    هرکه سرمست جمال دل دلبر نشود مانَد افسرده و بی‌رنگ به نی‌زار اسیر پای عرفان ننهد هرکه به دریای فنا مرغ بیمار نگیرد ره و بی‌بال، حقیر در کف باد اگر جوید و جوید گهرش جز غباری نستاند، نشود گوهر نیر سنگ گردد دل آن کس که کند صید نفس گل نرویَد به دلش، خاک شود ریگ حقیر جام دل گر نچشد باده‌ی دیدار، چه سود آب شور است حیاتش، نه...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان دوشنبه 19 خرداد 1404 11:23
  • تمام وجود تو می‌لرزد دوشنبه 19 خرداد 1404 11:22
    تمام وجود تو می‌لرزد تو جوجه اردکِ یک روزه تو طوفانی و پاییزی سرت به لاکِ خودت بوده تو لاک‌پشتی و می‌دانی چه تنها و غم‌انگیزی تو مور بودی و یک دانه چهار ستونت را لرزاند برای دوش تو سنگین بود تمامِ زندگی‌ات این بود تمامِ عمر ندانستی چقدر کوچک و ناچیزی سرت به آخور خود گرم است! ولی وجود تو از شرم است! چقدر سُم که نکوبیدی...
  • از عشق چه می‌دانم!؟از یار نمیخوانم؟! دوشنبه 19 خرداد 1404 11:21
    از عشق چه می‌دانم!؟از یار نمیخوانم؟! دلتنگی شب‌ها را... می‌دانی و می‌دانم یک‌ بار نپرسیدی ، چونی تو ز این دوری با خنده نگریانم ، با گریه نخندانم با هر نفسی جانم ، بی تاب ملاقاتی‌است اما تو نمی‌ مانی ، باقی سر پیمانم این رهگذر ساعت از عشق نمی ‌کاهد مشهور شدم در شهر کز عشق تو دیوانَم در عالم چشمانم جز نقش تو پیدا نیست...
  • ما از تاریکیِ بی‌نام آمده‌ایم، دوشنبه 19 خرداد 1404 11:16
    ما از تاریکیِ بی‌نام آمده‌ایم، همچون قطره‌هایی که از ابر می‌چکند، بی‌شکل، بی‌مرز، بی هیچ نشانی جز لمسِ نخستینِ نور. چهره‌هایمان بوم‌های خام‌اند، دست‌هایمان به چیزی گره نخورده چشم‌هایمان بی‌سؤال، بی‌درد، پر از خواب‌های سپید. اما زندگی، چاقوی خود را بر پیشانی‌مان کشید، چین داد، برید، نام گذاشت، ما را به هزار چهره تقسیم...
  • زندگی زیباست ای زیبا پسند دوشنبه 19 خرداد 1404 11:15
    زندگی زیباست ای زیبا پسند تا ابد بر عکس زیبایت بخند در هجوم لحظه های بی سکوت تو بشو آرام و چشمت را مبند این بدی هایی که اینها می کنند می دهد ایزد جواب خود پسند هر چه میگردی و میگردد جهان میزنند اینها برایت نیشخند این بشر چیست که خودسر گشته است در بدیها او ندارد هیچ پند با تقلب خار را گل میکنند تا که آید بر وجودت...
  • قهوه را تلخ می‌نوشم یکشنبه 18 خرداد 1404 11:49
    قهوه را تلخ می‌نوشم نه برای بیدار ماندن، برای فراموش نکردن. او بود، زیبا، خنده‌رو، و بی‌خبر از من. اسمم را نمی‌دانست، ولی من تمام لحظه‌ها را با خیال او زندگی می‌کردم. قدم می‌زدم با سایه‌اش، می‌خندیدم با خاطره‌اش، می‌مُردم با نبودنش. دل‌دادگی وقتی یک‌طرفه باشد، آهسته نمی‌سوزی، آهسته خاکستر می‌شوی... حالا این فنجان قهوه...
  • شِکر شهد لب یار چشیدن دارد یکشنبه 18 خرداد 1404 11:48
    شِکر شهد لب یار چشیدن دارد دیدن صورتت از دور دویدن دارد صبر من سال شد و دست به دستم نرسید صنما ناز گران است ‌و خریدن دارد حسرت خنده‌ی تو بر دل من جا مانده میوه‌ی گونه‌ی تو سرخ، که چیدن دارد راهِ رفتن به بَرَت دور، پر از کشته‌ی عشق چه کسی حالْ دگر پای رسیدن دارد چشم من محو تو شد لحظه‌ی دیدار رسید همچو یوسف که رُخش دست...
  • در من هزار قصیده بی ردیف یکشنبه 18 خرداد 1404 11:45
    در من هزار قصیده بی ردیف صدها غزل بی وزن و مشتی واژه بی‌رنگ سپید ترانه سر می‌کشند این روزها به نخواندن نیامدن بیشتر می‌مانی بهروزکمائی
  • السلام علیک یا صاحب الزمان یکشنبه 18 خرداد 1404 11:44
  • بیا در شهر چشمانت قراری تازه بگذاریم یکشنبه 18 خرداد 1404 11:44
    بیا در شهر چشمانت قراری تازه بگذاریم به قاب سینه عکسی یادگاری، تازه بگذاریم بیا تا بشکفد لبخند های چشمه های شعر به لب ها بوسه های آب‌داری تازه بگذاریم سیاوش خسته از سودابه های بی سرانجامی ست به دست عشق داغ آشکاری تازه بگذاریم "جهان پیر است و بی بنیاد" به پاس بیستون عشق به پای آبرویش اعتباری تازه بگذاریم تو...
  • باز در مشق شبم آیینه پیدا می شود یکشنبه 18 خرداد 1404 11:43
    باز در مشق شبم آیینه پیدا می شود سوره های بندگی در کنج دل جا می شود ذبح اعظم می خورد پیوند در کوه منا با ولایت آیه های عشق معنا می شود در مسیر بندگی سّری نهفته بی گمان کعبه با احرام خود محو معما می شود در نماز عاشقی در سجدگاه روز عید خنده های مسلمین مانند گل وا می شود حامل حکم الهی بر زمین نازل شده حکم یزدان یا نبی...
  • چقدر آن نگاه پر امیدت زیباست، یکشنبه 18 خرداد 1404 11:42
    چقدر آن نگاه پر امیدت زیباست، خنده‌های پرشور و شدیدت زیباست آتش عشق بی‌تردیدت زیباست، ببین حتی موهای سفیدت زیباست سینا پهلوانی فراهانی
  • عشق ، این بود که من ، بعد تو بیمار شدم یکشنبه 18 خرداد 1404 11:41
    عشق ، این بود که من ، بعد تو بیمار شدم جرعه‌ای ناب ز غم خوردم و غمخوار شدم.. عشق این بود که هر شب سرِ این پنجره ها منتظـر مـانـدم و با شــوق تـو بـیـدار شدم.. علیرضا تندیسه
  • مگر می شود یکشنبه 18 خرداد 1404 11:40
    مگر می شود پنجره ات رو به باغ باشد خورشید روبرویت طلوع کند و دلت ... دلت گیر باشد ؟ دلگیر باشی ! درخت سیب ما امسال شکوفه نداد دیروز وقتی تو آلوچه میچیدی طوری شدم که انگار سیبی از پنجره باز به اتاقم افتاده باشد .... حجت هزاروسی
  • پیراهنت را به رخت می‌آویزم یکشنبه 18 خرداد 1404 11:40
    پیراهنت را به رخت می‌آویزم کنار پنجره می‌ایستم به باد بگو این همه بی‌انصاف نباشد من که هیچ بگو لااقل بویی، نسیمی از این پیراهن چشم براه برایم بیاورد من از سکوت خودم نه من از سکوت پیراهن می‌ترسم به نسیما بگو هیچ پیراهنی را تاب تابش آتش خورشید نیست کنار پنجره مردی‌ست با تار و پود شکسته بر بال قاصدکان باد بوی پیراهنت را...
  • چشمم از کویَت گذر کرد آنچنان دیدم تورا یکشنبه 18 خرداد 1404 11:39
    چشمم از کویَت گذر کرد آنچنان دیدم تورا شوق دیدارت دگر نیست، دل ز دوریت رهاست روزی آید کو به حسرت بنگری بر حال من حال من پرواز باشد، عشق تو در ابتلاست رفتنِ تو رحمت آمد، گرچه دردم را فزود عاقبت دیدم که با تو، جز غمی بر دل نَساست لیک پاسخ نشنوی جز زهرِ دل به راستی آنچه بود از عشق و امید، رفته و نقشِ فناست هرچه دادم جان...
  • 10266
  • 1
  • ...
  • 78
  • 79
  • صفحه 80
  • 81
  • 82
  • ...
  • 343