با لوائی در دست
فریادی در گلو
در تلاقی توفان و تندر
بر فراز بلند ترین قله ها
چاوشی تو را بنام می خواند:
آی,... سینه ستبر
در من یزید عشق
کولی زیبائی
سینه ای از سرودهای قبیله اش را
به بوسه ای می فروشد.
امیدعلی دایم امید
دیگر
حال باریدن ندارم
ابرهای وجودم خشکید
بیابانی هستم
وسط جنگل عاشقی!
علیرضا ایمانی فر
مادربزرگ برای ما بافت
یک قالی یادگاری
و درون آن کاشت
یک خاطره طلایی
درخت زندگانی را
با رنگهای کهربایی
نقش زد به روی قالی
هدهد و باد صبا
شدند همنشین درخت
و تار و پود قالی
شد پر از عشق و صفا
نسترن دانش پژوه