دلم گرفته ........
پشت بام خیالت
آسمان داغ غروب
می ریزد روی تن من
باز
به هوای تو
پنجره را وا می کنم
شاید نسیم صدایت را آورده باشد
در بخار شیشه
صورتت را می کشم
و دست باران
می بردت آرام آرام
باد
موهای من را
به نام تو شانه می زند
و من
می دانم
این دلتنگی
نه باران می شویدش
نه زمان
فقط تو می توانی
دوباره آفتابش کنی
حسین رمضانی
در عصر پاییزی زردفام
غروبی حزن انگیز و غمبار
شبی خنک و بی ماه
در پیاده روی ذهنم
قصد قدم زدن داشتم
قصه عشق گمشده من
در نظرم تداعی گشت
به یکباره فهمیدم
من ، تنها غریبه در کوچه ام
چرا همه نا آشنا هستند؟
پسر همسایه بادبادکش
از جنس ماه است
دخترک انتهای دیده گانم
سبد پر از ستاره
درخشان دارد
چرا من دستانم خالی ست ؟
چشمانم دیگر سویی ندارد
روزگار تلخ در برابرم غروب کرده
نمی توانم بی ایستم
باور میکنم
من ، تنها غریبه در کوچه ام
گاهی خرده خاطره ای
در اطراف یادم بیادم می آید
آن حوض آبی پر ماهی
آن گلدانهای اطلسی و شمعدانی
آن تخت و پشتی گل گلی
آن تک درخت اقاقیای کنار حیاط خلوت
همه چیز سر جای خودش است
پس چرا این صفحه مشق
چیز دیگر دیکته میکند
من ، تنها غریبه در کوچه ام
باشد قبول میکنم
تنها زیستم و تنها سوختم
تنها به دیدار زمان نشستم
ساعت هم از نگاه من خجل است
زمان و زمانه و زمین و آسمان
هم به سراغ من آمدند
آهسته نجوا می کنند
من ، تنها غریبه در کوچه ام
غریبی هم صفایی دارد
در کوی آشنایان ، نا آشنایی
در دفتر یادداشت عاشقی
عشق خط خطی داری
معشوق خیالی داری
ولی من تنها غریبه در کوچه نیستم
من با خودم آشنایم
دلم را احساس میکنم
روحم را ملاقات میکنم
با هم گپ میزنیم
آه ، من خواب دیدم
این نکته به یادگار باز می ماند
من ، تنها غریبه در کوچه ام
حسین رسومی
یک بار دگر سیب از آن باغ محبت
بر شانۀ بی رونق این بی هنر افتاد
هرچند زبانم نشد اندر سخنش باز
دل زود در اندیشۀ خلق اثر افتاد
گفتا بنشان لعل به تاج رخ جانان
چون چهره اش اندر دل و روح و جگر افتاد
آنکس که دَمی نغمۀ "تابان" به زبان داشت
چرخی ز سرِ شوق درون کمر افتاد
محمد رزاقی
وقت، در آیینهی باران، نفس گم کرده بود
کوچه با یادِ تو، شب را قفس گم کرده بود
سایهی ساعت شکسته بر دلم افتاده بود
لحظه با تکرارِ خود، نامِ تو بس گم کرده بود
من به دنبالِ صدایِ پایِ رفتن ماندهام
باد در ویرانهی دل، نقشِ کس گم کرده بود
هرچه بود از من، در آیینهی تو پنهان شد
آینه در چهرهات نقشِ هوس گم کرده بود
اشک، میبارید بر دیوارِ ساعتهایِ خیس
خاطرم در کوچهی بیکس، نفس گم کرده بود
بیتو حتی رنگِ باران هم نمیداند مرا
دل درونِ لحظههایِ بیتو رس گم کرده بود
کیارش شیخ
یک زمانی سینه بی کین داشتیم
خانه بــــــا دیوار پرچین داشتیم
در بهاران بـــــــــــوی عطر رازقی
یا که سنبل یا که نسرین داشتیم
حوض آبی لاجوردی درحیاط
پر ز ماهی های رنگین داشتیم
نسترن ها بود و عطری دلگشا
هم دلی با هم ز پیشین داشتیم
با محبت حرف و نقل قصه ها
روی دیواری تبرزین داشتیم
شعر حافط بود و سعدی بیشمار
هر شبی شه نامه تمرین داشتیم
خانه ها کوچک بود اما با صفا
خنده بر لب قهر، ننگین داشتیم
ساده بی پیرایه، همچشمی نبود
بر زبان کی سبّ و نفرین داشتیم
شمه ای گفتم تو را از آن زمان
یک زمانی سینه بی کین داشتیم
سعادت کریمی