زمان در غبار لحظه هایت نامرئی‌‌ست

زمان در غبار لحظه هایت
نامرئی‌‌ست
زمان در قامت معنی خود
بی معنی ‌ست
لحظه ها برای تو به کرار مکرر میشود
ولی بوی تازگی میدهد
هر نفسی که ادارک میشود

چهره ها قدیمی,
اما برای تو آشناییِ روز اول

از من پرسیدی یک سوال
از من شنیدی یک جواب
تجدید سوال از تو
اجابت جواب از من
در ظن خود سوال تازه ایی هست
در فهم من سوال‌ تکراری اما
تو بی نهایت از من سوال بپرس
من با بی نهایت لبخند
به تو پاسخ خواهم داد.


نشانی ات را
در جیب پیراهنت نهفتن
که نکند کوچه ها هم
فراموشی بگیرند
و تو را گم کنند

نشانی تو آن یاقوت سرخی‌ست
که هرچه را که در تند باد حادثه ها گم کرد
ولی طعم دوست داشتن را
هرگز از یاد نبرد

ای کاش فراموشی‌ گذرا بود
نه آنکه تا آخرین توانِ نفس
حبیب خدا باشد

شاید هم
خدا تو را دوست داشت.
چه سودی‌ست آدمی
خزانه‌ی دیروز و فردا باشد؟

کاشکی گاهی اوقات
سهواً ما هم
دست زمان را رها میکردیم...


علیرضا یوسفی

روزهاست که دست می‌سایم

روزهاست
که دست می‌سایم
تا با تو یکی شوم
لحظه‌های عمرم
قطره قطره
بر خاک می‌افتد و
من نظاره‌کنان
چونان تشنه‌ای در صحرا
به سراب تو می‌نگرم
خنکای خیالت
چون نسیمی
از وجودم می‌گذرد
و بر ساحل نگاهت
خیره می‌مانم
آنجا که افق
و دریا
همدیگر را
در آغوش می‌کشند

مهرداد درگاهی

دستم را بگیر

دستم را بگیر
فرضا می افتم
زخم را
از دستهات سر کی می کشم


مریم_نوروزی