واژه نبود و خدا بود
دهان نبود که واژه پدید آمد
واژه نبود و تو بودی
سخن از شنیدن واژه نیست
گفتنش نیز
بیش از آنچه که فکر کنی
از واژه لبریزم می کند
آنچنان که گفتیم و شنیدیم
شکفتی
و جهان تهی شد از سکوت
چشمها تهی شد از کلمه
دستها تهی شد
از لمس
و ما
آنچنان خیره در هم نگریستیم
که واژه رنگ باخت
و من سراسر تو شدم
سر انگشتانت را به من ببخش
می خواهم برایت واژه ای بسازم
از سکوت
ملموس
گرم
بی نهایت
متین اسماعیلی
حالـ ِ بیدار شدن نیست !
با خیالِ تو باید خوابید؛ رویا دید
صبح ارزانی مردم
دلـ ِ من خوابِ تو را میخواهد ..
لیلا_مقربی
هوای تر شدن دارم
بزن پلکی که باران از تو می بارد
هزاران ابر در پشت نگاهت خانہ میسازند
کویر ِ
گونہهایم را نوازش کن
مـــرا لبــریــز خـواهش کن
ببار ای ابـــر من دلتنگِ بارانـ ـم
شانی_بختیاری