لطفا سوال بعدی !!!

ناگزیرم به شما بگویم
هر سوالی که درباره زندگی
از زندگی پرسیدم
در جواب گفت
لطفا سوال بعدی !!!

بهمن نوری قاضی کند

دلبرک منتظر و چشم به راه

دلبرک منتظر و چشم به راه
لحظه هارا
تک به تک می شمرد
چشم به در دوخته
حسرت به دل است
کام دل خواهد و
جانش به لب است
دلبرش در پی او در راه است
جاده طولانی و
ره تاریک است
دلبرک منتظر و چشم به راه
لحظه لحظه جاده را می پاید
چشم به ره دوخته
اندوه به دل
از جدایی لبریز ،
منتظر ، گوش به زنگ
لحظه ها را
تک به تک می شمرد
دلبرش در پی او در راه است ....


سمیه کریمی درمنی

در میانِ شبِ چشم‌هایت،

در میانِ شبِ چشم‌هایت،
ماه هم کم می‌آورد از این همه روشنی.
من
به هر طرف که می‌نگرم،
تو هستی
در نسیم،
در ضربانِ آرامِ قلبم،
در تکرارِ نامی که بی‌اختیار
روی لبم می‌نشیند.


ای کاش جهان می‌دانست
تمامِ زیبایی‌ها
از لحظه‌ای آغاز شد
که تو
در دلِ من
جای گرفتی.

رضا مرادی

از غمی مانده به پستویِ زمان، می‌ترسم

از غمی مانده به پستویِ زمان، می‌ترسم
از همه فاصله‌های بی‌مکان، می‌ترسم

دلم از شوق وصالت ،شده کوهی نمکین
از نمک‌های دلِ خسته‌دلان، می‌ترسم

دیده‌ام سوی تو هر شب، به تماشای جهان
غرقِ ر‌ویت بشوم ،از هیجان می‌ترسم

نه دگر ترسِ شکستن، نه دگر غصّه‌ی درد
از گناهِ سیب و شیطان، به عیان می‌ترسم

رعشه‌ای در بدنم آید و بانگی به تنم
از هوای خوشِ بارانِ خزان ،می‌ترسم

پیِ هم گر برود جان ،به تو شوقم باقیست
در دلم باش که از خواهشِ جان، می‌ترسم

چشمِ من سویِ تو در دامنِ هر طوفانی
به تو محکم دلم از، شک و گمان می‌ترسم

ترسِ از غفلتِ یادت، به تمام این تن
زِ فراموشیِ وقتِ قَلَیان، می‌ترسم

پَسِ چشمانِ غریبم، زخم پنهان پیداست
غم بپوشان، دگراز زخم عیان، میترسم

به تو آرام دلم، بی‌تو نفس در زندان
پیِ تو چشمم و از از آدمیان، میترسم

در مسیرت، اگر آغوشِ مرا مرگ گرفت
بی‌وصالِ تو ز پایانِ جهان می‌تر
سم

شبنم ولیدی

سلام ای عشق

سلام ای عشق
ای چلچراغِ خاموشِ آستانه‌ها
من
با دست‌های تشنه‌ام
دارم قفلِ زنگ‌زده‌ی خاطرات را
با ناخن‌های شکسته می‌شکافم

تو را
پشت شیشه‌های ماتِ این قرن
جای تو را
در حافظه‌ی ماهی‌های قرمز
حوض‌های خشکیده می‌جویم

دوستت دارم
گویا همین جمله
کافی است
تا سماورِکهنه‌ی زمان
بر آتشِ تنهایی‌ام زمزمه کند
ترانه‌ای از نور

من و تو
دو تکه نقشِ جدا شده
از فرشِ کهنه‌ی نقش‌ونگار
که قیچیِ روزگار
رهایمان کرده در دو سویِ ابدیت

سلام
بر قامتِ شکسته‌ی قلم‌هایی
که نامت را
روی پوست‌های پیاز می‌نوشتند
تا اشک‌هایمان را
تَبَری بدهند
بهانه‌ای برای جاری شدن

دوستت دارم
حتی وقتی
پالتوی پوستینیِ خزان
بر دوشِ روزهایم می‌افتد
و مهتاب
سکه‌های تقلبی می‌ریزد
پشت پلک‌های بی‌رواق

حالا
در این ایستگاهِ متروک
پالتوی کهنه‌ات را
بر دوشِ باد می‌سپارم
و با دست‌های تشنه‌ام
کلاهِ فانوس خیالات را
برگی از تاریخ می‌کنم

خداحافظ
ای آینه‌ی سه‌پایه‌ی شکسته
در قابِ طلاییِ دروغین‌ات
من و تو
هر دو تصویریم
اما…
در دو فصلِ جداگانه

دوستت دارم
گویا همین جمله
واژگانی است
که از قفس‌های کهنه
پرستوهای فراموش شده را
به پرواز در می‌آورد

حسین گودرزی